چو دستار بر سر وَرا تاج شد! – اسماعیل خویی

اسماعیل خویی

۱

همه با شگفت و همه با دریغ،

سراپا شگفت و سراپا دریغ،

چهل سال گفتیم وگوییم باز:

دریغا شگفت و شگفتا دریغ!

۲

به شهنامه، از دوره ی باستان،

بخواندیم این راست، در داستان،

که پایانِ کشور رسد، چون شوند

دروغ آوران چیره بر راستان!

۳

نشان داد آن شه روالِ زوال،

بسی بیش از آغازِشِ این روال،

ز دشمن چو بر سنگ هُشدار داد،

سپس از دروغ، آن گه از خُشکسال.

۴

به خواری کشد مردُم این ناسپاس،

که خود را کند با خدای اش قیاس:

خدایی که خود نیز داند که نیست؛

وز این روست کز او ندارد هراس!

۵

نهان اش دروغ و عیان اش دروغ!

زبان پُرفریب و بیان اش دروغ!

در آیین و دین، نادُرُستی ستیز:

ولی، هردوان، این و آن اش دروغ!

۶

چو دستار بر سر وَرا تاج بود،

ز مردُم ستاننده ی باج بود؛

وَ، چون منبرش هم بر او تخت گشت،

به چشم اش، جهان بهرِ تاراج بود!

۷

مِهین پندمان، کآن به شعرِ دری ست،

به هُشدار از دشمنِ منبری ست!

که نشنیدمان گوشِ هوش و فقیه

خدا گشت: وآن کیفرِ این کری ست!

۸

از آخوند، کاو دشمنِ شادی است،

وَ ویرانگرِ هر چه آبادی است،

گذرگاهِ خون است و بس، گر هنوز

گشوده رهی سوی آزادی است.

۹

بر آخوند همتاز باید شدن:

وَ او را برانداز باید شدن!

زن و مرد، پیر و جوان را، همه،

در این جنگ انباز باید شدن!

۱۰

هنوز، ار چه تک تک بمیریم از او:

که یک عُمرِ چل ساله پیریم از او،

بيشتر بخوانید:  سایه و آیه - اسماعیل خویی

بخواهیم کیفر بدادش به داد:

بی آن کانتقامی بگیریم از او.

۱۱

به کاری نمانَد چو بر جا دغل،

کسی را چه کاری بُوَد با دغل؟

وَ «آخوند» هم نام دیگر کند:

که این واژه گردد به معنا «دغل»!

۱۲

ندید ار چه کس هیچ سود از عبا،

جُز آخوند، کاو شیخ بود از عبا،

نخواهیم اش از دوشِ او برگرفت:

که خود شرم خواهد نمود از عبا!

۱۳

چو گردند مردُم «خِرَدکاربند»*،

نمانَد کسی را به گفتار بند.

وگر چه به پوشاک هم بند نیست،

کسی را نبینیم دستاربند!

۱۴

پشیمان ز گفتار وکردارها،

گریزان و ترسان ز دیدارها،

تراشند ریش وبه پستو نهند

فقیهان عباها و دستارها!

هفتم فروردین۱۳۹۸،

بیدرکجای لندن

*از فردوسی ست.

https://akhbar-rooz.com/?p=19269 لينک کوتاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها