منو

TOUR GUIDE – بهمن پارسا

آخرین یکشنبه ی فصل ِ پاییز بود. ابرهای انبوه و کدر، ضخیم و در هم تنیده گویی قصد داشتند بر شانه های مردم فرود آیند. ابرها ظاهری تهدید کننده داشتند ، چیزی مثل طوفان و باد و باران . این سیمای نا دلپذیر و تهدید کننده در کار سهراب چندان موَثر نبود. اینک چند سالی هست که وی آخرین یکشنبه ی هر فصل را ،برای چند ساعتی -بسته به حال و حوصله اش- در گورستان و کنار مردمی که دوستشان میدارد سپری میکند. “دوست ندارم غیابم در حضور ایشان مشمول مرور زمان شود”! این سخن وی پاسخی بود به پرسش ِ “راستی سهراب تو چرا میری قبرستون؟!”

آنروز  هم مثل آخرین یکشنبه ی دیگر فصول ، شال و کلاه کرد و با استفاده از اتوبوس شهری راهی گورستان شد. وقتی ازدروازه گذشت آرام آرام بطرف جایی میرفت که “اُنُرِه دُ بالزاک” آرمیده است . ” وقتی اونجا هستم کمتر چیزی غیر از حضورم در اون محیط در ذهنم جریان داره، فضای اطرافم ، کسانیکه که ممکن است باشند کمتر برایم محسوسند، شاید باورت نشه، شک دارم حتّی از اینکه  آیا صدا های پراکنده در فضا را میشنوم، نوعی حالِ غیر قابل توصیفه، همین منو خیلی آروم میکنه خیلی آروم.”

اینبار با خود کتاب کم حجمی از نویسنده یی بنام “رافائل  ژروزَلمی” با عنوان ” مُزارت را دریاب*” همراه داشت، میخواست در کنار بالزاک  تا آنجا که سرما را بتواند تحمل کند مطالعه نماید.  آرام  و کاملن بی خیال محیط میرفت و گویی با این جهان در ارتباط نبود.

“ببخشید آقا شما ایرانی هستین؟” پرسش کننده زنی بود ، ایرانی. پرسش بار اول مثل تیری که به هدف نخورده باشد به خطا رفت. ” ببخشید با شمام آقا ، شما ایرانی هستین؟!” اینبار این صدا سهراب را از جای های دوردستی  که بود به خیابان ِ “گامبتا” در گورستان باز آورد. قدری تعلّل کرد و بارامی به طرف صاحبِ صدا که آن زن بود برگشت. با چشمانی که به هیچ چیز و هیچ کجا نمینگریست ،و چهره یی که در آن  اثری از شوق به پاسخ گفتن به  هرگونه پرسشی دیده نمی شد و به عبارتی ساده ،همه ی حرکات وی حکایت از آن داشت که هرکه هستید احوال مرا در هم ریختید ،  من اینجا نیستم تا به پرسش کسی پاسخ بدهم.  زن شاید اصلن حال  سهراب را درک نکرد و یا اینکه ترجیح داد با عدم توّجه  به آن  پرسش  اش را تکرار کند و بلافاصله گفت” آیا ایرانی هستین، سلام؟” سهراب در پاسخ گفت “بله “

زن گفت چه خوب حدس زدم، نمیخام وقتتنو بگیرم، شما میدونین قبر هدایت کجاست؟” سهراب قدری مکث کرد تا خویش را دریابد و بی آنکه مرتکب رفتار نا پسندی شده باشد به زن پاسخ بدهد. پس به آرامی به زن گفت ” اینجا خیابون Gambettaاست، آسون ترین راه برای شما اینه که مستقیم برین تا برسین به Rue Des Rondeaux اونجا به سمت راست برید و اولین کوچه ی باریک سمت  راست رو برین جلو ، قطعه ی ۸۵ نزدیک ساختمان ِ مرده سوز خانه**، زیر یک درخت تنومند هدایت رو می بینین.”  همینکه سخن سهرا ب تمام شد قبل از اینکه بتواند به راه خود ادامه بدهد زن پرسید”شما نمیخاین به دیدن هدایت برین؟!” سهراب به خشکی و در کمال بی میلی گفت”خیر” و براه خود ادامه داد.

نزدیک ظهر سهراب سر از صفحات کتاب برگرفت نگاهی باطراف کرد و احساس کرد سرما از دوساعت قبل بهتر است ولی بیش از این را تحمّل ندارد. به قصد رفتن خانه راهی دروازه ی خروجی گورستان شد و مستقیم رفت به ایستگاه اتوبوس.  یکشنبه ها برنامه حرکت اتوبوسها با وقفه ی بیشتر  انجام میگیرد . مدتّی بطول انجامید و اتوبوس رسید، چند نفری که آنجا بودند بترتیب سوار شدند . سهراب در جهت مخالف راننده روی یک  تک صندلی  که منظرش نمای مقابل بود نشست و مشغول به خواندن کتابی که در دست داشت شد. گاهی سربلند میکرد تا مبادا از ایستگاه نزدیک خانه اش بگذرد.  وقتی اتوبوس در کنار Boulvard Du Temple در شمال غربی میدان جمهوری ایستاد وی به همراه چند تن دیگر از اتوبوس پیاده شد. نگاهی به میدان و تندیس پرشکوه و جذّاب آن انداخت و انبوه مردمی که در روزی نه چندان گرم آمده بودند تا از زیبایی محیط لذّت ببرند.  بعضی در کار عکس گرفتن از مجمسه و محیط میدان بودند ،عدّه یی اصرار داشتند  تا خودشان در عکس حاضر باشند. تنی چند سخت در کار “سلفی” بودند ، گاهی کسی از دیگر -هرکسی- خواهش میکرد تا عکسی ازاو و همسر یا دوست دختر یا … بگیرد. البتّه با ازدحام روزهای تابستان اصلن قابل ملاحظه نبود. سهراب بآرمی در حرکت بود که صدای آشنایی را شنید که ” آه شما یید چه خوب ، میشه خواهش کنم یه چن تا عکس از من بگیرین، ممنون میشم” آری خود او بود همان زنی که در گورستان دیده بود.مستقیم در چشمان زن نگریست گویی میخواست وی را از حالت چشمانش که برای وی بی جهت خوشحال و یا شاید شوریده و بی خیال بنظر میرسید ارزیابی کند. زن با لبخندی که بیننده را یاد ضرب المثلِ “آشِ کشک ِ خالته…” میانداخت به صورت سهراب مینگریست . سهراب گفت “عکاس ِ خوبی نیستم ولی سعی ام را خواهم کرد، خودتان جهت و زاویه را انتخاب کنید و من عکس میگیرم”  زن از سر مهربانی با چاشنی نوعی بازیگوشی گفت” هر طور فکر میکنید بهتره همون کار رو بکنید ، مهم اینکه من چن تا عکس یادگاری از این سفر در جاهای مختلف داشته باشم.”   زن تلفن اش را به سهراب داد و گفت ” بفرمایین ،اگه صفحه خاموش شد کُدش ۲۷۹۲ است.” سهراب در جهات مختلف میدان و به شکل های متفاوتی چندین عکس از زن گرفت، و هربار باو نشان تا که ببیند آیا می پسندد و زن هربار خوشحال تر از عکس پیشین شادمانه از سهراب سپاسگزاری میکرد.  وقتی کار عکس و عکّاسی تمام شد زن با لودگی طبیعی و حالتی که حکایت داشت هیچ حرکتی ساختگی نیست و همان است که هست به سهراب گفت ” من از شما متشکرم ولی باور کنین با کسی که تو قبرستون دیدم زمین تا آسمون فرق دارین!” همینکه سهراب خواست پاسخی داده باشد زن گفت ” شما ساکن این شهر هستین ؟ درسته؟”  سهراب پاسخ مثبت داد و زن بلافاصله گفت ”  میدونین این آخرین ساعات  حضور من اینجاس، میشه خواهش کنم راهنمایی کنین چطوری میتونم جاهای معروف و دیدنی رو تا حد ممکن ببینم؟”

سهراب گفت” حتمن میشه ، ولی اگه موافقین داخل یکی از این کافه ها قهوه یی بنوشیم ، هم رفع خستگیه ، هم گرمتر! ” زن پذیرفت.  سهراب ضمن نوشیدن قهوه به زن توضیح داد تا با توّجه به جایی که هستند ابتدا برود به مُنمارتر، و بعد از آنجا بطرف کجا و کجا وکجا.  زن حوشحال بود که اطلاعات مفیدی برای یک گشت کوتاه و مفید بدست آورده. سهراب پرسید ” قهوه ی دیگه یی میل دارین؟ زن گفت نه ممنونم، و سهراب گفت پس روز خوش و گشتِ دلپذیری داشته باشین تا خیلی دیر نشده شروع کنین.” زن با نگاهی حاکی از قدر شناسی به سهراب گفت، ” راستی هیچ متوجّه شدین نه من اسم شما رو میدونم نه شما اسم منو! من سرود، هستم، میبخشین که زودتر نگفتم” سهراب نگاهی به زن کرد و گفت” اسم بسیار نادر و زیبایی دارین، منهم سهرابم”

سرود بهنگاهم خروج از در کافه به سهراب گفت اگر میل داشته باشد وی از او خواهش میکند در گردش (توریستی) اش  شرکت کند و سهراب اندیشید چطور شد که این دیدار ِ پیش بینی نشده تا اینجا پیش رفت، آیا لازم است او این دعوت را بپذیرید، آیا اساسن خودش نیاز باین همدمی و همگامی را داشته و نمیدانسته، در ذهنش کنکاشی بر پا شده بود که صدای سرود را شنید ، ” اگه دوس ندارین  من مزاحم نمیشم” سهراب گفت  نه نه ابدا میتونیم شروع کنیم، از همینجا با اولین اتوبوس راهی گردشگری می شیم” همینکه سوار اتوبوس شدند سرود گفت ” قصدم ایجاد ارتباط عاطفی به سرعت نور نیست ، ولی واقعن مردی که صبح در گورستان دیدم با شما خیلی فاصله داره” سهراب با سخنانی که هیچ ربطی به پرسش سرود نداشت موضوع را دور زد و سعی کرد  رابطه را در حدود یک دیدار اتفاقی و کوتاه نگهدارد، به همین دلیل در  هر کوچه  و خیابانی در مسیر عبور آنچه را از نظر اطلاعات عمومی و بعضا تاریخی مفید بود به سرود توضیح دهد. گردش مُنمارتر  سرود را سخت تحت تاثیر قرار داد.  و مشخص بود که  درک واضحی از فرهنگ حاکم بر فضا دارد و مقایسات خوبی هم میکند و تنها کسی را که با این محیط بیاد میاورد (ادیت پیاف) است. و گفت که اصلن غیر از ادیت پیاف کس دیگری را نمیشناسد.

گردش توریستی از آنجا به (باستی) و بعد برج ایفل و شانزِلیزه و اطراف آن و حدود ساعت ۹ به میدان سّربن رسید.

سرود با دیدن دانشگاه و محیط اطراف آن آنچه را درباره ی آن شنیده بود با سهراب در میان گذاشت و تبادل نظر کردند. 

سهراب گفت ” نگفته پیداست هم خسته ایم و هم گرسنه،  در همین نزدیکی رستورانی هست که محیط گرم و دلپذیری دارد و یکی از قدیمی هاست، با غذاهای خوب ، مایل باشی هم غذایی میخوریم هم رفع خستگی؟” سرود پذیرفت و افزود فقط قبول کن که تو مهمان من هستی”  سهراب گفت ” ساده ترین راه این است که هریک مسئول خویش باشیم، این بهترین راه است و نیازی به بحث نیست ، نگذاریم پایان کار دل ناپذیر باشد”  سرود گفت میپذیرم آنهم فقط به یک دلیل،  این تعبیر ِ (دلپذیر، دل نا پذیر) راسخت دوست دارم و هرگز فراموش نخواهم کرد که خوب و به موقع بکار میگیری، برویم برای شام و  شراب فرانسه!”

شام در محیطی بس دوست داشتنی و صمیمانه به پایان آمد و هریک سهم خویش را پرداختند. وقتی از رستوران بیرون آمدند سهراب پرسید ” راستی محل اقامتت کجاست و فردا چه موقع مسافری ؟”  سرود گفت ” هتلی  در خیابان (سنت اُنُره) البتّه از طریق کارم اجاره شده و من نقشی در پرداخت و انتخاب نداشته ام، و فرداهم ساعت ۱:۱۰ بعداز ظهر با  اِرفرانس پرواز دارم” سهراب پرسید ” تا فرودگاه را چگونه میروی؟”  ” از کمپانی G7 یک تاکسی خواسته ام که صبح ساعت ۸/۵ خواهد آمد و نگران نیستم” سهراب گفت” هوا سرد است و مناسب پیاده روی نیست و تا هتل هم هرچند خیلی دور نیست ولی بهتر است تاکسی بگیریم”  و  اوّلین تاکسی در حال ِ گُذر را گرفتند. وقتی تاکسی در مسیر هتل میراند سرود به حرف آمد ” براستی یکهفته یا ده روز برای دیدن و دریافتن  این شهر چیزی نیست، امّا چه میشود کرد در آمریکا محیط کار و مدیران و کُلَّن سیستم مرخصی های طولانی را دوست ندارند و عدم حضور در محل کار برای بیش از پنج روز چندان خوب تحمّل نمیشود. وقتی بخانه برسم باید شوهرم را…” از اینجا ببعد سهراب حتّی یک کلمه از حرفهای سرود را نمی شنید. چشمانش در بی نهایت عالمی که در خیالش بود کسی را می جست که وجود نداشت و رگهای گردنش مثل نبضی تب دار به تپش آمده، و در صورتش اثری از جوینده گی کسی بود که نمیدانست در جستجوی چیست. ناگهان شنید که سرود میگوید ” هرچقدر تشکّر کنم کم است واقعن عالی بود و این روز را هرگز

فراموش نخواهم براستی سپاسگزارم” تاکسی ایستاده بوده و راننده منتطر دریافت کرایه اش بود که سهراب گفت” کنتور رو خاموش کن و روشن کن همشو وقتی من رسیدم به مقصد میدم، و از در تاکسی بیرون آمد با سرود دست داد و برای وی بازگشتی خوب آرزو کرد و در یک لحظه دریافت که سرود گونه ی راستش را به گونه ی چپ او سایید  و نجوا کنان گفت “ممنونم ، برای این روز فرامش نشدنی” و از یکدیگر جدا شدند  و  سهراب به سنگینی تنش را روی صندلی تاکسی انداخت و گفت Boulvard Du Temple.

روزِ دوشنبه هنگامی که پس از انجام تشریفات  بازرسی و گمرکی سرود در خروجی شماره ۴۶ فرودگاه  شارل دُ گُل

منتظر پرواز بود ضمن بازرسی و جابجا کردن اوراقش در کیف دستی اش کارت ویزیتی را دید که سهراب هنگام صرف شام باو داده بود. نگاهی بآن انداخت و فقط نام و نام خانوادگی سهراب را دریافت. برای دیگر کلمات از ترجمه گر گوگل استفاده کرد، (جرّاح ِ متخصص زانو ،خاصره، استخوان گردن ِران)ساعات پذیرایی و آدرس مطب. سرود شماره ی تلفن او را در فهرست اسامی تماس تلفنش وارد کرد ودر محل نام و نام خانوادگی نوشت TOUR GUIDE in Paris!

در آن ساعت سهراب مشغول توضیح و تشریح چگونگی عمل ِ لگن برای  مسیو Lagrange بود.

**************************************************************************

روز یکشنبه سوم نوامبر ۲۰۱۹ مریلند

*SAUVER MOZART عنوان کتاب ِRaphael Jerusalmy است. نزدیکتر ازاین در فارسی به ذهنم نیامد.

**CREMATORIUM

https://akhbar-rooz.com/?p=11095 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: