چهارشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۳

چهارشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۳

گرگِ خندان و نمایشِ دندان! اندر “رستاخیز” ساواک! – شهاب برهان

قضیه از نقد رضا پهلوی که چرا به دیکتاتوری پدر اش اعتراف نمی کند و از رژیم گذشته انتقاد نمی کند گذشته است؛ قضیه از نقد شامورتی بازی های سیاسی، سلبریتی جمع کنی و وکالت خواهی و “اتوبوس مجانی” او گذشته است. نه که این پرسش ها و افشاگری ها و دادخواهی ها زائد و نالازم باشند (که بویژه برای نسلی که آن دوره ها را نزیسته است و با تاریخِ تحریف و سانسور شده  روبروست، ضرورت حتمی هم دارد) اما یورش سیاسی جریان سلطنت طلبی و شخص رضا پهلوی از فاز تقّیه و پرده پوشی ی گذشته گذر کرده و برگ انجیر را از شرمگاه سلطنت باختگان کنار زده و عور و عریان، آلت قتاله و تجاوز شاهنشاه آریامهر به آزادی و دموکراسی را در خیابان های اروپا و امریکا به نمایش گذاشته اند. چیزی که امروز با آن مواجهیم نه دیگر انکار و حاشا یا سکوت در باره گذشتۀ پهلوی ها، بلکه  پرده دری بی پروا و قبح زدائی از مظهر  و نماد گذشتۀ پر چرک و خون، از شکنجه و اعاده “حیثیت” از ساواک و رونمائی از “تمثال” پرویز ثابتی در کنار “تمثال” رضا پهلوی و بلند کردن آرم ساواک با پرچم شیر و خورشید و عربده کشی و چماق چرخانی تخم و ترکه های ساواکی های فراری و شعبان بی مخ ها در خیابان های لندن و بروکسل و لس آنجلس و پاریس و غیره است. هفت سال پیش که رادیو تلویزیون بی بی سی هنوز “آیت الله بی بی سی” بود، برنامه ای در بارۀ ساواک تهیه و پخش کرد که گرچه بخاطر رو در رو نشاندن شکنجه گر و شکنجه شده همچون دو مهمان هم ارز، بسیار مفتضحانه و دل بهم زن بود، اما به هر حال ظاهراً برنامه ای بود برای یک معرفی مثلا “بی طرفانه و عادلانه و منصفانه” (!!!) از ساواک؛ اما امروز، همین بی بی سی که جبهه عوض کرده و آشکارا در کمپ “شاهزاده” سینه می زند، همچون دیگر رسانه های سلطنت طلب چون “من و تو”، ایران اینترنشنال” و… رسماً به ساواکی ها و مدافعان سرسخت آن تریبون می دهد تا بطور یکجانبه هرچه دلشان می خواهد بگویند و ساواک را تطهیر و مخالفان و شکنجه شدگان و اعدام و ترور شدگان به دست ساواک را حتا در اعماق گورشان بدهکارِ شاه و ساواک جلوه دهند! طرفداران رضا پهلوی امروز، با پرچم شکنجه و جنایت و ترور دوران پهلوی، با بی شرمی و وقاحت، چماق در دست، راست راست در مهدهای دموکراسی راه می روند و با دهان کف کرده برای “پنجاه هفتی ها” خط و نشان می کشند و وعدۀ کشتار چپ ها را می دهند.

 بر آن ها ایرادی نیست، چرا که می دانند چه می خواهند و چه می کنند. حیرت من از ان خودی هائی است که نه از تاریخ و نه حتا از آنچه در برابر چشمان شان راه می رود درس می گیرند و مدام  شعار می دهند: “گذشته برگشتنی نیست!” کله های در زیر برف! از عروج زامبی خمینی از اعماق قرون درس نگرفتید؟ افغانستان را نمی بینید؟ این از زباله دان تاریخ بیرون ریخته ها را هم  که جلو چشمانتان رژه می روند و نعره می کشند و میدان دار خارج از ایران شده اند نمی بینید؟ بازگشتی به گذشته وجود ندارد؟ انشاالله گربه است؟

حالا دیگر زاویۀ اصلی مخالفت با بازگشت سلطنت این نباید باشد (صد البته در جایگاه خوداش همیشه مطرح و مهم است و نباید ترک شود) که نظام موروثی بد است، این هم نباید باشد که پدر و پدر بزرگ شازده  که بودند و چه کردند، موضوع اصلی و مرکزی و به روز، همان شعاری است که من سی – چهل سال پیش در برابر سازمان مجاهدین خلق نهادم: “بگو چگونه به حکومت می رسی تا بگویم چگونه حکومت خواهی کرد!”

برای گرفتن پاسخ به این پرسش اساسی در ارتباط با رضا پهلوی، کار از تحلیل قرائن گذشته و به شواهد و مشاهدات علنی و بی نیاز از تحلیل و تفسیر رسیده است. حالا دیگر همه به چشم می بینند که چه جهازی روی خُنچۀ بله برونِ شازده در خیابان های آمریکا و اروپا گردانده می شوند؛ حالا دیگر پنهان نمی کنند، به رخ می کشند، در چشم ها فرو می کنند: رستاخیز ساواک!

***

نهاد اطلاعات و امنیت در هر کشوری هست و باید باشد اما اولاً کدام اطلاعات و کدام امنیت؟ ادعا می شود که تاسیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک) برای مبارزه با جاسوسی خارجی و خرابکاری و مبارزه مسلحانه در داخل بوده است. به لحاظ تقویمی، تاسیس ساواک در اسفند ۱۳۳۵ سه سال پس از کودتای ۲۸ مرداد و دو سال پس از متلاشی شدن کامل سازمان نظامی حزب توده و اعدام دسته جمعی افسران و برخی سران حزب توده به دست فرمانداری نظامی تهران به ریاست سرلشکر تیمور بختیار بود. مبارزه مسلحانه (چریکی) در ایران هم دوازده سال پس از تاسیس ساواک آغاز شد و این مبارزه چریکی از قضا به قصد شکستن جّو سکون و خفقانی بود که ساواک بر کشور مستولی کرده بود. داستان را از آخر تعریف می کنند! تأسیس ساواک به ریاست همان سرلشگر تیمور بختیار جلاد، رئیس قبلی فرمانداری نظامی تهران، به قصد تثبیت و تحکیم پایه های کودتای ۲۸ مرداد یعنی حاکم کردن یک حکومت اختناقی پلیسی و ایجاد رعب و دهشت در جامعه و تبدیل سال های پرجوش خروش و زنده و پویای سیاسی – فرهنگی ی پیش از کودتا، به جامعه ای ساکت و گورستانی بود.

 در رژیم شاه، “اطلاعات” علاوه بر ضدجاسوسی خارجی (که اساساً به شوروی مربوط می شد)، عمدتاً عبارت بود از ایجاد یک تار عنکبوت خبرچینی و جاسوسی گستردۀ درون مردمی در سطح کشور تا جائی که همچون دوران گشتاپو، هر همسایه و هر همکار و هر مسافر و حتا هر عضو خانواده نسبت به همسایه و همکار و راننده و عضو خانواده اش بدگمان بود. “امنیت” نیز عبارت می شد از: خفقان سیاسی و ممنوعیت ابراز نارضائی و انتقاد و تحّزب تشکل مستقل و خلاصه حفظ رکود و سکون سیاسی و تسلیم بودن به ایدئولوژی مسلط و قدرت و منافع طبقه حاکمه و بویژه مطیع و منقاد بی چون و چرای منویات همایونی بودن. رسالت ساواک برخلاف ادعای مدافعان اش، تنها مبارزه با مخالفان مسلح نبود، خنثاسازی هر شکل و سطحی از مخالفت و مقابله با همه مخالفان و منتقدین مسالمت آمیز وضع موجود و استبداد و سیاست های شاه و دولت های او با توسل به هر وسیله و هر شیوه ای بود: ممنوعیت احزاب سیاسی و اتحادیه های مستقل، ممنوعیت فعالیت سیاسی جز در راستای تأئید سیاست های شاه، توقیف مطبوعات آزاد، سلطۀ سانسور و سد گردش آزاد اطلاعات، تفتیش عقاید و ممنوعیت آزادی بیان و… دستگیری و حبس و شکنجه و تبعید یا اعدام. این که اگر کسی در سینما برای سرود شاهنشاهی بلند نمی شد، یا جعبۀ سیگار تاج را زیر پا له می کرد یا رمان های “ضاله” می خواند و یا عضویت اجباری در حزب رستاخیر را نمی پذیرفت سر و کاراش با ساواک می بود، بماند.

این ها دیگر اظهر من الشمسِ دورۀ پس از کودتا و سلطۀ ساواک اند و کسی نمی تواند منکراش شود فقط می ماند فهم این مسأله که نوید دهندگان فردای “آزاد و دموکراتیک”، برای عَلَم کردن ساواک جهنمی با چنان رسالت و پیشینه مخوف آزادی کش، ضد دموکراتیک و جنایتکارانه ای چه توجیهی دارند؟!

به راستی، در فلسفۀ سیاسی و منطق حکومتی خود رضا پهلوی، با چه شیوه و به چه وسیله ای می توان در فردای جمهوری اسلامی، امنیت و ثبات را تامین  و تضمین کرد بجز با روش و وسیله ای که پدر و پدر بزرگ او تأمین و تضمین می کردند (که امنیت و ثبات خودشان را هم نتوانست حفظ کند!). موضوع اصلا شخصی و شخصیتی و بر سر تربیت و آموزشی  سیاسی نیست که او از اجداداش گرفته و به ارث برده است، بحث بر سر مفهوم و مضمون نظم و امنیت در یک حاکمیت طبقاتی استثمارگران، مالکان، اولیگارش ها، مافیاها، صاحب امتیازان و رانت خوارانِ مرکزگرائی است در جغرافیای مشخص و تاریخ معین کشوری چندملیتی و غرقه در فاصله طبقاتی نجومی و انواع ستم ها و تبعیضات که در آن، امواج خونین و توفانی اقیانوس ها تا به عرش آسمان مشت می کوبند و برای رسیدن به آزادی و برابری و رهائی از هرگونه و شکلی از سلطه و ستم و تبعیض آرام نمی گیرند. بحث بر سر ساقط شدگان از قدرت و ثروت در انقلاب ۵۷ است که  قصد دارند “ایران را پس بگیرند” یعنی همه ثروت ها و دارائی های از دست داده در انقلاب و همۀ جایگاه و امتیازات و قدرت اقتصادی و سیاسی گذشته را با انتقام گیری از “پنجاه و هفت و پنجاه و هفتی ها” نه تنها از آخوندها و طبقه حاکم فعلی پس بگیرند، بلکه بویژه با ساطور تمامیت ارضی، امنیت و ثبات، دست توده های انقلابی را از تصاحب ثروت و قدرت قطع کنند. 

از مدت ها پیش روشن شده بود که رضا پهلوی برای رسیدن به سلطنت با چه کارت هائی بازی می کند: در داخل، تکیه بر نفرت عمومی از جمهوری اسلامی؛ فقدان یک نیروی سیاسی مطرح و مقبول بعنوان آلترناتیو؛ بهره برداری از دینامیسم جنبش سرنگونی ضمن فاصله گیری از محرک ها و اهداف رادیکال و انقلابی آن؛ دعوت از نیروهای مسلح و دستگاه سرکوب رژیم به تمّرد و پیوستن به او (با هدف دوگانۀ جلوگیری از یک قیام مسلحانه توده ای برای سرنگونی و گذار او به حکومت از بالای سر جنبش انقلابی و بر دوش نیروهای مسلح رژیم  و پایان دادن به جنبش و برقراری نظم و امنیت جامعه ” با همین نیروهای ارتش و سپاه و بسیج” )؛  و در خارج، مونتاژ یک ماکت مقوائی با سلبریتی ها برای معرفی به دولت های غربی بعنوان سخنگو و نمایندۀ جنبش “زن زندگی آزادی” و تنها آلترناتیو جمهوری اسلامی و جلب حمایت این دولت ها و کمانه کردن حمایت ها و سمپاتی های جهانی از جنبش انقلابی داخل، به سوی این آلترناتیو قلابی. تا اینجا این ورق ها کم و بیش “رو” بازی می شدند اما در معرفی محتوای حکومت آینده، از یک طرف دعوت به سکوت و “حالا فقط اتحاد” بود و از طرف دیگر امتناع از اعتراف به دیکتاتور بودن شاه و رضا شاه و طفره رفتن ریاکارانه از نقد گذشته از سوی رضا پهلوی با این بهانه که: “در باره گذشته، تاریخ قضاوت خواهد کرد“! (لابد برای شازده رضا تاریخ  باید بقدری دور برود که دیگر دست اش برای گرفتن دامن و گریبان پهلوی ها نرسد!  ولی نه، تاریخ همین امروز است با اسناد اصیل و شهود پرشمار زنده و زیر خاک، که گواهی شان معتبرترین داور است). اما چیزی که تازه است، علنی شدن شخص پرویز ثابتی (قائم مقام ساواک و رئیس شعبه سوم، بالاترین مسئول دستگاه شکنجه و ترور و اعدام، تحت امر مستقیم شاه) در تظاهرات و رو کردن کارت ساواک! این کار با تاکتیک های تا کنونی ی تقیه و انکار و حاشا و تظاهر به دموکرات بودن و با بشارت دهی ی یک آیندۀ “آزاد و دمکراتیک” نمی خوانَد. این شمشیر از رو بستن چرا؟ اعتراف رضا پهلوی که نظم و امنیت کشور را  “با همین نیروهای ارتش و سپاه و بسیج” تامین خواهد کرد، بقدر کافی رسواگر بوده است، حالا چرا ماکت دستگاه “نظم و امنیت” اش را با افزودن  ساواک به نمایش می گذارد؟ 

من در پسِ کلّۀ شازده و مشاوران و خط  دهندگان اش – که گویا ثابتی هم یکی از همان هاست- نیستم، اما از مشهودات، عوامل زیر را دخیل می بینم:

یکی، مشاهدۀ تحرک بی سابقه و فعال شدن شدید چپ های ایران در خارج از کشور در حمایت از جنبش انقلابی داخل و احساس خطر سلطنت طلبان از میدانداری و هژمونی چپ و خنثا شدن انحصار و قبضۀ فضای خارج به دست رضا پهلوی در نگاه دولت ها و مجامع غربی و افکار عمومی خارج و نیز البته در نگاه داخل است. از میدان به در کردن مخالفان سلطنت در خارج را تنها با تزریق پرچم شیر و خورشید در تظاهرات چپ ها و فمینیست ها و نیروهای مترقی و دموکرات نتوانستند پیش ببرند و چاره را در مرعوب کردن و سرکوب فیزیکی شان دیده اند. این کار بازوی عملیاتی می خواهد و چه کسانی شایسته تر از ساواکی های سابقه دار و اینکاره و تخم و ترکه هایشان یعنی بسیجی ها و لباس شخصی های والاحضرت همایونی! این ها طبعاً با چوب و چماق و َعلَم و کُتل و آرم و نشان خودشان وارد میدان می شوند و نه فقط چماق و عَلَم و کُتل، که با حضور رئیس ارشدشان عالیجناب پرویز ثابتی. پس جای تردیدی نمی ماند که قضیه بهیچوجه “خودجوش” نیست و سازماندهی شده از سوی رأس جرثومۀ ساواک است.

دوم، سلطنت طلبان از خط و نشان کشیدن به “پنجاه و هفتی ها” و بویژه چپ ها در فردای جمهوری اسلامی آرام نمی گیرند و پرده برداری از پرچم ساواک و نمایش عکس ثابتی در کنار عکس رضا پهلوی را با پیش درامدِ اِستوری همسر رضا پهلوی “مرگ بر سه فاسد: چپی ملا مجاهد” طراحی کرده اند. در همه برنامه های تلویزیونی شان هم حمله به چپ با ستایش از ساواک توأمان به پیش برده می شود. از چپ گذشته، “پنجاه و هفتی ها” شامل خیلی های دیگر هم می شود که  از آن ها  نمی توان با تکیه و اعتماد بر  “همین نیروهای ارتش و سپاه و بسیج” انتقام گرفت و ساواک اینجا هم به درد می خورد. و سوم، رادیکالیسم خودِ جنبش در داخل است. نشانه های مشهود گرایشات چپ در جنبش های کارگری، دانشجوئی، زنان … و نیز  رو آمدن مسألۀ ملی از زیر خاکستر، این ها خطراتی است که باید از همین امروز جدی شان گرفت و… ” تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف، مگر اسباب بزرگی همه آماده کنی”. رضا پهلوی هر چقدر هم که برای تقیه و تظاهر به آزادمنشی و پایبندی به دموکراسی در فردای ایران زور زده باشد، لازم می بیند بدون آینده نگری به جاده نزند و میله آهنی اش را در زیر پایش در “اتوبوس مجانی” جاسازی می کند و از همین حالا در خیابان ها و میدان های مهدهای دموکراسی، آدم های مورد اعتماد خود را در زیر آرم ساواک و زیرنظر پرویز ثابتی نرمش و آموزش می دهد و مهیا می کند. 

***

در زیر یک تصویر از آرم ساواک که چند جوان بر بالای دست بلند کرده اند هشتکِ “ساواک حافظ  امنیت و ثبات کشور” نوشته شده است. این ها وقتی از خود می پرسند که چرا ساواک نتوانست حافظ  امنیت و ثبات شاه  و رژیم پادشاهی اش باشد، از آنجا که مغزشان برای اندیشیدن تربیت نشده است، جواب شان بیش ازین نیست که چون ساواک و ثابتی بقدر لازم چپ کشی و مجاهد و آخوند کشی نکردند، و نیز چون کارتر به شاه خیانت کرد این مصیبت بر سر مان آمد!  گذشته از این که اصلاً تاریخ نمی دانند، درک شان از امنیت و ثبات کشور هم –  نه فقط  از نادانی و بی شعوری بلکه همچنین برحسب جایگاه طبقاتی و اجتماعی شان – رابطه مستقیم دارد با میزان کشتار در داخل و حمایت خارج! این ها نمی توانند درکی از دیالکتیک جامعه داشته باشند، نمی توانند درک کنند که ساواک نتوانست امنیت شاه و رژیم اش را تضمین کند چون شاه امنیت و ثبات کشور را نه در تامین آزادی های پایه ای، دموکراسی و برآوردن حقوق و نیازهای مردم، بلکه در سرکوب این آزادی ها و حقوق جستجو می کرد. “ماموریت او برای وطن اش” تامین امنیت و ثبات برای ثروت اندوزی و چپاولگری و خوش گذرانی و عیاشی خاندان خودش، هزار فامیل دور و براش، منافع طبقات دارا، صاحب امتیازان و صاحب منصبان و چاکران و جان نثاران اش از یکسو و تامین و تثبیت پایگاه ژئوپلیتیک امپریالیست ها بویژه آمریکا در منطقه و در مرزهای شوروی بود؛ و با همین نگاه به امنیت و ثبات بود که مبارزه با کمونیسم را در اولویت مطلق قرار داد و برای مبارزه با کمونیسم قدیمی ترین و نزدیکترین متحد تاریخی سلطنت یعنی روحانیت را بال و پر داد، تقویت کرد و مار در آستین پروراند. گردنکشی خمینی همانطور در کل روحانیت یک استثنأ بود که گردنکشی سپهبد تیمور بختیار در ارتش (که خود به دست ساواک در عراق ترور شد!). خمینی ی مغضوب، کل دستگاه و شبکه عظیم و نیرومند روحانیت را که شاهِ اسلام پناه و ساواک برای سد کمونیسم و به موازات چپ کشی فراهم کرده بودند، به دست گرفت. ساواک  هرچند در سرکوب و قلع و قمع نیروهای چپ و دموکرات و مترقی و در کمک به رشد و توسعه شبکه های روحانیت شیعه موفق عمل کرد، اما نمی توانست از قیام توده های اعماق علیه بی حقی و محرومیت و به حاشیه رانده شدگی، علیه فاصله عظیم طبقاتی، علیه تبعیضات و ستم های گوناگون، و علیه اختناق و جّو پلیسی، یعنی علیه آنچه خود به بار آورده بود، تا ابد جلوگیری کند و وقتی آتشفشان خشم توده ای سرریز کرد، نمی توانست آن را به زیر زمین برگردانَد. متهم کنندگان ساواک و ثابتی به این که چون بقدر کافی چپ کشی و آخوند کشی نکردند و چون کارتر به شاه خیانت کرد انقلاب شد، از درک این دیالکتیک عاجزاند و طبیعی است که برحسب طینت خود ِبتَنَند و هنوز هم بر این باشند که امنیت و ثبات حکومت پادشاهی در فردا را هم باید با چپ کشی و مجاهد کشی تامین کرد ، یعنی” با همین نیروهای ارتش، سپاه و بسیجی “ و صد البته با ساواک! آن ها را نمیتوان با گفتن حقایق مجاب کرد، آن ها به دنبال “پس گرفتن ایران” اند با اهداف و منطق و شیوه های خودشان. اما آن ها نیروئی برای سرنگون کردن رژیم در اختیار ندارند تا بتوانند ایران را پس بگیرند مگر آن که جنبش سرنگونی در داخل، آنطور که آن ها آرزو دارند، از خود غفلت کند، چشم به یک منجی در بیرون از خود و در خارج  بدوزد و ناباور و ناامید از خویش، برای سواری دادن به یک شیاد دیگر زانو به زمین برساند. اما این سناریوی شوم بر پیشانی جنبش نوشته نشده است. این جنبش تا همینجا ظرفیت های امیدوارکننده ای از خود بروز داده است هرچند که من چون به خوشخیالی عادت ندارم، نمی توانم نگرانی های جدی ام را انکار کنم. تنها یک خروجی انقلابی وجود دارد: جنبش سرنگونی همزمان با پیشروی به سوی واژگون کردن رژیم اسلامی، باید راه بازگشت ارتجاع و از جمله سلطنت را مسدود کند و این نمی شود مگر اولاً خود را به خوشخیالی نزند که “گذشته بازگشتنی نیست” و دشمن را در هر اندازه و جثه ای هم که باشد جدی بگیرد؛ ثانیاً جنبش های اجتماعی از زنان و کارگران و ملت ها و دانشجویان، استادان دانشگاه، دانش آموزان، جوانان و گرایشات مختلف جنسی و نویسنگان، هنرمندان، مورخان، دادخواهان، مدافعان آزادی های بی قید و شرط سیاسی، مخالفان حکومت های موروثی و مادام العمر، مخالفان شکنجه و اعدام و فعالان زیست محیطی و غیره نه فقط با امضای طومارها بلکه نیز با هویت اجتماعی و با پلاتفرم ها و منشورهای مطالباتی رادیکال و روشن خود بطور فیزیکی و وزنه اجتماعی به میدان پیکار وارد شوند و در همپیوندی، به سوی تکوین یک آلترناتیو مترقی رادیکال برخاسته از اعماق جامعه، و نهایتاً با یک پلاتفرم مشترک و جامع همچون بُردارِ برآیندِ همۀ مطالبات آزادی خواهانه، برابری طلبانه، ستم ستیزانه، ضد استبدادی، ضد شووینیستی، ضد امپریالیستی و رفاه طلبانه گام بردارند و همچون یک نیروی منسجم آلترناتیو جمهوری اسلامی و هر رقیب ارتجاعی آن از جمله سازمان مجاهدین خلق، قدم در فردا بگذارند.  چنین نیروئی اگر سرنگون کنندۀ جمهوری اسلامی باشد، لایق و توانای جایگزینی آن و ساختن فردائی بهتر خواهد بود و برای نسل امروز و فردا جائی برای قیاس نخواهد گذاشت تا بگویند: ساواک شاه بهتر از اطلاعات خامنه ای بود!

شهاب برهان

۱۲ اسفند ۱۴۰۱ – ۳ مارس ۲۰۲۳

https://akhbar-rooz.com/?p=195164 لينک کوتاه

4 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
3 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
محسن کوشا
محسن کوشا
1 سال قبل

رفیق برهان درود بر شما،
با شما کاملا همراه هستم که پیدا شدن سر و کله پرویز ثابتی فقط تلنگری به حافظه ی تاریخی ما میزند.
۲۵ سال تمام جنایت بشری و نقض حقوق بشربرای تبدیل جامعه ای مملو از تضاد طبقاتی و تبعیض.
موضوع حکومت پادشاهی سرنگون شده به «چند» اتهامات به شاه و پرویز ثابتی ها خلاصه نمی شود.
قدرتهای جهان که از قانون ملی شدن نفت ایران ۱۳۲۹ متضرر شدند با کودتای نظامی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ ؛ مردم ، مجلس شورای ملی ، دولت منتخب مجلس ، احزاب ، مطبوعات و تمام آزادی های اساسی را از بین بردند و با فرمانداری نظامی ، بیدادگاه ارتش به محمد رضا پهلوی ماموریت دادند که ایران را به «جریره آرامش » برای آنها تبدیل کند.

بگیر و به بند و کشت و کشتار بخاطر اندیشه و عقیده ی سیاسی که بعداز تبعید رضا شاه تعطیل شده بود . بعداز کودتا دوباره راه افتاد و محمد رضا شاه با کمک ژنرال زاهدی ( ژنرال پینوشه ایران ) و تیمور بختیار مقدمات تشکیل ساواک را فراهم کردند که پرویز ثابتی یکی از مدیران این سازمان جهنمی شد.
خیلی خلاصه فرمانداری نظامی ، ساواک هر کس را که اندیشه ای غیر از اندیشه ی کودتا چیان داشت یا مظنون به مخالفت با کودتا بود را با کمک ژاندارمری ، ارتش و شهربانی دستگیر کردند. در زندانهای ساواک شکنجه و بازجوئی و پرونده سازی نمودند .
بیدادگاه دادرسی ارتش بر اساس پرونده هائی که لات و لوت ها و لومپن های فرمانداری نظامی و بعد ساواک با شکنجه و توهین و اعتراف گیری های قرون وسطائی برای زندانیان سیاسی و روشنفکران تهیه کرده بودند. حکم های زندان و اعدام صادر نمودند و ۲۵ سال دگر اندیشان را مانند زمان جنگ در بیدادگاه نظامی محاکمه کردند.
یک ـ بیدادگاه ارتش در کنار ستاد ارتش و زیر نظر وزیر جنگ و اعلیحضرت همایون محمد رضا شاه پهلوی بزرگ ارتشتاران ….. قرار داشت
دو ـ رئیس ساواک معاون نخست وزیر بود و بقول امیر عباس هویدا شخص اول مملکت شاه بود و کشور شخص دوم هم نداشت . پس شاه مسئول مستقیم ساواک هم بود که گزارش مستقیم دریافت می کرد.( قوه مجریه)
سه ـ وزارت دادگستری ( قوه قضائیه) در تمام ۲۵ سال نقشی در این فجایع سیاسی نداشت. یعنی شاه در راس قوه قضائیه نیز تیشه به ریشه ی دادگستری زد.
چهار ـ مجلس شورای ملی ( قوه مقننه ) هم با کمک دکتر عباس ریاضی ها و امثال شریف امامی ها و سید حسن تقی زاده ها در مجلس سنا (قوه مقننه ) را نیز تیول شخصی خود کرده بود . شاه استقلال سه قوه را بکلی کنار گذاشته بود و خودش رئیس هر سه قوه بود و ارتش را نیز با وجودیکه اسمش وزارت جنگ بود(جزئی از قوه ی مجریه ) زیر نظر مستقیم شاه قرارداشت که معاملات سلاحها را خوش انجام دهد .ساختار حکومت پادشاهی به صورت بسیار عقب مانده ای در انحصار پدر تاجدار قرار داشت . مردی که زیاد می دانست !!
ولی شاه در اعتراف ۱۴ آبان سال ۵۷ که صدای انقلاب مردم را شنید. به ننه من غریبم متوسل شد . قول داد که حکومت در آینده قانون اساسی مشروطه را رعایت خواهد کرد.
البته شاه باوران می گویند : شاه را تحت فشار های «مخصوص» قرار داده بودند که آن حرفها را بزند . مثل انیکه پرویز ثابتی ها عادت داشتند همه را برای مصاحبه به تلویزیون بیاورند حتی شاه را !!!!! تا مجبور به اعترا ف و پشیمانی شود !!

نتیجه: شاه و سران حکومت گذشته و پرویز ثابتی ها به اتهام جنایت بشری و نقض حقوق بشر باید در دادگاههای صلاحیت پاسخگو باشند .( مانند سران و کارکنان دستگاه آدولف هیتلر که هنوز دستگیر می شوند)
رضا پهلوی در کمال بی مسئولیتی بعداز ۱۸ سالکی متهم به همکاری و همدستی با ساواکی ها و متهمان جنایت بشری و نقض حقوق بشر می باشد که از این نظر باید پاسخگو باشد.
اجازه ندهیم بحث های اساسی حقوقی و قضائی و حقوق بشری با نقل قولهای آبکی و غیر مستند شاه باوران حرفه ای لوث شود.
موضوع سرنوشت ملتی ست که در ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ از حکومت سلطنت مشروطه پارلمانی ساقط شدند که منتهی به فاجعه ظهور حکومت اسلامی سیاسی خمینی شد.
دادخواهی مردم ایران شامل مرور زمان نخواهد شد و متهمان فرصت طلب در کمال پر روئی می خواهند به قدرت برگردند. زهی خیال باطل

شهاب برهان
شهاب برهان
1 سال قبل
پاسخ به  محسن کوشا

درود بر شما، من خود بخاطر آن که عرض یازده ماه بازجوئی توسط بهمن تهرانی و هوشنگ فهامی در ” کمیته ” که ده ها بار ورقه های پنجاه برگی بازجویی مرا پشت سرهم پاره و تهدید می کردند که باید اسم بدهی چه کسانی تو را مارکسیست کردند، با سماجت، هر بار و هر بار به تکرار، نام کارفرمایان در کارخانه هائی را که کار کرده بودم می نوشتم و شرائط فجیع کار و استثماری را که تجربه کرده بودم به تفصیل شرح می دادم. بخاطر همین نوع پاسخ دهی به تهرانی، و کوتاه نیامدن از موضع، در دادگاه نظامی به حبس ابد محکوم شدم . اما تجارب بس سخت تر و فجیعتری را در مورد دیگران شاهد بوده ام.

شهاب برهان
شهاب برهان
1 سال قبل
پاسخ به  محسن کوشا

بلی دوست گرامی با سپاس از بازخورد شما، منی که دوست ندارم از خودم بگویم بخصوص که شاهد مواردی بس حیرت انگیز بوده ام، فقط بعنوان یک مثال بگویم که در دادگاه نظامی به ریاست سرلشکر خواجه نوری به حبس ابد محکوم شدم؛ چرا؟ چون دادگاه دکور بود و ساواک بود که برحسب ارزیابی اش احکام را به دادگاه نظامی دیکته می کرد. اما چرا ابد؟ چون در یازده ماهی که در ” کمیته ضد خرابکاری”! زیر بازجوئی بودم، بازجویان من بهمن تهرانی و هوشنگ فهامی رهایم نمی کردند تا اسامی کسانی را که مرا با مارکسیسم آشنا کرده بودند بنویسم. هر بار و به تکرار اسامی کارفرمایان کارگاه ها و کارخانه ها ئی را که در آن ها کار کرده و شاهد استثمار شدید کارگران همراه با کتک و خشونت فیزیکی و  حق کشی و اخراج  و بیگاری کشی زیر مشت و لگد از کودکان یتیم نوانخانه ها متکی به “نماینده کارگران” تحمیلی ساواک بودم، را ردیف می کردم و آن ها هم هر بار ورقه های بازجوئی مرا پاره می کردند که حرف هایت را نزده ای و قصه می بافی و باید اسامی کسانی را که تو را مارکسیست کرده اند بنویسی! و من از نو همان لیست را و همان شرح ماجراهای تراژیکی را می نوشتم که مرا مارکسیست کرده اند. همین پاسخ ها در بازجوئی، در دادگاه، ” دفاع ایدئولوژیک” تلقی شد و مستوجب حبس ابد! البته من هم دادگاه نظامی و رئیس اش را بی نصیب نگذاشتم و وقتی رئیس دادگاه نظامی سرلشکر خواجه نوری با آن دبدبه و کبکبه حکم ابد مرا اعلام کرد و افزود: البته می توانید تقاضای تجدید نظر  و تخفیف کنید، باتمسخر جواب دادم: تیمسار! تخفیف می دهید که مشتری همیشگی تان بشوم؟!

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


3
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x