پسران باد و آب (با یاد پدر) – سعید سلطانی طارمی

پسران باد و آب

(بازگشت به سرزمین مادری)

درخیابان بودم
پسرانم با من بودند
سوی آزادی می رفتیم.
باد تندی آمد
پدرم گفت:
“باد منجیل است.”
داشت زیتون می­ کاشت.
باد پیچید به  پای زیتون
و پدر
زیر لب غرید:
“دست بردار از من زن!”
من تعجب کردم
مادرم خندید:
“باد منجیل زن است
زن زیبای جوانی که تمام سال
 پی اردوی مغول می­ تازد
پسرانش را می­ خواهد
می ­نالد
می­ آهد
زلف های اوست
که به باغ و علف و تپه و شالی می پیچد
وَ هوا، خاک
               وَ آب و آتش
سوی دنباله­ ی موهایش
موج برمی ­دارند
سر فرو­می­ آرند.”

پدرم گفت: “چه می گویی زن؟
پی مردش می گردد
که اسیرش بردند.”
        *
مادرم چرخید
رو به منجیل دلی آه کشید
 سنگ و رؤیا و غروب
سر فرود آوردند.
       *
به پدر گفتم:
“من گمان می کردم
بادها نوعی اسب­ اند
اسب­ هایی  که ز دریا می­­ جوشند
و سراپا یال­ اند
و چنان می تازند
که دم پلک من از چشم فرو می­ ریزند
 یالشان روی علفزار و درختان می لغزد…
و خطی مواج
بر در و دامنه می­ اندازد.”
پدرم،
فیلسوفانه سرش را جنباند
و به رؤیا رفت.
         *
آفتاب از سر دیواره­ ی قافلانکوه
زرد و آهسته به پایین افتاد
ابری از غرب آمد
و شبی سرد،
خبر از بارش پرباری داد
پدرم گفت: “مراقب باش.”
پسرانم غریدند:
           “ایست پیکان! ایست!”
خسته بودم تا مرگ
ایستادم،
          گشتندم
به تهیگاه دلم شک کردند
و مرا بردند
و مرا آوردند
پرسشی توی دلم می­ چرخید
چشم­ هایش را بستند
و سوارش کردند
من فقط خسته تماشا کردم
پسرانم بودند
که به یک پرسش نااهل در اعماق دلم شک کردند.
            *
صبح هم داشت می­آمد دل دل
نوجوانی دم دروازه­ ی تاریخش
با تحکم گفت:
“ایست شاعر! ایست.”
ایستاد و نگران خورشیدش را
توی جیب بغلش پنهان کرد
دست هایی بی­ناخن
از جهاتی که هنوز از دل جغرافی بیرون بود
با ولع گشتندش
به دهانش گویا شک کردند
بوی انگار وَ انگور در آغاز خیالش بود
چشم انگور و انگارش را بستند
و سوارش کردند.
           *
شب ولی خوش، خوش، خوش
توی میدان دراز شهر 
مست، خرغلت غلیظی می زد
و بنا داشت بماند حالا…
و من افسرده خودم را می بردم
توی تاریکی تنهایی­ ها.
           *
زنم آشفته نگاهم می­ کرد
در جوابش گفتم:
               نگرانی بیهوده­ ست؟
پسرانت دل مشکوک به یک پرسش بی ربطم را
شک زدایی می­ کردند
اندکی طول کشید.
زنم آهسته ترین ترس جهان را وحشت کرد
چشم اشکش خشکید
و من آواره­ترین خشم جهان در دندان
گفتم: “عادت کن.”
او فقط آه کشید.
و سرش را آرام
از هجوم دهن پرسش­ ها دزدید
و به تاریکی رفت.
           *
روز می­ آمد و در خانه­ هنوز
شب از اندیشه­ ی دیوار فرو می غلتید.
نفسم می­ لنگید
ریه­ هایم دلشان تنگ هوا بود هوا.
گوشه ی پنجره را وا کردم
عطر نیلوفر وحشی گل کرد
و صدای رود
ریخت در خانه و روحم را برد
آفتاب آمد و با ما سر صبحانه نشست
مرغ همسایه به آواز افتاد
و خروسی محجوب
در جوابش قوقولی­ قوی ظریفی سرداد
باغبانی در انارستان خواند:
                       الا دختر که نارت رو بچینُم
                       مبادا با غریبونت ببینُم
پیش خود گفتم:
“توی سیبستان می خواند:
                       الا دختر که سیبت رو بچینُم
                       مبادا با غریبونت ببینُم”

“… توی زیتونزار اما…”
ناگهان مرد برآورد آوا:
                سر سیبات دوتا زیتون نشانُم
                الا دختر که افتادی به جانُم
               به خوابت دیده­ ام در تور و پولک
              عروس مادرم بودی گمانُم
سیب و زیتون و انار
به دلش خندیدند.
              *
پدرم گفت: “بهار و مستی…
آتش اینجا به زبان می آید
سنگ هم می­ زاید”
             *
به زنم گفتم:
“خوش به حالت مادر!
شیر خواهی داد.”
روی پیشانی حساسش چین افتاد
سینه­ هایش را پنهان کرد
چشم هایش پرشد:
“من مگر گاوم؟”
            *
در چَوَرزَق بودم
شب یلدا بود
گاو بی­تجربه­ ای
 از سر ترس خودش را بی­ جا
سفت می­ کرد و نمی­ زایید
دکتر هندی ده
توی گوشش به زبانی که فقط  رابطه­ ی گاو وَ هندو می فهمد
کلماتی خواند.
گاو، سرزنده به ماااا…ماااا آمد
با شهامت بدنش را ول کرد
و دو گوساله­ ی همسان آورد
             *
 زنم اما غر زد:
“نان، فقط نان باشد”
گفتم “انگار به نوزاد نباید نان داد”
چشم­ هایش خندید:
“شیر نان خنگول خان!…”
             *
شیر و نان را خوردم
کوله بار سفرم را بستم
در سراشیبی صالح دره ریواس بنفش
به کبودی می زد
بوی شیرین جمه می­ آمد
سیب را قایم کردم
و برای حوا
روی الواح گلی
واژه­ ای حک کردم
که در آیین زبان­ های جهان
بوی گندم، مزه­ ی سیب،
و معنای چشیدن می­ داد
عین جم با گل ریواسم
پشت یک میز پر از خاطره در کافه گودو
انتظار جمه را دق کردم.
              *
جمه، یک دختر امروزی ابزورد است
چیزی آهسته­ بلند
عین آن واژه که از مرز زبان بیرون است.
               *
او درون شب ناشب، دم صبحی ناصبح
توی اندیشه­ ی ریواس بنفشی  گل کرد
و به معماری رؤیای گل و شیشه­ در آفاق مجازی عق زد
و به دیواره ی پرسشگری خیام
چیزی افزود که از شیشه و گل می­ آمد
                 *
جمه را دعوت کردم
پشت یک میز پر از خاطره در کافه­ گودو
توی زنجیره­ ی یک جمله­ی بی­احساس
لای یک واژه­ ی بی­حرف و صدا
دم یک پشتی نافرم پر از آرنولد
نرم و آهسته نشست
در بنا­گوش چپش
خال ریواس بنفشی بو کرد
و دلم را برد.
هوس چشمه­ی صالح دره در من پیچید
خواهرم آش آورد­
آش ریواس که طعم گس یسنا می­داد
“اوبه” زیر شب سندستان
داشت با شیهه­ ی شهوانی نریانی
خواب را می­ فهمید
در چمن­زار پر از خاطره­ اش
مادیان­ های اصیلی می­ دید
که ویار مه و ترشانه و شبدر دارند
                *
به زنم گفتم:
“فصل آلبالو رفت”
شرمگین گفت: “دلم می­ خواهد”
شب پدر با سبدی آلبالو
از خرید آمد
چشم های زنم آمیزه­ ی دریا و عسل را خندید
و مرا برد به دنیای اساطیری معنای پدر
که لغت نامه از آن بیرون است
از پدر پرسیدم:
“از کجا پیدا کردی؟”
گفت: “خواب زن آبستن را
آسمان می بیند”
             *
پسرم گفت: “نمی خواهیم”
گفتم: “آخر هدفی بوده در اندیشه ­ی…”
گفت: “ارزانی آنان که به  تاریخ تعهد دارند
توی این مه که نه روز است  نه شب
زیر این بارش سنگین دروغ
شوربختی به جهان آوردن
کار نازیبایی­ ست”
               *
فکرکردم چه کسی حق دارد؟
من که دیوانه صفت خود را
زیر افسانه­ ی خونین نیاکانم
نقطه چین می ­دیدم؟
یا
او که بر جمله­ ی ما خود را
نقطه­ ی قاطع پایان می­ داند؟
                 *
فکر کردم چه کسی حق دارد؟
من که از برج پر از رخوت سنت ها
به هوای تر ماه متقاطع می­ رفتم ؟
یا
او که آنها را
کول­برهای اساطیر جنون متقارن می­ داند
                   * 
کوله­ برگرده حدود نه صبح
داشتم می ­رفتم
پسرانم با من بودند
جنگل کارا بودیم
نفسم راه نمی­ آمد و من
دم ­به ­دم می­ افتادم
پدرم گفت:
“راه سربالا را
نرم باید رفت
نرم و آهسته و پیوسته
تند­رو زود فرو می­ ماند.”
              *
گرده پیش آوردم
پشته­ ی هیزم سقز را.
نرم و پیوسته به راه افتادم
راه ما را می­ برد.
راه و رهرو که یکی گردند
خود مقصد آنجاست.
             *
روی دیواره­ ی سد بودیم
باد بود و فوران شتک و راهی سخت.
و جوانانم پیر­.
راه ما را می­ راند
باد برمی­ گرداند.
عاقبت من و جوانانم
جنگ را بردیم
پسرم سامان گفت:
“چه خدا لحمت کلد
باد ما لا می­ بُلد.”
             *
باد منجیل زن است
زن زیبای جوانی که تمام سال
پی قاجار نویان می­ تازد
پسرانش را می­ خواهد
می­ نالد
می­ آهد
              *
قصرقاجارم
تخم لقی که رضاخان
در دهان کج تهران انداخت
از همان روز تمام وطنم
تخم لق دهن تهران شد
کاش می­ شد دل آن را واکرد­
خاطراتش را خواند.
آخرین قطعه­ ی لب­ دوخته­ ی فرخی آنجا سرگردان است
راز شب­ های پر از وحشت و بی­رؤیایش را
به زبان ابجد می­ گرید …
آرزوهای ارانی آنجا
روی یک پرسش کوتاه به خود می­ لرزند
و به دنبال دلی دیگر می­ گردند…
آخرین شام چه مردانی آنجا
بغض تاریخی ما را به گلو می پیچد !
راه می­ پیچد
کوچه می­ پیچد
 و طنابی که به گردن می­ پیچد …می­ پیچد
                 *
قصر قاجارم
مادرم را به تماشا بردم
تا بداند پدرش کودکی او را
توی یک قصر به سر می­ برده
مادرم گریان گفت:
“پدرت رفت ، بیا”
گوشی از دستم افتاد.
پسرانم نالیدند:
“باغ زردآلو بود
“کشتزار گل و دستانبو بود”
ومن ­اندیشیدم:
با پدر پایان یافت
در میان­پرده­ ی اسطوره و رؤیا بودن
در فضاهای پر از مطلق خود آسودن
پدرم مُرد
ذهن بی­پرسش و دنیای پر از راز و خیالش را
از جهان­ های پر از سود و زیان من و آنان برد
او
قطره­­ ی آهی بود
کز دل آهوی آزادی
در هوای چمن پرگل و سروی به جهان آمده بود
و تمام عمر
دیدن یک گل بی­خار
اشک در چشمش می­ آورد.
پدرم را می­ بردند
مادرم را می­ آوردند
مادرم
سهره­ ای بر کهری سرمست
زیر طاق دف و تور و سُرنا
پدرم بر بام
سیب می­ انداخت
سیب می­ انداخت­
سیب می­ انداخت
من دم یال کهر بودم
سیب­ها را می­ قاپیدم
من سرکوچه، دم پل بودم
سیب­ها را می­ قاپیدم
من سر تپه­ ی قرمز بودم
من سر چشمه­ ی سندستان بودم
من دم مدرسه در زنجان بودم
من
توی دانشکده در تهران بودم
 و پدر بر بام
سیب می­ انداخت.
سیب بر بام و هوا می­ چرخید
برف می­ بارید
برف می­ بارید
شهر زیر نفس یخبندان
دل و دستش را می­ دزدید
روزگاران خوش عاشقیش را کم­کم
پشت ترسش می­ خواباند
و به آرامی نعش خودش را برمی­ داشت
زیر سرمای دلش مدفون می­ کرد
و برای خودش الرحمان می­ خواند
برف می­ بارید
همه برفی بودند
همه­ جایی ته جان و دلشان
داشت یخ می­ بست
همه در حافظه­شان جایی را
داشتند از دل خود پنهان می­ کردند
همه داروی فراموشی می­ خوردند
همه دق می­ آوردند
پدر از بام به زیر آمده بود
کهر و سهره و روزی که پدر می­ خندید
عین افسانه در اعماق زمان گم می­ شد
                  *
مرد می­گفت: وکیلم آیا…
همه می­ ترسیدند: هیسسسسسسسس
اضطرابی در و دیوار دهان را می­ خورد
اضطرابی همه را با خود می­ برد
اضطرابی می ­زد
اضطرابی می­ خواند
اضطرابی می­ رقصید
من عروسم را
که به زیبایی رؤیای خدایان بود
توی چادرشب تاریکی پیچیدم
پشت ماشین رفیقم پنهان کردم
پدرم آنجا بود
بغض تلخی در چشم…
نیمخندی به لب آوردم
دست درجیبش کرد
سیب سرخی به هوا انداخت.
گفت:
“آرام برو
هیچ راهی بی­پایان نیست
صبح خود را می­ بینی
پشت هر کولاکی
روز پر خورشیدی­ ست.”
سیب را روی هوا قاپیدم
آفتاب آمد و لبخندزنان
گفت: “آرام بران”
          *
حرکت کردم
برف می­ بارید
وضع قرمز بود
زیربمباران می­ رفتیم
مرگ می ­بارید.
نور شر بود وَ ظلمت رحمت
شهر از ترس، رگانش را
چسب پیچیده
در خفایای خودش پنهان می­ کرد
و من آرام تمام شب را
توی تاریکی می­ راندم
ترس سرزنده و شیرینی در من
راه را روشن می­کرد
و زنم را پیچان
تا دم پنجره­ ی جیغ شریفی می­ آورد
جیغ پرشوق­ ترین درد نفس­ گیر جهان…
فکر می­ کردم
دارد از قلبم ماهی
سر به در می­ آرد
          *
وضع قرمز بود
زیر بمباران بودیم
مرگ می ­بارید
زنم اما می­ زایید
پدرم ،
خواب می­ دید من از تهران برگشتم
بره آهویی در آغوش.
             *
وضع قرمز بود
راه تاریک و سیاه
ترس سرزنده و شیرینی با من
شهر را رؤیا می­ کرد
ماه آهوبره­ای
داشت از حنجره­ام می رویید
و فضا را زیبا می­ کرد
مرد قناد به ریشم خندید:
“ها پدرجان!
آخرین صبح خودت را خوش باش
بادبان های دلت را پس از این
باد او خواهد برد…”
             *
باد مشکوک و سیاهی  ما را برد
توی کرمانشاه
دفتر نام شهیدان را آوردند
ساعتی،
روزی،
سالی،
صف خونین شهیدان را گشتم
هر شهیدی
از دل واژه­ ی نامش برمی­ خاست
به زبانی که خدا می­ فهمید
داستان های خودش را می­ گفت.

به پدر گفتم:
نام او اینجا نیست
پدر از قعر جهنم برخاست
دیده بودم که درونش می­ سوزد
دیده بودم که مذاب کلماتش
سقف ماشین را می­ لیسد
دیده بودم… آه
توی چشمانش
سایه­­ واری از امیدی خونین لرزید
قطره اشکی پنهانی
توی انبوهه ­ی ریشش لغزید:
“یعنی او زنده است؟”
استواری گفت:
“تیپ ویژه طرف سومار است…”
                *
حرکت کردم
توی دریاچه­ ی خون بودم
روی یک لخته­ ی بی­پایان می­ راندم
پشت دروازه­ی اسلام آباد
کشته­ها پشته­تر از سنگ بیابان بود
پدرم آهسته
شیشه را پایین داد
دستمالی برداشت
چشم هایش  را خشکاند
گفت: “برگردیم…”
گفتم : “آخر سومار…”
گفت: “این هاهمه نادر هستند….”
گفت: “اینجا نادرزار است….”
              *
وضع قرمز بود
مرگ می­ بارید
زنم اما می ­زایید
مرد قناد به ریشم خندید:
بادبان­های دلت را پس از این
باد او خواهد برد…
              *
توی این دره همیشه جریان دارد باد:
باد منجیل زن است
زن زیبای جوانی که تمام سال….
پی اردوی مغول می­تازد
              *
باد مِه ایزد باران است
شکل یک دختر تات از طالش
راه می­افتد
بقچه­­ ای آب در آغوشش
تشنگی­ ها را می­ نوشاند
              *
شَرِه دیو خشکی­ ست
چشم هایی آتشبار
و دلی نازا دارد
همه جایش خاک آلود است
آبها را می­ خشکاند
             *
توی این دره همیشه جریان دارد باد
جریان دارد آب.
قزل اوزن رحم بارور آن­ ست
با هزاران رگ و بازو که به رؤیاهایش می­ ریزند؛
و ز رگ و ریشه­ ی زیتونزاران
خیز برمی­ دارند
روی خورشید درخشان می­ بارند
                 *
توی این دره همیشه جریان دارد باد
جریان دارد آب
جریان دارد دیواره­ ی قافلانکوه
برج و باروی دراز طالش
و روایت­هایی
که مرا می­ پیوندند
به تب و تاب نخستین هوس گل دادن
در دل پیرترین سقز این دره.

در ولی آباد
روی آلوچه­ی پیری که می­ اندیشید
چند قرنی­است بلوطی تنهاست
داشتم  یک ملخ نر را
در شکاف دهن جوجه کلاغی
سرنگون می­ کردم
ناگهان تاریکی
از پس تپه برون آمد
آفتاب از وسط راه پساپس برگشت
و خودش را ترسان
توی دریاچه­ی منجیل انداخت.
شبِ زودآمده آلوچه و من را بلعید
همه­ ی کوه به خُرخُر افتاد…
ناگهان جنگل بادام چراغانی شد
روشنی­ های عجیبی که به اندازه­ ی منقارک گنجشکی بودند
تن تاریکی را نوک نوک می­ کردند
و به من می­ خندیدند
وحشت از قعر گلویم فوران بر­داشت
جنگل بادام
پشت آلوچه به پچ­پچ پرداخت:
                              “بچه دارد می­ ترسد.”
چارواداری که همانجا چپقش را پر می­ کرد
گفت: “اوغلان! قورخما.
کرم شبتاب است.”
کرم شبتاب چه زیبایی شیدایی دارد!
توی تاریکی خشک
قطره­ ای نور برایت می­ آرد  
پدرم گفت:
کرم شبتاب فقط در شب جنگل نیست
توی هر ظلمت ناگاهی
کرم­ شبتابی هست
که به ترس تو خودش را خورشید
……

من چه باید می­ کردم؟
پیش از آن، شب، شب بود
پیش از آن صبح همان روشنی فردا بود
پیش از آن، گرگ، سیاهی، سرما
آفتاب، آب، چراغ، ابر و باغ
به همان معنا بودند
که کهن­سالان می­ فرمودند
من چه باید می­ کردم؟
                *
روی آلوچه پیر آن شب، آه
جسد خامش و بی­جان چراغی را
در شکاف دهنم جا کردند  
شب پر وحشت داغی را
توی یک بسته­ ی پرعشوه به معنای سحر
به لغت­ نامه­ ی من آوردند
صبح را از سر البرز به پایین بردند
داشتم می­ دیدم
شب زود­آمده از چشم و دهانم سر می­ زد
ظلمت از ظلمت من می­ آمد
روشنی­های دلم می­ رفتند
آرزوهایم می­ خفتند
چیزی از جنس هراس و تب و تنهایی
از گون­زار به پایین لغزید
من دهانش را دیدم
جیغ تیزی سر دادم
چارواداری که همانجا چپقش را پر می­ کرد
گفت: “قورخما اوغلان!”
و مرا از سر آلوچه به پایین آورد
من صدای خوش جنگل را دزدیدم
تا درخانه، دل ای دل خواندم
خانه اما می­لرزید.
              *
گاوکوهان داری
داشت در قعر اساطیر زمین
شاخ عوض می­ کرد
پسرانم بغل مادرشان بودند
و زنم داشت فرومی­ریخت
شاعری قطران نام
از ته چاه زمان
داشت فریاد زنان می­ آمد:
“های…
کودکانت را
کودکی­ هایت را
و جهانت را
از زمین بیرون بر….
آفتاب فردا
تو چه دانی به که خواهد تابید؟
هیچکس نیست بپرسد که: چرا می­ نالی؟
هیچکس نیست بگوید که: چرا می­ مویی؟”
                *
خانه می­ لرزید
گاو کوهان داری
داشت در قعر اساطیر زمین
شاخ عوض می­ کرد
آفتاب از دُم  راس السرطان می­ تابید
و هوا داشت سخن را می­ سوزاند
مرد بیلش را
روی پیشانی خورشید نشاند:
“زنک فاحشه! گم­شو. به چه می­ خندی تو؟
خنده­دارست که خون نوه­هایم را
روی دستم می­ بینی؟
خنده­دار است که پیراهن فرزندانم خالی­ست­؟
خنده­دار است که از ما دَه تن
من فقط باقی ماندم؟
شصت سال است خودم را می­ کارم
شصت سال است مرا می­ خشکانی
شصت سال است به من می­ خندی
شصت سال است که درد دل من می­دانی
فکر می ­کردم امروز…
تو چه می­ خواهی از من؟
آب و نان تعطیل است.
خانه می ­خواهی؟
بردار!
پیرهن می­ خواهی ؟
بردار.
نعش می خواهی؟
بردار…”
               *
نعش غمناک پدر را می­ بردند
زن زیبای جوانی پی تابوتش گریان بود
نازکی­های تنش روی زمستان می­ پیچید
تاب برمی­ داشت
بازوانش را
موهایش را
تا سر گردنه­ ها می­ افراشت
نوحه­ی تیز و درازی
از دهانش آویزان بود
که به هوهوی دراویش شباهت می­ برد
کودکی­ های پدر را
یاد می­آورد
یکی از پستان هایش
دم­به­دم رگ می­ کرد
مادرم آنجا بود
داشت عادات شب و روز پدر را می­ گفت
زن زیبا با درد
در هوا می­ پیچید
پسرانش  را می­ نالید.
پدرم سر برداشت
و به من گفت: “پسر! تنها ماندی…”

            *
در خیابان می­رانم
پدرم مرده
پسرانم هریک جایی
“ابر و باد و مه و خورشید و فلک
همچنان در کارند”
می آیند
می­ تابند
می بارند
من هنوز اما
سوی آزادی سرگردانم
سوی آزادی….


۱۹/۱۲/۹۴ کرج ، یک و پنجاه دقیقه ­ی عصر


توضیحات احتمالا ضروری:

۱- چَوَرزَق: امروزه از شهرهای استان زنجان در منطقه­ ی طارم علیا، زادگاه شاعر
۲- صالح دره: دره­ ای سر راه جاده­ ی مالرو چورزق به زنجان که ریواس خیز است
۳- جم و جمه: تقریبا مترادف مشی و مشیانه، نخستین انسان ها در اساطیر زردشتی – ایرانی، ارتباط آن­ها با ریواس بی­نیاز از توضیح است.
۴- سندستان: دشتواره­ ای چمنزار در سلسله جبال قافلانکوه که ییلاق چورزقی­ هاست
۵- قاجار نویان: از سرداران چنگیزخان مغول، برخی او را نیای اول قاجارها دانسته­ اند.
۶- ولی­آباد: روستایی کوهستانی در رشته ی قافلانکوه در سه فرسنگی چورزق، سر راه مالرو چورزق به ییلاق­ هایش و زنجان. امروزه متروکه است
۷- قطران: حکیم ابو منصور قطران عضدی تبریزی، شاعر ایرانی قرن پنجم. ناصر خسرو در سفرنامه­اش از او با عنوان “شاعری قطران نام” اسم می­برد که ما همان را گرفته­ایم. قطران تبریزی قصیده­ای زیبا  در توصیف زلزله­ ی سال ۴۳۴ تبریز دارد که یکی از ابیات آن مورد اشاره است: یکی نبود که گوید به دیگری که مموی/ یکی نبود که گوید به دیگری که منال…
۸- قورخما اوغلان/ اوغلان قورخما: جمله­ی ترکی به معنی ” نترس پسر”
۹- باد مه: باد سرد و مرطوب شمالی که وزیدنش نشانه­ی آمدن مه و باران است
۱۰- باد شَرَه: باد گرم و خشک جنوبی
۱۱- سقز: درخت بنه یا پسته­ی وحشی که نوع چاتلانقوش آن در منطقه­ی طارم موجود است
۱۲- قزل اوزن: شاخه­ی غربی سفیدرود که از کوه­های کردستان سرچشمه می­گیرد و بعد از عبور از استان­های کردستان، زنجان، آذربایجان دره­ی غربی طارم را شکل می­دهد که در انتهای آن در تنگه­ی منجیل [محل سد منجیل] با شاهرود که از شرق می­آید درمی­آمیزد و سفیدرود را تشکیل می­دهد
۱۳- جنگل کارا: بیشه­ای کوچک بالاتر از درکه در مسیر چین­کلاغ
۱۴-جوانان: اتومبیل پیکان جوانان

بيشتر بخوانید:  تهران - سعید سلطانی طارمی

https://akhbar-rooz.com/?p=18874 لينک کوتاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

آگهی در ستون نبليغات

آگهی های دو ستونه: یک هفته ۱۰۰ یورو، یک ماه ۲۰۰ یورو آگهی های بیش از ۳ ماه از تخفیف برخوردار خواهند بود

حساب بانکی اخبار روز

حساب بانکی اخبار روز: int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More

آگهی در ستون تبليغات

آگهی یک ستونه یک هفته ۷۵ یورو، یک ماه ۱۵۰ یورو آگهی های بیش از ۳ ماه از تخفیف برخوردار خواهند بود

حساب بانکی اخبار روز

int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More

آگهی ها در لابلای مطالب برای يک روز

یک ستونه: ۲۰ یورو دو ستونه: ۳۰ یورو سه ستونه: ۵۰ یورو

حساب بانکی اخبار روز

int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More