سايت سياسی - خبری چپ - تريبون آزاد

نقش و سهم چپ در به قدرت رسیدن خمینی – شهاب برهان

شهاب برهان

طیف گسترده مخالفان انقلاب ۵۷، از سلطنت باختگان و سلطنت طلبان گرفته تا طرفداران پشیمان شده انقلاب که “رحمت به کفن دزد اولی” می گویند، در یک هماوائی جمعی از طریق وسائل تبلیغی متعدد و بس قدرتمندی که در اختیار دارند، همچنان و بیش از پیش چپ ها را مسئول به قدرت رسیدن خمینی و جهنم جمهوری اسلامی معرفی می کنند. در کشوری همچون ایران که در آن حافظه جمعی وجود ندارد ونسل های جوان گرفتار در جهنم رژیم فاشیستی اسلامی، تجربه و خاطره شخصی از دوران پیش از انقلاب و از جریان انقلاب ندارند، تحریف تاریخ، آسان ترین کار است، اما اثبات تحریف و اقناع مردم به حقیقت تاریخ، به کارعظیم تهیه و تدارک اسناد و شواهد معتبر، و از آن بمراتب دشوارتر، به واداشتن توده های میلیونی مردم به مطالعه، تفکر، تأمل و آموختن  نیاز دارد. در مملکت نفرین شده ما هنوز که هنوز است برای اکثریت مردم، ” علی همای رحمت” است و انوشیروان، پادشاه عادل!

آیا چپ ها آنچنان نفوذ و قدرتی در توده ها داشتند که چندین میلیون نفر را به خیابان بکشند و یک سال و نیم در خیابان نگهدارند؟ اگر چپ ها چنان قدرتی داشتند که خمینی را به قدرت برسانند چرا خودشان قدرت را در دست نگرفتند؟!

برای اثبات تحریف شدگی نقش چپ در به قدرت رسیدن خمینی و استقرار رژیم اسلامی، یک کار بزرگ و سنگین تحقیقی برای جمع آوری اسناد گذشته لازم است. این اسناد به وفور وجود دارند و تنها یک یا چند صاحب اراده و همت برای جمع آوری و تدوین و تنظیم و نشر آن ها باید پیدا شود. من در این نوشته تنها به شیوه استدلالی به این تحریف تاریخ می پردازم.

[ در همینجا برای رفع هر سؤتفاهمی لازم می دانم تذکر بدهم که این نوشته در باره تاریخ چپ نیست تا خوانندگان انتظار داشته باشند من به بررسی و تحلیل همه جانبه و نقادانه چپ و بیان کاستی های نظری و اشتباهات تاکتیکی اش در دوره پیش و پس از انقلاب بپردام. من در نوشته ها مصاحبه های دیگری  تا اندازه ای در باره ضعف ها و خطاهای چپ نوشته و گفته ام. نوشته حاضر روی یک موضوع معین و محدود متمرکز است و آن اتهام مسئولیت چپ در به قدرت رسیدن خمینی و ایجاد رژیم فاشیستی جمهوری اسلامی است].

در این بحث، باید تاریخ چپ ایران را از زمان مطرح شدن خمینی در عرصه سیاسی ایران مورد بررسی قرارداد: دوره اول،  از ۱۵ خرداد ۱۳۴۲تا ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ را دربرمی گیرد.  در جریان خرداد ۴۲ که شورش در حوزه علمیه قم و تبعید خمینی به ترکیه و سپس به عراق را در پی داشت، در نتیجه استبداد خونریز و خفقان سیاسی پس از کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ هیچ حزب و جریان سیاسی چپ در ایران وجود نداشت. نه ” نیروی سوم” سوسیال دموکرات علنی خلیل ملکی، نه محافل دانشجوئی و روشنفکری چپ از بلوای خمینی و شعارهای ارتجاعی او حمایت نکردند. حزب توده در خارج از کشور نیز به تبعیت از سیاست خارجی شوروی که در خط حمایت از ” انقلاب سفید شاه” قیام خمینی را ارتجاعی و«حرکت فئودال‌ها و روحانیون مرتجع و مخالف اصلاحات» ارزیابی کرده بود، از آن حمایت نکرد. تا زمان پیدایش جنبش چریکی در ۱۳۴۹ خلا یک جریان سیاسی مطرح چپ وجود داشت و سازمان چریکهای فدائی خلق و دیگر گروه های چپ چریکی نظیر “آرمان خلق” و “ستاره سرخ” و … هرگز از خمینی که از عراق فعالیت می کرد حمایت نکردند و خمینی اصلا در محل توجه اغلب این جریانات چپ نبود. بیژن جزنی هم که هوشیارانه به پتانسیل نفوذ توده ای خمینی اشاره کرده بود، هرگز به هیچ شکلی از او حمایت نکرد. در گرایشات چپ کنفدراسیون دانشجوئی خارج از کشور هم، برخلاف شاخه های اسلامی و ملی گرای کنفدراسیون، همین منوال بود.

دوره دوم، از قیام تبریز در ۲۹ بهمن ۱۳۵۶ تا قیام ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ است. در ۱۴ دی ۱۳۵۶ ساواک مطلبی با امضای ساختگی رشیدی مطلق در روزنامه اطلاعات علیه خمینی که فعالیت اش از عراق را شدت بخشیده بود چاپ کرد و شورش اعتراضی طلبه های طرفدار او در قم به خون کشیده شد که تظاهرات اعتراضی زنجیره ای به این کشتار را در سراسر کشور تا قیام ۲۲ بهمن ۵۷ در پی داشت. اگرچه جرقه اولیه این حریق با کشتن چند طلبه طرفدار خمینی در قم زده شده بود، و اگرچه وسیعا از سنت ها و مناسک مذهبی برای اعتراضات در همه شهرها استفاده می شد و ای بسا طرفداران خمینی در سازماندهی برخی از آن ها مشارکت فعال داشتند،  اما تداوم تظاهرات سراسری تا مدت ها نه در حمایت از خمینی بلکه عموما در اعتراض به کشتارهای زنجیره  ای در شهرهای مختلف صورت می گرفت و خمینی تا ماه ها پس از سراسری شدن تظاهرات توده ای، اصلا مطرح نبود.

 در این دوره، چپ در چه وضعیتی بود؟ : تنها سازمان چپ مطرح در داخل ایران، سازمان چریکهای فدائی خلق، به لحاظ تشکیلاتی تقریبا قلع و قمع شده بود و به لحاظ سیاسی اصلا حضور و کارکرد میدانی نداشت و بقایای اعضایش بی پیوند با مردم در خانه های تیمی آچمز شده بودند. هواداران عاطفی و ایدئولوژیک چریک ها در میان دانشجویان و روشنفکران نیز مطلقا سازمان نایافته و ناتوان از ایجاد یک جریان چپ در آن حرکات توده ای بودند. دیگر چپ های جان به در برده از مرگ در زیر شکنجه یا اعدام و یا ترور شدن به دست ساواک، همگی در زندان های اعلیحضرت آریامهر محبوس بودند. حزب توده و کنفدراسیون نیز که در خارج کشور بودند، جز حمایت لفظی از راه دور از خیزش مردمی علیه دیکتاتوری شاه وابسته به امپریالیسم کاری عملی ازشان ساخته نبود. بی تردید افرادی با گرایشات چپ همچون دیگر شهروندان در میان توده ها بوده اند اما وقتی انقلاب بطور قطع درگرفت، یعنی بحران اجتماعی با بحران سیاسی تکمیل شد و جامعه از اعماق به طغیان برخاست و پس از یک سال تداوم به اعتصابات سراسری فراروئید، چپ به مثابه یک تشکل یا حتا یک جریان سیاسی موجودیت محسوس و مشهود و مؤثری  در متن جامعه نداشت تا بشود گناه کبیره انقلاب کردن و قدرت گرفتن خمینی را به گردن او انداخت!  تازه بعد از ۴ آبان ۱۳۵۷ که درهای زندان ها باز شدند، یعنی وقتی انقلاب توده ای لولای دروازه های زندان های سیاسی را از جا کنده بود، زندانیان چپ پا به خیابان و به میان امواج توفانی مردم گذاشتند… تا مدت ها پس از آغاز انقلاب توده ای هنوز از رهبری خمینی حرفی در میان نبود و اکثریت توده ها اصلا او را حتا بعنوان مرجع تقلید هم نمی شناختند. زمانی که چپ ها از زندان آزاد شدند، یک ماه  بود که خمینی در زیر درخت سیب در نوفل لوشاتوی فرانسه نشسته و تصویر اش در ایران روی ماه دیده شده بود! چپ ها نبودند که او را از نجف به پاریس بردند. چپ ها نبودند که دسته دسته از ایران و از اروپا و آمریکا به دستبوس و اعلام بیعت با خمینی به نوفل لوشاتو شتافتند. چپ ها نبودند که به او لقب امام دادند. چپ ها نبودند که نوارهای صوتی و پیام های او را تهیه و پخش می کردند. رادیو بی بی سی که در نقش خبرگزاری خمینی انجام وظیفه می کرد، رادیوی چپ های ایران نبود. سران کشورهای آمریکا، انگلستان، فرانسه و المان غربی در کنفرانس گوادولوپ چپ های ایران نبودند که تصمیم گرفتند از خمینی بجای شاه حمایت کنند. فرماندهان ارتش شاهنشاهی چپ های ایران نبودند که ژنرال هایزر، فرستاده ویژه جیمی کارتر رئیس جمهور آمریکا ( ارباب اصلی شاه) به اعلام بی طرفی ( طرفداری از خمینی) متقاعدشان کرد… خود شاه هم که تا جائی که می توانست خون ریخت و کشت ولی در نهایت علیرغم اصرار برخی وفاداران اش که بماند، مملکت را به خمینی سپرد و فرار کرد، چپ نبود.

چپ ها وقتی از زندان ها بیرون آمدند، گیج و منگ، هنوز جهات جغرافیائی را بجا نیاورده، خود را در برابر امواج کوبنده اقیانوس توده هائی یافتند که با عکس های خمینی و شعار « مرگ بر مثلث کمونیسم، امپریالیسم، صهیونیسم» مشت بر هوا می کوبیدند. چپ ها نبودند که این اقیانوس را به راه انداخته و با شعارهای اسلامی سازماندهی کردند؛ اما آن ها به سرعت در زیر تهاجمات و ضربات دسته های حزب اللهی ( در آن زمان “فالانژ” گفته می شد) شروع به سازماندهی مستقل خودشان و طرح شعارهای مترقی، انقلابی و چپ خودشان کردند. قیام مسلحانه هم کار چپ ها نبود. با درگیری مسلحانه همافران نیروی هوائی با گارد ویژه، جرقه قیام مسلحانه توده ای در سراسر کشور زده شد. این قیام را توده های محلات برپا کردند و چپ ها هم بصورت  فردی در آن شرکت بسیار فعال داشتند. پس از پیروزی قیام، چپ در هیات تشکل های متعدد، با دفاتر و ستادهای سیاسی و بعضا نظامی ابراز وجود و به فعالیت آغاز کرد.

چپ  با همه کاستی هائ نظری، سیاسی و تجربی اش، سنگر مقاومت شجاعانه در برابر هیولائی بود که از بطن انقلاب سر برآورده بود. سازمان ها و شخصیت های سیاسی، فرهنگی و هنری چپ، از همان ابتدا در تقابل با خمینی و رژیم او مجلس خبرگان قانون اساسی را محکوم، و شرکت در رفراندم برای قانون اساسی را تحریم کردند. چپ ها ماهیت ارتجاعی و فریبکارانه ضد امپریالیسم خمینی را بی وقفه افشا کردند. چپ ها در تلویزیون ملی و در مطبوعات سراسری که تسخیر کرده بودند، در دانشگاه ها، در شوراهای کارخانه ها، در کمیته های اولیه محلات، در کانون نویسندگان ایران، در تآترها، در میتینگ ها و تظاهرات مستقلی که بلافاصله محاصره و منکوب می شد، در نشریات، سرودها و سروده ها، در کردستان و ترکمن صحرا و … جانانه و با از جان گذشتگی در برابر دشنه ها و گلوله های نیروهای خمینی مقاومت می کردند. به همین سبب بود که از همان نخستین روزهای بعد از پیروزی قیام، تعقیب و شکار و ترور و اعدام آن ها، خارج کردن تلویزیون ملی و روزنامه های کیهان و اطلاعات از دست شان، بستن روزنامه هائی چون آیندگان، تصفیه ادارات از چپ ها، از کمیته های محلات و شوراهای کارگری، حمله به ستادها و دفاتر سیاسی، آتش زدن کتابفروشی ها و لشکرکشی به کردستان و خوزستان و ترکمن صحرا و آذربایجان، انقلاب فرهنگی با به خاک و خون کشیدن دانشگاه ها،  در صدر وظائف عاجل برای استقرار رژیم جدید قرار گرفت.

حزب توده و سازمان اکثریت چه؟

در این نوشته بهیچوجه قصد تسویه حساب و یا حتا نقد حزب توده و اکثریت را ندارم – که جایش اینجا نیست- اما باید روی نقش آن ها هم مکثی بکنم چون عمده استناد ضد کمونیست ها به مسئولیت چپ در مورد خمینی و رژیم او، به سیاست های حزب توده و سازمان اکثریت است.

عده ای از روی بی اطلاعی، و عده بیشتری هم به عمد و حساب شده، وقتی از چپ ایران یا کمونیست ها یاد می کنند، فقط نظرشان به حزب توده و سازمان فدائیان خلق ( اکثریت) است. چنین تمایلی بطور آزار دهنده ای متاسفانه در نزد برخی دوستان هم دیده می شود. آن ها وجود تعداد زیادی سازمان های چپ و کمونیستی فعال و مطرح در بعد از قیام بهمن را بکلی از قلم می اندازند نظیر: سازمان راه کارگر؛ سازمان فدائیان خلق ( اقلیت)؛ سازمان پیکار در راه ازادی طبقه کارگر؛ سازمان  رزمندگان آزادی طبقه کارگر؛  اتحاد مبارزان کمونیست؛ سازمان وحدت کمونیستی؛سازمان چریکهای فدائی خلق ایران؛  حزب کمونیست ایران؛ کومه له  … اعضای همین سازمان ها به تنهائی روی هم هزاران کشته در ترورها و اعدام های خرداد ۱۳۶۰ و در قتل عام زندانیان سیاسی در ۱۳۶۷ و هزاران جلای وطن کرده دارند. انبوه نشریات و اعلامیه ها  و کتاب های آن ها در مبارزه با رژیم خمینی در همان سال های ۱۳۵۷ تا ۱۳۶۴بمراتب بیشتر از مجموعه انتشارات حزب توده و اکثریت در آن مقطع بوده است. نا گفته و نادیده گذاشتن این واقعیت، یک دلیل می تواند داشته باشد: عمد به سانسور مبارزه و مقاومت چپ در برابر خمینی و رژیم اسلامی و بی اعتبار کردن چپ بطور کلی، بامنحصر کردن آن به یک گرایشی که از خمینی حمایت کرده است. دیگرانی هم که حزب توده و اکثریت آن دوره را به اعتبار ایدئولوژیک چپ ارزیابی می کنند، صرفا بخاطر جثه بزرگتر شان آن ها را به حساب می آورند و بقیه را پول خرد می شمارند که ارزش شمردن ندارد! 

به نظر من حزب توده و سازمان فدائی خلق (اکثریت) آن دوره را به اعتبار ایدئولوژی یا وابستگی شان  به شوروی چپ تلقی کردن، غلط و گمراه کننده است زیرا ابژکتیویته تاریخی و سیاسی را به حساب نمی آورد و فقط به ملاکی صوری و منتزع از عینیت استناد می کند گوئی یخ در روی اجاق هم یخ است.  آن ها در آن مقطع تاریخساز، در صف ارائی سیاسی آن روز، در صف آرائی ضد انقلاب برخاسته از درون انقلاب و مدافعان انقلاب، در صف مقابل چپ و علیه مبارزات آزادی خواهانه و دموکراتیک چپ در ایران ایستاده بودند. حال هرچقدر هم که توجیهات ” ضدامپریالیستی” و مقتضیات ” دوران ” چیرگی اردوگاه سوسیالیستی بر اردوگاه سرمایه داری را با خود یدک می کشیدند.

به این حقیقت هم باید توجه داشت که حزب توده و اکثریت ( چه آن ها را چپ بدانیم یا نه) هر چند در خوش خدمتی و حتا خوشرقصی نسبت به ” امام خمینی” و ” پیروی از خط ضد امپریالیستی امام” و سینه چسباندن به تنور ” شکوفائی جمهوری اسلامی” از هیچ رذالت سیاسی و اخلاقی و خیانت به چپ کوتاهی نکردند، اما آن ها را مسئول به قدرت رسیدن خمینی و جمهوری اسلامی دانستن هم دور از واقعیت است. آن ها  عملا برخلاف میل و التماس خودشان، قادر به هیچ خدمتی برای ” شکوفائی جمهوری اسلامی” نشدند  چرا که رژیم هشیارانه دست رد به عرضه خدمات آن ها می زد. خمینی و سران حکومت اسلامی از بهشتی و رفسنجانی و خامنه ای و غیره به هیچوجه حاضر به پذیرش خدمات حزب توده و اکثریت نبودند تا جائی که حتا در بحرانی ترین مخمصه جنگ با عراق، حاضر به پذیرش داوطلبان توده-اکثریتی برای اعزام به جبهه نبودند چون آن ها را کمونیست و نفوذی شوروی می دانستند.

حزب توده و اکثریت، عمده کار موثری که در خدمت به خمینی و رژیم او کردند، تحریک و تشویق رژیم به سرکوب چپ ها ( و دیگر مخالفان نیز البته) همچون “عمال سازمان های سیا  و موساد” بود. رژیم اجازه نداد از این خوش خدمتی جلوتر بروند چرا که  با سؤظن مطلق به این خوشخدمتی ها و خوشرقصی های باور نکردنی می نگریست؛ و در نهایت هم قربانی همین سؤظن شدند.

چپ ها نبودند که انقلاب کردند. خمینی هم انقلاب نکرد. توده های مردم ایران انقلاب کردند. چپ ها در رژیم شاه قلع و قمع شده و شرائط اثرگذاری تعیین کننده ای در انقلاب مردم را نداشتند و با آن که با تمام وجود و در حد امکانات شان در انقلاب شرکت کردند، در حاشیه آن ماندند؛ اما روحانیون ضدکمونیست که همه زمینه ها و امکانات ایدئولوژیک، تشکیلاتی، سازماندهی، مالی و تبلیغاتی را از برکت استراتژی ضد کمونیستی شاه و اربابان امپریالیست اش در اختیار داشتند، وارد شدند و اوضاع را در دست گرفتند.

ضدیت با کمونیسم نقطه اشتراک رژیم حاضر و سلطنت طلبان و لیبرال هاست. باز رژیم مدام می گوید چپ ها و کمونیست ها در انقلاب اسلامی نقشی نداشتند، اما سلطنت طلبان علی رغم همه شواهد تاریخی اصرار دارند چپ ها و کمونیست ها را بانی انقلاب و به قدرت رسیدن خمینی معرفی کنند. این تحریفات از یک سو بخاطر کینه آن ها نسبت به مخالفت همیشگی چپ با شاه و شرکت فعال چپ در قیام مسلحانه و در سرنگونی شاه است ( که میخواهند آن را با به قدرت رساندن خمینی به دست چپ یکی بنمایانند!) و از سوی دیگر، ضدیت با چپ و کمونیسم، همچنان که در سراسر حاکمیت پهلوی ها، اصلی اساسی از استراتژی آن ها برای  حال و آینده ایران و منطقه است.

به یاد سلطنت باختگان و سلطنت طلبان می آورم که شاهنشاه آریامهرشان در چهاردهم آبان ۱۳۵۷ در تلویزیون خطاب به مردم گفت: «  ملت عزیز ایران! در فضای باز سیاسی که از دو سال پیش به تدریج ایجاد می شد، شما ملت ایران علیه ظلم و فساد بپا خاستید. انقلاب ملت ایران نمیتواند مورد تایید من بعنوان پادشاه ایران و بعنوان یک فرد ایرانی نباشد… من نیز پیام انقلاب شما ملت ایران را شنیدم». خود شاه برخاستن مردم را انقلاب نامید و آن را قیام مردم علیه ظلم و فساد در نظام خودش دانست، اما شاه پرست ها کوتاه نمی ایند. مثلی هست که: ” شاه می بخشد، شیخعلیخان نمی بخشد”!  البته گوش همایونی به کری مصلحتی دچار بود و از صدای انقلاب مردم، فقط نارضائی از برخی مسئولین ظالم و فاسد را می شنید که با جابجائی آن ها و دست بالا با قربانی کردن چند وزیر و وکیل می شد پایگاه اصلی ظلم و فساد، یعنی دربار و هزار فامیل را نجات داد. اما این ترفندها کارساز نشد و مردم شعار دادند:” مامیگیم شاه نمیخوایم، نخست وزیر عوض میشه! مرگ بر شاه! مرگ بر شاه!”

چرا انقلاب شد و چه کسی خمینی را بر ایران مسلط کرد؟

انقلاب کودتا نیست که با توطئه و تصمیم عده ای عملی بشود. انقلاب را توده ها می کنند و هر انقلابی دلائل و زمینه های متعدد دور و نزدیک مرکب و درهم تنیده ای دارد، و تازه همه این دلائل و محرک ها و زمینه ها در مجموعه شرائط خاص داخلی و بین المللی می توانند به انقلاب منجر شوند.

اگر از زمینه های دور و عوامل بی شماری که در بستر سازی تاریخی برای انقلاب بهمن دخیل بوده اند بگذریم، در یک بیان فشرده، انقلاب بهمن، محصول  کودتای سیاه  ۸ ٢ مرداد و ” انقلاب سفید ” و  تضادها و بحران های ساختاری منتج از آن ها بود. از کودتای امپریالیستی ۲۸ مرداد به بعد، از لحاظ سیاسی، حکومت پلیسی با سلطه اختناقی – جنائی ساواک بر فضای سیاسی، روشنفکری، فرهنگی و هنری ایران چیره شده بود. بگیر و ببندهای مداوم سیاسی، شکنجه و گسترش اعدام و حبس های طولانی برای مخالفان سیاسی رواج داشت.  آزادی بیان و مطبوعات مستقل وجود نداشت؛ سانسور شدید بر کتاب و مطبوعات و هنر اعمال می شد؛ انتخابات آزاد و دموکراتیک وجود نداشت؛ دولت، دستگاه زورگوئی صاحبان قدرت بود و پارتی بازی و فساد دستگاه اداری و قضائی، صاحب منصبی و صاحب امتیازی ی چاکران و جان نثاران اعلیحضرت، همهٴ عرصه ها را برای مردم تنگ کرده بود. منتقدین و معترضین بخصوص روشنفکران چپ سرکوب می شدند؛ اتحادیه ها و تشکل های مستقل، احزاب آزاد و مستقل ممنوع بودند، و سختگیری در فعالیت حزبی به جائی رسید که حتا سه حزب درباری ی « مردم » به دبیر کلی اسد الله علم وزیر دربار، حزب « ملیّون » به دبیر کلی منوچهر اقبال رئیس هیأت مدیره شرکت نفت ( وزیر اسبق دربار)، و حزب « ایران نوین » به دبیر کلی امیر عباس هویدا نخست وزیر ( وزیر آتی دربار) برچیده شده و حزب واحد « رستاخیز » به فرمان شاه بجای همه آن ها ایجاد و اعلام شد که هرکس نمی خواهد عضو آن شود تقاضای گذرنامه کند و از ایران برود (شخص ساده لوحی در زندان قصر با من همبند بود که بخاطر همین تقاضا، بجای گذرنامه، سه سال حبس گرفته بود!).

ممنوعیت آموزش به زبان مادری و فارسی زبانی ی رسمی و اجباری، فارس گردانی سیاسی- اداری  متمرکز [در برابر عدم تمرکز و خودگردانی] و تبعیضات گزینشی در رشد اقتصادی مناطق اتنیک های غیر فارس، یکی از مهمترین و اصلی ترین سطوح   لگد مال کردن دموکراسی سیاسی و عدالت اقتصادی در کشور چند ملیتی ایران دوران پهلوی بود. زیر دستی و تحقیر شدگی نظامیان و حتا امرای ارتش توسط مستشاران آمریکائی، ایفای نقش ژاندارم آمریکا در  خلیج فارس و پرداخت هزینه تسلیحات آن از جیب کارگران و تهیدستان ایران؛ سرکوب  مبارزات مردم ظفار توسط ارتش ایران و همکاری و دوستی با دولت اسرائیل، در فضائی که اکثریت مردم ایران با مردم ویتنام و فلسطین همدلی می کردند،  ناخشنودی های مردم را  از حکومت شاه تشدید می کردند.

” انقلاب سفید ” ( با صرفنظر کردن از گل و بوته های تزئینی اش مثل حق رأی زنان، سپاه دانش، سپاه بهداشت و غیره) اساسا عبارت بود از الغإ فئودالیته و جایگزین کردن آن با نوعی سرمایه داری بعنوان نظام اجتماعی – اقتصادی مسلط، که توسط دولت جان اف. کندی در راستای استراتژی نوین انباشت سرمایه و بمنظور ادغام کشورهای موسوم به ” جهان سوم ” در بازار جهانی سرمایه داری به شاه  دیکته شد. با تحمیل نخست وزیری علی امینی از طرف آمریکا به شاه و اجرای اصلاحات ارضی، ملاکان به سرمایه داران و اکثریت روستائیان به نیمه پرولتاریای خانه خراب تبدیل شدند. با تکیه بر اقتصاد تک محصولی نفتی، سرمایه گذاری زود بازده و پرسود و عمدتاً غیر تولیدی تشویق شد. این شیوه توسعه سرمایه داری، به ایجاد یک طبقه بورژوازی انگل غیر تولیدی بانکدار، بیمه گر، دلال، رباخوار، بورس باز، بساز بفروش و امثال این ها از یک سو، و توده عظیم دهقانان رانده از روستاها که سرمایه داری تولیدی نحیف ظرفیت جذب و استثمارشان را نداشت منجر شد. جمعیت عظیم دهقانان بی زمین و گرسنه برای یافتن کار در شهرها، از روستاها کوچیدند. دهقانانی که با وام گرفتن از بانک ها به خرده مالک تبدیل شده بودند، در ناتوانی از پرداخت بهره های سنگین، به خاک سیاه نشستند و به زاغه نشینان پیوستند.

این توده چند میلیونی رانده از روستا و مانده از شهر، عمده ترین  تلفات  “انقلاب سفید” بود که در حاشیه شهرها، در حاشیه تولید، در حاشیه زندگی، در حلبی آباد ها ، حصیر آبادها، زاغه ها و گودها،  غرقه در محرومیت و فقر مادی و فرهنگی تلنبار شد. این توده ساقط همچون” اضافه جمعیتی”  در نظر گرفته شد که شایستگی بهره مندی از حق کار، مسکن، آموزش،  بهداشت و حتا حق بهره مندی از خدمات شهری مثل آب لوله کشی، حمام، مدرسه، اتوبوس و آسفالت را نداشت،  این توده میلیونی مفلوک، با  فرهنگ خرافی و عقب مانده روستائی، مستأصل بی امروز و بی فردا که حتا از « شانس» استثمارشدن توسط سرمایه داری محروم بود، به عمده ترین نیروی ذخیره برای پوپولیسم مذهبی خمینی تبدیل شد.

بولدوزرهائی که از سال ۵ ۵ ٣ ١ در اجرای « ماده ٠ ٠ ١ شهرداری» برای ویران کردن آلونک ها پیاپی به حاشیه شهرها هجوم می بردند و با پاره آجرهای زنان و کودکان بی سرپناه شده بدرقه می شدند، در حقیقت نخستین تانک های جنگ رو در روی رژیم شاه و قربانیان ” انقلاب سفید ” اش بودند؛ جنگی که سرانجام به انقلابی توده ای فرا روئید و تا بی خانمان شدن خود شاه امتداد یافت.

 ناموزونی رشد سرمایه داری میان صنعت و کشاورزی، میان تولید و خدمات، میان سرمایه داری  تولیدی و مالی؛ ناموزنی توسعه پایتخت و شهرستان ها؛ تبعیضات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی مرکز گرائی فارس محور به زیان اتنیک های غیر فارس؛ وارونه شدن تناسب جمعیت شهری و روستائی بدون ظرفیت اشتغال، مسکن، انرژی، آموزش، بهداشت، و خدمات در شهرها؛ زمین خواری ی بورس بازان و بحران حاد مسکن؛ گرانی فزاینده کرایه خانه، تورم و گرانی کمر شکن؛ افزایش بیکاری؛ معضل دیپلمه های مانده پشت کنکور دانشگاه ها و بی چشم انداز اشتغال که با اختراع انواع دوره های سپاهی ( دانش، بهداشت، ترویج و آبادانی) قابل حل نبود؛ بی بضاعتی اکثر کارمندان دولت و بخصوص معلمان؛ تبعیض شدید اقتصادی و عقب نگهداشتگی مناطق اتنیکی و بخصوص محرومیت همه جانبه مناطق سیستان، بلوچستان و کردستان همچون استان های ناتنی کشور؛ کسری شدید بودجه ، خاموشی های سراسری برق، تورم کالاهای وارداتی ترخیص نشده در بنادر و بسیاری نابه سامانی های دیگر، دیگ مردم را در آستانه انقلاب به غلیان آورده  بود.

طنز تاریخ این که هزینه  سرسام آور تاجگذاری شاه در چنین شرائطی، در حقیقت خرج برداشتن تاج از سرش بود. شاه با بر پا کردن “جشن های دوهزار و پانصد سال شاهنشاهی” نمی فهمید که دارد  مجلس ختم  دوهزار و پانصد سال شاهنشاهی را برگزار می کند.

نا گفته نباید گذاشت که نارضائی هائی هم با جهات کاملاً ارتجاعی و تاریک اندیشانه در لایه هائی از جمعیت وجود داشت که همچون سمومات و آلودگی ها  وارد شط انقلاب شدند : با توسعه تولید ماشینی و نیز سیاست درهای باز برای واردات کالاهای مصرفی به دنبال ” انقلاب سفید “، بسیاری از اصناف، حرفه ها و مشاغل سنتی نظیر سفالگری، مسگری، رویگری، جوراب بافی و کفشدوزی دستی و غیره با تولیداتی چون پلاستیک و نایلون و ملامین و دیگر تولیدات ماشینی یا از میان رفتند یا ضربات سختی خوردند. بخشی از این جمعیت که یا قادر به انطباق خود با این تحول نبود یا ساختار تولیدی جدید قادر به جذب شان نبود، با حسرت گذشته و کششی ارتجاعی،  با هر نوع تحولی به مخالفت برخاستند. این ها نخستین حواریون خمینی بودند که در قیام خونین  ۵ ١ خرداد ٢ ۴ ٣ ١  اعلام موجودیت کردند. خمینی سخنگوی ارتجاعیت این لایه ها بود. این حسرت گذشته محدود به اصناف و کسبه سنتی نبود و طبعاً در میان روستائیان رانده از ده و مانده از شهر هم زمینه ای گسترده داشت. به همه این ها باید آن لایه های به لحاظ فرهنگی بسیارسنتی و متعصب ضد زن و ضد تجد مثل آخوند ها و رده هائی از بازاریان را افزود.

بُردار نهائی همه این نارضائی ها یک همسوئی همگانی علیه شاه بود که  بر منافع طبقاتی – یا حتا مقاصد مشترکی در مخالفت با شاه – مبتنی نبود. بیش از آن که منافع و اهداف مشترک طبقات در کار باشد، تمرکز تمام قدرت و سرنوشت همه طبقات در دست شاه و دستگاه حکومتی تحت فرمان او بود که هر تیر در رفته از کمان را به مرکز قدرت، یعنی به شخص شاه جذب می کرد. این خود شاه و تضادهای ساختاری نظام سیاسی و اقتصادی تحت هدایت اش بود که زمینه انقلاب را فراهم کرد. خمینی و رژیم فاشیستی ارتجاع مذهبی را چپ ها نیاوردند، از قضا برعکس، یکی از عمده ترین دلائل به قدرت رسیدن خمینی و رژیم اسلامی اش غیاب یک نیروی سیاسی توانمند چپ در جانعه بود. رژیم خمینی به این سبب جایگزین رژیم پادشاهی شد که شاه در ائتلاف تاریخی سلطنت با روحانیت، همه امکانات تبلیغی و سازماندهی و مالی را برای آن ها فراهم ساخته بود و به هنگام وقوع بحران اجتماعی و سیاسی، همه نیروهای مترقی و آزادیخواه و دموکرات بویژه چپ ها در گورها و در سیاهچال های اعلیحضرت چپانده شده بودند و هیچ نیروی الترناتیو دیگری بجز روحانیت در میدان نبود.

خمینی هرچند استثنائا مغضوب شاه بود، از نفوذ و شبکه مذهبی کل روحانیت برای گستراندن حوزه اقتدار سیاسی خود استفاده کرد. مذهب و مساجد و حسینیه ها و زینبیه ها و امامزاده ها و تکایا و  تاسوعا و عاشورا و هیات های سینه زنی و انبوهی از چاپخانه های کتاب های دینی و حوزه های علمیه و تربیت طلبه و غیره در اختیار کل روحانیت بودند. خمینی و طرفداران اش این شبکه و نهادها و ابزارهای مذهبی پیش ساختهٴ متعلق به همه روحانیت را مثل سیم کشی حاضر و آماده ای که در همه شهرها و محلات وجود داشت و به همه کوچه ها و خانه ها  متصل بود، به ستاد سیاسی خمینی وصل کردند و در زمانی اندک پس از قیام بهمن هم، رادیو و تلویزیون و روزنامه های بزرگی چون کیهان و اطلاعات – یعنی ابزارهای ارتباط جمعی مدرن  را به زور تفنگ و سرنیزه از دست چپ ها به در آورده و در اختیار خود گرفتند. اما چپ های از چرخ گوشتْ گذشته و جانْ به در برده از سرکوب و زندان، همه تلاش های جانانه و جانفشانانه شان را باید بدون یک چنین میراث تاریخی و از صفر شروع می کردند، آن هم در زیر ضربات پیاپی ساطور آدمکشان خمینی.  در چنین شرائطی چپ ها تا خودشان را پیدا کنند آب های زیادی از آسیاب ریخته، خمینی آردش را بیخته و الک را آویخته بود!

 افتادن  رهبری انقلاب به دست خمینی به این دلیل اجتناب ناپذیر شد که در آن شرائط عینی تاریخی ی میراث رژیم منحوس کودتای  ٨ ٢  مرداد و بخصوص در آن زمان کوتاه، هیچ نیروی سیاسی دیگری با هر میزان از تلاش و اراده نمی توانست به نیروئی هماورد با روحانیت تبدیل شود. رهبری خمینی میوه زهرآگین درخت استبداد اسلام پناه خرافه گستر ضد کمونیستی شاه بود. 

جوانان ایران! این یک مغلطه است که هرکس در انقلاب و در سرنگونی شاه شرکت داشت، خمینی را آورده و جمهوری اسلامی را برپا کرده است!

ای جوانان! ای نسل جوانی که پدران و مادران خود را نفرین می کنید که چرا انقلاب کردند، کف پاهای خودتان را ببینید که چگونه روی آتشفشان خشم و انزجار مردم از جمهوری اسلامی دارند می سوزند! انقلاب اینطور شکل می گیرد. این داغی زمین زیرپایتان، این فوران های “آبان” و “دی” از احتمال انفجارهای بزرگ خبر می آورند. این انقلاب است که دارد تخمیر می شود. روزی این آتشفشان به این یا آن شکل  دهان باز خواهد کرد. آنزمان اگر کودکان شما از شما بپرسند چرا انقلاب کردید، چه پاسخی به آن ها خواهید داد؟! شمائید و فقط شما که می توانید – تا مجال هست- سرنوشت آینده و فرزندان تان را از حالا با تکیه بر خود و رو به اینده و نه به امید بازگشته، نه به امید بازگشت از دهان اژدها به دهان سوسمار، رقم بزنید! تحریفگران تاریخ و مسببان سرنوشت فاجعه بار انقلاب ۵۷ را که مسئولیتی کمتر از خمینی و حاکمان مرده و زنده جمهوری اسلامی ندارند، بشناسید!  گذشته چراغ راه آینده است.

شهاب برهان

۱۷ فوریه ۲۰۲۲  – 28 بهمن ۱۴۰۰

https://akhbar-rooz.com/?p=142201 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

16 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
بهرام صفایی
بهرام صفایی
2 سال قبل

خوشبختانه نگارنده چنین ترهات ضد انقلابی را کسی به حساب نمی آورد و مورد مصرف اینگونه “تحلیل” های آبکی به درد همان موسسات ماوراء بحار می اید .

Hassan
Hassan
2 سال قبل

با این نقدها راه به جایی نمیبرید ، نمیشه با تلفیق د
مشتی حقیقت و بیشمار دروغ خود را تطهیر کرد ، هرگاه از مرکب نگاه یک طرفه پایین آمدید ، واقعیت ها را قبول کردید ، مته به تحلیل های وقت به وقت این شصت ساله را گذاشتید و اشتباهات را قبول کردید ، آنوقت میتوانید دفاعیه در خور توجه ارائه بدهید ، با کی بود کی بود من نبودم ، تقصیر را به گردن این و آن انداختند راه به جایی نمی برید ، آنچنان از چپ ها دم میزنید که پنداری چه نیروی عظیمی وجود داشته ، اگر حزب توده و اکثریتی ها را از این مجموعه جدا کنید ، چه از لحاظ کی
می و چه از لحاظ کیفی چیزی از واقعیت چپ باقی نمی ماند ، اگر چنین واقعیتی بوده چرا بعد از انقلاب آثار مثبتی در این چهل سال از آن دیده نشده ؟ چپ و عملکرد چپ مجموعه ای است که وزنه سنگین آن چه از لحاط عددی چه از لحاظ عملکردی همان مجموعه حزب توده ، اکثریت و دو سه گروه زی مجموعه آنهاست ، لذا عملکرد چپ به نسبت ماهیت و کیفیت و حجم همان عملکرد آنهاست و غیر قابل تطهیر ، اگر چپی به غیر از این وجود دارد و نمادی از عملکرد واقعی آن در دست نیست ( این مطلب بهانه بردار هم نیست ، که نگذاشتند ، قدرتی نداشتیم ( پس عملا” حرفی برای گفتن ندارد بالطبع دفاعیه هم

کمال خرسندی
کمال خرسندی
2 سال قبل

درود بر آقای شهاب برهان. من هم عقیده دارم نه روشنفکران نه چپ نه راست نه مخالفان شاه هیچکدام نقشی در جنبش انقلابی میلیونی مردم نداشتند. چرا؟ چون هیچ وسیله ارتباطی مثل روزنامه کتاب رادیو تلویزیون محل سخنرانی … در اختیار نداشتند که با توده ها ارتباط برقرار کنند. علت انقلاب و جنبش میلیونی نارضایتی عمومی مردم و شرایط حکومت وقت، پشتیبانی دول غرب و قدرت مذهب و آخوندها بود. هرچه که شما از حمایت اقشاری از خمینی می بینید و میگویید مربوط به بعد از ظهور و قدرت گیری حضرتشان بود! اگر مطلبی مربوط به فقط چند ماه قبل از پیدایش جنبش خمینی دیدید بنده را مطلع بفرمایید.

  • Like
جلال
جلال
2 سال قبل

از یک مائوئیست توده ستیز بیشتر از این نمی شود انتظار داشت ، در تحلیل ایشان هر آن جریانی که از روز اول اپوزیسیون حکومت اسلامی بود مترقی به حساب می آید. و شرم دارد که سلطنت طلبان و فراریان از انقلاب را تحلیل کند.

Adol
2 سال قبل

کاش این دوست ما نگاهی کوتاه به نشریات چپ خاج کشور در سال‌های پیش از سال ۵۷ می‌انداخت. بگذریم از اینکه رهبران چپ داخل کشور هم همگی از دانشجویان خارج بودند.
این نشریات با کاغذ های نازک چاپ می‌شد تا راحت تر به ایران فرستاده شود، بیشتر آنها تشکیل شده بود از چهار صفحه بر روی یک تیکه و یا ۶ صفحه گاهی اوقات هم ضمیمه داشت.خوشبختانه من بسیاری از این نشریات را در جابجایی منزلی در ایتالیا یافتم.
این نشریات از یک رو حمله به سگ زنجیری آمریکا یعنی شاه و روی دیگر تحسین و تبلیغ از کوبای فیدل و حزب کمونیست چین و آلبانی انور خواجه و ویتنام و روسیه و…. پرداخته و از پیام های کنگره این احزاب پر است.
البته پیام های آقای خمینی هم در ضمیمه ی این نشریات پیدا میکنی. البته با توجه به یک سری آمار و ارقام و تکیه بر متون چه باید کرد لنین و کپیتال مارکس ، تلاش می‌کنند تا اصلاحات ارضی و سپاه دانش و بهداشت و … را برنامه سرمایه داری جا بزنند و ار پایان آنرا دیکته شده از کاخ سفید می‌دانند. در پای یک صفحه نوشته شده مرگ بر دیکتاتور و درجای دیگر نوشته زنده با دیکتاتوری پرولتاریا. در هیچ جای این نشریات اثری از روشنگری در باره دین و خرافات پیدا نمیکنی، البته می‌دانیم که چپ دنباله رو پست ترین قشر عقب مانده جامعه شد. در نشریات پس از قیام و باز هم با توجه به چه باید کرد لنین برای توجیه این دنباله روی نوشتند که این قشر مذهبیون برخاسته از خرده بورژوازی است و این قشر امروزه سوار بر قطار انقلاب است ما با هم پیش می‌رویم اما در ایستگاهی آنان را از قطار پیاده میکنیم. بیش و کم مضمون اینگونه بود..
بیش از چهل سال گذشت ودریغ از یک انتقاد ساده از نیروهای چپ به گذشته خودشان.

خشایار ابراهیمی
خشایار ابراهیمی
2 سال قبل
پاسخ به  Adol

 آنقدر در کار دروغ زنی مبتدی و ناشی هستی که نیازی به پاسخ گوئی نیست.
ولی جدا از حرفهای پرت و پلایت یک موضوع را چون از حکومت گذشته نوشتی برای خودت و شاهدوستان می نویسم.

بعداز کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که فعالیت های سیاسی و صنفی ممنوع و غیرقانونی شد.
با وجود «دیوار موش دارد و موش گوش دارد » و سانسور سیستماتیک ، زندان ، شکنجه ، محرومیت اجتماعی ، « سوء پیشینه» و… هزاران نفر کتاب نوشتند ، شعر گفتند ، موسیقی ساختند ، فیلم ساختند ، تمام کتابهای مهم جهان از زبانهای مختلف را ترجمه کردند.
نویسندگان ، هنرمندان ، خوانندگان ، آهنگ سازان ، فیلمسازان ، شاعران ، وکلاء ، دانشجویان ، معلمان ، استادان ، ورزشکاران و…. دستگیر می شدند کسی روی اعلیحضرت که با کودتا روی کار گذاشته بودند حساب نمی کرد.

خیال کردی کشف کردی در باره نشریات خارج از کشور نوشتی .
در حکومت آریامهری هر چیز که ممنوع بود و قاچاقی فروخته می شد و دست بدست می گشت جاذبه بیشتری داشت.
خب این از خریت حکومت بود که بجای آزادی و بحث و گفتگو در رسانه ها ؛ مطبوعات ، رادیو و بعد که تلویزیون آمد
خیال میکرد هرچه سانسور و اختناق را بیشتر کند راحت تر حکومت می کند.
میلیون ها جلد جزعبلات مذهبی منتشر شد که مردم را در مقابل خطر کمونیسم واکسینه کنند, ولی از انتشار تحقیقات مربوطه به دوران مشروطه جلوگیری می کردند. خطرناک بود. چه ربطی به مارکس و لنین داشت؟
شاه که کمر بسته ی امام رضا یا حضرت عباس بود .وقتی از قاطر افتاد .گویا توسط امام رضا نجات پیدا کرد…دوست داشت همه مثل خودش اُمل و سنت گرا باشند و چند تا از فکلی های مذهبی را رئیس دانشگاه و رئیس دفتر عیال خود کرده بود.
جارو کردن صحن امام رضا هم که از آداب و اصول شاهانه بود مهمتر از مسافرتهای ورزشی و اسکی به سوئیس به مردم بیسواد نشان داده می شد.
خلاصه حضرت آریامهر (ع) که مکه همه مشرف شده بود . چار نعل بسوی «دروازه های تمدن بزرگ» تاخت تا در سال ۵۵ قاطرش در در مخمصه ی اقتصادی در گٍل نشست . حالا چه کار می توانست بکند؟
خلاصه از تمام نبوغ خود و همدستانش استفاده کرده ( مراجعه کنید به خاطرات فریدون هویدا از ملاقات با شاه رامسر ۵۵) تا نجات پیدا کند ولی گویا از امام رضا و حضرت عباس نا امید شده بود .
تا در آبان ماه ۵۷ به مردم گفت صدای انقلاب را شنبد! ولی بازهم به جابجائی سران کشوری و لشگری ادامه داد
بروی مبارک نیاورد که بعداز ۲۵ سال خلاء سیاسی کسی حاضر نبود جنازه ی حکومت پادشاهی را به دوش بکشد .
هنوز هم شاهدوستان از خود نمی پرسند: از آن همه بله قربان گو ها و رستاخیزی ها چرا کسی در میدان نماند؟
ولی خیلی آسان ست که با موش مردگی کسانی که اعدام شدند و یا در دی ماه ۵۷ اززندان آزاد شدند را باعث انتقال قدرت حکومت پادشاهی به خمینی معرفی کنند.
بزدلان دروغگو!

نتیجه آن حکومت ، بهتر از آن نمی شد که در سال ۵۷ اتفاق افتاد.
اگر مردم و روشنفکران در آن ۲۵ سال چیز بدرد بخوری برای تصمیم گیری در سال ۵۷ نیاموختند از بی لیاقتی آن حکومت بود که همه کارهای را قبضه کرده بود و بعد از شکست خفت بار همه چیز را تحویل روحانیون داد و رفت.

شاهی که بیمار بود و می توانست برای معالجه در فرصت مناسبی «شورای سلطنت» را بجای خود بگذارد و به معالجه برود آن قدر فس فس کرد تا کارتر از ترس هایزر را به ایران فرستاد تا شاه را بیرون کنند قبل از اینکه نیروهای غیر مذهبی بعداز ۲۵ سال سکوت قبرستانی در بین مردم جا بازکنند .
روحانیون به رهبری خمینی با هیئت های عزاداری از مساجد، توانستند سراسر ایران را فتح کردند.

حالا شاهدوستان می خواهند دوباره دربار شاهنشاهی و کاخ ها را بازسازی کنند و هرچه می گوئیم در هیچ جای دنیا وقتی حکومت پادشاهی ساقط شد دیگر برنگشت. ولی گوش شنوا در بین شاهدوستان وجو ندارد.
۲۵ سال گوش نکردند . امروز هم گوش نمی کنند. چاره ای نیست بگذاردر عالم خودشان «خوش» باشند.

کمال خرسندی
کمال خرسندی
2 سال قبل
پاسخ به  Adol

نوشته اید: «کاش این دوست ما نگاهی کوتاه به نشریات چپ خارج کشور در سال‌های پیش از سال ۵۷ می‌انداخت…» کاش شما ارتباط «نشریات چپ خارج از کشور» را با توده های مردم بیان بفرمایید.

علی آهی
علی آهی
2 سال قبل

چندین چراغ دارد و بیراهه میرود – بگذار تا بیافتد و بیند سزای خویش … این خانم یا آقای نزهتی هم پدیده جالبی است در کامنت نویسی!!! این گنداب و لجنزارمتعفن و گندیده انقلاب(عنقلاب) اسلامی حاصل همکاری و تلاش و کار هرکس باشد باید از شرم و مسخ شدگی و بیهودگی و شرارت حمایت و تائیدش بخود بپیچد و در خود بلرزد!!! معنی وجودی چپ در خلاصه ترین شکل اش یعنی ترقی و پیشرفت و در مقابل کهنگی و سنت و هر چه رنگ و بوی بازگشت به عقب یا پسروی و دگماتیزم دارد ایستادن و رو به جلو رفتن در عناد و انکار مسلم و بدیهی هر نوع مذهب علی الاصول باید باشد… اگر هر جریان و نحله فکری – که بود که بود من نبودم – بازی با هر نیتی در بیاورد از چپ بعید است که به هر شکل و شیوه ای اشتباهش را توجیه کند!!! چون مسلح به تفکر علمی و فرمولی است خیرسرمن ” این شکل از تعصب و دگم خودم قربون خودم بجای نقد سر راست از یک چپ وزن بار و شآنیت چپ را متزلزل و مخدوش میسازد… چنین برخوردهائی ناشی از توسعه نیافتگی و عقب ماندگی و درغلتیدن در تفکر سنتی و احساسات و وابستگی عاطفی صرف و محض است که بیشتر کار مذهبیها است …

شهاب برهان
شهاب برهان
2 سال قبل

من تاریخ سخنرانی شاه را حفظ نبودم و به اینترنت مراجعه کردم در مطلبی تاریخ ۲۶ بهمن را دیدم و همان را نوشتم بی توجه به آن که اشتباه است و شاه در ۲۶ دی ماه از ایران فرار کرد. این خطای تقویمی را دوستان دیگری پس از انتشار مقاله به من تذکر دادند و از آن ها سپاسگزارم. سخنرانی شاه در ۱۴ آبان ۱۳۵۷ماه بوده است. در ضمن، جا داشت که از سازمان «وحدت کمونیستی» هم در زمره سازمان های چپ نام می بردم و متاسفانه به هنگام نوشتن به خاطرم نرسیده بود.

جلال
جلال
2 سال قبل

واقعا دستتان درد نکند. نوشتاری مستدل ومفید!

کیا
کیا
2 سال قبل

یک گزارش و تحیل واقعی و نسبتا جامع ، از انقلاب ۵۷.

شیوا نزهتی
شیوا نزهتی
2 سال قبل

آقای پژمان !
چه اشکالی دارد که روایت خود را ابتدا به دوستان خود بدهید تا بخوانند تا اشتباهات فاحش آن حک و اصلاح شود.
« شاه در ۲۶ دیماه رفت و خمینی در ۱۲ بهمن آمد» این روزه تاریخی ست مثل کودتای سوم ۱۲۹۹ ، خلع رضاشاه در ۲۵شهریور ۱۳۲۰، قیام مردم ۳۰ تیرماه ۱۳۳۱، کودتای ۲۷۸ مرداد ۱۳۳۲، غائله ۱۵ خرداد ۴۲ و……
حالا رضا شاه ، محمد رضا شاه و خمینی و خامنه ای کارهای دیگری هم کردند که مثلا کشتار سال ۶۷ خمینی از همه معروف تر ست.
اما شاه صدای انقلاب مردم را در ۱۲ بهمن ۵۷ نشنید !!!
شاه در آبان ۵۷ صدای انقلاب مردم را شنید.
شما که روی سخنتان با جوانان ست واز تحریف تاریخ توسط طرفدران دو حکومت های فاسد صحبت می کنید .
خودتان باید با دقت و وسواس مسائل را مطرح کیند.
من فقط یک نمونه را نوشتم ولی مقاله ی بلند بالای شما اشکالات فراوان دارد.

شهاب برهان
شهاب برهان
2 سال قبل
پاسخ به  شیوا نزهتی

خانم یا آقای شیوا نزهتی، من نوشته ام را به دوستانی داده بودم که نظر بدهند و نظرات مفیدی هم دادند، اما هیچکدامشان متوجه این اشتباه تقویمی نشدند! جنایت که نیست! آدمی بی دقتی و اشتباه می کند همچنان که خود شما نام مرا پژمان نوشته اید!

کیا
کیا
2 سال قبل
پاسخ به  شیوا نزهتی

کجای مقاله اشکال دارد بجز تاریخ ها که شاه یکماه زود تر و یا دیر تر صدای انقلاب مردم را شنید و یا خمینی یکماه زودتر و یا دیگر وارد کشور شد .
باعث خشنودی است اکر به تحلیل و استدلال نویسنده اشکال بگیرید و نکات اشتباه را برای خوانندگانی مانند من روشن کنید!

شیوا نزهتی
شیوا نزهتی
2 سال قبل
پاسخ به  کیا

در تمام جهان، تمام رسانه ها و طرفداران جوامع سرمایه داری با دروغ و تحریف علیه چپ ها می نویسند و انقلاب ها و اعتراضات علیه دیکتاتور ها و سرمایه داران را نادرست می دانند تا امتیازات ظالمانه ی خود را حفظ کنند شاهدوستان تافته ی جدا بافته نیستند ولی هیچ حکومت ساقط شده پادشاهی بر نمی گردد.
با این مقدمه می پرسم : «در مملکت نفرین شده ما » یعنی چه؟

جنبش کارگری و عدالت خواهانه مردم ایران ازشهریور ۱۳۲۰ در تمام زمینه ها رشد کرد و حتی بعدازکودتای ۲۸ مرداد علیرغم حکومت نظامی و تعقیب و شکنجه و اعدام از کارو کوشش فرهنگی باز نایستاد و به اشکال مختلف برای روشنگری تلاش کرد و هزینه پرداخت .
نبود آزادی برای فعالیت سیاسی صنفی در ایران نتوانست نیروهای چپ را از میدان بیرون کند . مبارزه به اشکال مختلف زیر زمینی ادامه یافت در این باره تردیدی نیست که تاثیرش بمراتب از فعالیت آزاد و قانونی کمتر ست.
بهمین دلایل حضور چشم گیر این نیروها را با گشایش مختصر فضای سیاسی بعدازاینکه بحران اقتصادی و سیاسی ترک های حکومت را آشکار کرد در اجتماع ده شب کانون نویسدگان مهر ماه ۵۶ دیدیم که بعدا ادامه یافت و حکومت از اعتلای جنبش دانشجوئی چپ سخت دست پاچه شد .
با مقاله ی احمد رشدی مطلق فضای جامعه بکلی تغییر و به روضه خوانی و عزاداری تبدیل شد.
حضور نیروهای سکولار و چپ در بعداز راه پیمائی نماز عید فطرو دیگر راه پیمائی های میلیونی ظاهرا ناپدید شد . ولی بر خلاف نظ آقای برهان حضور چپ به آزادی زندانیان سیاسی محدود نمیشود که نوشتند ؛
«تازه بعد از ۴ آبان ۱۳۵۷ که درهای زندان ها باز شدند[ …] زندانیان چپ پا به خیابان و به میان امواج توفانی مردم گذاشتند… »
«چپ ها وقتی از زندان ها بیرون آمدند، گیج و منگ، هنوز جهات جغرافیائی را بجا نیاورده،..»

چپ ایران همیشه در صحنه فرهنگی و سیاسی تا سال ۵۷ حضور داشته و سی و هفت سال کار دائمی فکری داشته و تمام خلاقیت های خود و آثار مختلف ادبی ، اجتماعی ، هنری ، تحقیقی جهان را برای مردم عرضه کرده ست.
حال اگر حکومت پادشاهی شکست خورد و پروسه گذار بنفع روحانیون و ارتجاع مذهبی تمام شد برای افشای دروغ و تحریف های شاهپرستان نیازی به نفی حضور نیروهای چپ نیست.
تمام نتایج انتخابات حکومت فاشیستی با تمام تقلبات و نادرستی نشان می دهد که مردم تجربه وشناختی نسبت هیچ نیروی سیاسی بغییراز تبعیت از توصیه پیش نماز مسجد محل نداشتند که بنی صدر اولین رئیس جمهور و حجازی نفر اول مجلس اول شد.حالا دروغگویان تا می توانند فروپاشی حکومت آریامهر را بحساب چپ ها بگذارند. چپ ها مرغ عزا و عروسی اند.

کیا
کیا
2 سال قبل
پاسخ به  شیوا نزهتی

اینکه چب مرغ عزا وعروسی است راچپ های واقعی می‌دانند و ریسکش را هم عهده‌دار می‌شوند و شده اند ولی یک نکته را شما عنوان کردید و من هم با آن موافقم و اینست که نویسنده عنوان می‌کند چپ ها از زندان آزاد شدند و گیج ومنک بودند ، این یک ادعاست که در تحلیل جا ندارد.

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


16
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x