منو

نفیر هیولاها در آستانه سقوط
ایرج فرزاد

باید هنوز امیدوار بود که مردم ایران، و مبارزین و فعالان سیاسی با اندوخته تجربیات مثبت و منفی انقلاب ۵۷ و در دسترس بودن ادبیات منسجم برای ساختن یک حزب سیاسی سوسیالیستی پا برزمین، بتوانند این مهمترین اهرم انتقال ایران به یک دنیای آزاد و مترقی و جامعه شایسته انسان را به صفحه معادلات سیاسی جامعه ایران، اضافه کنند
ایرج فرزاد

رژیم اسلام سیاسی در سرازیری فروپاشی و سقوط است. مقامات روحیه باخته، قیافه در هم شکسته آنها و ضد و نقیض گوئیهای آنان، وحشت از مردم که نمیتوانند آن را پنهان کنند و گاز گرفتن اسب های گاری رژیم در این آخرین پرتگاه، با وضوح کامل این سرنوشت محتوم را در برابر انظار گرفته است. موعظه های مقامات رژیم در مواجهه با خروش روزهای آبان ماه سال جاری، برخلاف موارد پیشین، حتی نه یک “وصیت نامه”، که هذیان و پریشان گوئی بودند. خامنه ای در عین اینکه فرمودند، که یک “اغتشاش” و یا حرکت وسیع “امنیتی” به حول و قوه الهی! از سر نظام رفع شد، اما فورا هشدار داد که “نباید تقصیرات خود را ندیده بگیریم”. به فرمایش او، “مگس روی زخم مینشیند”. روحانی در سخنرانی در تبریز چنین گفت:”خودم هم جمعه فهمیدم بنزین سهمیه‌بندی شده”! صدای اعتراض از هر سو برخاست. روزنامه ها ی رژیم بلافاصله بر سر او خراب شدند: “آقای روحانی، واقعا؟!”. صفشان چنان در برابر مردم عاصی بهم خورده بود که انگار آنها نبودند که میگفتند: “افزایش قیمت بنزین تصمیم مشترک سه قوه بوده است و دولت و رهبر تماما پشتیبان آن تصمیم”. این بار واقعا پانیک کردند و از به میدان آوردن “مدًاحان” برای تحریک دستجات سینه زن و زنجیر زن و یک رژه خیابانی عقب نشستند، چون دقیقا میدانستند که قدرت واقعی در خیابان، در صف حکومتی ها شکاف ایجاد میکرد. وقتی مقام معظم و رئیس جمهور یکباره از حامیان سه قوه اسلامی کنار میکشند و حرف تا دیروز خود را پس میگیرند، چرا نباید نیروهای “ضد اغتشاش” نیز طرف دولت را ول نکنند و با مردم همراهی نکنند؟ از این رو برای اینکه سرشکستگی خود را در برابر مردم پنهان کنند، به نمایشهای از نوع “رژه چهار آبان” در دوره شاه روی آوردند. تعطیل کردن مدارس و هدایت دانش آموزان دست چین شده تحت مراقبتهای “ماموران معذور”. ترکیبی از تردید و تزلزل با هذیان و استیصال در سخنان مقامات با قیافه های سر در گریبان و زانوی غم بغل گرفته، خبر از ترَک خوردن ستون های اصلی خیمه اسلام سیاسی در ایران داد.

 اما آنچه، موجب شده است که اسلام سیاسی در ایران، این اولین و آخرین حکومت “امت اسلامی” در خاورمیانه، به روزهای آخرت برسد توامانی این صف پریشان حال با  وخامت اوضاع اقتصادی داخل از یک سو، و مسدود شدن مجاری نفس کشیدنها در خارج از قلمرو رژیم اسلامی و انزوای منطقه ای و بین المللی، از سوی دیگر است. در دوره انتهائی حاکمیت اسلام سیاسی در ایرانِ صنعتی و سرمایه داری، بار دیگر معلوم شد که پروسه از سرگیری سیر انباشت سرمایه، با روبنای اسلام سیاسی در تعارض آشکار قرار گرفته است. معلوم شد که انواع اصلاحات با دکترین های عاریتی از “ماکس وبر” و ترجمان اسلامی آن تز “غربی” در “گفتمان”: “فشار از پائین و چانه زنی از بالا” ، از نظر تدوین کننده آنها یعنی حجاریان، در جامعه اسلامی ایران کار نمیکند و صدق نمیکند. سرنوشت “دکترین رفسنجانی”، این “امیر کبیر” مقوائی گرایش ملی – اسلامی و سوسیالیسم مشروطه خواه و خلقی نیز، سالها قبل نشان داده بود که رژیم اسلام سیاسی نمیتواند روبناء “متعارف” سازی رشد و پروسه انباشت سرمایه در ایران باشد. حتی همین عناصر که در نهایت محافظه کاری تلاش کردند تا راهی برای برون رفت از بحران اقتصادی مزمن را دست نشان کنند، یا علنا، مثل حجاریان مورد حمله تروریستی قرار گرفتند و یا چون رفسنجانی “استخر فرح” را در “انتظار”ش گذاشتند.

رژیم اسلامی طی چهل سال، برای تحکیم قدرت خود چاره ای نداشت جز اینکه مدام لایه هائی از پایگاه قدرت خود را در ارکانهای حاکمیت اداری و امنیتی و مذهبی و “شوراهای اسلامی” در سطح استانها و شهرستانها، با خود شریک کند. چاره ای نداشت جز اینکه طیف وسیعی را در طول هشت سال جنگ با عراق “سازمان بدهد”، در نتایج “پیروزی” ها نیز سهیم کند. اما بخش زیادی از همان سیل عظیم قربانیان، سالهاست که از “لاقیدی مسئوولان نظام” نسبت به وضعیت معیشتی و گذران خانواده شهدا و عدم رسیدگی به حال و وضع بیمه و درمان مجروحان و جانبازان و آسیب دیدگان آن جنگ مینالند. درست در حالی که  پول و تجملات و ثروت ناشی از مالکیت بر املاک و اراضی و کارخانه ها، از سر و کول مشتی قلیل از رده های سرداران سپاه و بسیج، بالا میرود. رژیم اسلامی در سرازیری سقوط نمیتواند، آن پایه وسیع و محروم شده از “دستاوردهای انقلاب اسلامی”را به جنگ با مردم وادار کند. شواهد نیز نشان دادند که بویژه در اعتراضات آبان ماه سال جاری بسیاری از اعضاء خانواده شهید و جانباز در آنها شرکت داشتند. لایه وسیعی که پایه جمهوری اسلامی را تشکیل میدهد، قشر سرمایه داران نو پا، که دست بر قضا، از برکت “خون شهداء اسلام” پول پارو میکنند، را نیز بیخ گوش خود میبیند. میبیند که خود و یا بستگانشان به عنوان کارگر چگونه به زیر خط  فقر، محکوم شده اند تا به عنوان نیروی کار مفت و ارزان در اختیار همان نوکیسه ها و “آقازاده” ها و “سردار زاده”ها قرار گیرند. آن پایه اسلام سیاسی، همه این مناظر را با دقت و وسواس همراه با بهت و حیرت و دندان قروچه، زیر نظر دارد.

در این رابطه یک روند در سالهای اخیر، جای تامل بسیار دارد. تعدادی از آیت اله های گردن کلفت، فرماندهان سپاه و ارتش و بسیج و نیز نمایندگان مجلس اسلامی و وزیر و استاندار و فرماندار و صاحب منصب اداری و امنیتی، فرزندان خود را به خارج کشور، عمدتا آمریکا و کانادا، فرستاده اند. این “نورچشمی” ها، به عنوان انسان، به صرف رابطه بیولوژیک با والدین خود، تقصیری ندارند، چه، هیچکس به حکم قوانین طبیعت نمیتواند پدر و مادر خود را انتخاب کند. اما، نکته این است که لایه بسیار وسیعی از پایه رژیم  که از زیر سنگ نیامده اند و آنها هم خود را شهروند و آدم حساب میکنند، بالاخره به وضعیت خود و خانواده و فرزندان و آینده آنها می اندیشند. در یک مقایسه بطور زمخت میبینند که آنها از این “دور اندیشی” برکنار نگاه داشته شده اند و بی حفاظ  در برابر طوفان خشم مردم رها میشوند که عافیت طلبی و “عاقبت اندیشی” و سیاست مرد رندی “مفت چنگ” آن کله گنده ها، آسیب نبیند. در یک محاسبه کاملا  ساده، پایه انسانی رژیم اسلامی، این معادله را حل میکند. اگر قرار است که ما بخاطر حفظ نظام اسلامی دستانمان با خون مردم رنگین شود و ننگ و نفرت جامعه را نسبت به خود تحریک کنیم، راستی چرا دانه درشت ها، از مدتها قبل برای تامین آینده خود و خانواده و نوه و نبیره هایشان، در اروپا و آمریکا و کانادا، و در ترکیه و کشورهای حاشیه خلیج، سرمایه گذاری کرده و بخشا، عده ای از بستگان را انتقال داده اند؟ جز به این معنی است که آنها بهتر میدانند که اوضاع رژیم  قمر در عقرب است؟ اگر آنها به این ترتیب خود را “رفتنی” شناخته اند، چرا ما در دفاع از بقاء آنها، حال و آینده خود را به خون و لجن بکشیم؟

اما، “رفتن” جمهوری اسلامی، مانند خود حاکمیت اسلام سیاسی، از نوع “کلاسیک” و نرمال نیست و فقط به اقدامات احتیاطی و “دوراندیشانه” که فوقا به جوانبی از آن اشاره کردم، محدود نیست. سران رژیم اسلام سیاسی، ناگزیر بوده اند که برای سرنوشت پایه اجتماعی خود که چهل سال ارکان قدرت آن بوده است، به شیوه های مختلف، فکر کنند. “فکر” کردن ها، البته نوع “خلاص” شدن از دردسرها و اقسام توطئه های مافیای اسلامی را نیز، شامل است.

بسته شدن راه های فرار

لبنان، عراق و سوریه، از بدو سر کار آمدن رژیم اسلامی، مکانهائی برای گسترش دست و بازوی اسلام سیاسی در ایران بوده اند. ارتش بدر، حزب الدعوه، مجلس اعلای انقلاب اسلامی عراق و… اساسا در ایران و تحت قیمومیت رژیم اسلامی شکل گرفتند که در جریان جنگ هشت ساله با عراق، چون گردانهای ضربت، عمل میکردند. استعفاء “المهدی” در پی اعتراضات مردم عراق از نخست وزیری عراق، بسیار گویاست. او یکی از اعضاء دیرین و از موسسین “مجلس اعلای…”، است که اولین بنیانگذار آن “هاشمی شاهرودی” بود. یادآوری موقعیت های شاهرودی در جمهوری اسلامی، ابعاد ضربات سنگین به نفوذ جمهوری اسلامی در عراق را برجسته میکند، او:

عضو فقیه شورای نگهبان، نایب رئیس اول مجلس خبرگان رهبری، عضو جامعه مدرسین حوزه علمیه قم و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، و به مدت ۱۰ سال رئیس قوه قضائیه جمهوری اسلامی بود. بعلاوه خامنه ای  طی حکمی در سال ۱۳۹۰ او را به عنوان: “رئیس هیئت عالی حل اختلاف و تنظیم روابط قوای سه‌گانه” منصوب کرد.

به گفته سران سپاهی، حزب اله لبنان، را آنها “با دستهای خود” ساختند. نیروئی که با همان یاری ها و پشتیبانی ها، یک خاکریز در بیخ گوش اسرائیل ایجاد کرد و توانستند در دولت لبنان نیز سهمی داشته باشند. این دو منفذ اکنون با اوج گیری اعتراضات مردم عراق و لبنان، که نوک تیز آن متوجه رژیم اسلامی است و مردم عکس و پوستر خمینی و خامنه ای را در بغداد و بصره و بیروت بزیر میکشند و آتش میزنند، دارند تماما بسته میشوند. به این ترتیب بخش زیادی از پرسنل سپاهی و بسیج، از منبع تغذیه و نیز “ارزش مصرف” و میدان ابراز وجود و منبع “معاش” محروم شده اند.

در این میان، و اما، سوریه، جایگاهی “دوگانه” داشت. سران سپاه و دانه درشت های اصلی، بخوبی آگاه بودند که نمیتوانند به این سادگی مُقدًرات آینده خود را از سران و سرداران “جانباز” و رهبران واقعی مبارزه با “ضد انقلاب” در داخل، از جمله در کردستان وسرکوب اعتراضات کارگری و جنبش های مدنی جدا کنند.

“سردار” همدانی علاوه بر نقش فعال در جبهه های جنگ و زخمی و “جانباز” شدن در آن صحنه ها، فرمانده سپاه پاسداران در جریان فرمان یورش خمینی به مردم کردستان، ۲۸ مرداد سال ۱۳۵۸، به نقش “منحصر بفرد” خود در جریان سرکوب بیرحمانه مردم در سال ۱۳۸۸، اشاره کرده بود. فرماندهی قلع و قمع و کشتار در “عملیات فروغ جاویدان”، به تعبیر مجاهدین و “عملیات مرصاد” به تعبیر رژیم اسلامی، نیز از خدمات همدانی به اسلام بود.  بنابراین سران دانه درشت و “عافیت طلب” به هر دلیل که برای ما روشن نیست چرا امثال همدانی با آن کارنامه سرشار از جنایت، جزو یاران “محرم” آنها نبود، در او و امثال او با “وارثان” و مدعیان صلاحیت دارتر “سهم از انقلاب”میدیدند و کماکان میبینند.  مشخص است که او، تنها نبود و نماینده طیف بزرگتری در میان لشکریان و نگهبانان خون شهدای اسلام بود. او، همراه با تعدادی دیگر از کمتر “خودی” ها، غرولند ها را شروع کرده بود. سوریه، که  یکی از جبهه های مقاومت علیه “دشمن صهیونیستی” توصیف شده بود، اما در دنیای واقعی، یک مکان و یک دام و تله بود برای “تصفیه” و وا کردن فشار فزاینده سهم خواهان قََدََر. به او، در نهایت در جریان ماموریت اعزام گردانهای فاطمیه، شربت شهادت “نوشاندند”. قابل تامل این بود که بسیاری از جنس همین عناصر، که بعضا تا “هفتاد درصد”، “جانباز شیمیائی” بودند و با هرمنطق و عقل سلیم، توان و ظرفیت نظامی و ایثار در آن جبهه مقاومت را نداشتند، “ماموریت” یافتند که به سوریه بروند. اکثرا به “دیار باقی” شتافته “شدند” و به زیارت فاطمه زهرا “مُشًرف”. سوریه، از این نظر، اضافه بر جایگاهی که عراق و لبنان برای سران مهم تر سپاه و اطلاعات سپاه و دوایر سر به دفتر مقام معظم داشتند، یک مکان برای “تصفیه” ناراضیان و خلاص شدن از “فشار درون” نیز بود. موجوداتی چون سردار همدانی، یک مانع بسیار جدی سران رژیم، در سیر تخمیر و “تغببر رفتار” رژیم اسلامی، در هر نقشه و سناریو “انتقال قدرت” در دوران پسا اسلام سیاسی در ایران اند.

تنها و بی حفاظ در برابر مردم

به این ترتیب، بسیاری از لایه پایه رژیم اسلام سیاسی، تنها و “بی سرپرست” در مقابل طوفان خشم مردم، رها شده اند. این وضعیت را اگر در موقعیت رژیم از نظر اقتصادی ضرب کنیم، متوجه خواهیم شد که رژیم اسلامی از توان راضی نگهداشتن این لایه وسیع با امکانات اقتصادی و جیره و سهم شهدا و جانبازان و… تماما ناتوان است. دلیل کاملا روشن است: “منبع اقتصادی” ته کشیده است و به گفته صریح خود مقامات اسلام، “برخی دوایر” که سرشان به “جائی” بند است، نه تنها کارخانه ها که “تمام کشور را تعطیل کرده اند”. این لایه از این نظر دست به مقاومت خواهد زد. بخش کله پوک تر و غیرعاقبت اندیش و “جاهل” و فالانژتر، با رویت سرنوشت تیره و تار خویش در اوضاع فروپاشی رژیم اسلامی، به هر جنایت غیرقابل تصور، دست خواهد زد. در درجه اول در برابر سران دانه درشت تر خواهند ایستاد و احتمال یک مقابله مسلحانه و دست و پا زدنهای ناشی از یاس و استیصال، بهیچوجه کم نیست. گوشه ای از این نوع افشاگری را علیه “دولتی” ها و روحانی دیدیم، طلبه های پلاکارد بدست در قم: “ای آنکه مذاکره شعارت، استخر فرح در انتظارت”. اشاره معنی داری به این بود که رفسنجانی هنگام شنا در استخر دفتر “تشخیص مصلحت نظام” در کاخ سعدآباد سابق، که به استخر فرح معروف است، به قتل رسیده بود. شایعاتی مبنی بر وجود غیرعادی مواد رادیو اکتیو در جسد او، این ظن را قوی تر کرده است. به این معنی این لایه میگوید که اولا ماموریت قتل را آنها انجام داده اند و ثانیا آنقدر از ظرفیت آدمکشی برخورداراند و دارای پشتیبان در امنیتی ترین نهادها، که میتوانند علیه “یاران دیرین امام راحل” نیز به عملیات مشابهی دست بزنند.

شکاف در ارکان های سرکوب

 اما، اگر صحنه هائی را در جریان اعتراضات چند سال اخیر نظاره کنیم، یعنی اینکه فرمانده بسیج در جلو دوربین ها وعلنی کارت عضویت اش را پاره میکند یا میسوزاند، اگر تصویر آن سردار سپاه را در همین روزهای آبان سال جاری ببینیم که در مقابل دوربین، لباس پاسداری را به عنوان نمونه نکبت “دیکتاتوری ولایت فقیه” از تن خود و بطور سمبُلیک از تن مردم ایران در می آورد و آنها را پرت میکند، مشخص است که با هر شتاب گرفتن دامنه اعتراضات مردم، بخش اندک فهمیده و تحصیلکرده و مسئول در برابر مردم، همین سپاهیان و بسیجی ها، که زندگیشان با مردم عاصی در هم تنیده است، صف عوض خواهند کرد. همین لایه بسیج و سپاهی و ارتشی و نظامی، که نه جزو دانه درشت ها و یا قدر قدرت هائی چون سردار همدانی نیستند، به حکم رابطه ای که در متن زندگی با مردم دارند متوجه میشوند در حالی که کله گنده ها خود را از معرکه و مهلکه نجات میدهند، آنان را برای سرکوب مردم روانه خیابانها میسازند. کسانی که همسایه دیوار به دیوارشان هستند، چه بسا بسیاری هم در جریان جنگ با عراق در یک سنگر بوده و یا در میان آشنایان و دوستان مشترک و همکلاسی ها قربانی و تلفات داده اند.  رو در رو قرار گرفتن با مردم، در حالی که دانه درشت ها، برای آینده پس از جمهوری اسلامی کار میکنند و این دیگر علنی شده است و انکار ناپذیر، الزاما و به حکم رابطه انسانها در متن زندگی واقعی، موجب بیدار شدن وجدان انسانی و حس همبستگی با هم شهروندان میشود. دانه درشتها، نمیتوانند شهروندان، و از جمله لایه انسانی نیروهای مسلح رژیم را با کلکها و شارلاتان بازیها و حقه بازیهای اسلامی، در صحنه تقابل با مردم نگهدارند. اگر در دوره عروج اسلام سیاسی و یا در دوران جنگ با عراق، آن شیوه ها کارائی داشتند، در دوره فروریزی و سقوط به عکس به “تمًرد” منجر خواهد شد.

 نباید از نظر دور داشت که بسیاری از این طیف که هنوز خود را علنی نکرده اند، به اسلحه دسترسی دارند و بسیار آموزش دیده اند. این آموزشها و سلاح میتوانند بروی رژیم برگردند. از این نظر تصور من این است که مقاومت و “جنگ آخر زمان” لایه مُتحًجر و فالانژ، و عقوبت و تهدید “استخر فرح” و یا واجبی خور کردن معاون فلاحیان وزیر اطلاعات دوره خاتمی، یعنی سعید امامی، از درون همین نیروهای مسلح رژیم با پاتک و سنگر ایستادگی مواجه خواهد بود. در لحظات و دوره فروپاشی، جبهه مسلح ناراضیان در صف مردم و علیه “ناحالی” ترینها و منفورترینها بر پا خواهد شد. دوراندیش ترین دانه درشت ها، همین طیف فالانژ را به عنوان بانیان جنایات چهل ساله آماده تحویل به هر دادگاه رسیدگی به فجایع جمهوری اسلامی و؛ “فدیه” انتقال بدون دست انداز خود به دوران بعد از جمهوری اسلامی، از هم اکنون ثبت و مونیتور میکنند. اجازه میدهند، عکسها و پلاکاردها علنی بشوند و مدارک و اسناد “اتهامات” را راسا از هم اکنون، با عکس و شعار و بیانیه بپذیرند.

این عوامل موجب میشوند که حسابگریهای دانه درشت های رژیم و سران سپاه و اطلاعات، و شرکت آنها در بند و بست های پنهان و مرموز و انواع رژیم چینج ها تا در دوره پسا جمهوری اسلامی، در مدیریتهای دوران گذار هضم شوند و به بازی گرفته شوند، چندان هم بدون مشکل پیش نرود. همین عوامل افسار گسیخته و “سرخود”، اطلاعات بسیار دقیق تری از دخالت همان شاه مهره ها در چهل سال سازماندهی قتل و کشتار و جاسوسی از شهروندان و زندان و شکنجه ها دارند. بروشنی میدانند که “آمران” آن جنایات براحتی نمیتوانند، “عاملان” را بی حفاظ  در مقابل طوفان خشم و عصبانیت مردم بجان آمده و خانواده های میلیونی قربانیان، رها کنند. دانه درشتها، در مناسک “برائت” از چهل سال جنایت، نمیتوانند “مدارک” را از سناریو نویسان عبور”حقوق بشری” و “دمکراسی” پسند از اسلام سیاسی، پنهان کنند. علیرغ همه پیش بینی ها و سرمایه گذاریها، عاقبت اندیشی ها، احتیاط ها واعلام برائت ها، شانس سالم جستن اینها در تحولات فعلی و تجدید حضور آنان در ایام پسا رژیم اسلامی، برعکس ایام شاه، بشدت محدود است. اما، در هر حال همین عناصر، مُهره های قابل اتکاء هر سناریو محتمل در”دولتهای دوران گذار” اند. اینها چهل سال “حکومت” کرده اند و مهمتر از آن، به “اطلاعات” فوق سًری که در معاملات پشت پرده بین نهادهای اطلاعاتی رژیم اسلامی و دوایر جاسوسی “شیطان بزرگ” و “دشمن صهیونیستی”، از بدو سر کار آوردن رژیم اسلامی و حتی سالها قبل از آن نیز دسترسی دارند. این فاکتور مهم را نباید نادیده گرفت.

  با وجود این، باید اذعان کرد که متاسفانه جای یک نیرو و حزب رادیکال و مسئول که بتواند راهگشای سیر تحولات جامعه و رهبر اعتراضات مردم در بستر سرنگونی و فروپاشی رژیم اسلام سیاسی باشد، یک حزب سیاسی و اجتماعی که قدرت سیاسی را مهمترین ابزار تغییر جامعه میداند، بشدت خالی است. یک حزب که “وجودش” را مردم در میان خود حس میکنند و رهنمودهایش را نه در فضای مجازی و فقط  ماهواره ای، بلکه بر روی کاغذ و در منازل و محلات خود می بینند و میخوانند. یک حزب سیاسی که در میان مردم شبکه ها و سازمان دارد و مردم هر لحظه وجود و حضور فعال آنها را در میان خود حس میکنند. مردم دور انسان های زنده و حزب زنده و اکتیو و میلیتانت جمع میشوند و اعتمادشان جلب میشود و نه با حرفها و عبارت پردازیها هر اندازه هم که رنگین و فرموله باشند. کتاب و تاریخ و تئوری و سوسیالیسم و علم و دانش سر جای خود محفوظ، مردم حول فراخوان ها از جانب کسانی که سیاست حرفه شان نیست، انقلابی و میلیتانت و رزمنده نیستند، به جای فعال سیاسی، کارمند سیاست آماتوراند و به خطر و ریسک تن نمیدهند، گرد نمی آیند و اگر حرف حساب هم داشته باشند، به آن گوش نمیدهند و نمی خوانند. اگر قرار است مردم انقلاب کنند، یک حزب مورد نیاز این مردم این است که بدوا خود حزب انقلابی باشد. اگر مردم را به اتحاد و سازمانیابی و تشکل دعوت میکنیم، خود حزب باید بدوا، سازمان قابل رویت را و نمونه “تشکل” را چون یک پدیده قابل لمس، قابل تماس گرفتن، قابل پیوستن، به جامعه نشان بدهد. در اوضاع خطیر کنونی، مردم ایران متاسفانه از این مهمترین ابزار برای به پیروزی رساندن مبارزات خود، و جدال با انواع سیاستها و مخاطرات و بند و بست ها و دسیسه ها و سناریوهای پشت پرده، محروم اند.

اما با اینحال جامعه “خودکشی” نمیکند و از این نظر باید هنوز امیدوار بود که مردم ایران، و مبارزین و فعالان سیاسی با اندوخته تجربیات مثبت و منفی انقلاب ۵۷ و در دسترس بودن ادبیات منسجم برای ساختن یک حزب سیاسی سوسیالیستی پا برزمین، بتوانند این مهمترین اهرم انتقال ایران به یک دنیای آزاد و مترقی و جامعه شایسته انسان را به صفحه معادلات سیاسی جامعه ایران، اضافه کنند. در غیاب چنین نیروی مسئول و پیشرو و انقلابی، هر سناریو سیاه و رنگی، و همراه کردن نیروی مردم خشمگین با نقشه ها و دسیسه های پشت پرده بین دوایر جاسوسی و اطلاعاتی رژیم اسلامی و کشورهای غربی، ممکن است.

نیمه اول دسامبر ۲۰۱۹

iraj.farzad@gmail.com

www.iraj-farzad.com

https://akhbar-rooz.com/?p=13860 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: