از چه دستی سحر بلند شدی؟ – ع. روستایی

بنابراین چه حاصل اگر بیکاره ای چون من در جای وکیل خودخوانده حزب توده بگوید: آقایان داوران، اعضای هیات منصفه، جنبش چریکی در نیمه دوم سده گذشته جنبشی در سنجه جهانی بود و با همین پیمانه می باید در باره آن داوری کرد. حزب توده چه گونه می توانست...

بنابراین چه حاصل اگر بیکاره ای چون من در جای وکیل خودخوانده حزب توده بگوید: آقایان داوران، اعضای هیات منصفه، جنبش چریکی در نیمه دوم سده گذشته جنبشی در سنجه جهانی بود و با همین پیمانه می باید در باره آن داوری کرد. حزب توده چه گونه می توانست دست درازی در بولیوی، اوروگوئه، آلمان، پرو، صحرای غربی، تایلند و… داشته باشد. این “اپورتونیسم بی کران” چه گونه می توانست “هفت آسمان را بردارد و ز هفت دریا ” بگذرد و به آرژانتین و مکزیک برسد؟

این مطلب اگرچه پاسخ به نقدی است که دوستی در باره مقاله من “رجعتی می خواستم اما …” نگاشته است؛ اما مخاطبان آن همه دوستانی هستند که هنوز با ادبیاتی که کهنه گی آن آزاردهنده است؛ زخم های کهنه را دست کاری می کنند.

آزرده خاطر شدم از این که نوشته اید: “می خواهی جنبش چریکی را سر ببری”. من دستم را نه از مچ که از ریشه قلم خواهم کرد اگر آن چه شما گفته اید درست باشد. پیشنهاد می کنم آن جا که ایستاده اید کمی جابه جا شوید. چه بسا مشکل در زاویه دید شما باشد. از آن منظر خواهید دید که نه تنها جنبش چریکی را سبمل نکرده ام که آن را به “عرش اعلا” بر کشیده ام. زیرا بر این باورم که جنبش فدایی پیش از آن که سیاسی و حتی اجتماعی باشد؛ جنبشی انسانی، اخلاقی و عاطفی بود. و همین ویژه گی آن را در میان دیگر نهضت های هم روزگار ما “انگشت نما” کرده است. کوشیده ام نشان دهم که سیمای این جنبش و عاطفه ی بی مثال آن نسبت به ستم دیده گان بارقه ای از ظرفیت بی کران انسانی سوسیالیسم است گرچه شالوده  مادی آن هنوز فراهم نبود. اما چه باک! به رغم شاملوی بزرگ خواندن ترانه هیچ گاه بی هنگام نیست. در باره دوری و دیری هدف های سیاسی می توان چون و چرا کرد آماج های انسانی اما در هیچ زمان و مکانی بی هنگام نیستند.

هم چنین خواسته ام به کسانی که جنبش فدایی را به سپهر سیاسی محدود می کنند و با انگشت نهادن بر کاستی هایش در این عرصه  اعتبار آن را به پرسش می گیرند؛ این پیام را برسانم که حقیقت یعنی تمام حقیقت برشی از حقیقت نادرست است.

از زمان ‌ صفویه به این سو و تا چندی پیش آغازگاه سخن هر سخنوری پس از یاد خداوند لعن و نفرین عمر و عثمان  بود. در میان  پاره ای از دوستان ما این رسم دیرینه سال هم  چنان بر دوام است. اگر در جای مثال، مطلبی در باره روان شناسی یا زیست شناسی بنویسید می باید بر پیشانی آن چند ناسزای پرطنین به حزب توده نگاشته شود تا آن را شایسته ی خواندن بیابند.

بگذارید در این باره خیال تان را آسوده کنم. من نیز البته نه به اندازه شما، به اندازه توش و توان ذهنی و روانی خودم و تجربه سیاسیِ زیسته ام با حزب توده زاویه دارم. و این واگرایی را نه با ادبیات شما باز هم با ادبیات خودم به تصویر کشیده و می کشم. این زاویه به امروز باز نمی گردد. در پویه وحدت سازمان و حزب با نزدیکی و هم کاری و حتی اتحاد با حزب مشکلی نداشتم اما با حفظ استقلال و هویت سازمان. این صدا پژواکی نیافت از همین رو پویه ی اتحاد با حزب در خراسان به کندی پیش می رفت و سرانجام چند ماه پیش از ضربات خسته و نومید از مسئولیت کنار کشیدم. شاید هم برکنار و به بایگانی سپرده شدم امیدوارم برداشت شما از گفته عمویی درست نباشد. درست هم که باشد باز چیزی به تجربه من در این باره نیفزوده است. در گرماگرم ماه عسل سازمان و حزب، تشکیلات آن ها در کنار دست من در کمیته ایالتی خبرچین گمارده بودند. با این همه به خودم اجازه نمی دهم به خاطر چند خطا و چند ده اتهام ناروا در باره جریانی که به راستی طلایه دار مارکسیسم و سوسیالیسم نه تنها در ایران شاید در خاورمیانه هم بوده است و هشتاد سال پیشینه ی مبارزه ضدامپریالیستی در کارنامه دارد و بسیار چهره های درخشان علمی، ادبی ، فرهنگی، فلسفی و هنری در دامن آن پرورش یافته اند یا تاثیر پذیرفته اند و نیز به ساحت جان های شیفته ای که بر خاک افتاده اند بی حرمتی روا دارم.

 هم زمان با دستگیری رهبران حزب توده میرحسین موسوی نخست وزیر وقت به گمانم در هند بود. همان جا با گفته ای نزدیک به این مضمون که: حزب توده مانعی بر سر راه خدمت به مردم بود و اکنون بهتر می توانیم به مردم خدمت کنیم؛ خشنودی خود را از سرکوب حزب توده نشان داد. و دیدیم که چه گونه خدمت کردند!

از خوش اقبالی ماست پنداری که در زمانه ای به سر می بریم که حزب توده به صحنه برآمده است تا ما جملگی از خلیل ملکی و… تا جبهه ملی و موسوی و چریک های فدایی بهانه ای برای گریز از مسئولیت داشته باشیم و با انداختن مسئولیت تمام ناکامی ها بر دوش حزب توده با وجدانی آسوده! بر بی تدبیری و خطاهای سیاسی خود چشم بپوشیم.

اکنون چند دهه است که حزب توده دوران نقاهت پس از شبیخون ملایان را سپری می کند. اینک این شما و این میدان سیاست. “ای جوان سروقدگویی ببر” آیا در یک جمله کوتاه می توانید از دست آورد ما یاد کنید. البته اگر ناسزاگویی و پراکنش طنز و مطایبه در شبکه های مجازی را به حساب نیاوریم.  تا سال های منتهی به بهار ۶۲ چند گروه و محفل سیاسی در طیف چپ فعالیت می کردند؟ به شمار دستان دو دست. و اکنون؟ چهل سال بعد؟ به شمار همه ی مخالفان رژیم. به گفته فروغ “در خیابان های سرد شب جز خداحافظ خداحافظ صدایی نیست”. کدام پای گاه را در میان مردم و به ویژه جوانان فرادست آورده ایم. در راستای سازمان دادن به بدیلی به جای رژیم اسلامی چند گام سنجیده و حتی نسنجیده برداشته ایم؟

پیش شرط کنش گری در سپهر سیاسی گفتمان سازنده است ما تا چه اندازه در این مسیر کامیاب بوده ایم؟

جست وجوی مقصر و انداختن بار مسئولیت بر دوش وی در بهای برائت خود بخشی از هنجارهای اخلاقی ماست که از روزگار پیشاسرمایه داری به ما رسیده است. این روزها برخی از دوستان ما در ریشه یابی علت ها و جست وجوی اسباب واپس ماندگی جامعه؛ آنتونی ایدن، کی سینجر و زاهدی را رها کرده اند و در حال محاکمه امام محمد غزالی و ملاحسین کاشفی هستند. باری باید از شما سپاس گزار بود که انگشت اشاره را به سوی حزب توده می گیرید. نشانی سرراستی است می توان آن ها را پیدا کرد و به پرسش گرفت اما چه کسی می داند گورخانه حسین کاشفی کجاست؟!

نقد شما بر نوشته من بیش از آن که نقد به محتوای آن باشد رمزگشایی از یک رابطه است. کدورتی دیرمان برساخته ی پیش داوری. شاید نه چندان در باره فردی که من باشم بیشتر در باره جریانی سیاسی که منسوب به آن ام. اگر به خاطر  بیاورید دادگاه های رژیم اسلامی درست همین گونه در باره ما داوری می کردند. به استناد روی کرد و دیدگاه سازمان های متبوع مان محکوم می شدیم نه کارهایی که خود انجام داده بودیم. اگر کسی من و شما را نشناسد نمی تواند پیوندی منطقی میان این دو نوشته بیابد. آن چه من نوشته ام نه درباره حزب توده است، نه نقد گذشته، نه انقلاب، نه مصدق، نه خمینی و آمریکا و شوروی و انقلاب مشروطه و… بلکه یادداشت کوتاهی است به بهانه درگذشت بی هنگام یک رفیق – شهین توکلی – آن هم با نگاهی غیرسیاسی و بیشتر احساسی نسبت به گذشته. اگر نویسنده ی آن کسی بود وابسته به جریان سیاسی دیگری چه بسا مشکلی با آن پیدا نمی کردید. مشکل آن جا رخ می نماید که نویسنده را می شناسید. هم‌ وند قبیله مجاور است. لاجرم هر ادعای او پیشاپیش مردود است. من خود تربیت شده نظامی عشیره ای  هستم و با برخوردهایی از این دست ناآشنا نیستم. و از این رهگذر زخم های بسیاری بر روان دارم.

در سال هایی بسیار دور یکی از نیاکانم شاید نیای پنجم یا ششم به دست برادرانش به هلاکت رسید. چند نسل پیاپی قاتلان و بازماندگان آن ها دختران شان را به زنی به فرزندان و نوه ها و نبیره ها و… آن “زنده یاد” می دهند. قضا را اگر حمید توکلی سر راهم سبز نمی شد و چشم و گوشم را باز نمی کرد من هم چه بسا از آن نمد کلاهی بر می گرفتم. با این همه اما دشمنی به قرار قبل است.

از مهم‌ترین آموزه های دین مسیحی است که انسان ها در سرشت خود گناه کارند حتی پیش از آن که به دنیا بیایند و خویش کاری مسیح همانا بازخرید گناهان آنها است. این پندار گویی در باره من راست می آید. آن چه هنوز ننوشته ام نادرست است!!

به گمانم شما بیش از هر چیز از کاربرد “بیماری چپ روی” در باره چریک های فدایی برآشفته اید. حال آن که اگر توجه کرده باشید؛ این جمله را همه جا میان دو ابرو گذاشته ام که با بزرگ نمایی و کاربرد نا به جای آن مشکل دارم و البته نه با مفهوم یا مصداقش.

شما پخته تر از آن اید که وجود آن را در جنبش چریکی از اساس انکار کنید. البته با این پیش شرط که گوینده در پرونده سیاسی اش “پیشینه راست کیشی” نباشد. این قید را هم پیش کشیده اید که “هر بیماری علتی دارد” نیازی نیست دانش مند باشیم تا در یابیم که هر معلولی در پی علتی می آید. اما آیا این حکم بهانه ای برای گریز از مسئولیت به دست می دهد؟ شما چه می خواهید بگویید؟ آیا حزب توده ویروس چپ روی را انتشار داده است تا ما “بیمار” شویم؟ یا این که حزب توده به راست چرخید و ما ناگزیر شدیم گردش به چپ داشته باشیم؟ این دیگر استدلال نیست؛ مرزهای سفسطه را هم درنوردیده است. برای داوری در باره هر رویدادی یا هر پدیده ای سند مورد نیاز است نه تحلیل. به شماره همه کسانی که من و شما را می شناسند در باره ما تحلیل وجود دارد. اگر بنا را بر داوری بدون سند بگذاریم سنگ بر سنگ بند نمی شود. از جمله این که شما هوادار آیت اله کاشانی هستید زیرا در نوشته خود اشاره ای به نقش او در سرنگونی مصدق ندارید. کار شما ناروا است وقتی می گویید: علت ها و عوامل شکل گیری جنبش فدایی از جمله به گفته شما “خیانت های حزب توده” را نادیده گرفته ام. نوشته من مقاله ای تحلیلی نیست. آن چه شما خواسته اید “در یکی نامه محال است که تقریر شود.” حتی کتابی چند صد صفحه ای هم نمی تواند رضایت شما را فراهم کند. مگر این که نتیجه اش تایید دیدگاه شما یعنی “خیانت های حزب توده” باشد.

و دانسته نیست چرا این موضوع مورد علاقه شماست؟ شما که بیشتر از پنجاه سال پیش از زبان رفیق پویان حکم خود را انشا کرده اید: اپورتونیسم بی کران حزب توده!  نه یک کلمه کمتر نه بیشتر! این حکم قطعی است و فرجام خواهی درباره آن پذیرفتنی نیست. زیرا رفیق احمدزاده نیز آن را ابرام کرده است. پس بدا به حال واقعیت اگر احکام قدسی را به چالش بگیرد. بنابراین چه حاصل اگر بیکاره ای چون من در جای وکیل خودخوانده حزب توده بگوید: آقایان داوران، اعضای هیات منصفه، جنبش چریکی در نیمه دوم سده گذشته جنبشی در سنجه جهانی بود و با همین پیمانه می باید در باره آن داوری کرد. حزب توده چه گونه می توانست دست درازی در بولیوی، اوروگوئه، آلمان، پرو، صحرای غربی، تایلند و… داشته باشد. این “اپورتونیسم بی کران” چه گونه می توانست “هفت آسمان را بردارد و ز هفت دریا ” بگذرد و به آرژانتین و مکزیک برسد؟

من از میانه های دهه ۶۰میلادی به این سو در و دیوار خانه ام را با تصویر چه گوار زینت می دهم. همین امروز هم هرگاه از امری ناانسانی آزرده می شوم به تصویر او نگاه می کنم و آرامش می یابم. جای گاه چه گوارا در مکان شناسی عاطفی من میان جای مارکس و رزالوگزامبورگ است. با این همه بر این باورم که کاریزمای چه گوارا نسبت به جنبش جهانی کارگری سخت آسیب رسان بوده است. تکرار می کنم سخت آسیب زده است. جاذبه او ما را تا مرز شوریدگی پیش برد. تا آن جا که در جست و جوی عدالت روانه کوه و بیابان و خانه های تیمی شدیم. حال آن که کانون ستم در همسایه گی ما بود. با این وجود مویی از سر او به عالمی نمی فروشم. اگر این دیوانه سری است باشد. این دیوانه سری از من نیست معجزه دیالک تیک است.

بگذریم علت ها و اسباب داخلی و پیش زمینه های تاریخی جنبش چریکی را می باید به دیده گرفت و در مرکز آن بر خودکامه گی بی کران رژیم گذشته تمرکز کرد. دفاع مهدی بازرگان در دادگاه نظامی را به خاطر دارید؟ چند سال پیش از آغاز مبارزه مسلحانه هنگامی که به پای وران رژیم پیشین هشدار می داد که ما آخرین جریانی هستیم که مسالمت جویانه با شما روبه رو می شویم. آینده گان با اسلحه سخن خواهند گفت.

مجاهدین همان مبارزان آینده بودند. آن ها که از تبار دیگری بودند و بر زمینه ملی گرایی بالیدند آیا آن ها را هم “اپورتونیسم بی کران” برانگیخته بود؟

انصاف در روزگار ما خطرناک است ، بیش و کم برابر با گرسنگی، اما بی انصافی لجام گسیخته خطرناک تر است. زیرا شیرازه امور را گسیخته می کند. نخست در حوزه روان شناسی و اخلاق فردی و سپس به تباهی جامعه راه می برد.

چه گونه است که حزب توده هم در برآمدن چریک های فدایی شریک جرم است و هم در ناکامی آن،  شیطان مجسم!

مومنان شیطان را آفریدند تا سپر بلای آن ها باشد چرا که خود می دانستند درست کار نیستند.

رژیم اسلامی از آغاز برآمدن؛ گروگان این پندار است که همه قدرت های موجود جهان – بزرگ و کوچک – مگر دشمنی با اسلام و نابودی آن هوای دیگری در سر ندارند.

در پندار شما،  چریک های فدایی جای اسلام نشسته است.

جای شگفتی نیست که ما در بن مایه های شیوه برخورد و اخلاق سیاسی به حاکمان خود شباهت داریم و در همان حال سرشار از نفرت نسبت به آن ها هستیم. آن ها هنجارهای خودِ ما را بازنمایی می کنند و بدیهی است که هر ناخوش چهره ای از آینه بیزار است.

اگر آن ها نفرت انگیزند – که هستند – تلاش ما می باید معطوف به این باشد که در هر زمینه ای از جمله منش های فردی با آن ها مرزبندی داشته باشیم. نمی توان بدیل جریانی بود و در هنجارهای اخلاقی مانند آن ها بود. جای نگرانی نیست از من و شما گذشته است به افرادی از جنس بریا، پل پوت،  خلخالی و … تبدیل شویم. برای هم سان شدن با این جانوران هم پوشانیِ هم زمان سه عامل لازم است. ویژه گی های روانی، فرادستی سیاسی و اوضاع اجتماعی. نگرانی این است که ستیزه کور و بی منطق ما با یک دیگر و از جمله حزب توده ایران ما را با مخالفان پیشین این جریان هم سرنوشت کند. سرنوشتی که از آن بی خبر نیستیم. ماله کشی نظام سرمایه یا گم شدن در تاریکی قرون وسطی در پی یافتن هویتی جعلی. به گفته شفیعی کدکنی: “پیش از شما به سان شما، بی شمارها” این کج راهه را پوییده اند و را ه به جایی نبردند.

بگذارید فراز کوتاهی از نوشته شما را بخوانیم: “چرا سرمایه داری جابه جایی خمینی را در دستور قرار داد. یکی از دلایل اش وجود چریک های فدایی بود.”

دوستان عزیز دندان روی جگر بگذارید. بازماندگان نخستین نسل از جنبش فدایی در حال اجابت دعوت حق هستند. پاس داشت دوستی را تا هنوز زنده ایم از افسانه سرایی دست بازدارید. سال ها افتخار تولیت این آستانه با ما بوده است. برخی از این افسانه ها برساخته ی خود ماست. اگر می گوییم “برخی” از آن روست که برساخته ها در آغاز تا این پایه تخیلی نبود و عطر و طعمی از واقعیت را بازتاب می داد. سپس “هر کس بر آن مزیدی کرد تا بدین غایت رسید.” وقتی که ما فرمان یافتیم آن گاه بهتر می توانید ذکر مصیبت را دم بگیرید و به فرزندان و نوه های ما از جمله بگویید “آمریکا و دیگر کشورهای امپریالیستی از ترس چریک های فدایی سرآسیمه خمینی را بر کشیدند.” مخاطبان آن روز شما اگر هم سان ما با خواندن تاریخ بیگانه باشند شاید باور کنند و شاید هم از شما بپرسند این چریک ها که همه قدرت های جهان از شرق تا غرب از آن ها چشم می زدند چند نفر بودند؟ و در توازن نیروهای سیاسی آن روزها چه جای گاهی داشتند؟ آیا شما خواهید گفت که نیمی از صندلی های یک مینی بوس را هم پر نمی کردند؟ در نخستین پلنوم سازمان شهریور ۵۸ که تعدادی از زندانیان رها شده به صفوف آن پیوستند پس از چند انشعاب کوچک شمار اعضای آن هنوز کمتر از ۴۰ نفر بود. ۳۹نفر به گمانم. البته سازمان می توانست چندصدهزار نفر را بسیج کند. اما در برابر قدرت بسیج خمینی نومید کننده بود. پرسش این است: چه گونه قدرت های اهریمنی جهان از این شمار اندک به هراس افتادند و تن به سازش با خمینی دادند؟ پاسخ را شاید نزد برتولت برشت بیابیم در نمایش نامه “سقراط مجروح”:

در یکی از جنگ ها میان دولت شهرهای یونان سقراط نیز در شمار جنگ جویان بود. پیش از آغاز نبرد در بیشه زاری پیکانی نوک تیز در پای سقراط فرو می رود و از شدت درد چنان نعره جگرخراشی سر می دهد که سپاه دشمن به هراس می افتد. و با این پندار که با سپاهی نیرومند روبه روست پا به گریز می گذارد. سپاه پیروزمند “قهرمان ملی” را روی دست می گیرند تا با تشریفات نظامی در میدان شهر نشان شجاعت را به گردنش بیاویزند. سقراط اما شریف تر از آن است که بگذارد حقیقت پنهان بماند. ماجرا را بازمی گوید و از پذیرش نشان افتخار تن می زند و نشان می دهد که به راستی شجاع ترین انسان سراسر یونان است.

ناامید کننده ترین فراز از نوشته شما آن جا ست که در باره انقلاب ۵۷ داوری می کنید. “در ایران ،بعد از مشروطه انقلابی رخ نداده است. تحلیل حزب توده و ارزیابی آن از جنبش مذهبی و عقب مانده منجر به قیام بی سرانجام، تحلیلی ناشی از تز ارتجاعی راه رشد غیرسرمایه داری بود”!

جز سکوتِ هم راه با حیرت چه می توان گفت. اگرچه “مارگوت بیکل” گفته است: “سکوت سرشار از ناگفته هاست.” پس چند جمله دیگر را تاب بیاورید.

همیشه همین است جداسری و فرقه گرایی کمابیش در همه احزاب سیاسی و مذهبی و نحله های فلسفی و مانند آن از جایی نه چندان مهم آغاز می شود اما سر بازایستادن ندارد و تا مرزبندی کامل و انکار مطلق باورهای پیشین پیش می رود. در جای نمونه تروتسکی و پیروان او در آغاز با برخی سیاست های بلشویکی و نیز رهبری استالین مشکل داشتند اما سپس به نفی انقلاب اکتبر رسیدند و آن را تا پایه کودتایی به تحریک لنین فرو کاستند. وقتی شما به این باور رسیده اید که انقلاب ۵۷ دست کار حزب توده است بدیهی است که موجودیت آن را از اساس انکار کنید!!

به رغم پندار شما تاریخ ایران از دیرباز تاکنون انقلابی با این دامنه و ژرفا به خود ندیده است. انقلاب بهمن یکی از رویدادهای بزرگ هم روزگار ما در سنجه جهانی است.

چه خوب است که انقلاب مشروطه را در شمار می آورید. آیا می دانید چه شماری از باشندگان آن روز کشور در آن شرکت داشتند؟ مگر جز این بود که بار سنگین جنبش بر دوش گروه های محدودی افتاد که به نمایندگی از اکثریت خاموش مردم به نقش آفرینی پرداختند؟

مجاهدین و یاران ستارخان بی گمان انگیزه های سیاسی و انقلابی را دنبال می کردند و می دانستند در پی کدام هدف هایی هستند. همراهان سپه دار رشتی را نمی دانم اما سوارانی که در اردوی صمصام السلطنه و سردار اسعد بختیاری برای گشودن تهران رکاب می زدند نمی دانستند برای چه منظوری و با چه کسانی می جنگند. آن ها وظایف ایلیاتی خود را در فرمان برداری از بزرگان طایفه انجام می دادند. حال آن که در انقلاب بهمن نزدیک به همه مردم در صحنه بودند و حتی ناآگاه ترین آن ها نیز – درست یا نادرست – دلیلی برای مخالفت با سامان اجتماعی آن روز داشتند. بنابراین گونه گونی گرایش های سیاسی و اجتماعی موجود در آن امری طبیعی بود. و باز از همین رو این انقلاب هم دارای ظرفیت های بی کران انقلابی و هم گرایش های واپس گرا بود. هر یک از گروه های کنش گر حاضر در صحنه ی انقلاب ترجمان منافع، آرزوها و آرمان های بخش هایی از جامعه بودند و می کوشیدند انقلاب را در سمت و سوی آماج ها و آرمان های خود هدایت کنند. خمینی و حلقه یاران او نیز از همین روی کرد پیروی کردند. در هم سنجی با گروهای دیگر بخت با آن ها یار بود. توانستند با کارگیری سازمان هایِ سنتیِ روحانیت، دست بالا را در توازن نیروهای اجتماعی از آن خود کنند و به ویژه پس از فروگیری ماشین دولتی دیواری نفوذ ناپذیر از توهم تاریخی توده ها پیرامون خود برکشند و انقلاب را در جهت خواسته ها و منافع سرمایه داری دلال، تجاری و رباخوار و لاجرم سترون و فاسد سمت و سو دهند. این همه اما یک شبه به انجام نرسید و فرجام آن نیز از پیش مقدر نبود.

نقش بیگانگان در اردوگاه سرمایه داری غرب در برکشیدن خمینی را نمی توان نادیده گرفت. آن ها بر روی گرایش های بالقوه ارتجاعی نهفته در انقلاب که در سیمای حاکمان بعدی جلوه گر شد سرمایه گذاری کردند تا ظرفیت های انقلابی آن را مهار کنند و هم زمان کمربند پیرامون‌ اتحاد شوروی را سبزتر از گذشته برپا دارند. با این همه داستان توطئه غرب برای برکشیدن خمینی مانند خواب ملانصرالدین نیمی درست و نیمی نادرست است. درست است زیرا اسناد در این باره گواهی می دهند. و نادرست است زیرا هیچ دسیسه ای در خلاء صورت نمی بندد؛ نخست می باید ابژه ای وجود داشته باشد؛ دو دیگر آن که ابژه ی مورد نظر آسیب پذیر باشد؛ تا توطئه به ثمر بنشیند. این واقعیت را نیز می باید به دیده گرفت که مهم ترین ویژه گی سرمایه داری خصلت فریب کارانه آن نیست بلکه توانایی موج سواری یعنی سازگاری با شرایط و دم ساز شدن با موقعیت های نوین است. اگر نه چنین بود تاکنون از گرداب بحران های خودساخته جان به در نمی برد و این همه رنج و ادبار به بار نمی آورد.

مداخله بیگانگان و در مرکز آن آمریکا حتی پس از برآمدن رژیم نوپا فروکش نکرد .آن ها هر چند خمینی را در جای بدیل مناسب تری نسبت به دیگر گزینه ها به جای رژیم شاه ترجیح می دادند اما در همان حال از خمینی هم چشم می زدند که مبادا بارقه ای کم سو از گرایش های مردمی در روی کرد وی و یاران نزدیک اش پنهان مانده باشد و روزی سر برآورد. بنابراین برانگیختن غیرمستقیم نیروی چپ و رادیکال از سویی و بزرگ نمایی خطر سوسیالیسم و اتحاد شوروی در چشم رژیم جدید از دیگر سو در مرکز توجه قرار گرفت و البته جنگ که می بایست در فرجام آن ارتجاعی مطلق بر ویرانه های هر دو کشور ایران و عراق سر برآورد.

اما جنبش چپ در کجای این معادله ایستاده بود؟

هراندازه که اردوی سرمایه در شناسایی و کارگیری از ظرفیت های ارتجاعی نهفته در انقلاب زیرکی نشان می داد در برابر، جنبش چپ نتوانست توان مندی های بی کران انقلابی آن را باز شناسد. توهمی که توده ها را در خود گرفته بود جنبش ما را نیز بی نصیب نگذاشت. همه آن هایی که در این پنداربودند که انقلاب بهمن جز شورشی خودانگیخته و بی سرانجام نبوده است؛ یا مرحله انقلاب را سوسیالیستی می دانستند؛ یا تصور می کردند که می توان با اسلحه، بتون توهم توده ها را در هم شکست و در پشت دیوارهای آن رژیم را به زیر کشید؛ یا در آتش قوم گرایی می دمیدند؛ جملگی در توهمی کمابیش هم سانِ توده ها گرفتار بودند‌.

مدعای گزافی نیست که در میان سازمان‌های چپ تنها حزب توده بود که موضع درستی را برگزید. آماج های بالنده انقلاب را بازشناخت و کوشید با پرهیز از هزینه سنگینی که می توانست بر گردن مردم وبال شود؛ آن ها را در مجرای درستی به سود زحمت کشان هدایت کند. انگشت نهادن بر این واقعیت به معنای چشم پوشی بر خطاهای سیاسی آن نیست.

شوربختانه ما این حقیقت ساده را در نیافتیم که اگر مور در طاس لغزنده افتد “رهاننده را چاره باید نه زور”.

انقلاب بهمن ادامه جنبش مشروطه و نهضت ملی ایران بود و باگذشت چهار دهه هنوز از نفس نیفتاده است. این آتش فشان نه تنها به سردی نگراییده که از دهانه آن دود و آتش زبانه می کشد.

رویارویی مردم انقلابی با بورژوازی فاسد و راهزنان انقلاب هنوز به دور پایانی “مرحله فینال”  نرسیده است.

خاک ریز ارتجاع؛ دیوار توهم توده ها؛اکنون فروریخته است و جای خود را به روشن بینی و آگاهی طبقاتی داده است. و مردم نیز هم چون گذشته توده ای بی شکل با هویتی مبهم نیستند. آن ها کارگر، دهقان، معلم، زن و… اما هم دل و یک صدا هستند.

ع _ روستایی –  آبان ۱۴۰۰

خبرهای بیشتر را در تلگرام اخبار روز بخوانید

https://akhbar-rooz.com/?p=133438 لينک کوتاه

5 6 رای ها
امتياز بدهيد!
نظری بنويسيد
Notify of
guest
1 دیدگاه
جديدترين
قديمی ترين بيشترين آرا
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات
علی
علی
شنبه, ۶ آذر, ۱۴۰۰ ۱۰:۳۵

مدعیان چپ رو و چپ نما نیمی از همراهان نانوشته امپریالیسم بوده و هستند. کارشان فقط توهین و لجن براکنی علیه احزاب مترقی است. من با مطالعه کتب و نشریات حزب توده ایران به این نتیجه رسیدم که راه همان است که حزب توده ایران رفته و هم اینک میرود.

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

آرشيو اسناد اپوزيسيون ايران

تبليغات خود را می توانيد اينجا نشان دهيد
تبليغات خود را می توانيد اينجا نشان دهيد
1
0
اگر در مورد اين مقاله نظری داريد، لطفا کامنت بگذاريدx
()
x

آگهی در ستون نبليغات

آگهی های دو ستونه: یک هفته ۱۰۰ یورو، یک ماه ۲۰۰ یورو آگهی های بیش از ۳ ماه از تخفیف برخوردار خواهند بود

حساب بانکی اخبار روز

حساب بانکی اخبار روز: int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More

آگهی در ستون تبليغات

آگهی یک ستونه یک هفته ۷۵ یورو، یک ماه ۱۵۰ یورو آگهی های بیش از ۳ ماه از تخفیف برخوردار خواهند بود

حساب بانکی اخبار روز

int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More

آگهی ها در لابلای مطالب برای يک روز

یک ستونه: ۲۰ یورو دو ستونه: ۳۰ یورو سه ستونه: ۵۰ یورو

حساب بانکی اخبار روز

int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More