یادداشت های شبانه: (۹۶) – ابراهیم هرندی

ابراهیم هرندی

۶۱۷. رویدادهای در راه.

در ماه کنونی، پژوهشگرانِ شرکتِ وِریسک مِیپِلکرافت (Verisk Maplecroft)۱، کمپانیِ ریسک آزمایی و مشاوره ی استراتژیک جهانی که مرکز آن در انگلیس است، سال میلادی پیش رو را سالی پُرآشوب برای بسیاری از کشورهای جهان پیش بینی کردند۲. براساس پژوهش تازه ی این کمپانی، در سال گذشته در ۴۷ کشور از ۱۹۵ کشورِ جهان، آشوب های گوناگونِ مدنی رُخ داده است. این روند در سالِ ۲۰۲۰، بسیار فزاینده تر از گذشته خواهد شد و هرج و مرج، ۷۵ کشور را فراخواهد گرفت. از میان این شمار، کشورهای نیجریه، لبنان، بولیوی، اتیوپی، هندوستان، پاکستان و زیمبابوه آماده تر از دیگران برای برپاشدنِ آتش آشوب های مدنی هستند و هُنگ کنگ و شیلی نیز، دستِ کم تا دوسالِ دیگر آرام نخواهد شد. اکنون سودان از یمن در ناامنی پیشی گرفته است.

پژوهشگرانِ این شرکتِ انگلیسی، با بررسیِ آمارِ ۱۲۵ کشور، هشدار داده اند که امسال آتشِ آشوب و جنگ در ۷۵ کشور از کشورهایی که آنان بررسیده اند، افروخته خواهد شد. گذشته از کشورهایی که به نام آنها اشاره شد، چین، روسیه، برزیل، آرژانتین، عربستان سعودی، ترکیه، تایلند، سری لانکا، کنگو، کواتمالا، غنا، گابون، زامبیا و گینهِ بیسائو در ردیف کشورهایی هستند که در آن ها خیزش های مدنی روی خواهد داد و حکومت های آن ها به سرکوب مردم و پایمال کردن حقوق بشرِ مردم دست خواهند زد.

پژوهشگران به شرکت هایی که دست اندرکارِ بهره وری از موادِ کانی در هریک از این کشورهای هستند، یادآوری کرده اند که با آگاهی از امکانِ بروز آشوب برنامه ریزی کنند و با هشیاریِ بیشتری کارِ خود را دنبال کنند و شبکه امنیتی و نگهبانی خود را بیش از پیش افزایش دهند.  

  1. https://www.maplecroft.com/about-us/what-we-do/
  2. https://www.maplecroft.com/insights/analysis/47-countries-witness-surge-in-civil-unrest/

***

۶۱۸. خطبه ی خیز و ستیز

خیره سری، خودکامگی و خود- بزرگ – بینیِ خامنه ای درچند ماه گذشته، بسیاری از خودی های نظام را هم به شگفتی واداشته است. بسیارانی می پرسند که او چگونه می تواند – بی توجه به خیزشِ مردمی که او را “الدنگ” می خوانند و مایه ی همه ی بدبختی های کشور می دانند، چنان رفتار کند که انگار نه انگار که او ایران را تا لبه ی پرتگاه سُرانده است و همگان خواهان برچیده شدن حکومت او هستند. گروهی نیز او را در شبکه های اجتماعی، روانشناسی عامیانه کرده اند و با روانی دانستنِ شخصیت او، برچسبِ پارانویا، مگالومانیا، گراندیو (خود- شتر- بین) و توهّم گرا به او زده اند.

نگاهی به تاریخ جهان نشان می دهد که خامنه ای همانگونه رفتار می کند که همه ی دیکتاتورهای درمانده و بی گریز- راه در درازنای تاریخ کرده اند. در گذشته از بُخت النصر و چنگیزِ مغول گرفته تا همه ی شاهان قاجار تا چاوش اسکو در رومانی و مارکوس در فیلیپین و صدام و قذافی در روزگارِ کنونی، همگی رفتاری یکسان در برابر خواست های مردم خود داشتند. این رفتار نیز ریشه در واکنش های ژنتیک انسان دارد که وامدارِ رفتارهای غریزی جانوران است. جانوران در رویارویی با خطر، با شتاب به دو راهه ای می رسند که یکی راهِ “خیزوگریز” است و دیگری “خیزوستیز”. بیشترِ جانوران راه نخست را برمی گزینند، حتی اگر توانِ مبارزه و امکانِ پیروزی نیز داشته باشند. گریختن از خطر، اگر شدنی باشد، بسی ارزانتر و آسانتر و ساده تر از ماندن و جنگیدن است. اما اگر راه گریزی در پیش و یا پس نباشد، جانورِ ناتوانتر که تاب و توان مبارزه با دشمن را ندارد، پیش از آغازِ جنگ به ترفندهایی که در هر گونه ی جانوری، شکلِ ویژه خود را دارد، می پردازد. پستانداران باد در غبغب خود می اندازند و موهای تن خود را سیخ می کنند تا تنومندتر از آن که هستند، دیده شوند، پرندگان خود را به مردن می زنند و خاموش بر زمین می افتند، تا نشان دهند که مرده اند. گربه سانان چنگ و دندان تیز می کنند و به دشمن نشان می دهند، میمونها فریادهای بلند و دلخراش می زنند، لاک پشت ها در لاک خود فرو می روند و انسان می کوشد که با خیره شدن در چشمان دشمن و درشتی کردن، او را هراسناک کند و از میدان بدرکند و او را ناچیز بپندارد و حقیر و خُرد کند. هارت و پورت های خامنه ای نمادهایی از این چگونگی ست. او این سخنِ چنگیز مغول را پذیرفته و بکار بسته است که؛ پذیرشِ وجودِ دشمن و بها دادن به او، سردارِ جنگی را ناگزیر از گفتگوی با او می کند و گفتگو، پایانِ هر جنگ است. این گونه بود که چنگیز هرگز با مردمِ هیچ کشوری گفتگو نمی کرد و می گفت که زبان گفتگوی ما با دیگران، شمشیر است. او به هرسرزمینی که یورش می بُرد، نخست همه ی بزرگسالان را می کشت وشهرها را آتش می زد و سپس بر تلمباری از خاکستر و خاک و خون برتخت می نشست و به پیروزی جام برمی گرفت. 

در روزگار نزدیکتر نیز می توان از محمدعلی شاه قاجار یاد کرد. شاهی که مردم در ذهن اش هیچ حقی نداشتند و رعیت های نادان پنداشته می شدند و به گفته او، “داخل أدم” نبودند.  او در نامه ای در پیوند به خیزش های مردمی در زمان حکومت اش چنین نوشته است:

“رعیت غلط میکند اعتراض کند، غلط میکند مطالبه حق کند، غلط میکند دیوان مظالمه بخواهد، غلط میکند نظارت کند، غلط میکند قدرت ما را محدود کند، غلط میکند مشروطه بخواهد،ملت غلط میکند ما را نخواهد…سایه ماست که آرامش میدهد. رعیت را چه به سرکشی؟ رعیت را چه به استنطاق صاحبقران؟ رعیت را چه به فریاد حق‌طلبی؟ رعیت غلط میکند ما را نخواهد. رعیت گوسفند و ما شبانیم. سایه‌ی ماست که آرامش میدهد، نعمت ارزانی میدارد و دفع بلا میکند. ماییم که آبرو میدهیم، ماییم که مالک ایرانیم.”

برگردیم به استراتژیِ “خیزوستیز”. آخرین خطبه ی خامنه ای نیز که دستِ کمی از سخنانِ چنگیز و محمدعلی شاه نداشت، نشانه هایی از آنچه در ذهنِ او می گذرد را در خود دارد. برخی از این نشانه ها این هاست:

او خود را در حالِ جنگ می داند و چون راه گریزی به ذهن اش نمی رسد، راه خیز و ستیز را برگزیده است و اکنون در نخستین گامِ آن راه، در مرحله ی انکارِ حقیقت است. این نکته ی او که آشوبگرانی که چنین و چنان می کنند، ایرانی نیستند، بروشنی نشان می دهد که او کوشش می کند که با تاکید بگوید که صدای انقلاب مردم را نشنیده است، زیرا که انقلابی در کار نیست که صدایی از آن برآید. نشانه های دیگری از ذهنیت انکارگرای او نیز می توان دید. این که جمعیتِ گردآورده شده را نشانه ی حمایتِ مردم ایران از مشروعیتِ حکومتِ خود می داند. این که هسته های مقاومت چنین و چنان خواهند کرد. این که دشمنِ واقعی خود را – که مردمِ ایران هستند – رها کرده است و از دشمنِی خیالی می ترسد و دیگران را نیز از آن می ترساند. او با آگاهی از ورشکسته بودنِ کشور، “قوی شدن” را پیشنهاد می کند، یعنی که بمب اتمی را باید هرچه زودتر ساخت.

به گمانِ من این سخنانِ خامنه ای را می توان نخستین خطبه ی او در وادیِ خیزو ستیز خواند. هیاهو و هارت و پورت های نابخردانه و زیانبارِ او را نیز باید از این چشم انداز بررسید و بهایی به آن ها نداد.   

….

برای آگاهیِ بیشتر درباره چنگیزِ مغول، نگاه کنید به کتابِ “چنگیزخان و برپایی جهانِ مدرن” از جک وِدرِفورد، لینکِ زیر: 

***

۶۱۹. هـُشــدار

نـــــــــــه، کـور خوانده ای
خدای ما در نقاشی تو نیست
و آسمان تو از ریسمان دروغ آویخته است
هشدار ترفندِ یاران و ریشخندِ هزاران را

آیات هذیانی ات
هوهای غرور و غریزه،
در چکاچک خون و خنجر است
تو را با ژرفای آبوارِ آسمان چکار
و با افسونِ سوسوی ستاره
در خامشای روشنِ شب؟
هشدار ریشخندِ یاران و نیشخند هزاران را

در مغاک تیره خود
کابوس و هراس می ریسی
و خورشید را از نقشه جغرافیای شهر خط می زنی
هشدار نیشخندِ یاران و زهرخند هزاران را

***

۶۲۰. اخلاق این گونه دگرگون می شود.

هنجار های اخلاقی ریشه در روندهای تاریخی دارند و در واکنش به رویدادهای بزرگ اجتماعی دگرگون می شوند. هربار که زیاده روی در رفتاری و یا کرداری، مردم را چنان به خشم می آورد که واتابِ های آن گستره ی همگانی را پُر می کند، بنیادِ اخلاقی ی باوری که زمینه سازِ رفتاری و یا کرداری اجتماعی ست، ویران می شود. نمونه؟ حکومتی که دست اندرکارانِ آن، دروغ گویی را سیاست بازی و زرنگی می پندارند،  چنان در زشتکاری و گزافه گویی زیاده روی می کنند که مردم بناگهان خود را در دیدگاه جهانیان، زبون، بی آبرو و جانی می پندارند و آشفته و برتافته بپا می خیزند و تُندروار هرچه را در دسترس و دیدرسِ خود می یابند، به آتش می کشند. آنگاه حکومتیان در واکنش به این چگونگی، آسیمه سر در پی پاسخگویی برمی آیند و بناگزیر بخشی از خواسته های مردم را به آنان می پردازند. از آن پس با بالا رفتنِ بهایی که برای دروغگویی باید پرداخت، حکومت، از میزان دروغ گویی خود می کاهد و اندکی راست رفتارتر و درست کردارتر می شود. این گونه، هنجارهای اخلاقی در جامعه دگرگون می شوند. تا زمانی که انزجار همگانی، رفتار و کرداری را در جامعه بی بها نکند، آن رفتار و کردار دگرگون نمی شود.

از این چشم انداز، رویدادهای کنونیِ ایران را باید به فالِ نیک گرفت. واکنشِ مردم به دروغ گوییِ و دریده دهانی و بی آزرمیِ انزجار آور و آبروبرِ دست اندرکارانِ حکومتِ اسلامی، نشان دهنده ی پروسه ی دگرگون شدنِ اخلاق اجتماعی و نوزایی فرهنگی ست. این روند از میان راهی از خشم و خون می گذرد.

هنجارهای پذیرفته شده ی اخلاقی نه طبیعی هستند و نه ریشه الهی و آسمانی دارند. این هنجارها در پاسخ به ستیزِ قدرت در جامعه شکل می گیرند و با زور و تنش دگرگون می شوند. که بود گفت؛ اخلاق ترفندی ست که تهیدستان برای گرفتنِ حقِ زیستنِ خود از دارایان و ارباب قدرت و ثروت ساخته اند؟    

***

۶۲۱. جامعه ی جانوری

جامعه ی جانوری، جامعه ای ست که شیوه ی زیستی مردم در آن، بازتابِ رانش ها و گرایش های غریزی مردمِ آن جامعه است. جامعه ای طبیعی و جنگلی که همسایه ی دیوار به دیوارِ جامعه ی موریانه ها و مورچه گان و گرگان است. در چنان جامعه ای، فرمانِ انسان در دستِ رانش های ژنتیک اوست و نهادهای اجتماعی – البته اگر نهادی در کار باشد – بازتاب های اجتماعیِ خواهش های جانوری اویند. در چنان جامعه ای، هر فرد، به فرمان خواهش های ژنتیکِ خود، چشم اندازی خود محور دارد و منش ها و روش های فرد را “من”ِ کانون گرا و خود شیفته و تمام خواه او شکل می دهد. از اینرو، فرهنگ اجتماعی چنان جامعه ای، ارجگذارِ قانونِ “همه برای یکی” ست. در جامعه ی جانوری هرکس به فکرِ خویش است و با مهر و دوستی و اندیشیدن به دیگران و خوشخواهیِ آنان بیگانه است. “دیگری”، در جامعه ی جانوری، تنی برای شکار با هدفِ بیگاری و بهره کشی از اوست. در جامعه ی جانوری، هرکس در پی خفه کردنِ صدای دیگران و پایمال کردنِ حقوقِ آنان در راستای رسیدن به سودِ هرچه بیشتر برای زندگیِ بهترِ خویش است. در جامعه ی جانوران که جامعه ای جنگلی ست، تاریخ، ردایی از خون به تن دارد و هماره از میانِ خشم و خون و خشونت و خرابی می گذرد.

همه ی جامعه هایی که بربنیادِ ارز ش های ایلی، آلی، دینی و ایدئولوژیک شکل می گیرند، نمونه هایی از جامعه ی جانوری هستند. در هیچ یک از این جامعه ها، تعریفی جهانشمول از انسان وجود ندارد و در هر یک، انسان در پیوند با آنکه و آنچه نیست، تعریف می شود. یعنی که خود را دارنده ی همه ویژگی هایی که او نیکو می پندارد و دشمنِ خود را از آنها تهی می داند، است. در جمله ی، “انیرانی نیستم” نویسنده خود را ایرانی می داند که انسانی فردوسی با رفتارِ نیک، کردارِ نیک و گفتار نیک است. یعنی ویژگی هایی که انیرانی، این انسان نمای دوزخی هیچ یک از آنها را ندارد. 

***

۶۲۲. جامعه ی مدنی

جامعه ی مدنی، برآیندِ آرمان های شهروندی انسان شهرنشینِ است. انسانی که به اهمیتِ پدیده ای بنامِ “قانون” پی برده است و همه هنجارهای رفتاری و کرداری اجتماعی را روشمند و قانونمدار می خواهد. جامعه ی جانوری، نمادِ “من”ِ خام و خشن و جنگلی-خوی انسان است، اما جامعه ی مدنی واتاب دهنده ی “ما” ی اجتماعی اوست که در پرتو کارکردِ نهادهای خانواده، آموزش و پرورش، اخلاق و ادبیات ساخته و پرداخته شده است و ریختی اجتماعی بخود گرفته است. جامعه ی مدنی برای هر نوزادِ آدمی، میدان نبرد نیازها و خواهش های من و ماست. هنجارهای اجتماعی با بایاها و بس های خود، خواهش های فردی را کرانمند می کند و با پاداش و پادافره، دلِ جنگلیِ انسان را در چنبرِ بایدها و نبایدها نگه می دارد. این چگونگی پارادایم دهنیِ تاریخی ای را پدید آورده است که نبردِ عقل و دل نامیده می شود.

جامعه ی مدنی، جامعه ی “همه برای همه” است. جامعه ی صف های بزرگی که همگان باید در هریک، برای دسترسی به سهم خود از آنچه ارزشمند پنداشته می شود، بایستند. صفِ آموزش، صفت آزمایش، صفِ بهداشت، صفِ اتوبوس، سفت بلیط ترن و همه ی صف هایی که با آمدن و بودن و شدن و رفتن سروکار دارند. صف در جامعه ی مدنی نمادی از مدنیّت است. این که انسان بپذیرد که در صفی تا رسیدنِ نوبت خود، آرام و خاموش و پذیرا بماند، نشانه ای از پذیرشِ برابری خود با دیگران است. چیزی که در جامعه ی جانوری هرگز شدنی نیست. در چنان جامعه ای، شلوغی و ازدحام به خشم و خشونت راه می برد و گاه با زد و خورد و کشتار پایان می یابد. 

جامعه ی مدنی، جامعه ای حقوقی ست. جامعه ای که درآن انسان شادیِ همزیستی با دیگران را – در پرتوِ قانون – بدونِ هراس از آزارِ آنان تجربه می کند. این چگونگی سبب می شود که قراردادهای اجتماعی، به انرژی ذهنی بدل شود و پایه گذارِ هنجارهای مدنی گردد و از انسان که در بنیاد، جانوری جنگلی و درنده خوست، جانداری مهربان و نیکخوی و روادار بسازد.   

***

۶۲۳. جامعه ی انسانی

جامعه ی انسانی، جامعه ای ذهنی و آرمانی ست که تاکنون برروی زمین پدید نیامده است. البته همه ی پدیده هایی که تاکنون برروی زمین پدیدار شده اند، روزگاری ذهنی بوده اند و پیدایش آنان ناشدنی می نموده است. جامعه ی انسانی جامعه ای ست که در آن انسان کانون همه ی ارزش هاست و هر نیک و بد را با چشمداشت به سود و زیان آن برای زندگی انسان برروی زمین می سنجند. در چنان جامعه ای ارزش هرپدیده، بهای آنرا تعیین می کند. این چگونگی خودبخود سبب می شود که هرآنچه با نیازهای آنی انسان سروکار دارد، مانند؛ هوا، آب، خوراک و طبیعتِ سالم و سرشار، ارزشمند شود و آنچه انسان را به مرگ نزدیک می کند، بی ارزش و بی بها شود. اگر چنین پیوندی در میان، انسان، زیستبوم و ارزش وجود می داشت، هرگز آب و هوا در هیچ جای جهان آلوده نمی شد و انسان هرگز این گونه کمر به نابودی زمین و هوا و زیستبوم خود نمی بست.  

اگرچه در جامعه ی مدنی، نیازهای بنیادی شهروندان مانندِ نیاز به خوراک، نوشاک و مسکن، پیوندی نزدیک با حقوق اساسی انسان دارد و گفتمانی اخلاقی نیز پنداشته می شود، اما در جامعه مدنی تاکید بر برابریِ حقوقی شهروندان است و نه برابری اقتصادی. در جامعه ی مدنی، زمینه ی همسان برای رقابتِ همگان در دسترسی به هرآنچه در آن جامعه پیشرفت پنداشته می شود، فراهم می شود. اما این دسترسی در گروی شایستگی شهروندان و توانِ آنان در بالا رفتن از نردبان پیشرفت است. حکومت مدنی زمینه ی دسترسی به نهادهای اجتماعی مانند آموزش و پرورش، بهداشت، دادگستری و خدمات اجتماعی را برای همه ی شهروندان، بی توجه به جنسیت، قومیت، مذهب، رنگِ پوست و پایگاه و جایگاهِ اجتماعی و اقتصادی آنان فراهم می کند. اما برابری حقوقی هنگامی می تواند معنادار باشد که شهروندان نه تنها توانِ پاسخگویی به نیازهای بنیادی خود داشته باشند، بلکه از حداقلی از سطح رفاه نیز برخوردار باشند. این رشته سری دراز دارد و هزاره هاست که پیامبران و فیلسوفان و کُنشگرانِ اجتماعی و انسانگرایان و پیروانِ اندیشه های سوسیالیستی درباره آن گفته و نوشته و ستیزها و جنگ ها کرده اند.

جامعه ی انسانی، جامعه ای ست که در آن شهروندان دسترسی برابری به درآمد و سودِ خالصِ ملی دارند. هرچه گسل های اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی در جامعه ای کم پهناتر باشد، آن جامعه به جامعه ی انسانی نزدیکتر است. انسانگرایان براین  باورند که هرگز تا جامعه ای براساسِ ارزش های انسانی برروی زمین پدید نیاید، انسان آسودگی خیالی را که باید برای پرداختن به نوآوری و بنانهادنِ جهانی دیگر داشته باشد، بدست نخواهد آورد. مراد از جهانی دیگر، جهانی ست که از تهیدستی و درد و تنهایی و ناامیدی و جنگ و گرسنگی تهی باشد و آزادی، آبادی و شادی، ارزشمندترین گفتمان ها پنداشته شود. چهانی که ارزشِ چشم براه بودنِ داشته باشد و انسان آرزو کند که به گفته ی شاعر آرمانخواه ایرانی احمد شاملو؛      

سالی
آری
بی‌گاهان
نوروز
چنین
آغاز خواهد شد.

یـادداشـت های شـــــبانه: (۹۵)

ابراهیم هرندی – بایگانی یادداشت های پیشین در سایت اخبار روز

https://akhbar-rooz.com/?p=12138 لینک کوتاه

https://akhbar-rooz.com/?p=18434 لينک کوتاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: