یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳

یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳

علی ناتور (۳) ملا جواد – محمود طوقی

آن طور که ننه عبدالله می گفت: تا خانه ملا جواد راه دور ودرازی است. اما وقتی که  به روستا ی خزر می رسی از هرکس بپرسی خانه ملا جواد کجاست ترا یکراست می برند آن جا.

علی ناتور سال های بسیاری بود که اسم ملا جواد را شنیده بود . یکی دو بار هم او رادر بازارصفا  دیده بود  هر چند ملا جواد زیاد به شهر نمی آمد .

آوازه ملا جواد بفهمی نفهمی عالم گیر بود از شادگان بگیر تا باغملک  و ایذه و اهواز از آن جا برو اصفهان و شیراز تا کویت و کشور های حاشیه خلیج.

آن طور که ننه عبدالله  شنیده بود طلسم و دعایش رد خور نداشت .چیز های باور نکردنی زیادی راجع به او ورد زبان ها بود که علی باور نداشت.همیشه در مقابل این حرف ها بخودش می گفت کلک یک لقمه نان است. .حتی موقعی که پیکان صفر رئیس اتوبوسرانی را ازداخل خانه اش دزدیدندو آگاهی تمام دنیا را برای یافتن پیکان جوانان او زیر و رو کرد و دستشان بجایی نرسید .ملا جواد در یک کاسه آب خانه و کوچه ای که ماشین رادرآن جا پنهان کرده بودند به رئیس اتوبوسرانی نشان داد.باز هم باورش نشد . خودش ختم روز گار بود. هزار رقم آدم دیده بود از فالگیر و جن گیرو رمال بگیر تا کف زن و جیب بر و قطاع الطریق . پای صحبت همه شان نشسته بود و دیده بود که اغلب چیز زیادی در چنته ندارند.

اما با همه این ها مستأصل بود . بد جوری روزگار او را پیچانده بود .هررقمی از بازی روزگار را انتظار داشت الا این رقمی را .فکر این رقم را نکرده بود که بجایی برسد که نه راه پس داشته باشد و نه راه پیش.حکم غریقی را داشت که به هر خس و خاشاکی چنگ می زد .

 ننه عبدالله می گفت:سنگ مفت و گنجشک مفت .ملا جواد که نمی خورد ترا، می روی و بر می گردی .خانه آخرش ده بیست تومان خرج راه است و یک صبح و عصر علافی . این روز ها هم که تو زیاد دست و دلت بکار نمی رود . کارهم نکنی شرش کمتر است، والله بخدا .

هوا بفهمی نفهمی شرجی بود و تنهایی شرجی راه خضر را بیشتر می کرد . مینی بوس که به خضر رسید علی پیاده شد .گرمایی چسبناک و وهم آلود روی تنش لیسه می کشید. دهانش خشک بودو مزه سرب و خون لخته شده را می داد. وانتی بسرعت از کنارش گذشت و بشکه های پر آب عقبش لب پر زد و کمی آب به او پاشید . از گرمای و سنگینی آب بدش آمد . وانت بسرعت می رفت و آب خط صافی پشت سرش می کشید .علی بیاد حرف های ننه عبدالله افتاد که؛ دوره آخر الزمان شده است. آب شده است زهر هلاهل .

علی یادش آمد بچه که بود آب را با حُبانه از منطقه شرکتی ها می آورد . پدرش عادت نداشت آب مانده بخورد. آب مثل اشک چشم بود زلال و شیرین و بی بو.علی سر به حُبانه که می گذاشت ول کن نبود . هر چقدر مادرش می گفت علی دهن به حُبانه نزن بقیه هم می خواهند آب بخورند گوشش بدهکار نبود .

بعدش یادش نمی آمد که کمپانی چه بلایی سر آب آورد که آب شور شد، شور و گل آلود و چندی بعد هم شد مثل زقوم .مردم می گفتند کمپانی با آب رود خانه زمین های نیشکر را نمک زدایی می کند بعد آب پر نمک را می ریزد داخل لوله ها اما بنظر علی داستان به این سادگی نبود . شوری آب کار کمپانی بود شرجی هوا چی . باد سفیدی که مدام از جانب عراق می آمد و بر سر و صورت شهر پودر نازکی مثل کفن مرده می کشید. و با خودش هزار کوفت و زهر مار می آورد چی .

اماهم این که در دهان مردم افتادکمپانی آب را شور کرده است مردم با دبه و حُبانه ریختند جلو «مین افیس »و شیشه ها را شکستند . تیراندازی شد و دبه ها و حُبانه ها سراسر خیابان کوه شد و مردم گریختند زخمی ها و کشته ها را کول کردند وبا خودبردند .کمپانی اگر جنازه ای گیرش می افتاد در ازای پرداخت جریمه و خسارت تحویل می داد .هیچ وقت هم معلوم نشد آن هایی که یک باره آمدند و شروع کردند به شیشه شکستن از کجا آمدند . و کی بودند.

بگیر وببند ها که شروع شد مردم پذیرفتند آب بخرندو دیگر کسی از شوری آب حرفی نزد .

علی تا آن روز به خود  خضر نرفته بود . یکی دوبار ننه عبدالله را تا خضرنبی برده بود برای زیارت اما وارد روستای خزر نشده بود .یک روستای کوچک با دست بالایش پنجاه یا شصت سر  خانوار ،کمی کمتر یا بیشتر .زیارتگاه خضرنبی سمت راست جاده بود وروستا در سمت چپ جاده داخل نخلستانی که دور تا دور خانه ها را در خود گرفته بود پنداری هر چند خانه در دل چند نخل خودرا پنهان کرده بودند .

علی واردنخلستان که شد . دل شوره بدی سراغش آمد . علت خاصی نداشت همین طوری احساس بدی داشت . بنظرش رسید هوای کمی سنگین شده است . شاید هم نشده بود ولی احساس او سنگین تر شدن هوا بود .کمی دلواپس شد به پشت سرش نگاه کرد تا چشم کار می کرد خالی از هر جنبنده ای بود. یک آن به سرش زد برگردد و عطای دیدن ملا جواد را به لقایش ببخشد.اما چیزی در وجود او بود که او را برفتن تشویق می کرد .کمی که رفت دیگر از جاده آسفالته و شوسه خبری نبود جاده ای مال رو با خاکی نرم وسبک . از آن جاده هایی که اگر کسی از پشت سرت بیاید تا یک قدمی هم نمی توانی صدای پایش را بشنوی .

در دو سوی جاده نخل های بزرگ وکوچک بودو نرمه بادی  می آمد و در دل نخلستان می پیچید وپژواک اش صدای نجوای زنی از دور بود که کسی را صدا می کرد .کمی دیگر که رفت جاده هم در میان نخل ها گم شد و حالا او بود و نخل های جوان و پیر . وباز همان دلواپسی سراغش آمد .از خودش تعجب کرد علی ناتور و دلواپسی ؟

تا پیش از این قضایاخیلی چیز ها مثل ترس و دلواپسی برایش همانقدر ناشناخته بود که ستاره ای در دوردست کهکشان اما با شروع این قضایا کم کم چیز ناشناخته ای در جانش رخنه کرد و مثل موریانه افتاد بجان عصب و روح او.و حالا میان نخلستان خضر و خانه ملا جواد که در بالا دست نخلستان بود ترس برایش احساسی ملموس بود .

پا تند کرد دوست داشت هر چه زودتر به خانه ملا جواد برسد .یک آن احساس کرد در سمت راست نخلستان کسی یا چیزی به شتاب گذشت.آن قدر این عبور سریع بود که تنها می شد احساسش کرد و شاید قابل دیدن هم نبود .بعد بوی تند عجیبی تمامی نخلستان را پر کرد . چیزی شبیه بوی یک تن میگوی تلنبار شده در ظل آفتاب .بر گشت و اطرافش را بدقت نگاه کرد .کسی یا چیزی نبود اگر هم بود آنقدر نخل ها تو در تو بودند که به سادگی می شد پشت یکی ازآن ها قایم شد .

دوباره پا تند کرد .و دوباره احساس کرد کسی یا چیزی بسرعت از پشت او در سمت چپ نخلستان گذشت .و باز همان بوی چندش آور و ذفر میگوی گندیده.و علی بر گشت تا چشم چشم کند ببیند در نخلستان چه می گذرد چیزی پیدا وآشکار نبود  اما علی بودنش را احساس می کرد .پا تند کرد و یک آن که بخود آمد دید دارد می دود .

وزنش از صد و بیست گذشته بود و دیگر آن علی سابق نبود که دور تا دور شهر را یک نفس بدود و کم نیاورد .می ترسید نه به عقب و نه به چپ و راست نگاه کند.می ترسید چیزی یا کسی را که نباید بیند ببیند.اما بوی میگوی گندیده را نفس به نفس خود احساس می کرد .

به ساختمانی با آجر های بهمنی رسید با تابلویی بر سردرش باعنوان مدرسه شش کلاسه خضر.پیر مردی جارو بدست جلو مدرسه نگران ایستاده بود .علی تا بحال از دیدن کسی این قدر شاد نشده بود آدرس منزل ملا جوادرا پرسید مستخدم مدرسه بدون این که از در مدرسه بیرون بیاید به بالا دست مدرسه اشاره کرد .

وبعد رفت و در پشت در مدرسه گم شد .

علی از مدرسه شش کلاسه خضر گذشت و در چشم اندازی نه چندان دورخانه ملا جواد را دید.

خانه در انتهای نخلستان بود خانه ای تک و دور افتاده و بفهمی نفهمی گم در میان نخل ها .با دیواری گلی و کوتاه و دربی چوبی و کهنه.

علی چند باری با مشت به در کوبید .خبری نشد یا الله یاالله کنان در حیاط را به کنار زد و تنه تنومند خودرا به داخل حیاط کشاند و هنوز بطور کامل وارد نشده بود که خرناسه سه سگ را شنید .و تاآمد خودش را جمع و جور کند و اگر لازم باشد از حیاط خارج شود او را روی زمین خواباندند ، سه سگ، سیاه وسفید و خاکستری.

علی یک آن از خودش قطع امید کرد . تاان روز سگ هایی به این مهیبی ندیده بود. گویی از ته جهنم آمده بودند. چشم هایی از حدقه در آمده و پر خون ،دندان هایی به بلندی و تیزی دندان های کوسه و قد وبالایی به اندازه گرگ و شاید کمی کشیده تر . اگر ملا جواد بدادش نرسیده بود در یک چشم بهم زدن او را شرحه شرحه می کردند .

پیر مردی تکیده با شب کلاهی سیاه بر سر و عبایی بلند که روی زمین کشیده می شد و قامتی که  از فرط کهولت تا شده بود.مدت زیادی می گذشت از آخرین باری که علی ملا جواد را دیده بود .

سگ ها با شنیدن کرت و کرت نعلین ملا جواد از روی سینه علی بلند شدند و به کناری رفتند البته نه خیلی دور و بنظر می رسید کمی آرام تر شده اند.

ملا جواد رو کرد به علی و گفت:ناتور پیر مگر از جانت سیر شده ای که سرت را انداخته ای پائین و وارد خانه ملا جوادشده ای .مگر بتو یاد نداده اند که در بزنی.

علی بلند شد و خودش را جمع و جور کرد و خاک های لباس هایش را تکاند. هنوز ترس حمله سگ ها بجانش بود و باور نداشت که این سه موجود اهریمنی او را بخاطر صدای نعلین این پیرمرد پیزوری رها کرده اند.

ملا جواد بدون آن که به علی چیز دیگری بگوید راهش را گرفت و رفت. و علی با تردید و دو دلی پشت سر او راه افتادتا به خانه اش در انتهای حیاط رسید .

چند اتاق تو در توی کاه گلی با چند حصیر و گلیم رنگ و رو رفته قدیمی که زمین اتاق ها را فرش کرده بودند . ملا جوادنعلین هایش را در آورد و با اخم به علی گفت :هم آن جا کفش هایت را در آور.و به جلو درب چوبی اولین اتاق اشاره کرد . و راه خودرا گرفت و رفت. علی او را دنبال کرد . سه اتاق تو درتو، ملا جواد کنار منقل نشست و فوت نه چندان محکمی به آتش کرد . کمی خاکستربرخاست وبدون آن که به علی نگاه کند گفت در را ببند و بیا بنشین جایی که ملا جواد بتواند ترا بهتر ببیند .

علی در اتاق رابست و رو بروی ملا جوادکنار منقل نشست . دور تا دور اتاق پر بود از کتاب های قدیمی .روی هم تلنبار شده با جلد های پارچه ای و چرمی که از زور کهنه گی به زردی می زدند. سمت راست ملاجواد میز کوچکی بود با قلم و قلمدان و کاغذ های درهم وبرهم پر از نوشته هایی به رنگ  قرمز و سیاه و سبز وخطوطی کج و معوج وبعضاً عربی .

روی منقل قوری و کتری بود که به سیاهی می زد ملا جواد یکی دوبار دیگر به کپه زغال های منقل فوت کرد خاکستر روی آتش بر خاست و به سر و صورت ملا جواد نشست .ملا جواد دمی از فوت کشیدن دست کشید و پرسید :علی ناتور چه آورده ای .؟

علی هنوز در خوف سگ ها بود اما کم کم داشت ترس از سگ ها جایش را به ترس از ملا جواد می داد .ملا جواد می دانست  که او ناتور است و همچنین می دانست اسم او علی است .

علی قصد آمدن خانه ملا جواد را که کرد ننه عبدالله گفت :ملا پولکی نیست .با خودت خرت و پرتی بخر وببر.علی پرسید چه خرت و پرتی و ننه عبدالله گفت :قند ،سیگار ،تنباکو ،چای و کمی هم تریاک .و علی از هر کدام برای مصرف چند روزگرفته بود .

علی چفیه گره زده اش را کنار دست ملا جواد گذاشت و ملا جواد چفیه را باز کرد و هر کدام را به حوصله کنار منقل چید و بعد استکانی را که از لیقه چای کدر شده بود برداشت و چایی غلیظ ریخت و به علی گفت ؛چایت رو بخور . و ا زکنار تشکش بافور کوچکی را برداشت و حقه اش را روی آتش گرم کرد .و بدون این که به علی نگاه کند گفت :از شهر که راه افتادی وادیه به وادیه با تو آمدم. دو دل بودی یک پایت می گفت برو و یک پایت می گفت نرو.پا که به نخلستان گذاشتی سگ ها دیوانه شدند.حیوان ها از چیزی ترسیده بودند. و پرسید :تنها که نیامدی .علی ملتفت نشد ملا جواد دارد می پرسد و یا می گوید .و بدون این که منتظر پاسخ علی باشد گفت:از مینی بوس که پیاده شدی .منتظرت بود . تو نمی دیدیش اما او ترا می دید . در میان درختان قبرستان روبروی جاده خودش را قایم کرده بود .سایه به سایه ات می آمد توی نخلستان، چیز ی نمانده بود که به تو نزدیک شود .بدادت رسیدم و مشتی از خاک گور سلیمان نبی را در هوا پاشیدم تا ترا نبیند .به پشت در که رسیدی با تو فاصله زیادی نداشت . سگ ها دیوانه شده بودند می خواستند خودشان را به نخلستان برسانند .اگر رهایشان می کردم در نخلستان تلف می شدند. حریف موجودی که ترا دنبال می کند نبودند. به همین خاطر بود که از در که رد شدی سگ ها امان ات ندادند.

عرق سردی سرتا سر بدن علی را پوشانده بود .ملا جوادحرف می زد و علی احساس می کرد کسی دارد چیزی از وجود او جدا می کند .و هزار مرده دارند بر بدن او زبان می کشند.چشمانش به قرار نبود .منتظر بود که هر لحظه در باز شود و کسی یا چیزی از در داخل شود.

ملا جواد نخودی از تریاک را روی حقه چسباند .و آتش سرخ شده را نزدیکش کرد و چند پک محکم زد و بوی خوش وجیز وبریز تریاک اتاق را پر کرد.

 ملا جواد  رو کرد به علی و گفت:نگران نباش ناتور پیر، اینجا دژ ملا جواد است در امانی . حالا تو نفس به نفس ملا جوادنشسته ای . فکر آن در و دیوار فکسنی نباش.وردی خوانده ام که از قلعه اکوان دیو هم محکم تره ،سرت را اگر از پنجره بیرون کنی می بینی که دیوار حیاط از هفت متر هم بالا می زند و از جنس ساروج وسیمان است .

ودوباره آتش گل افتاده را بروی تریاک چسباند و جیز وبریز تریاک بلندشدوملا جواد کام دیگری گرفت و دود سیاهی از بینی اش بیرون داد که لابلای سبیل ها و ریش بلند سفید ش که از دودسیگار به زردی می زد گم شد .

