منو

نامه های عباس، برسد از آن سوی میله ها به دست بانو – ماهرخ غلامحسین‌پور

این کتاب سندی است بر آنچه در آن سالها بر دگراندیشان آن سرزمین گذشته. رنج تراشیدن سکه های پنج تومانی مزین به نام بهاره، «بهارم، دخترم» ، هک کردن نام بیژنی که دیگر هرگز پدرش را ملاقات نکرد روی سنگ، کاردستی هایی که از مهره های بازمانده تسبیح تراشیده شده اند...

بیست و هشتم آبان سال ۱۳۶۷ پدر پیر عباس به همراه دخترش «شهربانو» از شمال کوبید تا تهران برای ملاقات با پسرش که به جرم عضویت در سازمان فداییان خلق (اکثریت) روزهای طولانی حبسش را می گذرانده است.

روزهای تلخ اعدام های گروهی بود و جمعیت زیادی پشت در کوچکی که منتهی به زندان می شد به امید بشارت و نشانه ایی از عزیز در حبس مانده، جمع شده بودند. یک نفر می آمد و یک به یک خانواده ها را صدا می کرد. یک عده برمی گشتند با شانه های فروافتاده از اندوه و یک ساک مندرس.

 آدم هایی که با امید بی پایان از آن در کوچک رو به زندان عبور می کردند، عین کاغذ مچاله شده برمی گشتند. سوز آبانماهی می پیچید زیر رخت و لباس آنها که بخشی از زندگی شان را آن سوی دیوارها جا گذاشته بودند و به جایش یک ساک مندرس و کهنه تحویل گرفته بودند.

به یک عده می گفتند بروید! ملاقات ندارید. پدر عباس اما اصرار می کرده : «من کشاورزم. کار و زندگی دارم. اگر می شود یک خبری از فرزندم بدهید»

داغ به دل داشته مرد. شش هفت سال قبل از این روز سوزناک آبان ماهی، پسرک محصلش «باقر منشی رودسری» را که دانش آموز بود به جرم هواداری مجاهدین بازداشت کرده و ده روز بعد جسد بی جانش را تحویل داده بودند که بی صدا و هیاهو در گورستان «امیربنده» روستای «بی بالان» دفنش کنید بی گریه و زاری. نه که انگار کسی به نام باقر در این جهان زیسته باشد پیش از اینها.

پدر عباس از دروازه مرگ گذشت و قدم به خاک اوین گذاشت. وقتی برگشت هنوز آنقدر فرصتی نبود که شهربانو بفهمد او هم مثل یک کاغذ مچاله شده است. پیرمرد ساکی با خودش نداشت و شهربانو که چندی بعد علاوه بر خبر مرگ دومین برادر، باید متحمل خبر اعدام همسر زندانی اش هم می شد، بی خبر از همه آنچه در پیش بود، خوشحال شده بود ازتهی بودن دست های پدر. پدر اما واگویه کرد «دخترجان ! من نتوانستم ساک برادرت را بگیرم تو برو بگیر.»

«عباسعلی منشی رودسری» هنگام دستگیری اش عاشق همسرش، دو کودکش و زندگی بود. او دانشجوی پزشکی دانشگاه اصفهان  بود و علیرغم اینکه دو سال از دوران شش سال حبسش را از سر گذرانده و در انتظار آزادی بود در تابستان ۱۳۶۷ اعدام شد.

«بانو صابری»، همسر عباسعلی منشی رودسری در کتابی به نام «من به روشنی اندیشیده ام، به صبح…» تمامی خاطرات، اشعار، عکس ها و تصاویر بازمانده، دست نوشته ها و کاغذپاره های زندان و هر آنچه که از او به جای مانده را به همت نشر مهری منتشر کرده است.

این دو که همرزم و هم مسیر بودند حین بگیر و ببندها و زندگی مخفیانه، روز چهاردهم اردیبهشت ماه سال ۱۳۶۲ در یک خانه امن در اصفهان با همدیگر ازدواج کردند. همان روزهایی که جریان «انقلاب فرهنگی» عباس را از ادامه تحصیلش در رشته پزشکی متوقف کرده بود.

زندگی آن خانواده با درد و رنج و فرار همراه بود. عباس بازداشت  و راهی زندان شد، «فرزانه صابری» خواهر بانو که ناچار شده بود برای گریز از بازداشت و اعدام کشور را ترک کند تا آخرین دقایق پیش از حرکتش به سوی مرز، منتظر پسر دو ساله اش ماند که نزد مادرش بود و وقتی آمدن مادر به درازا کشید فرزانه  ناچار شد با درد و اندوهی جانکاه ایران را ترک کند و تا چندین سال متوالی فرزندش را ندید. «مریخ» دیگر خواهر بانو صابری که همسرش «مجتبی مطلع سراب» را فروردین ماه سال ۱۳۶۸ در زندان تبریز اعدام کردند، شهربانو خواهر عباس رودسری که او علیرغم اینکه همسرش دوران یک سال و نیمه زندانش را از سر گذرانده و از روزهای آزادی اش هم عبور کرده بود و آن طور که بانو صابری در عکس نوشته های کتاب نوشته «از او حتی ساک هم ندادند» و بهاره دو سال و نیمه و بیژن سه ماهه  که محصول زندگی کوتاه اما به یادماندنی بانو و عباس بودند و به همراه مادرشان در مردادماه سال ۱۳۶۵ راهی زندان شدند و هنوز هم خاطرات آن روزها از ذهنشان زدوده نشده است.

کتاب «من به روشنی اندیشیده ام ، به صبح» با اینکه محصول عسرت و رنج آن روزهای زندان است و علیرغم همه اندوه تلخی که در فضای تاریخی آن روزها وجود داشته و با اینکه سرشار از عکس های آدم های اعدام شده و به ناحق سفر کرده است، اما کتاب غمگینی نیست. اشعار عباس و  نامه های سرشار مهر او  به همسرش بانو، نامه های مرد امیدوار و عاشقی است که با همه جان تشنه اش، آن زن و آن زندگی و همه مواهب هستی را دوست دارد و قدر می داند.

او می نویسد«زندگی را دوست دارم. زیبایی ها را دوست دارم و زیبایی های زندگی را در تو می بینم… تو را دوست دارم…. نگذار غم های ناخواسته خنده از لبانت دور کند.»

عباس گوری نداشت. بانو صابری می نویسد: «بیژن از من پرسید قبر پدرم کو؟ من چگونه می توانستم از گورهای دسته جمعی با پسرک سه ساله ام سخن بگویم؟ یک نقطه از خاوران را نشانش دادم و گفتم اینجاست! قبر پدرت.»

 نامه های «عباس منشی رودسری» از روزهای زندانی شدنش در اوین که تا روزهای پیش از اعدام را در برمی گیرد، با همه سادگی، بداهت و روشنی، گزارش مبسوط و تکان دهنده ایی از سرنوشت دگراندیشان و منتقدان آن روزهاست. شرح مستندی از حقایق آن سوی دیوارها و جدایی جان های عاشق زندگی.

چند سال پیش در آستانه مهاجرتم به آمریکا با «بانو صابری» آشنا شدم. زنی که هرگز نمی خواست یک قربانی بماند. او همیشه می خندید و سرشار زندگی بود. می گفت این درخواست عباس بوده. این که «از تو می خواهم با مرگ من متوقف نشوی و داد از دل زندگی بستانی».

 فرقی نمی کند زمستان باشد یا تابستان، منباب  شادی و تبریک عید زنگ زده باشی یا برای غم از دست دادن «فرزانه» که سرطان نابهنگام او را با خودش برد، بانو همیشه یک خاطره خوب و تازه از عباس دارد تا برایت تعریف کند، آن مرد تا سویدای جانش به حقوق انسان ها ایمان داشته است.

 در نظر من هنوز هم «عباس منشی رودسری» مردی است بلند بالا که متانتی مثال زدنی داشته، مردی عاشق زندگی که از طبیعت هم «خاضع تر» بوده، با چشمانی روشن و با ذکاوت که همیشه از میل به زندگی برق می زده، با روحی که قایق آشفته ایی نداشته و اگر هم روزگاری موج های سهمگین  داشته، حالا آن قایق در ساحل آرام ذهنش قرار و پهلو گرفته، انسان زمانه خودش بوده که بی گله و شکایت هر بار سنگینی را بی محابا برمی داشته تا انسان را مراعات کرده باشد.

این کتاب سندی است بر آنچه در آن سالها بر دگراندیشان آن سرزمین گذشته. رنج تراشیدن سکه های پنج تومانی مزین به نام بهاره، «بهارم، دخترم» ، هک کردن نام بیژنی که دیگر هرگز پدرش را ملاقات نکرد روی سنگ، کاردستی هایی که از مهره های بازمانده تسبیح تراشیده شده اند، تصویر پاکت های نامه ایی که از میله های زندان عبور کرده اند و شعرهایی که با تکه کاغذهای مچاله شده ی جاسازی شده در ساک مندرس مرگ از زندان به بیرون درز کرده اند.

منبع: ایران وایر

https://akhbar-rooz.com/?p=12099 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: