چرا از تاریخ نمی‌آموزند؟
پرویز صداقت

تلاش می‌کنم به‌اختصار نشان دهم که چه‌گونه شناخت‌شناسی نادرست، مبانی غلط یا مغشوش نظری و ناآگاهی تاریخی – تجربی یا نگاه کج و معیوب ایدئولوژیک به تاریخ چارچوبی برای تکرار فجایع تحلیلی چپ محافظه‌کار را پدید آورده است. همچنین می کوشم نشان بدهم که چرا ...

واکاوی چارچوب فکری هواداران تانک‌های روسی

ناخوش‌آوازى به بانگ بلند قرآن همی‌خواند. صاحب‌دلی بر او بگذشت گفت: تو را مشاهره چندست؟ گفت: هیچ. گفت: پس این زحمت خود چندان چرا همی‌دهی؟ گفت: از بهر خدا می‌خوانم. گفت: از بهر خدا مخوان!

گر تو قرآن بدین نمط خوانی

ببرى رونق مسلمانى

گلستان سعدی، باب چهارم

اشاره

در یکی از بحرانی‌ترین برهه‌های تاریخ بشر قرار گرفته‌ایم. تا امروز هیچ‌گاه تهدیدی این چنین مهلک گریبانگیر بشریت و تمامی گونه‌های زنده نشده بود. در شرایطی که بحران زیست‌محیطی و شیوع بیماری‌های همه‌گیر جهانی چشم‌انداز استمرار زیست انسان را بسیار دشوارتر از هر زمان دیگر ساخته، در بطن بحران ساختاری سرمایه‌داری و بحران هژمونی در نظام جهانی سرمایه‌داری و ظهور قدرت‌های رقیب شاهد انواع جنگ‌های خانمان‌سوز نیز می‌شویم. بحران ساختاری سرمایه‌داری جهانی با شتابی روزافزون تشدید می‌شود، کورسوهای امیدبخشی که گاه این سو و آن سو حکایت از بدیلی مترقی داشته زود رنگ می‌بازد و در عوض آن‌چه بیش از هر زمان دیگر شاهدیم انواع ایدئولوژی‌های افراطی بنیادگرا و ناسیونالیستی است که زمینه‌ی پذیرش اجتماعی می‌یابد.

در پی بروز بحران بزرگ مالی سرمایه‌داری در سال ۲۰۰۸ بدین سو، شاهد سلسله‌ای از خیزش‌ها و جنبش‌ها و انقلاب‌ها در عرصه‌ی جهانی بوده‌ایم که با سرکوب همه‌جانبه‌ی سیاسی و نظامی و اقتصادی و ایدئولوژیک قدرت‌های جهانی و منطقه‌ای مواجه شدند. اگرچه به‌مدد رسانه‌های اجتماعی دسترسی به اخبار بسیار سهل‌الوصول شده است اما به‌طور پیوسته خبرهای جعلی و نادرست در این شبکه‌ها گردش می‌یابد و بدین ترتیب شفافیت اطلاع‌رسانی حتی دشوارتر از قبل شده است.

بحران اوکراین و حمله‌ی نظامی روسیه به این کشور یکی از مقاطع تعیین‌کننده در بحران اقتصادی و سیاسی کنونی نظام جهانی سرمایه است. در مورد آن چه کسی راست می‌گوید؟ از سویی شاهد اجماع رسانه‌های جریان اصلی هستیم که دایم در بوق و کرنا می‌شود و از سوی دیگر نیز صداهایی که متقابلاً تبلیغات دروغین کرملین را پخش می‌کنند. ناتو با تاریخی از جنگ‌افروزی و فریب‌کاری و دستگاه‌های تبلیغاتی روسیه، با پروپاگاندایی سطحی و گاه بسیار بی‌ربط.

نومحافظه‌کاران چپ و راست کم‌وبیش پاسخ روشنی به همه‌چیز دارند. برای آنان کافی است اردوگاه اهریمن، اردوگاه شرّ، را تشخیص بدهند و با آن عداوت کنند. و در برابر این دشمنان، این اردوگاه شر، دوستان‌شان جای گرفته‌اند. نومحافظه‌کاران راست به‌دنبال احیای اهریمن سرخ کرملین هستند و نومحافظه‌کاران چپ نیز درصدد احیای «سوسیالیسم واقعاً موجود» ولو این‌بار در جامه‌ی الیگارش‌های روس یا میلیاردرهای چینی. هر دو گروه چه بسا با حسی نوستالژیک نسبت به دوران جنگ سرد، با بازسازی فضای آن دوره (۱۹۴۵ تا ۱۹۹۰) تلاش می‌کنند در جنگ سرد و گرم جدید جایگاه کهنه‌ی خود را بازسازی کنند.

در این مقاله به‌طور مشخص به نومحافظه‌کاران چپ می‌پردازم؛ آنانی که در فضای فارسی‌زبان در سال‌های اخیر با عناوینی مانند «آنتی‌امپ»، «نئوتوده‌ایسم»، «چپ محور مقاومت» از آن‌ها یاد شده است. برای این که ببینم چرا به‌راستی اینان از تاریخ درس نمی‌گیرند، بررسی خود را بر ساختار‌های نظری این جریان متمرکز و تلاش کرده‌ام ببینم چرا این ساختار نظری می‌تواند در هر مقطع سرنوشت‌ساز زمینه‌ساز یک رسوایی جدید سیاسی برای‌شان باشد.

مقدمه

در سال‌های اخیر و با تشدید بحران‌های ژئوپلتیک میان قدرت‌های نوظهور و قدرت‌های دیرپاتر نظم جهانی سرمایه‌داری شاهد احیای دیدگاهی در میان برخی چپ‌‌گرایان بودیم که در نزاع‌های برگرفته میان قدرت‌های ارتجاعی عمدتاً جانب یک طرف نزاع را برمی‌گرفتند. مهم‌ترین معیار برای‌شان موضع همدلانه یا خصمانه‌ی امپریالیسم امریکا و برخی متحدان پایدارش نسبت به طرفین دعوا بود. این موضع‌گیری‌ها به‌ویژه از هنگام جنگ داخلی سوریه بیش‌تر مشهود و نمایان بوده است. در تمامی سال‌های اخیر شاهد موضع‌گیری‌های این چپ خودخوانده به نفع این دولت و یا آن دولت بودیم (مسأله ساده است، صرفاً باید ببینیم امریکا در این میان چه موضعی دارد، کافی است موضعی مخالف آن بگیریم). در فضای جهانی این گرایش چپ را تحت عناوینی مانند «اردوگاه‌گرایان» و «چپ‌های اقتدارگرا» و «طرفداران تانک‌های روسی» نام می‌برند. در فضای ایران بسیاری اساساً این چپ را «ساختگی» می‌خوانند و شواهد و قراینی هم برای آن ارائه می‌کنند. اما هدف یادداشت حاضر نه «افشا»ی این جریان که نقد چارچوب‌های نظری آن است. در این مقاله از آنان به‌عنوان چپ محافظه‌کار یاد می‌کنم چون اساساً در خدمت تقویت راست جدید محافظه‌کار هستند و علاوه بر آن در عنوان مقاله به‌کنایه آنان را طرفداران تانک‌های روسی نامیدم چون در تمامی مداخله‌های نظامی روسیه طی یک قرن گذشته (شامل مداخله‌های نظامی اتحاد شوروی در دولت‌های اقماری‌اش) طرفدار نظامیان روس بودند.

به نظرم برای آگاهی از زمینه‌ها و پی‌‌آمدهای شکل‌گیری پروپاگاندای چپ محافظه‌کار باید مهم‌تر از هر چیز به آن دسته مبانی نظری پرداخت که امکان پذیرش مکرر چنین دیدگاه‌هایی را در میان آنان پدید آورده است. اگر این زمینه‌های نظری به‌طور جدی واکاوی و نقد نشود آن‌گاه بازهم شاهد برآمد فاجعه‌بار این دیدگاه‌ها در هر بزنگاه تاریخ‌ساز خواهیم بود. حاصل نیز به گمان من در مقطع کنونی تاریخ، به زیان تمامی بشریت خواهد بود چراکه در شرابطی که تنها راه برای برون‌رفت از بحران جهانی کنونی راهی است که چپ ارائه می‌کندد، شانس پذیرش اجتماعی بدیل چپ را هرچه کم‌تر خواهد کرد.

در ادامه تلاش می‌کنم به‌اختصار نشان دهم که چه‌گونه شناخت‌شناسی نادرست، مبانی غلط یا مغشوش نظری و ناآگاهی تاریخی – تجربی یا نگاه کج و معیوب ایدئولوژیک به تاریخ چارچوبی برای تکرار فجایع تحلیلی چپ محافظه‌کار را پدید آورده است. همچنین تلاش می‌کنم نشان بدهم که چرا این نگاه در روایت اتحاد شوروی سابق از مارکسیسم – لنینیسم ریشه داد.

تناقض شناخت‌شناسی

درک چپ محافظه‌کار از دیالکتیک مارکسیستی درکی سطحی، نادرست و به شکل متناقضی ایستا است به نحوی که می‌توان گفت اساساً فاقد درک دیالکتیکی هستند. آن‌چه به آن باور دارند کاریکاتوری از دیالکتیک مارکسیستی است که در آن ابژه‌ها به‌جای رابطه‌ها نشسته است، در این نگاه سرمایه‌داری به نظامی ایستا با بازیگرانی یکتا بدل شده و نظم جهانی سرمایه‌داری فاقد پویش دیالکتیکی است.

در نگاه این چپ ما شاهد رابطه‌ی سلطه میان سلطه‌گر و تحت سلطه نیستیم، بلکه شاهد بازیگرانی ثابت در طول تاریخ در مقام سلطه‌گر یا تحت سلطه هستیم. سلطه‌گر غرب استعماری است و مبارزان ضدسلطه نیز آنان که در برابر غرب ایستادگی می‌کنند. ازاین‌روست که امپریالیسم نه یک رابطه‌ی اجتماعی که صرفاً ابژه‌ای است که در کاخ سفید و پنتاگون جاخوش کرده است. بدین ترتیب، سرمایه‌داری که یک هستی دایماً در حال تغییر است بدل شده به یک هستی ساکن که در آن شاهد سلسله‌مراتب ثابتی از قدرتمندان جهانی هستیم. آنان درکی از پویش سرمایه‌داری در مقام یک نظام جهانی و رقابت قدرت‌های مرکزی و نیمه‌پیرامونی سرمایه‌داری و گذارهای هژمونیک ندارند یا دست‌کم گذار هژمونیک را صرفاً در میان کشورهای انگلوساکسون پیگیری می‌کنند.

چپ محافظه‌کار که اساساً ناتوان از درک دیالکتیکی است به تبع درس‌نامه‌های اتحاد شوروی اصولی برای دیالکتیک برمی‌شمرد و در این میان دایم در تلاش است تضاد را به «عمده» و «غیرعمده» بدل کند و آن‌چه را غیرعمده خوانده بی‌اهمیت تلقی کند و کنار گذارد. بدین ترتیب، برای این چپ حقوق بشر، حقوق شهروندی، حقوق زنان، حقوق اقلیت‌ها و حتی تضاد کار و سرمایه در قیاس با آن‌چه تضاد دولت – ملت‌های جهانی می‌دانند رنگ می‌بازد. آن‌گاه که اتحاد شوروی وجود داشت «تضاد عمده» تضاد اردوگاه شوروی با اردوگاه امریکا بود و امروز هم گویا تضاد عمده میان چین و امریکاست. بقیه همه بی‌اهمیت یا کم‌اهمیت هستند. این اساساً بینشی ضددیالکتیکی است، چراکه اگرچه در مقاطعی در پهنه‌ی مبارزات اجتماعی رویارویی با پاره‌ای تضادها اولویت می‌یابد اما این اولویت‌ها در دل ساختاری پویا از تضادها قرار دارد که در آن پیوسته شاهد برآمد و عمده شدن مجموعه‌ای از تناقض‌های جدید در کنار تناقض‌های قدیم هستیم. به همین دلیل، رویکرد قالبی چپ محافظه‌کار به دیالکتیک مارکسی اساساً قلب این دیالکتیک و فی‌نفسه ضددیالکتیکی است. توضیحاتی که در ادامه درباره‌ی گره‌های نظری این چپ ارائه می‌کنم بیش‌تر مبانی نادرست و غیردیالکتیکی این چپ را نشان می‌دهد.

تناقض نظری

به تبع شناخت‌شناسی معیوبی که فاقد نگاه دیالکتیکی به مناسبات اجتماعی است شاهد شکل‌گیری نوعی دستگاه نظری نزد این چپ هستیم که در ذات خود محافظه‌کارانه و ارتجاعی است. در این چارچوب، این چپ دایماً به تفکیک‌های صوری و مخرب متوسل می‌شود. تفکیک دموکراتیک از سوسیالیستی، تفکیک مبارزه‌ی طبقاتی از مبارزه‌ی ضد امپریالیستی، تفکیک مبارزات زنان و اقلیت‌ها از سایر مبارزات و کم‌اهمیت انگاشتن آنها.

تا سده‌ی بیستم و به‌طور مشخص تا قبل از استقرار دولت شوروی در پی انقلاب اکتبر و جنگ داخلی پی‌آمد آن، چپ به‌جد پرچمدار مبارزات دموکراتیک برای برابری در مقابل قانون، کسب حقوق شهروندی، و به‌طور کل تمامی حقوق دموکراتیک بوده است. تاریخ جهان سرمایه‌داری در بیش از دو قرن گذشته تاریخ مبارزات پیوسته‌ی طبقه‌ی کارگر و نیروهای چپ برای کسب حقوق دموکراتیک بوده است. حق‌ رأی، حقوق مدنی، آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی اجتماعات ازجمله اهدافی بوده که مبارزات چپ آن را دنبال می‌کرده است. جنبش چارتیستی طبقه‌ی کارگر انگلستان کسب حق رأی برای مردان کارگر را در دستورکار قرار داد و به سهم خود کوشید آن را به بورژوازی و طبقات محافظه‌کار فرادست این کشور تحمیل کند. چپ همواره در صف اول مبارزه برای حقوق دموکراتیک حضور داشته است،

اما این چپ محافظه‌کار با یک چرخش قلم، با بورژوایی خواندن حقوق دموکراتیک، دموکراسی را که یکی از مهم‌ترین دستاوردهای مبارزات بشریت و تمامی فرودستان است، به بورژوازی متعلق می‌داند و آن را هدف انقلاب‌های «بورژوا-دموکراتیک» می‌داند. در حالی که مبارزات دموکراتیک و سوسیالیستی مکمل یکدیگرند، چپ محافظه‌کار سوسیالیسم را که به زعم نگارنده حدّ اعلای دموکراسی است اساساً به شکل سیستمی از سلسله‌مراتب بوروکراتیک به تصویر می‌کشد.

نکته‌ی جالب و تکان‌دهنده آن که این چپ محافظه‌کار نسبتی نیز با مبارزات ضد سرمایه‌داری ندارد و آن را هم به انحای گوناگون و در هر مقطع به شکلی تابع و مقهور مبارزات «مهم‌تر» ضدامپریالیستی (بخوان ضد امریکایی) می‌سازد. در حالی که مبارزات دموکراتیک، ضد سرمایه‌داری و ضد امپریالیستی یک کلیت واحدند، نه اجزایی پراکنده که انتخاب یکی مستلزم حذف دیگری باشد.

مثالی می‌زنم و ناگزیر باید به سال‌های نخست انقلاب بازگردم. در نخستین سال‌های انقلاب این جریان چپ هم تشکل‌های مستقل کارگری و انواع مبارزات ضد سرمایه‌داری و هم انواع مبارزات دموکراتیک (مانند زنان، ملت‌ها و جز آن) را در برابر ستیزی که با امریکا شکل گرفت کم‌اهمیت و فاقد اولویت دانست و بدین ترتیب عملاً به شکست آن‌ها یاری رساند. همین امر باعث شد که چند سال بعد و در پی پایان جنگ که اجرای برنامه‌ی تعدیل ساختاری در ایران آغاز شد، اجرای برنامه‌های توصیه‌شده‌ی نهادهای امپریالیستی مانند صندوق بین‌المللی پول و بانک جهانی در حوزه‌ی بازار کار با سهولت تمام و به شکل یکی از «موفق‌ترین» برنامه‌های ضدکارگری در جهان اجرا شود. چرا که آن نهادهای دموکراتیک و طبقاتی که حداقلی از مقاومت را امکان‌پذیر می‌کرد مطلقاً وجود نداشت. به عبارت دیگر، این خوانش از چپ به‌رغم ادعاهای ضدامپریالیستی عملاً در نهایت زمینه را برای اجرای موفق‌ برنامه‌های امپریالیستی فراهم آورده است، البته فقط به سهم خودش. سرنوشت تراژیک مبارزات زنان و مبارزات کارگران در همان سال‌ها نیز بارها و بارها گفته شده و نیازی به تکرار آنها در این‌جا نمی‌بینم.

درک نادرست از امپریالیسم و تقلیل آن از یک رابطه‌ی اجتماعی به یک کشور سلطه‌گر نیز نمونه‌ی نمایان دیگری از دستگاه نظری نادرست این چپ است. اگرچه امپریالیسم در مفهوم عام خود قدمت و تاریخی بسیار طولانی دارد که به دوران تمدن‌های بزرگ باستانی مانند چین و یونان و رم و ایران و غیره می‌رسد که در اغلب موارد شاهد فتوحات نظامی، تصرف سرزمین‌ها، انقیاد سیاسی و بهره‌برداری از منابع اقتصادی مردم تحت سلطه بوده‌ایم و در دوران مدرن نیز شاهد تکرار این رویه‌های امپراتورمآبانه توسط امپراتوری‌هایی مانند روسیه و عثمانی و اسپانیا و پرتغال و فرانسه و انگلستان بوده‌ایم. اما سرمایه‌داری امپریالیستی در پی گذر از تولید مانوفاکتور به تولید صنعتی و شکل‌گیری صنعت مدرن از قرن نوزدهم به بعد ظهور کرد و در پی آن شاهد رقابت قدرت‌های امپریالیستی برای گسترش حوزه‌ی نفوذ هریک بودیم. اصولاً مارکسیست‌های انقلابی مانند لنین و لوکزامبورگ و یا بوخارین رقابت قهرآمیز قدرت‌های سرمایه‌داری در اشکال حاد نظامی (مانند جنگ جهانی اول) را محکوم می‌کردند، نه این که از یک طرف در برابر طرف دیگر دفاع کنند. این رفرمیست‌ها و ناسیونالیست‌ها بودند که در آن مقطع اغلب از دولت‌های خودی دفاع و جنگ را توجیه می‌کردند. اما تلقی نادرست چپ محافظه‌کار از امپریالیسم ناشی از عدم شناخت رابطه‌ی سرمایه و سرمایه‌داری توسط آنان است. سرمایه‌داری یک واقعیت ایستا نیست بلکه مجموعه روابطی در پویش دایمی است. در مقطعی از تاریخ سرمایه‌داری خورشید استعمار انگلستان هیچ جا غروب نمی‌کرد و امروز نیز امریکا دارای بیش‌ترین پایگاه نظامی در جهان است. سرمایه‌داری یک فراشد و دگرگونی دایم است همان طور که یک قرن پیش امریکا این موقعیت را نداشت و بزرگ‌ترین قدرت نظامی جهان نبود، آیا این فرضی دور از انتظار است که در آینده شاهد شکل‌گیری پایگاه‌های نظامی چین در امتداد طرح کمربند و جاده این کشور باشیم؟

در کنار تفکیک نادرست مبارزات دموکراتیک و سوسیالیستی از یکدیگر و درک نادرست از امپریالیسم نزد چپ محافظه‌کار سومین معضل بزرگ نظری این جریان درک نادرست از «انترناسیونالیسم» است. این چپ خودخوانده در عمل پیوند مبارزات طبقات کارگر در سطح جهانی و یا حمایت از مبارزات سایر مردم در سایر کشورها را نمی‌بیند. بلکه نزد آنان، انترناسیونالیسم یعنی گردآمدن حول این یا آن دولت «سوسیالیستی» در برابر اردوگاه دولت‌های رقیب سرمایه‌داری. زمانی برای بسیاری این دولت سوسیالیستی اتحاد شوروی بود و می‌بایست منافع این «دولت» را دارای اولویت دانست، نزد برخی دیگر هم چین و انگشت‌شماری هم به آلبانی انور خوجه باور داشتند. اما اگرچه امروز نه از تاک نشان مانده نه از تاک‌نشان، حمایت از رقبای امپریالیسم امریکا و منافع آن کشورها شده است نماد انترناسیونالیسم! این با سنت انترناسیونالیستی دست‌کم در انترناسیونال‌های اول و دوم کاملاً مغایر است. در انترناسیونال اول و دوم علاوه بر همبستگی با مبارزات کارگری در سایر کشورها، انترناسیونال از حق مردم برای تعیین سرنوشت خود (مانند حق مردم لهستان برای تعیین سرنوشت خود که بارها در امپراتوری‌های آن زمان ادغام شده بودند یا حق مردم ایرلند برای استقلال از انگلستان) یا مبارزات ضد برده‌داری توسط لینکلن در امریکا و مواردی از این دست حمایت شده بود. اما از مقطع شکل‌گیری انترناسیونال سوم (کمینترن) به‌تدریج شاهد آن بودیم که روح انترناسیونالیسم رنگ می‌بازد و در نهایت بعد از کمینترن شاهد کاریکاتوری از انترناسیونالیسم پرولتری توسط اتحاد شوروی بودیم که در آن مجموعه‌ای از احزاب «برادر» برای محافظت از منافع «برادر بزرگ‌تر» همسو می‌شدند.

بنابراین برخلاف روح انترناسیونالیسم که پیوند بخشیدن انواع مبارزات مردم (شامل مبارزات ضدامپریالیستی) در کشورهای مختلف جهان بوده در روایت این چپ محافظه‌کار از انترناسیونالیسم شاهد گردآمدن حول حمایت از کشورهای دوست برای عداوت با کشورهای دشمن (به رهبری امریکا) هستیم. به عبارت دیگر در روایت چپ محافظه‌کار انترناسیونالیسم به مناسبات ژئوپلتیک قدرت‌های بزرگ جهانی که باید در کنار کشورهای دوست قرار گرفت تقلیل یافته است.

تناقض تجربی: اثبات شی‌ء و نفی ماعدا

اما صرف‌نظر از تناقض‌های نظری طرح شده، نکته‌ی مهم و انکارناشدنی این است که تجاوز روسیه به اوکراین اتفاق تازه‌ای در سیاست خارجی کشور روسیه نیست. در همین دوره‌ی اخیر شاهد استفاده از نیروهای نظامی مثلاً در سوریه بودیم و اندکی پیش و در پی اعتراضات در قزاقستان شاهد حضور نیروهای روس در این کشور بودیم. در دوره‌ی اتحاد شوروی هم مواردی مانند اشغال لهستان، حضور نظامی مجارستان برای سرکوب انقلاب شورایی این کشور، بهار پراگ، کودتای نظامی در لهستان، اشغال نظامی افغانستان فراموش‌شدنی نیست. اگر به باورمندان چپ محافظه‌کار هریک از این موارد را بگویید احتمالاً ابتدا اشاره‌ای به دروغ‌پردازی‌های رسانه‌های امپریالیستی می‌کند و بعد در ادامه سلسله‌ای از مداخلات نظامی امریکا در جهان را مثال می‌زند. گویی مداخله‌ی نظامی امریکا هر کشور دیگری را مجاز می‌کند که به سایر کشورها تجاوز کند و برای آنان اثبات شی‌ء در حکم نفی ماعدا است.

به‌عنوان مثال، کم‌وبیش پاسخ چپ محافظه‌کار به مطلب حاضر قابل پیش‌بینی است. ابتدا سیاهه‌ای از جنایات امریکا ارائه می‌کند. سپس تمامی سایر موارد را ساخته‌ی دست مدیای امپریالیستی می‌خواند. کمی از پیشرفت‌های اقتصادی چین می‌گوید، به برنامه‌های ناتو برای گسترش در مرزهای روسیه اشاره می‌کند و نهایتاً با ناگفته گذاشتن بسیاری از مسایل دیگر می‌کوشد با یک سلسله ناسزا به چپ طرفدار ناتو و اسراییل سروته قضیه را بند آورد.

آبشخور تاریخی نظرات چپ محافظه‌کار و تجدید حیات آن

اما پرسشی که باید طرح کرد این است که این درک نادرست از دیالکتیک، این نظریه‌های نادرست در باب سرمایه‌داری و سوسیالیسم، امپریالیسم و انترناسیونالیسم از کجا ریشه گرفته است. ما صرفاً با برخی نظرات منفرد نادرست روبه‌رو نیستیم، این یک دستگاه نظری، اگرچه معیوب، اما منسجم است. این چارچوب نظری چه‌گونه تکوین یافت.

به گمان من، شکل‌گیری این دستگاه نظری حاصل تجربه‌ی ناشی از تناقض‌ها و در نهایت شکست انقلاب اکتبر ۱۹۱۷ است. اتحاد شوروی که در پی انقلاب ۱۹۱۷ در روسیه شکل گرفت پدیده‌ای در تناقض با مارکسیسم بود ازاین‌رو دیر یا زود باید روایت خود را از مارکسیسم می‌ساخت. نخستین و مهم‌ترین مشکل در محدود ماندن انقلاب سوسیالیستی به یک کشور بود. اساساً ساختن سوسیالیسم در یک کشور ناممکن است. لنین و انقلابیون شوروی نیز انتظار داشتند انقلاب شوروی با سلسله‌ای از انقلاب‌های سوسیالیستی در اروپا تکمیل شود. وقتی انقلاب‌های اروپا ناکام ماند و شوروی تنها کشور سوسیالیستی بود که باید به‌تنهایی حیات پیدا می‌کرد دو تناقض بنیادی شکل گرفت. تناقض حیات یک دولت –ملت سوسیالیستی در نظامی جهانی متشکل از دولت – ملت‌های سرمایه‌داری و تناقض انقلاب سوسیالیستی در کشوری به لحاظ اقتصادی عقب‌مانده. این دو تناقض تنها به‌مدد عقب‌نشینی از سوسیالیسم می‌توانست حل شود. عقب‌نشینی از سوسیالیسم هم نیاز به ساختن روایتی نو از دیالکتیک مارکسیستی و چارچوب نظری جدیدی از مارکسیسم (با عنوان «مارکسیسم – لنینیسم») بود.

برخلاف آموزه‌های مارکس در مورد ضرورت جهانی بودن پروژه‌ی سوسیالیسم و برخلاف انتظار لنین برای وقوع انقلاب‌های پیروزمند سوسیالیستی در پی انقلاب روسیه در اروپا، شاهد دست‌یابی کمونیست‌ها به قدرت در هیچ کشور دیگری به جز اتحاد شوروی نبودیم. تناقض نخست در همین جا شکل گرفت. «شوروی سوسیالیستی» یک دولت – ملت بود در میان دولت‌-ملت‌هایی که نظام جهانی سرمایه‌داری را تشکیل داده بودند و به تبع آن این دولت – ملت نیز تابع همان قواعد بازی دولت – ملت‌ها در نظام جهانی سرمایه. برای مثال، اگرچه در ابتدای انقلاب شوروی در دوران لنین تمامی قراردادهای استعماری روسیه و ایران از سوی لنین ملغی اعلام شد. اما حتی در همان دوران و زمانی که تروتسکی کمیسر خارجه بود شاهد آن بودیم که در رقابت با قدرت‌های امپریالیستی در بسیاری از موارد اتحاد شوروی منافع چپ در کشورهای مختلف امپریالیستی و سرمایه‌داری را فدا می‌کرد. ما در ایران تاریخی تلخ از این مسأله داریم. از جنبش جنگل تا مبارزات ضداستعماری برای ملی‌شدن صنعت نفت، از همراهی با کودتاچیان بعد از ۳۲ تا آن‌چه بعد از انقلاب بهمن ۵۷ شاهد بوده‌ایم.

اما افزون بر سنت‌های غیردموکراتیک تاریخی‌تر در روسیه و به طور مشخص‌تر حزب بلشویک، اجرای یک برنامه‌ی فشرده‌ی صنعتی‌شدن نیازمند شکل‌گیری یک دولت توسعه‌گرای متمرکز و سرکوبگر بود. از همین روست که نظام حاکم بر شوروی به‌غایت ضددموکراتیک بود. نه تنها در سال‌های بعد از جنگ داخلی در این کشور امکان فعالیت احزاب و تشکل‌های گوناگون امکان‌پذیر نبود بلکه حتی وجود فراکسیون‌ درون حزب نیز تحمل نمی‌شد. و چنان که می‌دانیم کم‌وبیش همه‌ی رهبران اصلی حزب در دوران استالین مشمول دادگاه‌های فرمایشی و تصفیه‌های فیزیکی شدند. آیا دور از انتظار است که چنین نظام غیردموکراتیکی دموکراسی را یک امر بورژوایی تلقی کند و آیا دور از انتظار است که هواداران نظام‌هایی از این دست با دموکراسی عناد داشته باشند؟

از سوی دیگر، وقتی اتحاد شوروی شکل گرفت کشوری بود که در نظم جهانی سرمایه ساز مخالف می‌زد، اما همین کشور باید قواعد بازی حاکم بر مناسبات ژئوپلتیک جهانی را می‌پذیرفت، با رهبران سرمایه‌داری مذاکره می‌کرد، با آنان رقابت می‌کرد، چانه می‌زد، ساخت و پاخت می‌کرد و این گونه بود که شاهد بودیم روایت قلب‌شده‌ای از انترناسیونالیسم شکل گرفت. بهره‌برداری از احزاب برادر به نفع «برادر بزرگ‌تر». شاید برای یک مبارز امریکای لاتینی که در فاصله‌ای دور از اتحاد شوروی می‌زیست و صرفاً شاهد کشاکش‌های این کشور با امپریالیسم امریکا بود این مسأله چندان محسوس نباشد. اما آیا برای یک مبارز ایرانی، لهستانی، اهل چک یا مجارستان که به‌کرات از همان بدو تأسیس اتحاد شوروی شاهد پشت پا زدن این کشور به منافع مبارزان و مبارزات داخلی بوده نیز همین امر صدق می‌کند.

بدین ترتیب است که مارکسیسمی جدید در شوروی شکل گرفت که دموکراسی را بورژوایی می‌دانست، انترناسیونالیسم را با تبعیت از حزب کمونیست شوروی یکی می‌گرفت و به‌تدریج مواضع سیاسی احزاب برادر را در خدمت منافع سیاست خارجی خود می‌ساخت تا منافع طبقه‌ی کارگر جهانی. این گونه است که تئوری‌هایی مثل «راه رشد غیر سرمایه‌داری» یا «دوران» شکل می‌گیرد تا در خدمت سیاست خارجی اتحاد شوروی در حمایت از راست‌ترین و مرتجع‌ترین حاکمیت‌ها در کشورهای پیرامونی باشد.

برخی از دیگر کشورهای سوسیالیستی که در سال‌های بعد از جنگ دوم جهانی شکل گرفتند و به‌تدریج خط‌مشی‌ای متفاوت از اتحاد شوروی پیدا کردند (چین مائو و آلبانی انور خوجه) نیز کم‌وبیش سیاست مشابهی در قبال احزاب برادر خود داشتند و این احزاب مدافع حزب کشور مادر در سرزمین خود بودند. شاید تنها استثنا در این میان کوبا بود که در سال‌های بعد از پیروزی انقلاب در آن شاهد مبارزاتی انترناسیونالیستی در روح مارکسی آن در ارتباط با انقلابیون جهان سوم (به‌ویژه امریکای لاتین و افریقا) بودیم.

تاریخ دوبار تکرار می‌شود: به مضحکه‌ی جهانی خوش آمدید!

فروپاشی اتحاد شوروی و گذار شتابان چین به سرمایه‌داری تا مدتی انگار پایانی بود بر حاکمیت روایت‌های پیشین. اما این وضعیت دیری نپایید و بعد از گذشت دو دهه بار دیگر شاهد احیای ایدئولوژی چپ محافظه‌کار شدیم. افول امریکا طی چند دهه‌ی گذشته و ظهور چین و مجموعه‌ای از قدرت‌های نوظهور نظم حاکم بر اقتصاد جهان در دوران هژمونی مطلق ایالات متحده را تا حدود زیادی برهم زد. افول قدرت اقتصادی امریکا و در پی آن یک سلسله جنگ‌های «بشردوستانه‌»ی این کشور از ابتدای هزاره‌ی جدید تاکنون و نتایج فاجعه‌بار آن از سویی و تقویت قدرت چین و مجموعه‌ای از قدرت‌های نوظهور در برابر امریکا، رقبای جدید را به رقابت با امریکا واداشت. این مسأله به‌ویژه از ۲۰۱۰ به این سو کاملاً مشهود شده بود. بحران مالی ۲۰۰۸ و سقوط مالی متعاقب آن و اجرای بسته‌های ریاضتی در بسیاری از کشورها، انقلاب‌های بهار عربی و بازهم مداخلات به‌اصطلاح بشردوستانه، تقویت اسلام سیاسی و رسوایی‌های فاجعه‌باری که مداخلات امریکا به‌ویژه در منطقه‌ی خاورمیانه ایجاد کرد، شرایط را برای قدرت‌نمایی رقبای این کشور مهیا ساخت. چین به‌اتکای قدرت اقتصادی خود مناسبات درازمدت اقتصادی با کشورهای ثروتمند نفتی که عمدتاً متحدان استراتژیک امریکا بوده‌اند برقرار و طرح کمربند و جاده را معرفی کرد. روسیه نیز به اتکای نیروی نظامی خود در سوریه حضور پیدا کرد. مانع سقوط اسد شد و این کشور را عملاً به شبه‌مستعمره‌ی خود بدل کرد.

جنگ سرد جدید به‌وضوح از همان مقطع آغاز شد. اما جنگ سرد نیاز به ایدئولوژی مشروعیت‌بخش دارد. نمی‌توان بدون تبلیغاتی که دست‌کم بخشی از افکار عمومی را همراه حاکمان سازد جنگ‌ها و رقابت‌هایی از این دست را پیش برد. دموکراسی و آزادی که از دیرباز ملک طلق امپریالیسم امریکا برای جنگ‌افروزی  بوده است. راهی به جز بازگشت به دیگر ایدئولوژی‌ زمان جنگ سرد هست؟

از آن مقطع به بعد از سویی نگرانی‌های چین نسبت به بروز بحران‌های سیاسی داخلی به سبب تشدید شکاف‌های طبقاتی باعث اجرای برخی سیاست‌های کینزی در این کشور شد و از سوی دیگر بار دیگر بر طبل سوسیالیسم کوبید. زرادخانه‌های تبلیغاتی چین و روسیه برای جنگ سرد جدید آماده شدند. از شوخی روزگار، آنانی که ناسزای معمول سیاسی‌شان نسبت مائویست دادن به دگراندیشان بود اکنون مدعی شدند که گذار سرمایه‌دارانه‌ی چین از دهه‌ی ۱۹۸۰ به بعد حرکتی از جنس طرح نپ لنین در اتحاد شوروی بعد از دوران کمونیسم جنگی بود و به‌واقع انباشت اولیه‌ی سوسیالیستی (!) در این کشور رخ داده است. متقابلاً تلاش شد از تزار جدید روسیه نیز چهره‌ای پیراسته به تصویر کشیده شود که در برابر قدرت‌نمایی‌های امپریالیسم امریکا و القاعده و اسلام سیاسی ایستادگی می‌کند. لشکر ابلهان به صف شد. مخالفان چین و روسیه بار دیگر شدند عوامل سیا و اسراییل و ناتو و اردوگاه جدید مرتجعان ضدامپریالیست شکل گرفت. کافی بود یکی از رهبران اقتدارگرای یکی از کشورهای پیرامونی و شبه‌پیرامونی سرمایه‌داری به این دو کشور نزدیک شود. آن‌گاه با آغوش باز ورود این رهبر مرتجع و رئیس‌جمهوری مادام‌العمر به کمپ ضدامپریالیسم را جشن می‌گرفتند.

سخن آخر

چپ‌گرایان نه باورمندانی جزم‌گرا به دستگاه‌های ایدئولوژیک شکست‌خورده و نه هواداران شیدازده‌ی تیم‌های فوتبال‌اند که تیم محبوب خود را در هر شرایطی و با هر بازی عادلانه یا ناعادلانه‌ای تشویق کنند. آنان برای جهانی عاری از سرکوب و استثمار ,و ازخودبیگانگی مبارزه می‌کنند، نه این که مدافع حوزه‌ی نفوذ استراتژیک این یا آن دولت باشند. آنان مدافعان دموکراسی و رهایی به ناب‌ترین شکل ممکن هستند. آنان از منظر جنبش‌های اجتماعی ترقی‌خواه به تحلیل وقایع می‌پردازند نه از منظر منافع این یا آن دولت. آن‌چه در سال‌های اخیر در پوشش چپ توسط جریان‌های «چپ محافظه‌کار» ارائه شده در حقیقت فراهم ساختن زمینه برای حاکمیت افراطی‌ترین دیدگاه‌های دست راستی در سطح جهانی است و به هیچ عنوان قابل دفاع نیست.

آن‌چه در این‌جا بنا به اقتضای موقعیت به‌اختصار نوشتم حکایتی از این چپ ضدامپریالیست جدید است که با تکرار همان یاوه‌های شکست‌خورده‌ی گذشته می‌کوشد تصویری ضددموکراتیک، ضد حقوق بشر و آزادی‌های مدنی و گرفتار پارانویای غرب‌هراسی از چپ نزد افکار عمومی ارائه کند. البته بدون تردید، دیریازود صدای طبل رسوایی‌شان بار دیگر شنیده خواهد شد. اما نباید فراموش کرد تصویری که آنان از چپ در افکار عمومی حک می‌کنند، از امکان تبدیل چپ به یک نیروی اجتماعی تأثیرگذار به‌شدت می‌کاهد و این بار دیگر یک خیانت تاریخی است.

منبع: نقد اقتصاد سیاسی

https://akhbar-rooz.com/?p=146320 لينک کوتاه

2.3 18 رای ها
امتياز بدهيد!
نظری بنويسيد
Notify of
guest
16 نظرات
جديدترين
قديمی ترين بيشترين آرا
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات
مهرداد
مهرداد
سه شنبه, ۲ فروردین, ۱۴۰۱ ۱۷:۵۶

عکس ها و گزارشات تکان دهنده جدید از شهر ماریوپول اوکراین که نشان دهنده ویرانی ساختار های مسکونی و صنعتی این شهر است هر گونه شک و شبهه در مورد مقاصد پلید پوتین را بر طرف میکند. اگر چه بیشتر کسانی که آقای صداقت در این مقاله به درستی “هوادارن تانک روسی” معرفی کرد به طوراصولی لنینیست هستند، اما در مقابل موضعگیری های اخیر پوتین بر ضد رهبر انقلاب اکتبرسکوت میکنند. یعنی سکوت در مقابل جنایات ضد بشری حتی به قیمت بر باد دادن اعتقادات ایدولوژیک!  

