دال های بی مدلول – محمود طوقی

پرسش بنیادی این است که  چرا جهانی با این همه ظرفیت برای خوبی و زیبایی، چنین سرسختانه به بدی و زشتی گرائیده است و می گراید و چرا آدمی فرصت نمی یابد عروس زیبای خوشبختی را در آغوش بگیرد. چرا عقل روشنگر آدمی به تاریکی رسیده است و راهی به رهایی نمی جوید و در جهت اسارت آدمی و...

پرسش بنیادی این است که  چرا جهانی با این همه ظرفیت برای خوبی و زیبایی، چنین سرسختانه به بدی و زشتی گرائیده است و می گراید و چرا آدمی فرصت نمی یابد عروس زیبای خوشبختی را در آغوش بگیرد. چرا عقل روشنگر آدمی به تاریکی رسیده است و راهی به رهایی نمی جوید و در جهت اسارت آدمی و در خدمت اصحاب سلطه است. آیا جز این است که عقلی که باید روشنگر باشد به خدمت نظامی درآمده است که  سرمایه سالار است و با انقیاد طبیعت و استثمار و سر کوب به قدرتی دولتی تکیه دارد و از آخرین دستاوردهای علمی برای سلطه بر انسان و طبیعت سود می جوید

ترانه ای کوتاه بود آزادی

کوتاه

کوتاه تر از یک آه در گلوی یک پرنده

و شکفتن یگ گل پنبه در مسیر باد

والاترین ارزش

گفته می شود آزادی والاترین ارزش است، خیر مطلق است. هیچ چیز از آن برتر نیست.

هرآنچه که با ارزش است فقط در فضای آزادی  ممکن هست. عشق فقط در خاک آزادی رشد می کند، بدون آزادی عشق نمی تواند رشد کند.  تمام ارزش های بزرگ زندگی در آب وهوای آزادی رشد می کنند.

تنها در ساحت آزادی ست که فرد فرصت  تحقق خودش را پیدا می کند.

این که در این آزادی چه می کند و چه می پوشد و چه کسی را دوست دارد و چه خدایی را می پرستد یا نمی پرستد ذیل این آزادی قرار می گیرد. انسان با اختیار و اراده اش انسان می شود.

انسان و آزادی

آزادی یعنی امکان بر گزیدن و آدمی در هر لحظه از زندگیش مجبور است از بین گزینه ها یکی را انتخاب کند. این انتخاب منافاتی با بی عدالتی ها در یک جامعه طبقاتی   ندارد.

  آدمی با انتخابش جهان را آن گونه که خود می خواهد تفسیر می کند و می سازد.

سیر جبری امور انتخاب را به انسان تحمیل می کند مهم آن است که این انتخاب در چه سمت تاریخ باشد سمت درست یا سمت غلط.

آزادی با خود مسئولیت آدمی را همراه می آورد. و او را مسئول کنش های خود می کند و آدمی باید نسبت به انتخاب خود پاسخگو باشد.

این انتخاب و گزینش هم چنان که جهان را می سازد آدمی را آن می کند که باید باشد.

انسان مسئول

براستی چه زمانی ما از انسان مسئول و مسئولیتی انسانی حرف می زنیم.

در جامعه گله ای که آدم ها برای خوردن و خوابیدن حتی برای عشق ورزی های شان مهندسی می شوند و در محاسبات کلان عددهایی در محاسبات اند و حس آزادی در ذهن آدمیان رنگ می بازد و بی معنایی رواج می گیرد آیا این بی معنایی معنا ندارد؟

بی معنایی یعنی دیده نشدن و شنیده نشدن در جامعه ای که متکثر نیست و آدم ها سیاهی لشکرهای خیمه شب بازی های بزرگانند.

آیا تمامی این ها بمعنای این نیست که جهان معاصر دچار بحران هویت است  و این بحران ریشه در بحران اندیشه دارد. و پرسش از انسان و مسئولیتش در این بلبشوی مسائل به چه کار ما می آید؟

دموکراسی و آزادی

آزادی و دموکراسی یکی نیست.از دوتبار متفاوت بر می خیزند. در جایی بهم نزدیک و در جایی از هم دور می شوند .

دموکراسی هدف نیست وسیله ای است که از آزادی و فردیت انسان حفاظت می کند.

اگر دموکراسی تبدیل به حکومت اکثریت شود و این اکثریت عددی با هر بهانه ای بخواهد حقوق اقلیت و فرد را خدشه دار کند و فرد را وادار به تمکین از اراده اکثریت کند، این نقطه ای ست که دموکراسی از آزادی فاصله می گیرد.

نظریه پردازان فلسفه آزادی در همان آغاز به این درک رسیدند که یک رژیم دموکرات بهترین شکل حکومتی است که می تواند از آزادی حراست کند.

دموکراسی نتیجه منطقی فلسفه آزادی است. و ابزاری دارد مثل صندوق رأی که باید در فرایند نهایی در خدمت آزادی باشد.

دموکراسی کلاسیک

 معروف است که بنجامین فرانکلین در نقد دموکراسی اکثریت می گفت؛ دموکراسی اکثریت یعنی دو گرگ و یک برّه رأی می‌دهند که برای نهار چه بخورند و آزادی یعنی یک برّه‌ی کاملاً مسلح حق رأی را به چالش بکشد.

پدران دموکراسی لیبرال ضددموکراسی اکثریت بودند و با  دموکراسی یونان باستان  و دموکراسی اکثریت با تعریف  ژان ژاک روسو الفتی نداشتند و منبع الهام آن ها جمهوری روم بود نه دموکراسی یونان. آن ها ارزش های لیبرالی شامل آزادی های اساسی و حقوق بشر و حقوق فردی را پیش شرط دموکراسی قرار دادند.

گزاره هایی در باب دموکراسی

پرسشی که نخست به ذهن متبادر می شود این است که دموکراسی چیست؟

آیا دموکراسی بمعنای حکومت مردم بر مردم است، یا آن طور که گفته می شود حکومتی قانون مدار است اگر چنین است چرا ما نشانی از مردم و قانون در حکومت ها نمی بینیم؟

آیا دموکراسی مشروعیت دادن به قدرت است، هر قدرتی و به هر شکل.

آیا در پشت دموکراسی  دو مفهوم اقتصادی و مفهوم حقوقی پنهان شده است.

و مفهوم اقتصادی که اقتصاد به شیوه سرمایه داری ست چه درکی از انسان و حقوق مردم دارد.

این دوگانگی معنایی واقعی از کجا سرچشمه می گیرد؟

سرمایه در شکل های ناهمگونش در این دوران توانسته است با استفاده از شکل حقوقی دموکراسی بعنوان حاکمیت مردم منافع اقتصادی خود را لباسی حقوقی بپوشاند بگونه ای که بنظر می رسد دموکراسی در این دوران چیزی نیست جز ساماندهی اقتصاد بورژوایی در لباسی مردم سالار.

اگر دموکراسی بهترین شیوه حکومت داری است پس بقول میرزا رضای کرمانی این همه مار و کژدم در زیر این لباس فاخر چه می کنند؟

و چرا دموکراسی امروز تبدیل به یک تابو شده است که نمی شود به آن نزدیک شد.

 این چه دموکراسی است که در هیئت سرمایه ظاهر می شود واز نفت و سلاح تغذیه می کند و خدایش جنگ و ارزش اضافی است. و چرا از این دموکراسی بهره ای به انسان جهان پیرامونی نمی رسد و اگر هم می رسد گرسنگی و سرکوب و تحقیر است که خروجیش القاعده و بن لادن  و داعش است.

این چه دموکراسی ست که انسان را به حکومت خرد رهنمون نمی کند.

چگونه می شود که در پشت این دموکراسی الیگارش مالی و سیاسی پنهان می شود و به این دموکراسی خدشه ای وارد نمی شود و همچنان دموکراسی است و متصل به صندوق رای است و صندوق رای یعنی حاکمیت مردم.

آیا بی علت است که از فاشیست ترین فاشیست ها تا دیکتاتوری های سیاه همه یک صدا دم از صندوق رای و دموکراسی می زنند که خروجیش یا پوتین و بشار اسد است بعنوان رئیس جمهورهای مادام العمر یا بایدن و ترامپ است بعنوان روسای دو قبیله دموکرات و جمهوری خواه و در این حوالی موجوداتی از این سنخ و قماش.

براستی اشکال کار در کجاست؟

اشکال کار در این جاست که دموکراسی  امروزه رویه کار است. شکل حکومت است نه محتوی آن. شاید در ذهن تدوین کنندگان آغازینش شکل و محتوی با هم تمایز چندانی نداشته انداما امروز داستان به شکل دیگری ست. باید دید این ابژه چرا از محتوی خالی ست. دال و مدلول دموکراسی در این روز گار چه معنایی دارد.

دولت ها از یک ناظر بیطرف و یک همانگ کننده امور، امروز تبدیل شده اند به بازیکن اصلی و کارچاق کن همه امور و کنتراتچی همه پروژه ها. و پول همراه با رسانه و پلیس یک جا در دست کسانی است که یکطرف اصلی هر انتخاباتی هستند.

انسان آگاه و انتخابات  آگاهانه تبدیل شده است به بمبارانی از تبلیغات که هر بیننده فهیمی را سر درگم می کند و خروجیش پیشاپیش کسانی اند که صاحبان کارتل ها مالی اند یا از مدیران و سر سپردگان آنهایند.

توده خلع حاکمیت شده در سیاست و اقتصاد با دولتی کارپرداز سرمایه های بزرگ و در نهایت چیزی از دموکراسی باقی نمی گذارند که لقمه دندان گیری باشد.

بگذریم از دولت هایی یاغی که به همین پوسته بیرونی هم  تن نمی دهند و برهنه و بی شرم بر طبل اقتدار خود می کوبند و مردم را زیر دست و پای خود له می کنند.

برابری

اگر بپذیریم که شعار نخستین واضعان دموکراسی برابری همه در برابر قانون و برابری همه در شرکت در پروسه های دموکراتیک جامعه بود. باید دید این برابری در عمل چگونه معنا می شد و می شود.

برابری دینی

برابری دینی بچه معنا بود؟ در آموزه های مسیحی و دینی تمامی مومنین بدون توجه به موقعیت اجتماعی شان در پیشگاه خداوند برابر بودند؛ برده و برده دار، ارباب  و رعیت، سرمایه دار و کارگر، و فقیر و غنی. در موعظه و حرف این بود اما در عمل و واقع این گونه نبود. این آموزه ها تسکینی گذرا داشت اما در واقعیت زمینی و بودن برده در زنجیر و رعیت در بند ارباب و کارگر در زنجیر سرمایه هیچ اثری نداشت. گرسنه گرسنه بود و سیر سیر. تنها کافی بود از کلیسا بیرون بیایند و وعظ کشیش پایان بگیرد .

 پس باید آموزه های دیگری به کمک این برابری این چنینی می آمد؛ زندان بودن دنیا برای مومن و بهشت بودن دنیا برای کافر و حواله دادن همه چیز بدنیایی که از پس این دنیا انتظار مومنان را می کشید.

برابری بورژوایی

این برابری صوری در دوران بعد در برندی دیگر با رنگ و لعابی دیگر تکرار شد. تساوی آدم ها در برابر قانون و صندوق رای برای انتخاب کردن و انتخاب شدن.

مدافعان دموکراسی بورژوایی این تقاضای رازآمیز برای تساوی را به اصطلاحات سیاسی و حقوقی ملال آوری به وسیله نظریه قانون طبیعی برگرداندند.

همه انسان ها به حکم طبیعت یا عقل در پیشگاه قانون برابرند و باید در تعیین سرنوشت کشورشان صدا و رای برابر داشته باشند.

در اسطوره نظریه پردازان قانون طبیعی این حقوق ذاتی و انتقال ناپذیر بود و فرضاً مقرر بود که حکومت اصلی شان را از راه پیمان اجتماعی تشکیل دهند. و این پیمان تا زمانی پا بربجا بود که فرمانروا به توافق انجام شده پای بند بود واگر پای بند نبود تعویض شکل حکومت با مردم بود.

 در مبارزات بورژوازی نوپا علیه نیروهای فئودالی سمت و سوی حرکت مترقی بود؛ آزادی فردی، آزادی انتخابات و رای مساوی. جنبه های ارتجاعی بورژوازی در دوران بعد که سرمایه داری به حاکمیت رسیده بود خود را نشان داد.

این برابری امروز تبدیل شده است به هر فرد یک رای آن هم در برابر صندوق رای. صندوقی که پر شدن و خالی شدنش بی اشکال نیست.

پرسش اصلی این جاست آیا انسان ها می خواهند آزاد باشند؟

مشکل اصلی

مارکوزه مشکل اصلی را در خود انسان می دید و بر این باور بودکه  این انسان ها هستند که باید برای حفاظت از آزادی آموزش ببینند و به میدان بیایند.

اگر انسان ها نخواهند مسئولیت آزادی را برعهده بگیرند و به منظور چنین آزادی آموزش ندیده باشند. نباید امید داشت که صاحبان زور و سرمایه آزادی را در طبقی بگذارند و به در خانه ها بیاورند.

انسان آزاد و آزادی انسانی

عده ای براین باورند که دموکراسی واقعی یک رویایی است اخلاقی که لازم است برای آن مبارزه کرد ولی نباید امید داشت بدان رسید. اما حقیقت آدمی در این است که برای رویا نمی تواند تا ابد مبارزه کند. آدمی باید بتواند به رویا هایش لباس واقعیت بپوشاند و باید روی این تحقق اندیشه ای دیگر کند.

نیاز به دموکراسی

پرسش این است که جهان کنونی با این عناصر میدانیش چه نیازی به نمایش پر هزینه  دموکراسی دارد.

آیا بهتر نیست عطای این عروس پرهزینه را به لقایش ببخشد و خیال خود و تماشاچیان این بازی پرهزینه را راحت کند. باید روی این پرسش بیشتر خم شد.

گرامشی در بحث اعمال هژمونیش روی نکته مهمی تاکید می کند و نشان می دهد که دولت های معاصر اعمال هژمونی شان تنها با شلاق و سرنیزه نیست. یک بخش از آن است اما تمامی اش نیست بلکه بخش اعظم آن بر قانع کردن مردم استوار است. این جاست که پای روشنفکران ارگانیک به میدان می آید تا در یک پروسه پیچیده مردم را در ابعاد میلیونیش متقاعد کنند آن چه که عمل می شود و آنانی که در بالا دست نشسته اند کسانی اند که بخیر و صلاح عمومی رفتار می کنند. نیاز به دموکراسی و نمایشات اش در این بخش از اعمال هژمونی نهفته است.

برای برقرار ماندن سوخت و ساز سرمایه و ابدی شدن پروسه رشد و توسعه و بدست آوردن ارزش اضافی بیشتر باید یک تمکین همگانی وجود داشته باشد. باید توده و طبقه قانع باشند که اینانی که بر بالا دست آن ها قانون می سازند و آن قانون ها را اجرایی می کنند کسانی اند که خود انتخاب کرده اند.

دال و مدلول دموکراسی

اگر قرار باشد دموکراسی  از دنیای اشباح بیرون بیاید و از یک شبح به موجودی پر از خون و احساس تبدیل شود ما با چه امری مواجهیم.

 دموکراسی سازماندهی رقابت مسالمت آمیز است به قصد ساخت یک جامعه دموکراتیک با این پیش فرض که آزادی های سیاسی وجود دارد. آزادی هایی که بدون آن ها رقابتی در کار نیست.

پس باید خیلی مسخره باشد که در نبود آزادی های سیاسی ما دم از دموکراسی و حکومت دموکراتیک بزنیم. اما در صحنه میدانی در خیابان های جهان ما با ده ها حکومت دموکراتیک روبروئیم که نه آزادی های سیاسی پیش فرض رقابت های شان است و نه رقابتی وجود دارد و اگر هم وجود دارد یا نمایش رقابت است یا رقابتی درون گروهی و درون خانوادگی.

رابطه دموکراسی وسرمایه داری

رابطه دموکراسی با سرمایه داری غیرقابل انکار است. اما مهم است که مشخص کنیم زمینه های تاریخی این نزدیکی کجاست و در چه زمینه هایی از آن متمایز است.

دموکراسی از شکم سرمایه داری روی خشت افتاد اما بدان معنا نیست که این مادر هزار زا تنها دلبسته این فرزند باشد.

فاشیسم و دیکتاتوری و نظام های توتالیتر نیز از شکم همین مادر به روی خشت دنیا افتاده اند. سرمایه داری زنی هر جایی است که تنها و تنها به سود بیشتر و لذت بیشتر فکر می کند. مهم نیست شب را درآغوش کدام بی بته ای سر می کند. مهم آن است که حساب های بانکی اش فربه و فربه تر شود.

به همین خاطراست که می بینیم در چهار گوشه جهان نظام هایی سربر می آورند که ناف شان به کار مزدی و ارزش اضافی بسته است اما زندگی شان از طریق چاقوکشی می گذرد.

سرمایه خودش را پای بند دموکراسی نکرده و نمی کند و در آن جایی این فرزند تنی را جلو می فرستد که اوضاع پس است و با جنبش قدرتمند روبروست و سرکوب جواب نمی دهد.

دموکراسی هم عرض سرمایه داری نیست با این که از دل همین مناسبات بیرون آمده است. اما ساز و کارش به شکلی است که در اکثریت موارد نمایندگان بورژوازی را به پارلمان وارد می کند ولی بدین معنا نیست که از این ساز و کار زحمتکشان نمی توانند سود ببرند.

همین خطر است که صاحبان سرمایه تلاش می کنند پروسه انتخابات را به کالا تبدیل کنند. و یا چیزی هم عرض کالا تا بشود آن را در معرض تبلیغ و خرید و فروش قرار داد.

بی اهمیت شدن مفهوم دموکراسی

وقتی برابری، عدالت و آزادی از سوی دشمنان مردم در معرض تهدید قرار می گیرد دموکراسی معنای دیگری می یابد.

دموکراسی این روزها از یک سو تبدیل شده است به عصای جادو در دست قدرتمندان و از سویی دیگر ابزاری برای رسیدن به منافعی مشترک.

ملغمه ای که هر کس سعی می کند در آن چیزی از اخلاق گرفته تا سیاست و تمدن بجوید.

دموکراسی پارلمانی

دموکراسی پارلمانی بر دو ستون قوام گرفت؛ حق مطلق مالکیت خصوصی و برابری آرمانی در حقوق قانونی و سیاسی.

این که نابرابری متداول شرایط اجتماعی و اقتصادی اثرات قطعی بر برابری آرمانی حقوق قانونی و سیاسی داشت یا نه بورژوازی نو پا برآن بود که ندارد.

تمامی حقوق اساسی افراد در این دوران با مفهوم مالکیت گره خورده بود.

 برای بورژوازی معیارهای مطلق دموکراسی پارلمانی بالاتر از واقعیت های اقتصادی و شکاف های طبقاتی بود.

 اما در عمل یک حقیقت آشکار بود. هزاران نفر باید کار می کردند تا عده ای در کاخ های بزرگ زندگی کنند. این حقیقت پاشنه آشیل دموکراسی بورژوایی بود.

حق مالکیت

  اندیشه سیاسی مدرن  با لویاتان هابز آغاز شد و آن حق مالکیت بود. باید ببینیم که اندیشه پردازان بورژوا چگونه به تبیین این حق رسیدند.

حق مالکیت  یک حق خدشه ناپذیر و بنیانی بود که لیبرالیسم بر آن قوام می گرفت. 

خود حق مالکیت بر اشیاء و البته افکار، از حق مالکیت بر تن، بدن و فکر مستفاد می شد.

انسان چون انسان است مالک تام و تمام تن، بدن و فکر خویش است.

این انسان مالک و تن و بدن و فکر خود، لاجرم مالک هر آن چیزی است که از طریق این بدن و فکر تولید می شود، پس مالکیت بر اشیاء خودش محصول مالکیت بر تن و فکر است.

در عین حال، مالکیت زمانی معنا پیدا می‌کند که حق مبادله آزاد مایملک انسان هم به رسمیت شناخته شود. اگر مالک شی معینی باشیم اما فاقد حق مبادله آن با دیگران باشیم، عملاً حق مالکیت نقض شده است. حق مبادله، در واقع چیزی نیست جز آزادی!

در نزد متفکرین بورژوازی آزادی یعنی حق مالکیت و مبادله.

ضرورت دولت

از این جا اندیشه ورزان بورژوازی به ضرورت دولت رسیدند. آن ها می پرسیدند مرز آزادی آدمی کجاست و چه تضمینی وجود دارد که کس یا کسانی این مرز را نقض نکنند.

اگر هر شخص مالک تام و تمام تن، فکر و محصولات آن است، مرز آزادی او هم چیزی نخواهد بود جز دایره مالکیت او. یعنی هر کس در دایره مالکیت خودش آزاد است و حق ندارد پایش را به دایره مالکیت دیگران وارد کند چرا که حق مالکیت دیگری را نقض کرده است. بر این اساس، انجام هر کاری که موجب آسیب زدن به حق مالکیت دیگران شود، مستقیم یا غیرمستقیم، ممنوع است.

ضرورت وجودی دولت بعنوان سازمان و ساختاری برای ایجاد تضمین عدم ورود افراد به حوزه حق مالکیت و لاجرم، نقض آزادی همدیگر بمیان می آید .

از نظر این اندیشه پردازان غایت دولت، صیانت از حق مالکیت است!

 می گفتند: دولت را می‌سازیم تا هر کدام مجبور نباشیم برای دفاع از حق مالکیت خود، یک ارتش خصوصی داشته باشیم که قطعاً هزینه مبادله را برای همه افزایش می‌دهد.

یک نهاد می‌سازیم تا؛

– در مقابل هر تهدید مالکیت ما، از ما دفاع کند.

– حقوق مالکیت ما را رسماً و به نمایندگی از خود ما تأیید و به همه ابلاغ کند.

– ضامن و تضمین‌کننده حق مبادله آزاد باشد. 

پس اگر لنین می گفت: دولت چیزی نیست جز ارگان سیادت طبقاتی یک طبقه علیه طبقه دیگر حرف پربیراهی نمی زد و با  آموزه های لاک و دیگران زاویه زیادی نداشت. 

جامعه مدنی

مدینه، یعنی شهر، یونانی‌ها به آن دولت‌‌شهر یا پولیس می‌گفتند.

ارسطو کلمه جامعه مدنی را استفاده نمی‌کرد ولی وقتی می‌ گفت «کولونیا پولیتیکه» منظورش همان جامعه مدنی بود یعنی یک سامان سیاسی که اعضای جامعه را در بر می‌گیرد.

هگل جامعه مدنی را نهادی می‌دانست بین خانواده و دولت. او اعتقاد داشت که شهروندان یک جامعه مدنی با یک اخلاق عینی آشنا می‌شوند که ناکامل است و در شکل دولت، شکل کامل خودش را به دست می‌آورد.

به همین دلیل جامعه مدنی را نظام احتیاجات توصیف می‌کرد.

جامعه مدنی از نظر او حد وسط میان یک فرد منفرد با  مجموعه ای از افراد بود. آن جمع افراد شکل واقعی خودش را در دولت می‌توانست به دست بیاورد و جمع منفرد هم در خانواده معنی می یافت.  

جامعه مدنی باید از دو مرحله عبور می کرد؛ قانونمداری و تشکیل دولت قانونی و دوم این که شهروندان باید به بازشناسی حق دیگری برسند.

  کار جامعه مدنی

محدود کردن قدرت دولت

نظارت بر اجرای قوانین و مبارزه با فساد در جامعه 

ترفیع،‌ ترویج و گسترش اشتراک سیاسی شهروندان

آموزش شهروندی در جهت دفاع از حقوق بشر در سطح جامعه

دفاع از منافع گوناگون افراد و سازمانهایی است که خودمختارند و سعی می‌کنند که حقوق‌شان را به دست بیاورند. مانند اصناف دانشجویی، کارگران، روشنفکران و سازمانهای زنان.

ایجاد فضاهای گفت‌وگوی بین مردم و دولت

 پیش گیری از شکل‌گیری نزاع‌های قومی و نژادی و مذهبی  

 تاکید بر نهاد انتخابات، و پیشنهاد روش‌های جدید نظارتی برای ایجاد شفافیت و گسترش آزادی در جامعه

  تاکید بر اخلاق مسئولیت‌پذیری در میان افراد جامعه  

  گسترش روابط اقتصادی آزاد، عقلانی و قانونمدار با در نظر گرفتن منافع ملی و قراردادهای بین‌المللی

دال و مدلول جامعه مدنی

در کشور هایی که مالکیت از آن سلطان بود و مالکیت به شکل اقطاع و تیول به جنگاوران و یا دبیران و مستوفیان داده می شد به شرط تملک برای استفاده نه مالکیت حقوقی و حقی بنام مالکیت قابل پذیرش نبود. تقسیم قدرت و جامعه مدنی بعنوان رابط بین ملت و دولت چه محلی از اعراب داشت.

در تمامی این دوران نهاد وزارت حلقه واسط بین مردم و سلطان بود و این نهاد بتدریج جایش را به زنان حرمسرا و خواجه گان درباری داد و در دوران جدید نهادهای مردم بنیاد از سوی حکومت های وقت سر سوزنی تحمل نشد و پا نگرفت.     

نمایه دموکراسی

برای درک و فهم این که دموکراسی  آن گونه هست که مبدعین آن تئوریزه کرده اند نمایه ها و سنجش هایی هست. نگاه کنیم؛

انتخابات آزاد و منصفانه

احزاب سیاسی

آمادگی نظام حاکم برای پیروزی احزاب

وجود اپوزیسیون و شانس گرفتن قدرت

وجود اقلیت‌های فرهنگی، قومی و مذهبی از حقوق سیاسی و شانس مشارکت در قدرت

پاسخگو بودن دولت

 رسانه‌های آزاد و مستقل

 نهادها و جامعه‌های مذهبی گوناگون وآزادی در انجام فرایض دینی

آزادی آکادمیک 

 امکان بحث‌های باز و آزاد 

 آزادی اجتماعات و تظاهرات 

 امکان فعالیت برای سازمان‌های مردم‌نهاد 

 اتحادیه‌ها و سندیکاهای کارگران و کشاورزان

دستگاه قضایی مستقل

حقوق مدنی و کیفری برپایه حکومت قانون

پلیس تحت کنترل مدنی

حفاظ های قانونی در برابر ترور سیاسی، حبس غیرقانونی، تبعید و شکنجه

رفتار یکسان با همه از نظر قانون

آزادی انتخاب شغل و آموزش 

 حق مالکیت 

 آزادی‌های شخصی 

برابری جنسیتی،

شانس برابر و آزادی از استثمار اقتصادی

با نگاهی به آنچه در این نمایه لیست شده است بررسی تک تک و یا یکباره این لیست و تطبیق آن در کشور های پیرامونی بیشتر بیک شوخی بی مزه شبیه است تا چیزی دیگر.

فهم دموکراسی

مشکل کشور های پیرامونی در فهم دموکراسی نیست. لااقل مشکل اصلی و نخست آن ها نیست. مشکل آن جاست که پیش زمینه های اقتصادی، فرهنگی فراهم نیست و نشده است.

پیش زمینه های دموکراسی یاآن گونه که در غرب اتفاق افتاد رشد و ظهور و حضور طبقه متوسط بود و به تبع آن شکل گیری جامعه مدنی و قوام گرفتن دموکراسی و دولت های دموکراتیک.

اما در یک اقتصاد آب سالار با تهاجم بی وقفه اقوام وحشی جز یک حکومت متمرکز و توتالیتر که به آن می گویند دسپوتیسم شرقی چه موجود دیگری باید پا بروی خشت این سرزمین بگذارد.

بعد هم حکومت قبایل بدوی و خانه بدوش تا برسیم به دوران معاصر و شکل گیری دست و پاشکسته یک بورژوازی دولتی و اقتدارگرا و یک طبقه نیمه جان و گدا صفت سرمایه دار بومی که از فرط رنجوری به آن نمی شود ملی هم گفت و دیدن آینده خود در رانت و وابسته بودن به دولت مقتدر و دست در کاسه دیکتاتور کردن برای پر کردن کیسه خود و بردن ارزش اضافی به کشور های متروپل و شکل نگرفتن انباشت برای توسعه صنعت و سرمایه بومی .

وقتی طبقه متوسط بعنوان اس و اساس دموکراسی شکل نگرفت و اگر گرفت ناقص و دست و پاشکسته و معلول بود جامعه مدنی چه محلی از اعراب دارد تا حد واسط بشود بین مردم و حکومت برای آن که دیکتاتوری شکل نگیرد.

حالا کج فهمی روشنفکر جماعت و یا نافهمی و بدفهمی ها مزید بر علت می شود برای فرو رفتن هر چه بیشتر در منجلاب استبداد.

بورژوازی با فرهنگ

این حرف غلطی نیست که ماباید از یک بورژوازی با فرهنگ صنعت گرای کار آفرین که مازاد و ارزش اضافی را در داخل نگه می دارد و اگر از رانت هم سود می برد در جهت توسعه داخلی ست و پر وپیمان  می کند بانک ها را با ارز خارجی و با انباشت هر چه بیشتر چرخ های سرمایه و صنعت را به گردش در می آورد برای رسیدن به توسعه حمایت  کنیم، اتفاقی که در چین افتاد. اما سرمایه دار چینی کجا و مشتی هفت خط حقه باز رانت خوار نوکیسه کجا.

مسئله ای بنام لیبرال

از این امر هم می گذریم که در دهه شصت آن حزب بلااشکال لیبرال را مترادف فحش سیاسی کرد و دیگران هم از این جهالت کاسه ای پر کردند و بر سرو روی خود و دیگران پاشیدند. و این بر می گشت به درک نازل ما از پدیده ای بنام لیبرالیسم و این که در جامعه ای که بورژوازی در فرم کلاسیکش قوام نگرفته است و سرمایه دارش بیشتر ملاک است تا سرمایه دار و دلال است تا بورژوازی صنعتی لیبرالیسم و نقدش را باید کجای دلمان بگذاریم. وطرح این داستان بیشتر از آن که ما را بجلو ببرد به عقب برد و مهار کار را بدست نیرو هایی وابسته به پیشاسرمایه داری یا سرمایه داری سنتی  بازار سپرد.

عصر روشنگری   

برای این که ببینیم آیا ما  به عصر روشنگری وارد شده ایم اگر شده ایم کجا و اگر نشدیم چرا؟ باید ببینیم چه مولفه هایی باعث می شود که ما خود را در عصر روشنگری ببینیم.

ورود به عصر روشنگری عجین است با شهامت اندیشیدن، خروج از قیمومیت و نفی مرجعیت و تلاش برای خلق ایده ها و تفسیرها و رسیدن به تفکر انتقادی.

 غرب اگر غرب شد ایمان مسیحایی را با شک روشمند دکارتی پشت سر گذاشت و بر پایه های خردگرایی دست به خلق مفاهیم نو زد.

ما کجا و شهامت اندیشیدن و پشت سر گذاشتن کلان روایت ها، ما که خسته و رنجور بودیم از گردن نهادن بر باورهای کهن و نتوانستیم و نه خواستیم یوغ اسارت اسطوره های کهن را از گردن خود باز کنیم و دل خوش کردیم به تقلیل مفاهیم و دینی کردن همه چیز از فلسفه گرفته تا تاریخ و جامعه شناسی.

ما کجا و شهامت این امر که فهم را به مثابه کنشی فعال در میدان معرفت به جنگ مفاهیم و متن های دور و نزدیک ببریم و فاصله بگیریم از روش های کهنه و به پیش باز وهم آغوشی فهم زنده و پویای مفسر ومتن برویم. 

 ما کجا و فهم رخدادها واکتشاف قلمرو های نو وناشناخته ایده ها و متن ها.

کجای زندگی ما سوژه در مقام کشف و کاشف بود و حقیقت را نه بمثابه امری پسینی بلکه در دیالکتیک گفتگو پیدا کردیم.

ما کجا و دیالوگ با دیگری. که دیالوگ وقتی شکل می گیرد که مسئله ای و پرسشی باشد. ما که در همیشه تاریخ پر از پاسخ و تهی از پرسش بوده ایم. ما که نخوانده ملاهای تاریخیم و همه آن چه دیگران در طول دهه ها و هزاره ها کشف و پیدا کرده اند در متون کهن مان ردپایی از آن را داشته ایم از اتم و شکافت اتم گرفته تا کهکشان های تو در تو  و ابر اختران وسیاه چاله ها.

ما کجا و فاصله گرفتن از سنت دیرپای در بحث و اندیشه و به پرسش گرفتن موقعیت هرمنوتیکی خود برای گشودن افق های تازه برای سوژه ای که در مقام مفسر تاریخ و ناپیدا های ذهن ما بود و گشودن افق های تازه و خلق و بمیدان آوردن مفسرهایی که بتوانند جهان اکنونی را با نگاه نو و دیگر شده ای ببینند. 

ما کجا و ارتقای فهم از پس سده های خواب و فراموشی و غفلت و وحشت از افق های نو و پرسش هایی که پاسخ هایی جز الگو های کهن برای ما داشت که بیش از هر چیز از فرو ریختن دانش های کهنه ما خبر می داد.

ما کجا و افق های گسترده با مفاهیم و ایده های نو برای ورود و روبروشدن با فردایی که ما را و ایده ها و باورهای مارا به چالش می کشید 

 ما کجا و خروج از نابالغی به تقصیر خویش و ناتوانی در به کار گرفتن فهم خویش.

ما کجا و تفکر مستقل و پویا کجا که ما هنوز که هنوز است محتاج دیگری هستیم که ما را در بکارگیری فهم ناقص مان یاری دهد.

ما کجا و خود اندیشیدن کجا، آن گونه که کانت می گوید و درست هم می گوید: خود اندیشیدن اصل بنیادی روشنگری ست

ما کجا و مشاهده همه چیز و همه کس برای شناخت کجا.

ما کجا و پرسش های بنیادی کجا.

 ما کجا و به چالش کشیدن اصول ثابت وبدیهیات باورهای مان کجا  تا بتوانیم به این مهم برسیم و فهم کنیم که انسان معاصر چگونه انسانی ست و مسائل و مشکلاتش از چه سنخی ست .

زندگی مُثله‌شده

پرسش بنیادی این است که  چرا جهانی با این همه ظرفیت برای خوبی و زیبایی، چنین سرسختانه به بدی و زشتی گرائیده است و می گراید و چرا آدمی فرصت نمی یابد عروس زیبای خوشبختی را در آغوش بگیرد.

چرا عقل روشنگر آدمی به تاریکی رسیده است و راهی به رهایی نمی جوید و در جهت اسارت آدمی و در خدمت اصحاب سلطه است.

آیا جز این است که عقلی که باید روشنگر باشد به خدمت نظامی درآمده است که  سرمایه سالار است و با انقیاد طبیعت و استثمار و سر کوب به قدرتی دولتی تکیه دارد و از آخرین دستاوردهای علمی برای سلطه بر انسان و طبیعت سود می جوید.  

دیالکتیک روشنگری 

انسان شناسنده ابژه های شناخت  خود را می سازد و این شناخت تا جایی ممکن است که مفاهیم و ادراکات و الگو ها و گرایش های بنیادین ما بما این امکان را می دهد.

دگرگونی غیر ممکن نیست هر چند امروز و اکنون در دسترس نیست اما بعنوان یک چشم انداز واز طریق عقل انتقادی ممکن است.

عقل روشنگر آدمی در پی آزادی ست و همزیستی خردمندانه با طبیعت و پاسخ به نیازهای طبقات محروم و رهایی آنان. و در این راه باید از توانایی های جمعی کمک بگیرد. هنر باید به کمک آدمی بیاید و از صنعتی برای اغفال توده ها به ابزاری رهائی بخش وبر ملا کننده انقیاد انسان و سرکوب و استثماری که سرمایه بر جامعه مسلط کرده است تبدیل شود. آدمی باید با جامعه سوداگر تکلیف خود را روشن کند.  

جامعه سوداگر

جامعه ای ست که تحت سلطه سوداگری ست. سوداگری بر این باور است که هیچ چیز ارزشی ندارد مگر آن که بخدمت مبادله با چیز دیگر در آید. و در این مبادله سودی نصیبی کسانی کند. 

 کلید فهم آنچه که در پیرامون آدمی می گذرد در فهم جامعه سوداگرانه ست.انسان در این جامعه بر طبیعت تسلط می یابد. نه برای تامین نیازهای خود بلکه برای در اختیار گرفتن نیازهای دیگران و استثمار کسانی که تولید ارزش می کنند. این چنین جامعه ای در پی کاهش رنج آدمی و حفظ طبیعت و کاهش باز تولید نابرابری و رفع محرومیت از دیگران نیست.آدمی باید تا دیرگاه در خویشتن خویش نظر کند.

خبرهای بیشتر را در تلگرام اخبار روز بخوانید

https://akhbar-rooz.com/?p=127307 لينک کوتاه

1.5 2 رای ها
امتياز بدهيد!
نظری بنويسيد
Notify of
guest
1 دیدگاه
جديدترين
قديمی ترين بيشترين آرا
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات
peerooz
peerooz
دوشنبه, ۵ مهر, ۱۴۰۰ ۱۹:۳۱

اگر آزادی و دمکراسی, داشتن حق انتخاب باشد پس “خانه از پای بست ویران است” زیرا ما حق انتخاب پدر و مادر, محل تولد و زمان تولد خود را نداریم. خدا, فلک ویا طبیعت ما را با این سه کارت منفی به قمارخانه ای میفرستد که با آن قمار کنیم. خب مسلما صاحب قمار خانه – به هر نامی – برنده است و بقیه به عشق آزادی و دمکراسی سماق میمکیم!

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

1
0
اگر در مورد اين مقاله نظری داريد، لطفا کامنت بگذاريدx
()
x

آگهی در ستون نبليغات

آگهی های دو ستونه: یک هفته ۱۰۰ یورو، یک ماه ۲۰۰ یورو آگهی های بیش از ۳ ماه از تخفیف برخوردار خواهند بود

حساب بانکی اخبار روز

حساب بانکی اخبار روز: int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More

آگهی در ستون تبليغات

آگهی یک ستونه یک هفته ۷۵ یورو، یک ماه ۱۵۰ یورو آگهی های بیش از ۳ ماه از تخفیف برخوردار خواهند بود

حساب بانکی اخبار روز

int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More

آگهی ها در لابلای مطالب برای يک روز

یک ستونه: ۲۰ یورو دو ستونه: ۳۰ یورو سه ستونه: ۵۰ یورو

حساب بانکی اخبار روز

int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More