ملا جوادگفت :چایت را بخور از دهن می افتد امروز با هم خیلی کار ها داریم . خوش شانسی. امروز از آن روز هاست که قمر در برج عقرب نیست .وگرنه باید دست خالی بر می گشتی و با آن غریبه ای که در بین نخل ها انتظارت را می کشد خدا عالم است اصلاً به شهر می رسیدی یا نه.

علی به چای غلیظ که به سیاهی می زد و استکان نشسته کمر باریکش نگاهی کرد و با تردید استکان را به دهان برد.چای تلخ و گرم بود . از گلویش پائین رفت و به جانش نشست . احساس کرد چیزی در خونش آزاد شد .احساس خوشی به او دست داد.

ملا جواد تیغی برداشت و مشغول تراشیدن تریاک سوخته شده روی حقه شد و به علی گفت :حواست پی کار های من نباشد من گوشم با توست بگو برای چی به خانه ملا جواد آمدی ناتور پیر، علی عبدل.و انبر را کنار منقل گذاشت و قوری را برداشت و برای خودش چای ریخت .و به علی گفت هر وقت گلویت خشک شد برای خودت چای بریز .

علی برای ملا جواد از شب های شرجی گفت .و از زن ها و بچه ها و پیر مرد هایی که در منطقه او کشته شده بودند .قتل هایی که نه انگیزه روشنی داشتند و نه سرنخی بدست پلیس افتاده بود .

وبعد رسیده بود به آن شبی که با ابرام فرفره در بریم در حال گشت بودند. شبی شوم و شرجی و غافل شدن و فاصله گرفتن او به اندازه یک سیگار زر از ابرام و ظاهر شدن مردی یک پا و دشداشه پوش که در طرفه العینی آب شده بود و بزمین رفته بود و جسد شرحه شرحه شده ابرام فرفره رفیق بیست ساله اش.

واز شب های بعد از قتل ابرام گفته بود و سایه ای که مدام اورا تعقیب می کرد و حتی یک شب تا بالای سرش در شب بند هم آمده بود واگر ننه بچه ها به تصادف بالای سرش نیامده بود بعید نبود او نیز مثل ابرام کشته شده بود .

ملا جواد بگوش بود و تا حرف علی تمام نشده بود مژه هم نزد . بعد بلند شد چند کتاب خطی را برداشت وورق زد . ودنبال چیزی گشت . علی سعی کرد در کتابی که در دست ملا جواد بود سرک بکشد تا شاید از داستان سر در بیاورد .کتاب به خط کوفی  بود .وکتاب  دیگری که ملا جواد بدست گرفته بود به خطی بود که علی تا آن روز ندیده بود .ملا جواد نشست  وکمی تعمق کرد و با خودش چیز هایی گفت و دوباره برخاست و چند دور اتاق را چرخید و باز یکی دو کتاب را ورق زد و دنبال چیزی گشت و باز زیر لب با خود حرف هایی زد .و در آخر از رف ظرف بزرگ نقره ای را برداشت و بطرف سماوری رفت که در گوشه اتاق بود و دور تا دور آن نوشته هایی بزبان عربی حکاکی شده بود .خطوط ریز ودرهم بود و دور تا دور سماور تا جایی که علی می توانست ببیند به خطی خوش حکاکی شده بودند.

ملا جواد ظرف را پرآب کرد ظرفی نقره ای با آبی به زلالی اشک چشم .داخل وبیرون ظرف با نوشته هایی حکاکی شده به زبان عربی جای خالی روی ظرف نبود .آب از ظرف لب پر می زد علی از زلالی آب متعجب بود و منتظر بود تا ملا جواد لب باز کند .

ملا جوادخودش را روی تشکچه اش جابجا کرد وگفت :از زلالی آب تعجب نکن .آب هفت چاه است در سماور هفت جوش ،هفت شب و هفت روز جوشیده است . دستت را تا مچ داخل آب کن .تا من رخصت نداده ام بیرون نیاور .هرچه دیدی و شنیدی برای ملا جواد تعریف کن.نه کم ونه زیاد.ملا جواد سرفه ای کرد و خلط زرد و بد بویی را در ظرف کنار دستش تف کرد .

وبعد برخاست و بطرف حیاط رفت و گفت میروم وضو بگیرم جلدی بر می گردم . به چیزی دست نزن . کتابی را باز نکن، ممکن است جنی ،دوالپایی از داخل کتاب بیاید و ترا با خود ببرد .

علی هر دو دستش را تا مچ در ظرف نقره پر آب کرد و منتظر ماند .ملا جواد رفت و علی تنها شد . علی به کتاب ها نگاه کرد که دور تا دور اتاق کوه شده بودند روی هم .بادست نوشته هایی در کاغذ های کوچک به خط های مختلف . علی احساس کرد کتاب ها و دست نوشته ها جان دارند و دارندبه اونگاه می کنند.از لای کتاب ها صدای سنج و دمام می آمد.یکی دوبار کتاب ها خودبخود ورق خوردند و یکی دوکتاب هم جابجا شدند. بنظرش رسید کلمات و نوشته ها از داخل کتاب سرک می کشند و به نجوا با هم چیز هایی می گویند

چند باری به دل سیاه شیطان لعنت فرستاد .ترسید تا ملا جوادبر گردد خیالاتی شود . ملا جوادبر گشت و دیگر نه صدای سنج ودمام آمد و نه وورق خوردن و جابجا شدن کتاب ها .

ملا جواد نشست و شروع کرد به خواندن اورادی که زبانش برای علی شناخته شده نبود بعد از کنار تشکچه اش کتابی را بیرون آورد و شروع کرد به خواندن آن گاهی بلند و گاهی هم به نجواگاهی بزبان عربی و گاهی به زبان یاجوج وماجوج زبانی  که علی تا آن روز گار ندیده بود ونه شنیده بود.

علی از پنجره کوچک وچوبی اتاق نگاهی به بیرون کرد .هوا روبه تاریکی می رفت وبنظر می رسید باد دست به گریبان پنجره فکسنی اتاق کرده است و می خواهد آن را از جا بکند .علی تعجب کرد .تاریکی هوا هم خوانی با ساعت روز نداشت . علی با خود گفت خانه پُرش باید ساعت سه بعد از ظهر باشد .به دلش بدآمد . ملا جواد دیگر در حال خودش نبود دعا می خواند و ورد هایی را به تکرار مکرر می کرد . علی احساس سنگینی در دست هایش کرد . احساس کرد دست هایش دارد سنگین و سنگین تر می شودو سردی چندش آوری زیر پوستش نفوذ می کند . دوست داشت دست هایش را بیرون می آورد تا از این احساس چندش آور خلاص شود اما یاد حرف های ملا جواد افتاد که به هیچ وجه بدون رخصت او دست هایش را از ظرف بیرون نیاورد .

دندان برجگر گذاشت تا بلکه دعا های ملا جواد حال او را بهتر کند .

آب تکانی خورد و موج برداشت . و از روی ظرف لب پر زد. سگ های سیاه و سفید و خاکستری ملا جواد در حیاط پارس می کردند و در پشت پنجره بی قراربودند .آب دوباره متلاطم شد و صدای هزار زنبور به گوش علی رسید .

ملا جواد دیگر  رنگ به چهره نداشت و همین طور ورد هایی را می خواند .صدای زنبور ها که قطع شد . صدای بال زدن پرندگانی بسیار آمد.بنظر می رسید از چیزی ترسیده اند و دارندمی گریزند.سگ ها ول کن نبودند وصدای پارس آن ها آنی قطع نمی شد .

صدای پرندگان که قطع شد آب بار دیگر متلاطم شد و سرمایی وصف نا شده زیر پوست علی نفوذ کرد .

ملا جواد دیگر هوشیار نبود وبنظر می آمد در حالت خلسه دارد چیز هایی می گوید که برای علی مفهوم نبود .

ناگهان دستی از داخل ظرف پر آب نقره بیرون آمد و مچ های دو دست علی را گرفت .

علی سعی کرد دستانش را خلاص کند .فایده ای نداشت . بنظرش آمد و زنه ای یک تنی به مچ هر دو دستش قفل شده است و دارد او را بداخل ظرف می کشد.

سگ ها دیگر پارس نمی کردند زوزه می کشیدند سیاهی چادر کلفتش را بر سر حیاط کشیده بود و هوا ظلمات محض بود. باد در و دیوار را شلاق کش کرده بود و ملا جوادکه مثل بید مجنون می لرزید اورادی غریب می خواند .علی تلاش کرد دستش هایش را رها کند فایده ای نداشت و احساس  کرد دست هایش دارد از شانه جدا می شود و عنقریب است که بداخل ظرف که دهان باز کرده بود ومثل چاهی بی انتها شده بود سقوط کند

و دیگر یادش نمی آمد چه اتفاقی افتاد .

ساعتی بعد که به خود آمده بود ملا جواد به او می گفت :بخیر گذشت . اگر طلسم سلیمانی را نیاورده بودم از ترس زهره ات ترکیده بود

**********

نا خدا عبود یا الله یا الله کنان وارد خانه شد و ننه عبدالله به پیش باز او رفت.بعد لنگ لنگان رفت تا جای ناخدا عبود را کنار علی آماده کند .ناخدا عبود از صد سال بالا می زد آن طور که خودش می کفت سه پادشاه را دیده بود اما با این حال سرحال و قبراق بود. سر نُه زن را خورده بود و بفکر دهمی بود می گفت :آقا بخوابش آمده و گفته ناخدا عبود باید زن اختیار کنی .بیش از ۷۰ نوه و نتیجه داشت و شمارش عروس و دامادش هم از دستش خارج بود .

لاغره وکشیده بود و با چفیه و دشداشه وعقالی سیاه بیشتر به شیخ های کویتی شبیه بود تا کناره خلیج.

ننه عبدالله برای ناخدا عبود پتو پهن کرد و پشتی گذاشت و تر و فرز رفت تا چا ی بیاورد .ناخدا عبود گفت :بنشین دختر جان نا خدا که برای عروسی نیامده .

علی هما ن طوری که ملا جوادگفته بود در وسط اتاق نشسته بود با لنگی کوتاه به کمر .چهار زانوی روبروی قبله. هیکل پر ودرشت او خال های سینه و بازوی او را جان می داد.استاد خالکوب سنگ تمام گذاشته بود. روی سینه جنگ رستم با اکوان دیو،بازوی چپ سهراب و بازوی راست سیاوش .برساعد دست راست  هم بیاد مادرم و برساعد چپ بیاد سبز چشم . هر چندآتش سیگار بخشی از خالکوبی را سوزانده بود اما اگر دقت می کردی معلوم بود که چه نوشته شده است .

 یادی سوخته شده ای از یک عشق بی سرانجام بود . سبز چشم دختر یکی از مدیران کمپانی بود. دختری بلند بالا و سفیدرو و با چشمانی سبز و لوند . وعلی در اوج جوانی و نام آوری بوکس و تا آمده بود بخودش بیاید دختر راهی فرنگ شده بود و او را با دلی شکسته تنها گذاشته بود .

 در زندان بود که بیاداو خال را زده بود با مادر بچه ها که ازدواج کرد سعی کرد با آتش سیگار او را از دست و دلش پاک کند اما آتش نتوانسته بود این کار را تمام کند و هنوز بعد ازاین  همه سال ها جای آن سوختگی بردست و دل علی بود .اما همیشه ابا داشت چشم مادر عبدالله به این خال نیم سوخته بیفتد هر چند مادر بچه ها سواد درست و حسابی هم نداشت اما بیشتر بخاطر خودش بود از خودش خجالت می کشید سبز چشم قلب او را به آتش کشیده بود و رفته بود و او با دلی شکسته و دستی سوخته باید کنار زنی می خوابید که می خواست فقط مادر بچه های اوباشد .

نا خدا عبود درست رو بروی علی نشسته بود . بیرون از دایره ای که علی وسط آ ن نشسته بود و طلسم سلیمان را حمائل خودش کرده بود. نا خدا عبودکفت: علی به عموت بگو در خانه ملا جوادچه اتفاقی افتاد .

علی در این چند روز ی که از خانه ملا جوادآمده بود خیلی به حافظه اش فشار آورد تا بیاد بیاورد بعد از آن که دستش در ظرف نقره گیر کرد چه اتفاقی افتاد اما بیادش نمی آمد. مثل این بود که آب آمده بود و تمامی آنچه در خاطراتش بود شسته بود و با خود برده بود .تنها حرف های ملاجواد رابیاد داشت .که دستش تا شانه در ظرف آب فرو رفته بود و نعره می کشید، نعره ای که بیشتر به نعره گاو شباهت داشت در نحر گاه هنگامی که سلاخ کارد را بر شاهرگش گذاشته است و دارد می برد هرآنچه را که بریدنی است .

ملا جواد نام کهوش و طهوش را برده بود واجنه را قسم داه بود و بر حذر داده بود از خشم طهوش و کهوش اما افاقه نکرده بود و از ناچاری رفته بود سروقت طلسم سلیمانی و گردا گرد گردن و دست وشانه او پیچیده بود تا آب رهایش کرده بود .

ملا جوادگفته بود که هر قرن دیوی از قبیله یاجوج وماجوج از سد سکندر می گذردو به دنیای آدمیان می آیدو این باید دیوی از همان دیو ها باشد که به لطایف الحیلی از سد سکندرگذشته است و باید او چهل شب و چهل روز در میان طلسم سلیمانی بنشیند تا قران بگذرد و دیوبه آنسوی سد برگردد .

علی برای ناخدا از شب های شرجی ومه گفت و صدای سنج ودمام که تاصبح به گوش می رسید اما معلوم نبود کی و کجا دارد عزا داری می کند .از قتل هایی که در شب های نگهبانی او اتفاق می افتاد و افسر تحقیق به آنها قتل های مشکوک با جلوه های بد می گفت .و باز هم برای ناخدا گفت که چگونه ابرام فرفره در چند قدمی او قصابی شد و او تنها یک مرد یک پای دشداشه پوش را دیده بود که صدای نفس هایش به خرناس گرگ شبیه بود و از خانه ملا جوادگفت که دستش در ظرف نقره گیر کرد و اگر ملا جواد با طلسم سلیمانی به کمک او نیامده بود معلوم نبود چه بلایی سر او آورده می شد .

علی گفت و ناخدا عبود سیگار عراقی النخل را پشت سرهم روشن کرد و باز هم علی گفت که چگونه مرد یک پای دشداشه پوش تا پشت پشه بند او آمده بود و اگر مادر بچه ها آب نیاورده بود با او همان کاری را می کرد که با ابرام فرفره کرده بود .

نا خدا عبود خوب گوش داد و لام تا کام حرفی نزد و در آخر گفت :لعنت خدا بر دل سیاه شیطان .باید به خدا پناه برد و در پاکت سیگار النخل دنبال سیگار گشت نیافت .پاکت را مچاله کرد وبه کناری انداخت و بعد زانوانش را کرسی آرنجش کرد .و با فکر و خیال خودش رفت . علی به لب و دهان ناخدا چشم دوخته بود تا حرفی بزند .

از ناخدا تنها پوست و استخوانی باقی مانده بود . نسبت به آن روز ی که از هند آمده بود قابل قیاس نبود.در بندر کسی به درشتی و بلندی او نبود آن زمان علی شش یا هفت سالش بود و ناخدا با یک کشتی بزرگ پس از یک سال از هند بر گشته بود. چیزی نگذشت که دوباره به دریا رفت تا روزی که کشتی ناخدا در نزدیکی های کویت دچار طوفان شد و همه ملوان های او غرق شدند بقول پدرش خدابیامرز عمر ناخدا بدنیا بود که پس از سه روز یک کشتی روسی او را ازآب گرفت و از آن ببعد ناخدادیگر به دریا نرفت .و دیگر از دریا حرف و حدیثی بمیان نیا ورد .

ناخدا کمی جابجا شد . مهره های پشتش کمی تیر می کشید دکتر گفته بود دچار سائیدگی کمر شده است . و کلی دارو به او داده بود اما ناخدا همان طور که دارو را از داروخانه گرفته بود گذاشته بود در صندوق چوبی اش و یک راست رفته بود سروقت دارو های عربی . دارو هایی که از عطاری شاه مراد می گرفت و برای ناخدا دوای هر دردی بود.

ناخدا عبود کمی جابجا شد تا درد رهایش کند اما نکرد وگفت :امروز هم یک جنازه پیدا کرده اند . علی نفهمید ناخدا دارد با خودش حرف می زند یا مخاطبش اوست .

علی احساس کرد فواره ای بزرگ و آهنی دارد در مغزش می چرخد .پاهایش مور مور می کند و بوی ماهی گندیده تمامی فضای اتاق را پر کرده است .

ناخدا عبود چیز های دیگری هم گفت،این که جسد را پشت  کشتار گاه کنار گداری پیدا کرده اند وبرای این که شناخته نشود پوست صورتش را هم کنده اند یا خدا عالم است جانوران داخل نخلستان به او دست درازی کرده اند .علی بنظرش رسید ناخدا عبود  می گفت از کارگران فارم فار بوده است . یا شاید هم نگفت بنظرش رسید چنین باشد .فقط یادش می آمد که ننه عبدالله اصرار کرده بود ناخدا عبود برای ناهار بماند اما او گفته بود باید برود شادگان برای سر سلامتی ،کسی از نزدیکانش به رحمت خدا رفته است .

برای علی همه چیز عجیب بود، پنداری همه آدم ها و اتفاقات داشت در خواب وکابوس می گذشت . می خواست به ننه عبدالله بگوید :مرز بیداری و خواب دیگر برایش معلوم نیست . اما نگفت . بنظرش آمد از این حرف او سر در نمی آورد و می رود عالم و آدم را پر می کند که خیال علی را بر داشته است و دارد سر پیری خل و چل می شود .

علی به سختی بلند شد تا لباس بپوشد .بنظرش رسید پاهایش  را به زمین زنجیر کرده اند و یک آن ویرش گرفت دستی به ساق پا هایش بکشد . نکند ننه عبدالله فکر کرده است خل و چل شده است و زنجیرش کرده است .اما خبری از قفل و زنجیر نبود .بطرف گل میخ هایی رفت که به دیوار کوفته بود اما  دیوار و گل میخ و لباس هایش مدام دور و دور تر می شدند .دستی به سر و صورت کشید و به دل سیاه شیطان لعنت فرستاد .

لباس که پوشید در ذهنش گدار آن سوی کشتار گاه را مرور کرد می خواست بداند کارگر فارمی فار باید پی چه کاری مسیرش به کشتار گاه خورده است و بعد دچار شک و گمان شد که نخلستان این سوی گدار است یا آن سوی گدار.از خودش تعجب کرد و مثل این بود که دستی ناپیدا آمده است و همه دانستنی های اورا با خود برده است .هر چقدر به حافظه اش فشار آورد یادش نیامدگدار کدام طرف نخلستان است.اما خوبی اش در این بود که راه کشتار گاه را از یاد نبرده بود درآخرین لحظه که می خواست از اتاق بیرون بزند نگاهی در آینه غبار گرفته اتاق کرد .کلی شکسته شده بود خودش خودش را نشناخت .با خودش گفت :علی بکسور بد جوری  گوشه رینگ گیر افتاده ای واز حیاط بیرون زد .

علی خوشحال بود که ننه عبدالله در خانه نیست و گرنه باید به سئوال های ریز و درشت او جواب می داد تا شاخش را از پشت او بر دارد و رضایت بدهد که برود .البته اگر می فهمید که مقصودش از رفتن چیست و می خواهد کجا برود محال بود بگذارد او پایش را از خانه بیرون بگذارد.

علی با خودش گفت :از همین جا میروم تانکی وازآن جا یک راست می روم  میدان واز میدان ، ایستگاه سه و می اندازم توی خیابان کشتار گاه و انتهای خیابان خاکی و والسلام . اما ویرش گرفت از کنار بهمنشیر برود . کمی خلوت تر و دور تر بود اما خوبیش در این بود که دوست و رفیقی سر راهش سبز نمی شد  و اومجبور نبود داستان حسین کرد را برای آن ها تعریف کند تا قبول کنند آن شب که آن بلا سر ابرام فرفره در آمد او بی تقصیر بوده است و بین او وافسر تحقیق چه گذشته است . 

نرمه بادی می آمد و هوای مرده مرداد را چون لاشه حیوان مرده ای تکان می داد.  علی با چفیه اش عرق سر و صورتش را خشک کرد .و نرم نرمک از تانکی گذشت و گرمای شط را که باد با خود می آورد بر صورتش احساس کرد .یکی دو معتاد کنار فلکه پرسه می زدند و از کنار علی گذشتند و چیزی گفتند اما علی اعتنایی نکرد .اینقدر توی این سال ها بنگی و عملی دیده بودکه برای هفت پشتش کافی بود هر کدام هم برای خود حرف و حدیثی داشتند که در شب های ناتوری سفره دلشان را پیش علی باز می کردند و همه چیز زندگی شان را می ریختند روی دایره.اما عموعلی قلعه در بسته بود .فقط می شنید و هیچ نمی گفت . از فردا هم  هرچه شنیده بود از یاد می برد .بقول باباش آدم باید معرفت راز داری داشته باشد و او داشت .ناغافل دلش برای آن قدیم ها تنگ شد .نه غمی ،نه غصه ای ،نه زنی ،نه بچه ای ،هوا مرده که می شد می زد به شط از این ور می رفت از آن طرف در می آمد . عصر هم که می شد می رفت زیر پل خرمشهر و دوسیخ جگر رو می زد تنگ یک آبجو شنگول شنگول می شد. اما حالا چی . تو آینه که بخودش نگاه می کرد غمش می گرفت .از آن همه یال و کوپال چی مانده بود ، هیچ .علی بوکسور شده بود عمو علی .که مشتی بچه سر از تخم در نیاورده بنشینند پشت سرش صفحه بگذارند که دعوا را یکی دیگه میکنه علی عبدل حبس شو می کشه .

علی همین طور داشت با خیالات خودش می رفت که نگاه کرد دید دارد از کنار بهمنشیر طی طریق می کند و خاک چسبناک کنار شط سمج و بی حیا پا هایش را از رفتن وا می دارد . علی چشم چشم کرد تا شاید کسی را ببیند ،ندید اما بدلش بدنیاورد .ساعت سه بعد از ظهر مرداد سگ هم از خانه بیرون بزنی بیرون نمی آمد اما او آمده بود .اگر ننه عبدالله می فهمید می گفت نرو . اما با نشستن و طلسم سلیمانی گردن انداختن که کار درست نمی شد . علی دوست داشت ننه عبدالله همین الان بود این حرف ها را برایش می زد .تا حداقل او بفمد چرا این وقت روز آمده است کنار بهمنشیر تا از آن جا برود کنار گدار پشت کشتار گاه تا ببیند و اگر بخت یارش باشد بفهمد چه بلایی سر کارگر بخت برگشته فارم فار آمده است .اما ننه عبدالله  توی بازار پای بساط بود تا بتواند تلخ و شوری برای او فراهم کند .

هوا مرده و چسبناک بود و مثل شولایی از چرم بر دوشش سنگینی می کرد . بدنش خیس عرق بود وهر چقدر با چفیه سر و صورتش را خشک می کرد فایده ای نداشت . کمی که رفت احساس کرد بوی ذهم ماهی مرده دارد بیشتر و بیشتر می شود و مثل دو دست نادیده ای گلوی اورا فشار می دهد و راه نفس او را می بندد . یکی دو بار ویرش گرفت برگردد . اما غیرت نکرد . چیزی تا گدار پشت کشتار گاه نمانده بود .

کم کم بوی خون مانده و گندیده با بوی ذهم ماهی قاطی شد . علی فهمید به کشتار گاه نزدیک شده است . و کم کم یادش آمد خیابان خاکی کشتارگاه را که قد می کشید و می آمد در دل نخلستان ها گم می شد و نخلستان که تمام می شد گدار بود .

علی چشم چشم کرد تا در کنار گدار جلو نخلستان کشتار گاه جایی را که جنازه را پیدا کرده بودند بیابد . با صدای پای علی از پشت یکی از نخل ها مردی میانه سال سرک کشید .برای علی دیدن این جورآدم ها در نخلستان های جلو کشتار گاه امر غریبی نبود.معتاد ها می آمدند مواد را از یکی از همین خانه های کوچه خاکی می خریدند و داخل نخل ها روی زرورق می ریختند و یکی دو تریپ می رفتند تا سر فرم بیایند و راهی خانه شان می شدند .مرد میانه سال از همان جایی که سرش را بیرون آورده بود با صدایی گرفته گفت:جنازه را اونجا پیدا کردند . و با انگشت اشاره گودالی را در میانه گدار نشان داد و دوباره پشت درخت گم شد علی جلوتر رفت تا به جایی برسد که آن مرد میانه سال با انگشت اشاره اش نشان داده بود .هوا سنگین تر و مرده تر شده بود و بوی ماهی مرده و خون لجن شده چشم و گلوی علی را فشرده می کرد و احساس می کرد دارد خفه می شود .علی برگشت تا مطمئن شود آدرس را درست آمده است . اما هرچه مرد میانه سال را صدا زد جوابی نشنید .

کمی جلوتر خاک به قهوه ای سوخته می زد و بوی گندیدگی و تعفنی که چشم و گلوی علی را می آزرد . علی نشست و به جایی که بنظرش می  رسید جنازه را پیدا کرده اند خیره شد وبعد نگاهش از گدار عبور کرد بطرف نخلستان بالا دست گدار ،می خواست بداند قاتل یا قاتلین کجا و چگونه کارگر فارم فار را گیر انداخته اند و کلکش را کنده اند.

فکر و خیال آنی رهایش نمی کرد . مدام در هزار توی حافظه اش می گشت تا رد پایی از چیزی یا کسی پیدا کند . او گرگ باران دیده بود .کشته های بی نام و کم نام هم کم ندیده بود . اما از این قتل های اخیر سر در نمی آورد .نه پولی گم می شد ونه به کسی دست درازی می شد . خب پس چرا این آدم ها چپ و راست سلاخی می شدند . این سئوالی بود که علی بار ها و بار ها از خود پرسیده بود .و آن شب هم در

بازداشتگاه افسرتحقیقات  از او پرسید و وقتی با سکوت او روبرو شد خواباند در گوش او و گفت : من ازتو گردن کلفت تر را هم به حرف آورده ام ؛علی عبدل . پس بهتر است تا شهیدت نکرده ام حرف بزنی . اما علی چیزی برای گفتن نداشت . این را هم به افسر تحقیق گفته بود و هم به ننه عبدالله .

علی چشم چشم کرد تا در آن دور و نزدیک رد پایی از چیزی یا کسی ببیند . مثلا از گرگی ، کفتاری،پلنگی . و خودش از این فکرش خنده اش گرفت . گرگ و کفتار و پلنگ ،آن هم کنار گدار در ته کوچه خاکی کشتار گاه ؟.ته دلش پر پر می زد رد پایی از جانوری پیدا کند با خیال راحت راهش را بگیرد برود سروقت بساط ننه عبدالله و بگوید : ننه عبدالله ؛عرب دشداشه پوش یک پا همه اش خیالات محض بوده است .و دیگر بدلت بد نیاور و مشغول کارت باشد .

علی در همین فکر و خیال بود که ملتفت نشد مهی غلیظ دارد کم کم از رودخانه بر می خیزد و مثل چادرشب بلند و کدری او را در خود می پیچد .بوی ذهم ماهی گندیده و خون لخته شده بیشتر و بیشتر می شد .

علی همان طور که نشسته بود احساس کرد چیزی یا کسی دارد به او نزدیک و نزدیکتر می شود با نفس های بریده بریده و عمیق ،که شباهتی به نفس کشیدن آدمیزاد نداشت و حضورش سنگین و سنگین تر می شد و چون آواری بر تن هوا وبر جز ء جزء وجود او سنگینی می کرد .

https://akhbar-rooz.com/?p=1399 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x