F Sharifi
F Sharifi
سه شنبه, ۲ فروردین, ۱۴۰۱ ۱۱:۲۱

آنچه پوتین میگوید با آنچه که سران سرمایه داری غرب و بخصوص تحسین کنندگان نئو استالینست -میلتاریست و یا ضد امریکایی (نه ضد امپریالیسم) او میگویند بسیار متفاوت و متضاد است

در سخنرانی تاریخی ۲۲ فوریه -پوتین ناسیونالیست به مدت یک ساعت و نیم دلایل جنگ طلبی خود را علیه اوکراین توضیح میدهد

پوتین در ابتدای سخنرانی خود می گوید بنابراین اجازه دهید با این واقعیت شروع کنم که اوکراین مدرن به طور کامل توسط روسیه بلشویک و کمونیست ساخته شده است. این روند تقریباً بلافاصله پس از انقلاب ۱۹۱۷ آغاز شد، و لنین و همرزمانش این کار را به روشی بسیار خام با خود روسیه انجام دادند -انها از طریق جدایی بخشهایی از سرزمینهای تاریخی روسیه را از بین بردند !

و برای روشن تر شدن موضوع، پوتین جنگ طلب وشیفته رژیم تزاری -و پوتینی که بیش از هر چیز از انقلاب روسیه، بلشویک ها و به ویژه ولادیمیر لنین متنفر است! اضافه میکند:

از نقطه نظر سرنوشت تاریخی روسیه و مردم آن، اصول لنینیستی دولت سازی نه تنها یک اشتباه بود، بلکه به قول ما حتی بدتر از یک اشتباه بود. »

و پوتین میلیتاریست نتیجه نهایی خود را میگیرد که هیچ چیز جز «سیاست لنین منجر به ظهور اوکراین شوروی نشد، که تنها معمار آن ولادیمیر لنین »میباشد.

https://www.youtube.com/watch?v=uEbDp44LA1o

F Sharifi
F Sharifi
سه شنبه, ۲ فروردین, ۱۴۰۱ ۱۷:۳۲
پاسخ  F Sharifi

سخنان ناسیونالیستی و میلیتاریستی دیکتاتور روسیه ، ارزشمندی مقاله پرویز صداقت را بخوبی نمایان میسازد .
همینطور فقر تئوریک وسیاسی و پروپاگاندا احزاب نئواستالینیستی که نه از تاریخ و نه از فرو پاشی شوروی هیچ نیاموخته و از پوتین میلیتاریست و الیگارشی او حمایت میکنند، را بخوبی اشکار میسازد !

م- برتر
م- برتر
دوشنبه, ۱ فروردین, ۱۴۰۱ ۰۳:۲۴

جناب صداقت یک چپ با ذهنیت خود تراشیده وابتدا به آن نام ” طرفدر تانک روسی ” داده وسپس برای حفظ ادبیات سیاسی صفت محافظه کار به آن داده که در آخرجانبدار سرمایه داری از کار درآمده وبرنامه نئولیبرالی صندوق بین النللی پول فرموده را پذیرفته . ایشان که از تاریخ درس آموخته بخشی از تاریخ پس از انقلاب را یا در خواب بوده یا صفحات آن بخش از تاریخ پس از انقلاب که به پس از جنگ وگسترش نئولیبرالیزم با رهنمود های صندوق بین المللی پول مرتبط است ، دارای سطوری مخدوش ودارای اشکال چاپی بوده.ایشان فراموش کرده که ماشه حرکت به سوی اقتصاد نئولیبرالی در ایران از زمان مک فارلین گیت زده شد وپس از عقیم شدن آن ماشه موثر ونهایی آغازش با سناریوی انگلیسی ساخته فرارجاسوس روسی انگلستان که با عنوان کاردار در سفارت شوروی مشغول بکار بود، چکیده شددتا اصولاً چپی که مدافع جنبش های سندیکایی کارگران بود برچیده شود تا در خلاء این جنبش اجتماعی -صنفی موثر در مقابل حرکت سرمایه داری ( به قول ایشان ناایستا که البته درست است واگرچپی منکر این پویایی شده اصولاً مارکسیسم وبه کلی دیالکتیک را نفهمیده ) پویش سرمایه داری این دوره که نوزادش نئو لیبرالیزم در مکتب شیکاگو می باشد، در ایران پس از انقلابنیز امکان استقرار بی درد سر داشته باشد. وآنچه د رچایان جنگ رقم خورد ازجمله کشتار ۶۷ ماشه اش همان زمان فرارکاردار سفارت اتحاد شوروی زده شد ودنباله اش در شکنجه گاه ها وادامه دادن جنگ پس از پیروزی خرمشهر وکشتار ۶۷ . ضمناً به جناب ایشان باید یادآورشد که چپ هیپگاه پویایی سرمایه داری منکر نشده بلکه در مقاطع مختلف تاریخی بر ضعف های ماهوی آن انگشت گذاشته است.

مهرداد
مهرداد
یکشنبه, ۲۹ اسفند, ۱۴۰۰ ۱۳:۴۷

جالب اینست که در صفوف محافظه کاران چپ حتی یک نفر قادر به برخورد فکری و نوشتاری با مقاله فوق آقای صداقت نیست! نه تنها به شکلی مستدل سیر قهقرایی چپ خود کامه را پس از انقلاب شکست خورده ۱۹۱۷ به تصویر میکشد، بلکه با رجوع به موضع گیریشان پس از انقلاب آنان را در تضعیف جنبش دموکراسی خواهی مقصر مییابد. عبارت بر گرفته زیر از متن ایشان حکایت گر اکثریت عظیم ایرانیانی است که با این جریان و تاریخ ان آشنا هستند،

“به‌عنوان مثال، کم‌وبیش پاسخ چپ محافظه‌کار به مطلب حاضر قابل پیش‌بینی است. ابتدا سیاهه‌ای از جنایات امریکا ارائه می‌کند. سپس تمامی سایر موارد را ساخته‌ی دست مدیای امپریالیستی می‌خواند. کمی از پیشرفت‌های اقتصادی چین می‌گوید، به برنامه‌های ناتو برای گسترش در مرزهای روسیه اشاره می‌کند و نهایتاً با ناگفته گذاشتن بسیاری از مسایل دیگر می‌کوشد با یک سلسله ناسزا به چپ طرفدار ناتو و اسراییل سروته قضیه را بند آورد.”

نیک
نیک
یکشنبه, ۲۹ اسفند, ۱۴۰۰ ۱۸:۴۹
پاسخ  مهرداد

جناب مهرداد کاملا درست میفرمایید. تنها چیزی که در مقاله آقای صداقت نمی پسندم واژه ” چپ محافظه کار ” است. واژه محافظه کار دارای مفاهیم متعددیست که اسلوب و ویژگی های خود را دارند دقیقا همان چیزی که این چپ فاقد آن است. پس از شکل گرفتن حزب الهی ها و شاه الهی ها اینان را باید چپ الهی نامید و همچون آن دو گروه از بحث با آنان خود داری کرد. زمان آن رسیده که چپ دموکرات جدایی خود را از اینان برای همه مردم وهمه اقشار و طبقات جامعه ایران روشن کند تا عملکرد و ایده های اینان بپای چپ دمکرات زده نشود. 

مهرداد
مهرداد
دوشنبه, ۱ فروردین, ۱۴۰۱ ۰۱:۴۵
پاسخ  نیک

جناب نیک،

مقاله بالا به شدت آموزنده بود. سیر به قهقرا کشاندن دیالکتیک و خلق مارکسیسم من در آوردی برای ارضای منافع شوروی از منظر تئوریک که پرویز صداقت تصویر کرد اینان را کیش مات کرد. اینها به جز ایراد به کلمات و ادبیات “توهین آمیز” ، که در متن بالا گیر نیامد، قادر به تبادل نظر نیستند.

کارگر
کارگر
یکشنبه, ۲۹ اسفند, ۱۴۰۰ ۰۳:۵۴

پیشنهاد می کنم مطلب زیر را جستجو کرده و بخوانید

پاسخی موجز به هذیان گویی های یک چپ وانهاده
م.محسنی

https://t.me/MOHITEAE/1730

kavous
kavous
شنبه, ۲۸ اسفند, ۱۴۰۰ ۰۵:۱۹

با درود به صداقت عزیز
نقد و اشاره ای بسیار به جا و ضروری نسبت به تاریخ نوعی از انحراف در کل برداشت از سوسیالیزم و نیز اشاعه کنندگان رسوای طرفداری از پوتین و روسیه متجاوز را مطرح کرده است
نشان دادن سرسپردگی زیر پرچم دروغ ! واقعیت این است که در نزد افکار عمومی نظریات و تبلیغات چپ محافظه کار ( که البته نامیدنشان به عنوان چپ خطاست ) پشیزی ارزش نداشته و جدا مورد استهزای اکثریت بزرگی از علاقمندان امور سیاسی قرار دارد. نگاهی روزانه به صفحه اول سایت های ( و یک سایت ویژه معلوم الحال ) این جریان واقعا انسان را شگفت زده می کند گویی که این جماعت صرفا به منافع روسیه می اندیشند و در این لحظه تاریخی اولویت کنونی بشریت سرکوب نازیسم و دولت متجاوز اکراین است ! اگر فرض مزدور بودنشان را بشود کنار کذاشت اما باید در سفاهت و بیماری لاعلاج این نحله پریشان تردیدی به خود راه نداد.
استاد صداقت جا دارد در بیان اندیشه مطرح شده بسیار بیشتر بنویسد اگر چپ نتواند با بیان این نوع واقعیات خود را باز سازی کند بی شک میدان را به سایر حریانات دموکراتیک واگذار خواهد کرد .

نصرت درویش
نصرت درویش
شنبه, ۲۸ اسفند, ۱۴۰۰ ۱۸:۰۰
پاسخ  kavous

فردی که مانند شما برای بیان نظر خود مانند نشریاتی از قبیل کیهان از واژه «مزدور» استفاده می کند آیا می تواند به پیشبرد دموکراسی کمک کند؟

اینجانب تردید دارم .ما به عنوان شهروند حداقل می توانیم از خودمان شروع کنیم که زبان و گفتار مان بری از خشونت کلامی باشد .

نیک
نیک
یکشنبه, ۲۹ اسفند, ۱۴۰۰ ۲۳:۴۰

جناب درویش پس از درج مقاله ای به قلم آقای کرمی کامنت گزاری بنام نشاط با ادبیاتی چاله میدونی کامنتی گذاشت که بسیار مورد لطف همفکران شما واقع شد و ۳۰ پوینت مثبت کادو گرفت. بنده همچون شما بدون هیچ پرخاش و توهینی از این شیوه نگارش انتقاد کردم. همفکرانتان ۲۲ پوینت منفی به بنده مرحمت فرمودند. لطفا این ژست ها را برای ما نگیرید که حنای جناح شما خیلی وقت است که رنگش را از دست داده. شما از کسی که فرض مزدور بودن امثال شما را کنار گذاشته شکایت میکنید؟ پس اگر مزدور میخواند چه میکردید؟ اگر شما جزو آن پوینت دهندگان نبودید, آنچه نوشتم را میگذارم تا چنانچه ذره ای انصاف در بساط دارید خود قضاوت کنید:
جناب نشاط نوشته اید ” اگه قصد بحث سازنده داری درست و مودب نظراتت را مطرح کن” آیا منظورتان از درست و مودب همانند سه خط اول کامنت خودتان است که میفرمائید ” کسی که به ما نریده بود, کلاغ کو…. دریده بود…..و هر کسی از نظرات شما خوشش نمیاد, می تونه نوشته شما را نخونه وبه فلان جاش حواله بده.”؟

نصرت درویش
نصرت درویش
دوشنبه, ۱ فروردین, ۱۴۰۱ ۰۲:۵۸
پاسخ  نیک

خانم یا آقای نیک

بد زبانی به نظر اینجانب در هر صورت مذموم است.
خواه آن فرد همفکر شما باشد یا با شما نظر یکسانی نداشته باشد.

من این کامنت را به یاد نمی آورم که خوانده باشم.
اگر دیده بودم حتما می نوشتم که این نوع دفاع کردن ، از هر حمله ای بدتر است.
یعنی شما زمانی که با روش بدی از یک نظر دفاع می کنید، در واقع به آن نظر بیشتر حمله کرده اید تا اینکه دفاع کرده باشید.

میترا تهامی
میترا تهامی
شنبه, ۲۸ اسفند, ۱۴۰۰ ۰۳:۵۹

به شتر مرغ گفتند: بپر
گفت: شترم
گفتند بار ببر
گفت: من مرغم
حالا حکایت این «چپ نو» است که آقای صداقت آن را نمایندگی می‌کند.
یعنی در ظاهر میان ۲ صندلی می‌نشینند، اما در عمل به جبهه مقابل یاری می‌رسانند.
ایشان می‌فرمایند: چپ‌ها مدافعان دموکراسی و رهایی به ناب‌ترین شکل ممکن هستند.
نگاهی به پارلمان های اروپایی بیاندازید تا ببینید که چپ‌های مدافع «دموکراسی ناب» در عمل در کدام جبهه قرار می‌گیرند.

خواننده 4
خواننده 4
شنبه, ۲۸ اسفند, ۱۴۰۰ ۰۲:۲۴

تا آقای صداقت توضیح ندهند که منظور ایشان از “جریانات” چه تشکلاتی هستند، من بی طرف نمی توانم بفهمم که منظور او چیست و کیست. واقعیتش را بخواهید، چپی که آقای صداقت دارد نقد میکند در محیط من نبوده اند. میتوان حزب توده و یا سازمان اکثریت را مثال زد، اما مطمئن نیستم که منظور آقای صداقت فقط آنها هستند. از آنجا که او فکر میکند مارکسیست است، بهتر است ایشان مثل مارکس رک و راست باشد و بیانش در مقاله ای که می نویسد صراحت داشته باشد. اگر ایشون صراحت نداشته باشد ممکن است به این نتیجه برسم که او عمدا رک و راست نیست تا به خودشان این آزادی را در اینده بدهند که دامنه انتقادشان را بسط داده و هر بیچاره ای که گفت دموکراسی غربی استثماری و استعماری است، اتوماتیک برچسب جزمگرا بخورد.

چون آقای صداقت از مارکسیسم دفاع کرده، فکر کنم اول باید ببینیم که آیا ایشان در چهارچوب ترمینولوژی مارکس فکر و صحبت میکند یا خیر. بنظر می آید که او خارج از سیستم نظری مارکس فکر میکند. خارج از سیستم نظری مارکس فکر کردن عیبی ندارد چون باید هر کس آزادی داشته باشد. البته، آزادی یک چیز است، علمی بودن چیز دیگر.

ایشان می نویسد که چپگرایان “… مدافعان دموکراسی و رهایی به ناب‌ترین شکل ممکن هستند. ” سئوالی که در ذهن من ایجاد می شود این است که آیا منظور ایشان مدافع جامعه کمونیستی بودن است؟ مارکس معتقد بود که “ناب ترین شکل ممکن رهائی” جامعه کمونیستی است. پس مطمئنن، باید منظور آقای صداقت چنین باشد. اما این یک مسئله مهم را بمیان می کشد. برای رسیدن به جامعه کمونیستی، مارکس ذکر میکند که به دوره ای احتیاج هست که دوره دیکتاتوری پرولتاریا ست. این موضوع، کار آقای صداقت را از لحاظ علمی دشوار میکند. ببینیم چرا.

مارکس نگفته به دموکراسی پرولتاریا احتیاج است، انتخابش دیکتاتوری پرولتاریا بود. مارکس در واژه دیکتاتوری پرولتاریا از دو لغت استفاده کرده یکی دیکتاتوری و دیگری پرولتاریا. مارکس دارد در اینجا بما میگوید که دیکتاتوری باید صفت پرولتاریائی داشته باشد. ممکن است ما بگوئیم که چین دیکتاتوری است، اما اگر مارکس اینجا بود میگفت منظورتان چیست، منظورتان دیکتاتوری بورژوازی است؟ با اتکا به همین منطق، مطمئنن نمیتوانیم بگوئیم که دولت روسیه فعلی دیکتاتوری پرولتاریاست، باید گفت که دیکتاتوری بورژوازیست. حتی نمیتوانیم بگوئیم که دیکتاتوری است چون اگر از این واژه استفاده کنیم، از واژه بورژواها استفاده کرده ایم و دقت لازم را ندارد و مارکس باید قاعدتا بگوید کافی نیست. در اشاره به دولت آمریکا و دولت آلمان و بقیه هم نمیتوانیم بگوئیم که دیکتاتوری پرولتاریا هستند، قاعدتا باید بگوئیم دیکتاتوری بورژوازی هستند. حال اگر بگوئیم که این دولتها دموکراتیک هستند، بر طبق منطق مارکس، قاعدتا باید ببینیم که دموکراسی کارگران هستند و یا دموکراسی بورژواها. با این حساب، اصلا مشکل نیست که ببینیم که دموکراسی های غربی دموکراسی های بورژوائی هستند و بسیاری از آنها دموکراسی های امپریالیستی هم بوده و یا در پیمان با آنها. خود شما هم در مقاله از واژه امپریالیسم آمریکا استفاده کرده اید که اگر بخواهیم مارکسی ترش کنیم، باید بگوئیم دموکراسی بورژوا-امپریالیستی آمریکا. البته مارکس از این واژه استفاده نکرده ولی بنظر من امتداد منطق واژه نگاری او چنین باید باشد. واژه خیلی مهم است. بدون واژه علم ممکن نیست.

من هم معتقدم که میتوان از واژه دموکراسی بصورتی برای بیان آزادی طبقه کارگر استفاده کرد. اما برای اینکار زحمات نظری خیلی زیادی باید بکشیم و اولین قدم، نه آخرین ش، این است که خصلت طبقاتی آنرا بیان کنیم. شما که از بیان خصلت طبقاتی دموکراسی و یا دیکتاتوری وحشتی ندارید، دارید؟ من فکر میکنم که اگر شروع کنید به بازنویسی مقاله نه بر اساس اهمیت واژه دموکراسی در ذهن ما انسانها، بلکه بر اساس دموکراسی لازم برای طبقه کارگر، نتایجی بسیار متفاوتی خواهید گرفت. البته اگر بخواهیم مارکسی تر باشیم باید بگوئیم اهمیت دیکتاتوری لازم برای پرولتاریا. ذکر کنم، که منظور من این نیست که عقیده کسانی را که نقد میکنید خواهید پذیرفت، خیر.

در این کامنت من از مارکس دفاع نکردم و فقط رابطه واژه دموکراسی در مقاله را با واژه نگاری مارکس در ارتباط با مفهوم “ناب ترین شکل ممکن رهائی” توضیح دادم. توجه من به درستی یا حقیقت چیزی نبوده، بلکه به انسجام نظری بوده است. بنظر نمی آید که انسجام نظری مقاله در تطابق با انسجام نظری مارکس است.

باران اذرمینا
باران اذرمینا
یکشنبه, ۲۹ اسفند, ۱۴۰۰ ۰۲:۲۲

تا ان جا که من می دانم مارکس هیچ گاه از دیکتاتوری پرولتاریابرداشتی را نداشت که لنین و تروتسکی و استالین و بسیاری از بلشویک ها و استالنیست ها و مایویستها داشتند. منظور مارکس وانگلس از دیکتاوتوری پرولتاریا دروره ی کوتاهی بود که اگر بورژوزی دست به مقاومت زد باید برقرار
و پس از ان برچیده شود. این دیکتاتوری کوتاه مدت به معنای سرکوب دگر اندیشان حزب یگانه رژم پلیسی گولاک و پاکسازی های جنایتکارانه نیست انگلس می گوید دیکتاتوری پرولتاریا در کمون پاریس پیاد ه شد در این کمون مارکسیستها انارشیستهای پیرو باکوتین و پرودون
یلانکیستها و…دمکرات ها شرکت داشتند مطبوعات ازاد بودند انتخاب ا ازاد برگزار میشد گرچه زنان
حق رای نداشتد ، نظام دمکراتیک بر پا بود

دمکراسی یا مستقیم است یا غیر مستفیم بر پایه ی نمایندگی، بورژوازی و پرولتری ندارد
مارکس ومارکسیست ها در پی گسترش دمکراسی به همه پهنه های اجتماع و بویژه پهنه ی اقتصادی بودند تا اقلیتی اکثریت را استثمار نکند
بلشویک ها که دیکتاتوری پلیسی تک حزبی برقرار کردند برای توجیه کارخود گفتند دمکراسی بورژوایی است و رژیم لنبنی استالینی دموکرایی پرولتری است ؟؟؟؟
نوشته ی صداقت را بابد با دقت خواند موضع گیری بسیاری از چپها ایرانی یا دفاع از روسیه یا محکو م کردن هر دو طرف بود انگارجنگ روسیه با ناتو ست نه تجاوز ابر قدرتی تادندان مسلح به کشوری کوچک. امروزهم که پس از یک ماه مقاومت جانانه ی مرم اوکراین و ویرانی این کشور و شکست نسبی روسیه روشن شد که هر انچه پوتین وروسوفیل ها بافته بودند دروغ بوده است حضرات خاموشی گزیده اند
به جای ایراد گیری باید به ژرفای سخن ایشان ا اندیشید

نصرت درویش
نصرت درویش
یکشنبه, ۲۹ اسفند, ۱۴۰۰ ۱۸:۴۷

جناب شما همین وضعیت امروز در اوکراین را بطور غیر واقعی گزارش می کنید، چه رسد به نظر مارکس در مورد دیکتاتوری پرولتاریا

کمی تامل کنید و در روزها وهفته های آینده به این کامنت خود نظری بیافکنید تا ببینید تا چه میزان واقعیت را درست انعکاس داده اید

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

آرشيو اسناد اپوزيسيون ايران

تبليغات خود را می توانيد اينجا نشان دهيد
تبليغات خود را می توانيد اينجا نشان دهيد
16
0
اگر در مورد اين مقاله نظری داريد، لطفا کامنت بگذاريدx

آگهی در ستون نبليغات

آگهی های دو ستونه: یک هفته ۱۰۰ یورو، یک ماه ۲۰۰ یورو آگهی های بیش از ۳ ماه از تخفیف برخوردار خواهند بود

حساب بانکی اخبار روز

حساب بانکی اخبار روز: int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More

آگهی در ستون تبليغات

آگهی یک ستونه یک هفته ۷۵ یورو، یک ماه ۱۵۰ یورو آگهی های بیش از ۳ ماه از تخفیف برخوردار خواهند بود

حساب بانکی اخبار روز

int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More

آگهی ها در لابلای مطالب برای يک روز

یک ستونه: ۲۰ یورو دو ستونه: ۳۰ یورو سه ستونه: ۵۰ یورو

حساب بانکی اخبار روز

int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXX نام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More