چون در افتد با طبیعت، خود بر افتد هر چه ای – اسماعیل خویی

ترسِ مرگ از دل تو را پیوسته بر جان می زند:

ای منِ پیر! از همین نبض ات فراوان می زند!

گر خودآگاهی نباشد، نیز ترس از مرگ نیست:

نبضِ ساعت کُندتر از نبضِ انسان می زند.

ترسِ مرگ از آگهی خیزد، منا! هر سوگوار،

در عزای خود به سر در مرگِ یاران می زند!

آن که بر سر می زند، بنشسته بر گورِ کسی،

خویش را در گور بیند، بر سر از آن می زند!

می نماید کاو ددی نا آگه است از مرگِ خویش:

گر گروگانگیر تیری بر گروگان می زند!

رُخ دهد پیشآمدی بر ضدّ ذاتِ آدمی:

سر چو زندانبان به زندانی به زندان می زند!

با بدی ها کاو روا دارد به همنوعانِ خویش،

در شگفت آیم چو شیخی دم ز وجدان می زند!

دم زدن بر او چرا دشوار نآید، ای شگفت!

چون به مسجد راهِ خلق این مایه آسان می زند؟!

خدمتی گر می گزارد شیخ بر اهریمن است:

با زنخ ها کاو به نامِ دین وقرآن می زند!

بی گمان، با ذاتِ انسانی ی خود بیگانه است

آن که بر بیگانه ای دانسته بهتان می زند.

کاخِ کژ بنیادِ دین اش پیش از این ویران شده ست:

باز شیخ اش رنگ ها بر نقشِ ایوان می زند!

نی، خطا گفتم! چه رنگی جز سیاهی دارد او؟

باز هم این رنگ را بر کاخِ  ویران می زند!

ای خوشا روزی که این شهشیخی ی پوسیده را

خلقِ ما تیپا به «شورای نگهبان» می زند!

گو بمیرد زابلهی  بیمارِ نادان کاو، چو شیخ،

دستِ رد بر سینه ی دانای درمان می زند!

از نیازش نیست، یا آزش، پزشکِ کاردان،

سر اگر هر روز بر بیمارِ نادان می زند.

همچنان کز آزِ او  یا از نیازی نیست، نیز

سر اگر بر هر کُجا خورشیدِ رخشان می زند.

ور به بیماری چنین سر می زند هر دم پزشگ،

از رهِ وجدان، نه با فرمانِ ایمان، می زند.

کارِ اخلاقی ست کاری کآید از وجدانِ ناب،

نز امید و بیم ِ دین،گر سر ز انسان می زند.

وین که این اخلاق دینی نیست بنماید عیان

این که از دین نقبی انسان سوی وجدان می زند.

وین بدان سانی که  زندانی، پس از عُمری شکنج،

رو به آزادی ی خود، نقبی ز زندان می زند.

چون در افتد با طبیعت، خود بر افتد هر چه ای:

زآن که بر بیخ اش تبر قانونِ کیهان می زند.

هستی آهنگی ست کآن را می نوازد چند ساز:

وای بر سازی که ناهمکوکِ ایشان می زند!

دانش آموزانِ استادانِ  پیشین ایم ما:

هر که می گوید جز این، لافی نمایان می زند.

کم نگردد نورِ مه، گر، زین که وام است آن ز مهر،

طعنه ها شبتابکی بر ماهِ تابان می زند.

*

ناتمام است این سخن، امّا رهای اش می کنم:

باز کن در را، که بر آن تقّه مهمان می زند.

این دمِ دیرِ شب، امّا، میزبانی سخت ام است:

کاشکی، مهمان نه، بر در تقّه جانان می زند!

او نیاید، گُر مگیر ای عشقِ خاکستر نشین!

کز شرارت شعرِ من آتش به دیوان می زند!

سی ام فروردین ۱۳۹۷،

بیدرکجای لندن

https://akhbar-rooz.com/?p=13443 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: