چکامه ی میهن و بیدرکجا – اسماعیل خویی

اسماعیل خویی

پاره خاکی از زمین «میهن» چراست؟

وز چه دیگر پاره ها «بیدرکجا»ست؟

«خاک خاک است»: این نماید چشمِ ما؛

دل، ولی، با چشمِ ما ناهمنوا ست:

ویژه،چون بیند گیاه و جانور

نیز،در این دید،با او همگرا ست.

خاک خاک است،آری:امّا،سرزمین،

هست خاکِ ویژه ای، کز آنِ ماست؛

یا که ما زآنِ وی ایم: این گونه است

هر گیاهی کز دلِ خاکی بخاست:

بس گیه، کز خاکِ خویش از بر کنی ش،

هر کجا کاری ش، محکومِ فناست؛

باز گردان اش به خاکِ مادری:

تا که قامت گردد او را باز راست

خاکِ او ویژه ست در آب وهوا:

وین وَرا انگیزه ی نشو و نماست.

سازگارش نیست هر آب و هوا:

کاو زمین پروردِ آن آب و هواست.

جانور هم پاس دارد خاکِ خویش:

چون خورانوشاک اش آنجا جانفزاست.

همچنین انسان،که مهرِ زیستبوم،

مهرِ مادرزادش ار دانی، رواست.

زیستبومِ آدمی،بر خاکِ خویش،

پروَرَد فرهنگ،کآن رازِ بقاست.

کآنچه ما را ما کند، در این جهان،

رنگ وانگِ ویژه ی فرهنگِ ماست.

سرزمین ها بر زمین، چون زیستبوم،

همشمارِ گونه گون فرهنگ هاست.

وز همین رو، هر کجایی بر زمین

کآن نباشد میهن ات، بیدرکجاست:

که ت،اگر بسته ست راهِ بازگشت

زآن به میهن، بر تو کانونِ بلاست.

میهن ات آب است و تو ماهی: کَزَت،

تا در آنی، مهر و ارج اش در خفاست.

«ماهی، اندرآب، گوید: آب،آب!»*

لیک نشناسد که در چی در شناست.

آب را فهمد، اگر افتد به خُشک:

تا شناسد آنچه در آن اش بقاست:

راست چون آن نحوی ی ناآشنا

با شنا، کاو «کُلّ عمرش بر فنا»* ست!

این سخن ناسخته آمد: چون مرا

کشتی ی اندیشه در گرداب هاست.*

و خموشی باید آید ساحل ام:

تا ببینم از چه هُشیاری م کاست؛

وَ چه موجی تاخت بر کشتی مرا،

تا برون ام  افکنید از راهِ راست!

حالیا نیرو ندارم بهرِ کار:

زآن که در جان ودل ام غوغا به پاست.

آمد وگفت: ـ «آیت الله عزرییل

شد رییسِ قاضیان!» مُخبر سباست.

من ندارم واژه بس، تا گویم اش

زین خبر در من چه توفانی بخاست!

چندگاهی می شکیبم در سکوت،

بعد، با خشمی که نتوانم ش کاست،

گویم اش: ـ «ای وای،کاو مرگ است، مرگ!

این یکی از مِه مُصیب های ماست.

من « نظامِ مرگ» خواندم این نظام:

شاعرانه؟ نه! کنون وصفی ست راست!

راهبر  ناگشته، این یک قاتل است:

«رهبری» را، بی گمان، این یک سزاست!

می رسد هر لحظه مان سوگی دگر:

وای! ایران است این، یا کربلاست؟!

کربلایی کآفریدش روضه خوان:

شهرِ خونینی که کانونِ بلاست!

چون یزید آدمکُشان را رهبر و

شمر سرقاضی ی خلقِ بی نواست!

در رهِ دین، پاسداران و بسیج

هم کُشند آدم، چو فرمانِ خداست!

ور کند مُختار نیز اینجا قیام،

بی گمان، او هم تنی زین اشقیاست!

تازه، شمر و رهبرِ او سُنّی اند:

شیعه را بین که دو روی از ابتداست!

اوست پابندِ «تقّیه» با عدو:

کآن جوازِ هر دروغ و هر ریا ست!

در رهِ دین، چون روا باشد دروغ،

دُزدی و جور و جنایت هم رواست!

وین همه زآموزه های «رهبری»ست:

کاو نمادِ خدعه و مکر و دغاست!

گفت و کردِ او همه زشت و پلشت

وَ، به واگیری، تو پنداری وباست!

بس که درگیراست با پایین تنه،

بوی بول و غایط اش عطرِ عباست!

بنگری در بیتِ رهبر گر ز دور،

بوی گندِ هر فسادت دلگزاست!

یادم آید از هدایت کاو سرود:

ـ«یک وطن داریم و مانندِ خلاست»!

تا چنین باشد،دریغا، دخترم!

میهن ات اینجا، همین بیدرکجاست!

لیک ما زین چنبرِ شر می رهیم:

از میان چون دولتِ دینی بخاست.

آن زمان ،علم و نظامِ اقتصاد

ازکفِ یک مُشت نرّه خر رهاست.

آن زمان، آموزش و فرهنگِ ما

همزمان با دانشِ عصرِ فضاست.

وَ زِ دانشگاه بیرون است و دور،

گر که از فیضیّه آثاری به جاست.

وَ قلم، آزاد از هر حدّ و مرز،

با نظر پرداختن، مشکل گُشاست.

خانه ی شادی ست هر میخانه ای:

مسجد ار کاشانه ی مرگ و عزاست.

داروی هر درد باشد رایگان:

مرگ می ماند،که دردی بی دواست.

وَ «ولایت»، چون وبا، بُن کن شده ست:

چون حکومت از نهادِ دین جداست.

وَ نهادی گشته آزادی: چنان

کز سیاست شعرِ بابا هم رهاست!

دوم فروردین۱۳۹۸،

بیدرکجای لندن

https://akhbar-rooz.com/?p=18783 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: