جمعه ۲۹ تیر ۱۴۰۳

جمعه ۲۹ تیر ۱۴۰۳

آقای میرفطروس! بی سوادی خود را جار می زنید – ح. مومنی زاده

بداند سپهدار دیوانه طوس

که ایدر نبودیم ما بر فسوس

پادشاهی کیخسرو (گفتار اندر داستان فرود سیاوش) بیت ۶۸۱، دفتر چهارم شاهنامه چاپ مسکو.

پس از گذشت بیش از ۲۵۰۰ سال شاهنشاهی، هنوز اهورامزدا دعای داریوش بزرگ را استجابت نکرده است که این سرزمین را از دروغ و خشکسالی و دشمن محفوظ بدارد و این سرزمین هنوز گرفتار دروغ و خشکسالی و دشمنان رنگارنگ است.

آقای علی میرفطروس در پاسخ به وجیزۀ بنده در نقد دو صفحه از کتاب “آسیب شناسی یک شکست” ایشان، در کامنتی زیر این مطلب که در سایت اخبار روز منتشر شده است، مرقوم فرموده‌اند:

” چیدمان سخن شما به گونه ای است که یادآور مقالات حزب توده می باشد و این نشان می دهد که اگرچه نورالدین کیانوری مرده ولی روح وی هنوز زنده است.

برای آگاهی از دغدغه های فکری استاد مهرداد بهار در آن زمان می توانید به خاطرات استاد جلال متینی و استاد جلیل دوستخواه مراجعه فرمائید”.

آنچه من بر آن مکث کرده بودم، این بود که آنچه آقای میرفطروس در مورد حضور همزمان زنده یادان محمد پروین گنابادی، شاهرخ مسکوب و مهرداد بهار در کتابفروشی تاریخ در تهران در مقطع تاریخی تابستان سال ۱۳۶۰ نوشته اند، دروغ است و با ارجاع خوانندگان به روزنامۀ اطلاعات پنجم شهریور ۱۳۵۷ و کتاب “روزها در راه” شاهرخ مسکوب و کتاب “کتابفروشی – یادنمای بابک افشار”، خلاف ادعای آقای میرفطروس را اثبات کرده بودم. در مورد دغدغه های زنده یاد مهرداد بهار در آن زمان نیز چیزی ننوشته بودم.

این را که “چیدمان” سخن بنده، آقای میرفطروس را به یاد “مقالات حزب توده” انداخته است، درنیافتم. اما در مورد جملۀ بعدشان که “این نشان می دهد که اگرچه نورالدین کیانوری مرده ولی روح وی هنوز زنده است”، باید عرض کنم که آن گونه که در روایات متواتر نقل است، یکی از تخصص های نورالدین کیانوری جعل و دروغ پردازی بوده است؛ بنا بر این، آقای میرفطروس که ید طولایی در جعل و دروغ پردازی دارند، نسب به آن “بزرگوار” می برند، نه بنده که سخنی به دروغ و گزاف نگفته ام.

اما این که فرموده‌اند ” برای آگاهی از دغدغه های استاد مهرداد بهار در آن زمان به خاطرات استاد جلال متینی و استاد جلیل دوستخواه” مراجعه کنم، امر ایشان را اطاعت کردم و کتاب خاطرات استاد جلال متینی، خاطرات سال های خدمت از دبیرستان البرز تا فرهنگستان ادب و هنر ایران، را مطالعه کردم؛ اما چیزی به اسم “خاطرات استاد جلیل دوستخواه” را نیافتم.

نکتۀ جالب توجه در مورد کتاب خاطرات جلال متینی این است که ایشان در این کتاب هیچ اشاره‌ای به مهرداد بهار نکرده است و سخنی راجع به وی نگفته است. آقای میرفطروس یا خاطرات جلال متینی را نخوانده اند – چون حتی با نگاهی به فهرست اعلام پایان این کتاب، در می یافتند که نامی از مهرداد بهار در آن نیست و مرتکب چنین خبطی نمی شدند – ، یا این که گمان برده اند با دستۀ کورها طرفند! نه عموجان! خواب دیدی، خیر باشد!

چون کار به خاطرات جلال متینی کشید، بی مناسبت ندیدم در ادامه به چند و چون مختصری پیرامون کتاب خاطرات جلال متینی، خاطرات سال های خدمت از دبیرستان البرز تا فرهنگستان ادب و هنر ایران، بپردازم. در عین حال که پرسش از خاطره بافی و جعل و دروغ پردازی آقای میرفطروس در مورد حضور همزمان زنده یادان محمد پروین گنابادی، شاهرخ مسکوب و مهرداد بهار در تابستان سال ۱۳۶۰ در کتابفروشی تاریخ در تهران کماکان به قوت خود باقی است؛ چون آقای میرفطروس چیزی در پاسخ به این مسئله نفرموده‌اند.

آنچه پیرامون کتاب خاطرات جلال متینی در پی می آید، در دو قسمت تنظیم شده است؛ نخست نکته هایی تاریخی – سیاسی از این کتاب را مطرح می‌کنم و سپس مته به خشخاش گذاری‌هایی به اختصار در بارۀ نثر فارسی نویسندۀ کتاب بیان می کنم.

همۀ ارجاعات به این کتاب است: ” خاطرات سال های خدمت از دبیرستان البرز تا فرهنگستان ادب و هنر ایران. جلال متینی. شرکت کتاب امریکا. ۱۳۹۵ خورشیدی”.

جلال متینی در مقدمۀ کتاب دربارۀ مجله‌های ایران نامه و ایران شناسی که به همت ایشان در امریکا منتشر شده است، می نویسد: ” هرگز گمان نمی کردم که دور از ایران به مدت سی و سه سال مجله ای در بارۀ مطالعات و تحقیقات ایرانی به زبان فارسی منتشر کنم و “دولت اسلامی ایران” آن را ممنوع الورود اعلام نماید!” ص ۱۰.

اگر بنده را به دفاع از “دولت اسلامی ایران” متهم نکنید، عرض می کنم که جلال متینی راست نگفته است. بنده در اوایل دهۀ هفتاد شمسی که دانشجوی دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران بودم، شماره‌هایی از این مجله را نزد یکی از استادان دانشکده که با ایشان مراودات نزدیک استاد – شاگردی داشتم، دیده بودم و برخی را نیز به امانت گرفته بودم و خوانده بودم؛ ازجمله شماره ای از مجلۀ ایران شناسی که مقالۀ مفصل جلال متینی دربارۀ علی شریعتی در دانشگاه فردوسی مشهد در آن درج شده بود. آن زمان مجله های ایران نامه و ایران شناسی به واسطۀ کتابفروشی معتبری در اصفهان (که احتمالا نمایندۀ پخش این مجله ها در ایران بود) به دست آن استاد می رسید. همچنین همۀ شماره های مجله های ایران نامه و ایران شناسی در بخش آرشیو مطبوعات کتابخانۀ مرکزی آستان قدس مشهد، که در بنیاد پژوهش های اسلامی آستان قدس مستقر است، موجود است و علی القاعده باید در مراکزی همچون کتابخانۀ ملی، کتابخانۀ مجلس، کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران و مرکز دایره المعارف بزرگ اسلامی که همه وابسته به “دولت اسلامی ایران” اند، موجود باشد.

جلال متینی در جاهایی از این کتاب فردی به نظر می رسد که از وقایع سیاسی روز کشور پرت است. ازجمله آنجا که در باره واقعۀ روز دوازدهم اردیبهشت سال ۱۳۴۰ و قتل دکتر خانعلی به دست نظامیان سخن می گوید و به نوعی منکر وجود اعتراضات دانشجویان و معلمان در آن روز می شود، تا این که چند دهه بعد در امریکا یکی از دانشجویان قدیم ایشان در دانشکدۀ نفت آبادان تفصیل ماجرا را برای استاد تعریف می کند و استاد سرانجام می پذیرند که در اردیبهشت سال ۱۳۴۰ اعتراضاتی در دانشگاه های ایران اتفاق افتاده بوده است. (ص ۴۷)

جلال متینی در صفحات ۱۵۷، ۱۵۸ و ۱۵۹ از دانشجویی در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه فردوسی به اسم احمد توکلی سخن می گوید، حال آن که این دانشجو حمید توکلی، از نخستین اعضای چریک های فدایی خلق ایران است و در همان زمان دانشجویی نیز فرد ناشناسی نبوده است. این که جلال متینی نام کوچک حمید توکلی را “احمد” می نویسد، آن هم چند بار و در سه صفحۀ متوالی، دلیلش را ما نمی دانیم. شاید سهوالقلمی بوده است.

جلال متینی در کتاب مورد بحث ما نیز در بارۀ علی شریعتی به تفصیل سخن گفته است. در این وجیزه به سه نکته از قضاوت های ایشان راجع به علی شریعتی اشاره ای می کنیم.

جلال متینی در کتاب “خاطرات سال های خدمت…” در بارۀ ماجرای استخدام علی شریعتی در گروه تاریخ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه فردوسی مشهد می نویسد:

” در آن روزها برای انجام کاری به تهران رفته بودم. به دانشکدۀ ادبیات سری زدم. آقای دکتر عباس زریاب خویی که مدیریت گروه تاریخ دانشگاه تهران را بر عهده داشتند، دوستانه به من گفتند چرا شما با دو ضابطه در استخدام دو استادیار عمل کرده اید؟ تصمیم گروه آموزشی زبان و ادبیات فارسی کاملا درست است. چرا گروه آموزشی تاریخ شما به شیوۀ دیگری عمل کرده است؟ سابقۀ امر و مذاکرۀ خود را با آقای دکتر رجایی به ایشان عرض کردم. گفتند پس شما خبر ندارید که شریعتی اول برای استادیاری در دانشکدۀ ادبیات تهران اقدام کرده بود. ما مدارکش را کافی تشخیص ندادیم و با وجود اصرار سازمان امنیت در استخدام وی، آن را رد کردیم. شما چرا او را با این مدرک می خواهید استخدام کنید؟” (صص۱۰۱-۱۰۲.)

دو دهه پیش از این، در مقالۀ ” دکتر علی شریعتی در دانشگاه مشهد (فردوسی)”، جلال متینی همین ماجرا را این گونه می نویسد:

” ما در مشهد نمی دانستیم دکتر شریعتی قبلاً برای استخدام در دانشگاه تهران، مدارک خود را به گروه تاریخ آن دانشگاه تسلیم کرده بوده و دانشگاه تهران تقاضای وی را با توجه به درجۀ لیسانس او در زبان و ادبیات فارسی و دکتری در رشتۀ “تاریخ” (که به راستی دکتر در تاریخ هم نبود) نپذیرفته بوده است. اینک که مدارک وی در دانشکدۀ مشهد برای استادیاری قابل قبول تشخیص داده شده و برای انجام امتحانات سه‌گانه به گروه تاریخ تهران فرستاده شده بود، اعضای گروه تاریخ دانشگاه تهران متعجب می شوند که چرا ” کوسه و ریش پهن” و چرا ” یک شهر و دو نرخ”! چرا برای استادیار زبان و ادبیات فارسی آن چنان دقت می کنند، ولی در مورد تاریخ نه. پس با خود می گویند وقتی دانشکده‌ای تا این حد به مدارک علمی معلمان آیندۀ خود بی توجه است، ما چرا مانع بشویم. ( این موضوع را یکی از استادان فاضل و سرشناس گروه آموزشی تاریخ دانشکدۀ ادبیات تهران، در همان زمان، به طور خصوصی به من اظهار داشت و من نیز نظر خود و مصوبۀ قبلی شورای دانشکده و رئیس وقت دانشکدۀ ادبیات مشهد را برای وی شرح دادم). ” مجلۀ ایران شناسی، سال پنجم، صفحۀ ۸۵۴”.

نکته ای که در مورد این دو روایت از یک موضوع جلب توجه می کند، این است که در روایت چاپ شده در مجلۀ ایران شناسی در اوایل دهۀ هفتاد و در زمان حیات زنده یاد دکتر عباس زریاب خویی، آن دانشی مرد بی همال، نامی از ایشان به میان نمی آید و جلال متینی می نویسد: ” یکی از استادان فاضل و سرشناس گروه آموزشی تاریخ دانشکدۀ ادبیات تهران” و نیز نامی از سازمان امنیت (ساواک) نمی برد. اما در روایت چاپ شده در کتاب “خاطرات سال های خدمت…” که دو دهه پس از رحلت زنده یاد دکتر عباس زریاب خویی منتشر شده است، از دکتر زریاب نام می برد و از قول ایشان می نویسد که علی رغم اصرار ساواک در استخدام علی شریعتی در گروه تاریخ دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران، مدیریت این گروه با استخدام علی شریعتی مخالفت کرده است. به قول خود جلال متینی ” چرا یک شهر و دو نرخ؟ “. چرا پس از گذشت دو دهه، سروکلۀ ساواک پیدا شد؟ چرا جلال متینی در زمان حیات دکتر زریاب خویی ننوشت که دکتر زریاب خویی به وی این گونه گفته است؟

جلال متینی در کتاب “خاطرات سال های خدمت…” می نویسد : ” در کتاب “دکتر علی شریعتی در دانشگاه مشهد (فردوسی)” مطالب مذکور در آن دو مقاله را همراه با پنج پیوست و با استفاده از اسناد آزاد شدۀ ساواک در بارۀ دکتر علی شریعتی چاپ کرده ام.” ص ۱۰۳.

باید توجه کرد که اسناد ساواک دربارۀ دکتر علی شریعتی “آزاد” نشده است، بلکه همچون برخی پرونده های بازجویی های افراد و گزارش های خبرچین ها و ماموران رسمی ساواک در مورد کسان و گروه های سیاسی مخالف نظام حاکم وقت، از سوی نهاد های امنیتی جمهوری اسلامی به صورتی گزینشی در قالب کتاب منتشر شده است و پژوهشگران مستقل به آن اسناد دسترسی ندارند؛ بر خلاف آنچه در کشورهای غربی مرسوم است که پس از گذشت چند دهه، برخی اسناد بایگانی های خود را آزاد می کنند و در معرض دید و دسترس عموم می گذارند.

جلال متینی اشتیاق سوزانی دارد که نظام سیاسی حاکم بر ایران در طول مدت سلطنت پهلوی را ” حکومت مشروطه” جلوه دهد و بارها در کتاب خاطراتش آن را به کار برده است؛ از جمله در صفحۀ ۱۵۶ می نویسد :

” افراد صاحب نظر معتقدند که نقش جلال آل احمد و دکتر علی شریعتی در سال های پیش از انقلاب اسلامی در آماده ساختن جوانان برای مبارزه با حکومت مشروطه و برقراری جمهوری اسلامی به رهبری آیت الله خمینی بسیار موثر بوده است”.

از کلی گویی‌هایی مثل ” افراد صاحب نظر” که چنان اعتقادی دارند و بی ربط بودن جلال آل احمد و علی شریعتی با جمهوری اسلامی و نیز مخالفت فکری بخش مهمی از جوانان انقلابی در دهۀ چهل و پنجاه با دیدگاه های آل احمد ( برای نمونه بنگرید به مقالۀ امیرپرویز پویان، از بنیانگذاران چریک های فدایی خلق ایران : جلال آل احمد؛ خشمگین از امپریالیسم، ترسان از انقلاب) و شریعتی می گذریم؛ اما از این نمی‌توان گذشت که نظام سیاسی حاکم بر ایران از آغاز سلطنت رضا شاه پهلوی در سال ۱۳۰۴ شمسی تا سقوط آن در بهمن سال ۱۳۵۷، استبداد سلطنتی بوده است و نه آن گونه که جلال متینی خوش دارند ” حکومت مشروطه “. بیشتر نخست وزیران ایران در این مدت یا غلام خانه زاد شاه بوده‌اند، یا چاکر جان نثار اعیحضرت؛ به جز دو سه مورد کوتاه مدت که نخست وزیران وقت سعی کرده‌اند به محمد رضا پهلوی بقبولانند که طبق قانون اساسی مشروطه، شاه مسوولیت سیاسی ندارد و باید سلطنت کند، نه حکومت. از جمله دورۀ نخست وزیری دکتر محمد مصدق که پس از گذشت دو سال و چند ماه بحرانی و مواجهه با انواع توطئه های داخلی و خارجی، به همت دولت های دموکراتیک امریکا و بریتانیا و همکاری دربار و ارتش و اوباش و اراذل و آخوندهای از قبیل بهبهانی، کاشانی و شمس قنات آبادی در ” قیام ملی ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ “، عمر آن به سر آمد.

مورد قابل بحث دیگر در این زمینه، ” دولت ” سی و هفت روزۀ دکتر شاپور بختیار در زمستان سال ۱۳۵۷ است که در وضعیت ملتهب و آشفتۀ آن زمان، نمی‌توانست کاری از پیش ببرد. محمد رضا پهلوی روغن ریخته ای را نذر امامزاده‌ای کرد و شاپور بختیار هم حلقۀ اقبال ناممکن را جنباند. در وضعیتی که آلترناتیو نظام پهلوی، دولت موقت خود را معرفی کرده بود و مشغول مذاکره با سران نظامی و امنیتی رژیم در آستانۀ سقوط بود و نیز مذاکرات دیگری با بیگانگان، تا روند تغییر نظام سیاسی حاکم هر چه زودتر به سرانجام برسد. در این میانه، دولت مشروطۀ شاپور بختیار تقریبا هیچ کاره بود.

جلال متینی خود به روشنی در جاهای مختلف کتاب خاطراتش نحوۀ ادارۀ کشور به شیوۀ ” حکومت مشروطه ” را توضیح داده است. از جمله در صفحۀ ۲۸۰ می نویسد : ” آقای هویدا نخست وزیر پیوسته خود را فقط رئیس دفتر شاهنشاه می خواندند، نه بیشتر.” و در ادامه جمله‌ای از اسدالله علم وزیر دربار محمد رضا پهلوی، مندرج در صفحات ۳۳۳-۳۳۴ جلد چهارم خاطرات علم، را نقل می کند که به وضوح توصیف ” حکومت مشروطۀ” محبوب جلال متینی است:

” شاهنشاه واقعا به حق باید متوجه همه جهات باشند. چنان که بلندپروازی ها و گه خوری های دولت و حزب اکثریت را نقش بر آب کردند.” ( خاطرات سال های خدمت، صفحات ۲۸۰-۲۸۱.)

برای نمونه، مطالعۀ صفحات ۲۲۸-۲۲۹ و ۲۵۶ تا ۲۵۹و ۲۶۶-۲۶۷ کتاب خاطرات سال های خدمت جلال متینی، شیوۀ مملکتداری در ” حکومت مشروطۀ پهلوی” را عیان می کند.

نکته ای از پرت بودن های جلال متینی از وقایع سیاسی روز کشور را ذکر می‌کنیم و پس از آن بر سر چند و چونی در نثر کتاب خاطرات سال‌های خدمت ایشان می‌رویم. جلال متینی می‌نویسد : ” خاطرۀ دیگر مربوط به تابستان ۱۳۵۶ است که دانشگاه رضائیه میزبان کنگرۀ تحقیقات ایرانی بود. … این کنگره چند روزی پس از “جمعۀ سیاه” و حادثۀ میدان ژالۀ تهران تشکیل می شد.” (ص ۱۷۹.)

اگر نویسندۀ این کتاب (خاطرات سال های خدمت…) کسی غیر از دکتر جلال متینی، استاد فاضل زبان و ادب فارسی و مصحح چند متن کهن ارجمند فارسی و نویسندۀ چند ده مقالۀ تحقیقی ارزشمند در زمینۀ متون و ادب کهن فارسی، بود؛ نیازی به ایراد گرفتن از نثر فارسی ایشان نبود.

نثر فارسی کتاب بیشتر به روایت شفاهی خاطراتی مانند است که به متن مکتوب تبدیل شده باشد؛ نه این که استاد فاضلی در زبان و ادب فارسی، که از جوانی به تدریس و تحقیق در زبان و ادب کهن و گاه معاصر فارسی مشغول بوده است، آن را نوشته باشد.

در زیر مواردی از سهوهای نگارشی استاد متینی را عرض می کنیم:

۱. به کار بردن “مشکوک شدن” به جای ” شک کردن ” یا ” ظنین شدن”. در صفحۀ ۵۳ می نویسند: ” مشکوک شدم که نشود در نقل آن عبارت دچار اشتباه شده باشم”. یا در صفحۀ ۲۲۳ می نویسند : ” یکی از افراد گارد دانشگاه به دانشجویی که چمدان بسیار سنگینی را حمل می کرده است مشکوک می شود و…”.

۲. به کاربردن ” استعفاء دادن” به جای ” استعفاء کردن”. برای مثال در صفحۀ ۷۶ می نویسند : ” متاسفانه آقای دکتر سامی راد ” به کوشش” آقای سید جلال تهرانی استاندار و نیابت تولیت آستان قدس رضوی از ریاست دانشگاه استعفاء دادند.” و نمونه های دیگر در صفحات ۸۳، ۸۹، ۱۱۹، ۱۲۰، ۱۲۱، ۱۲۳، ۱۶۰، ۱۶۱ و …

۳. به کاربردن ” به عنوان ” به جای ” به مثابه” یا ” به منزله” یا ” در مقام ” و معادل های درست تر، متناسب با جمله. برای نمونه به صفحات ۹۴، ۱۰۰، ۱۰۱، ۱۰۶، ۱۱۱، ۱۱۳، ۱۱۵ و… نگاه کنید.

۴. استفاده از ترکیب های غیر فصیح مانند ” شئونات ” در صفحۀ ۹۴ و ” فرمایشات ” در صفحۀ ۹۹.

۵. به کاربردن ” به توسط ” در غیر محل خود. به این جمله دقت کنید : ” این کتاب (هدایه المتعلمین فی الطب) قدیمی ترین متن پزشکی موجود به زبان فارسی است که در حدود سال ۳۷۰ ه.ق. به توسط ابوبکر ربیع بن احمدالاخوینی البخاری تالیف شده است … تصحیح این اثر به توسط بنده و بعدها چاپ آن به توسط دانشگاه مشهد.” (ص۱۰۳). خواننده ای که دغدغۀ زبان فارسی دارد، ممکن است پیش خود بگوید که اخوینی بخاری ” واسطه” ی تالیف این کتاب بوده است و دکتر جلال متینی ” واسطه” ی تصحیح آن و دانشگاه مشهد هم ” واسطه” ی چاپ کتاب بوده اند!

۶. استفاده از فعل مجهول، که اگر از نوقلمان قابل اغماض باشد؛ برازندۀ استاد زبان و ادب فارسی نیست. برای مثال، در صفحۀ ۲۲۷ می‌نویسند: “علوم پایه به توسط استادان دانشکدۀ علوم تدریس می شد”. این جمله را می توان این گونه نوشت ” علوم پایه را استادان دانشکدۀ علوم تدریس می کردند”. یا جای دیگر می نویسند : “همین که شام خورده شد.” (ص۱۱۰). آیا بهتر نیست بنویسیم ” (مهمانان یا…) شام را خوردند”؟.

۷. به کاربردن تعبیرات ترجمه ای نازیبا مثل ” روی چیزی حساب کردن” در این جمله : ” ممکن است یا از ریاست دانشگاه برکنار شوم یا خود استعفاء بدهم، شما نباید روی این ماشین ها حساب کنید.” (ص۲۶۵)

۸. به کاربردن واژه ها و ترکیب های نازیبا و نه چندان درستی مانند بالاخره (ص۱۴۷)، شرایط (ص۲۳۳)، اساتید (ص۲۸۳)، فاقد چیزی بودن (ص۲۹۳) و ویران ساختن (ص۲۹۴)؛ که می توان به جای آنها واژه ها و ترکیب های درست تری مثل سرآخر، وضعیت، استادان، نداشتن و ویران کردن را به کار برد.

سخن را با بیتی از شاهنامۀ فردوسی، خورشید خراسان، آن بزرگ بی مانند ( به تعبیر شاهرخ مسکوب) آغاز کردیم؛ با بیتی دیگر از شاهنامۀ فردوسی نیز به پایان می بریم:

که گر بر خرد چیره گردد هوا

نیابد ز چنگ هوا کس رها

(داستان بیژن و منیژه. بیت ۸۴۰. دفتر پنجم شاهنامه چاپ مسکو) ۱۹

https://akhbar-rooz.com/?p=141382 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
21 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
لطیف
لطیف
2 سال قبل

روضه ام بود،روضه های قدیم؛واقعا مضحک تر از این نمیشه،حوصله کنید عرض می کنم چرا!؟

نوای جزم اندیشی و عصبیت و دندان قروچه خطیبان رادیو گرام مجلس از لای به لای کلمات و جملات در فضا جاریست،بااینحال خیلی نسنجیده و نفهمیده،بطور پیوسته و پیاپی هندوانه «آقا» زیر بغل هم می گذارند و این به آن اَنگ می زند و آن به این؛طنز ماجرا اینجاست که هر دو تحصیل کرده اند،«ح» تحصیلکرده رشته ادبیات در دانشکدۀ ادبیات دانشگاه تهران«تو بخوان نظام سلفه پرور» است و « علی» حقوق قضایی را در دانشگاه ملی تهران«تو بخوان نیم پهلوی» و تحصیلات عالی را در «مدرسه مطالعات عالی‌دانشگاه سوربن»به اتمام رسانده است.

الغرض.

البته که جای شکوه و گلایه ای نیست و اگرم است،گوش شنوایی نیست؛«ح» که جوان است و دیر اومده و زود میخواد به نام و نان برسد و گوشش بدهکار کسی نیست،« علی» هم که پیر است و سیمانش سفت شده است و گوشش سنگین تر از این حرفاست؛البته ناگفته نماند که جُرم «علی» از «ح» سنگین تراست،چرا که در هرحال «ح» پرورش یافته نظام قتل و غارت و تجاوز است و حسی و منطقی از او انتظاری جز این نباید داشت؛ولی به هیچ وجه نمی شود با دیده اغماض به «علی» نگریست.

ختم کلام.

میدونم،پذیرش اشتباه و قبول مسوولیت سخت است،پذیرش اشتباه و قبول مسوولیت،معرفت و منش ذاتی و اکتسابی می خواهد که خطیبان رادیو گرام مجلس ندارند؛چرا که اگر معرفت داشتند،در اوضاع و احوالی که حرامیان نظام سفله پرور،سگ را گشاده‌اند و سنگ را بسته اند، کبریت سوخته و بی خطر نمی کشیدند و قتل و غارت و تجاوز غارتگران و بی کاری و گرانی و فقر مادی و معنوی و درد و رنج و مصیبت و درماندگی غارت شدگان را به حاشیه نمی بردند و هیاهوی بسیار برسر هیچ نمی کردند و روضه از برای نام و نان و خرما نمی خواندند.

پ.ن.

راستی شما ناهار خوردی،دوستانتان چطور،از جامعه مدنی و گفتگوی تمدنها و دولت سبز و بنفش و هشتگ ما همه سپاهی هسیتم و دولت با تفنگ و بی تفنگ و منشور حقوق شهروندی و قیمت دلار و سکه و گرانی آب و نان و برق و بنزین و باز گشایی استادیوم و پخش ربنا و نجات یوز ایرانی و درخواست رفراندوم نسرین و نرگس و آزادیهای یواشکی مسیح و قرارداد ٢۵ با چین وتوافق وین چه خبر!؟

ح.مومنی زاده
ح.مومنی زاده
2 سال قبل
پاسخ به  لطیف

از این که نوشته ی بنده را خوانده اید و زحمت کشیده اید راجع به آن نقد که چه عرض کنم، چیزی نوشته اید، ممنونم. اما من چندان جوان نیستم و انتشار مطلب مختصری در نقد کتابی آب و نان و نام برای کسی نمی شود. محض اطلاع شما عرض می کنم که من تربیت یافته ی هیچ نظامی نیستم و صرف تحصیل در مدرسه و دانشگاه در ایران، چه دوره ی پهلوی و چه جمهوری اسلامی، کسی را از لحاظ تربیتی به نظام ها وابسته نمی کند.
خوشحال می شدم اگر به طور مشخص انتقادی به مطلب بنده وارد می دانستید، صریح می نوشتید. نه این که به زنان شریف هموطن من (نسرین ستوده و نرگس محمدی) و صدای یگانه ی آواز ایران (سیاوش شجریان) اهانت می کردید. در ثانی، بنده فعال سیاسی و ژورنالیست نیستم که در مورد موضوعات مورد نظر شما چیز بنویسم. اهل این کارها بسیارند و هر روز هم بسیارتر می شوند. من در زمینه ی بخش هایی از تاریخ معاصر ایران مطالعه می کنم. حتی از به کار بردن اصطلاحاتی مثل تحقیق و پژوهش خودداری می کنم تا حضرت عالی گمان نکنید که ما به این در پی حشمت و جاه آمده ایم.

لطیف
لطیف
2 سال قبل
پاسخ به  ح.مومنی زاده

عرض نکردم پذیرش اشتباه و قبول مسوولیت،معرفت و منش ذاتی و اکتسابی می خواهد که خطیبان رادیو گرام مجلس ندارند؛آخه این چه سیاهه ای که نوشتید؛اونم بعد از ۴ روز غور و تفحص و چه کنم چه کنم،معرفت ندارید،وگرنه ره به معنی می بردید و در قاب صورت نمی ماندید و جا بجا و نابجا،لب بر سر گشاد بوق نمی نهاده اید و بی سوادی خودتان را جار نمی زده اید.

نوشته اید:« از این که متن بنده را خواندید و نقد که نه،چیزی نوشته اید، ممنونم.»

من متن «بنده» ای که شما باشید را خواندم و با تیغ دُو دَم زبانم،ریشه رای و نظرتان را زدم و کاستی ها و نادرستی و بی اساسیش را نشانتان دادم و چیزی ننوشتم و نگفتم که فردا برایم تُف سربالا بشود؛ولی چنین به نظر می رسد که شما لطیف را با جلاد جماران و عالیجناب سرخ پوش و فریبای خواری طلبان و میر مخنث سبزپوشان و حسن سوهانی بنفش های قهوه ای شده دولت امنیتی تزویر و اسید اشتباه گرفتید؟!

نَه عزیزم!من مثل آنها نیستم که قبل از عمل پاتیل شکلات خشک و تر سر می کشند و بعد از عمل آن می کنند که خناسان یهودا صفت نکرده و نمی کنند.

پس ناگزیرم که به عرض بنده ای که شما باشید برسانم،شما شاید یادت رفته باشه،ولی من یادم نرفته که حرومی جماران نشین به رجاله های کلاه کرواتی چه گفت:«ما شما را به مقام انسانیت می رسانیم»

شما شاید یادتون رفته باشه،ولی من یادم نرفته که عالیجناب سرخ پوش در دهه ۶٠ و ٧٠ و ٨٠ چه کرد و درباره سحابی چه گفت:« روش زیادشده بود،گفتیم روش کم کنند»

شما شاید یادتون رفته باشه،ولی من یادم نرفته که فریبای خواری طلبان تحت لوای گفتگوی تمدنها با نویسندگان چه کرد و به دانشجویان چه گفت:«آدم باشید،وگرنه…

شما شاید یادتون رفته باشه،ولی من یادم نرفته که میر مخنث بعد از ٣ دهه قتل و غارت و تجاوز به فرمان ولی فرزانه از دیوار کوتاه مموتی بالا رفت و هی چیز چیز کرد و شفاهأ به سبزها چه گفت و عملأ چه کرد:«دعوای ما خانوادگی است و باید برگردیم به دوران جلاد جماران و من تسلیم ولی فرزانه نمی شوم و از ماه عسل حصر تقاضای صندوق رای می کنم و مثل فریبا خواری طلبان و ولی فرزانه به دری و ریشهری و جنتی رای می دهم»

شما شاید یادتون رفته باشه،ولی من یادم نرفته که حسن سوهانی،چطوری هموطنان بنفش شده شما را قهوه ای کرد و به غارت شدگان آبان ٩٨ چه گفت:«ترافیک درست نکنید،ما دوربینهایی داریم که پلاکتون و ور می دارند و من به مقامات امنیتی دستور داده ام که با متخلفین به شدت برخورد کنند»»

شما شاید یادتون رفته باشه،ولی من یادم نرفته که «نسرین»هموطن شما سال ۱۳۹۶ در اوج کشتار سراسری غارت شدگان ایران زمین، چشم برهم نهاد و گام بر روی خون ١۵٠٠ کشته آبان گذاشت و بیهوده زبان درازی کرد و دَم از صبر و مدارا و رفراندم زد و سوار موج اعتراضی ویدا موحد شد و از حرکت اعتراضیش استفاده ابزاری کرد و با حقارتی بی بدیل، بلاهتش را کنار سکوی اعتراضی ویدا موحد به اکران عمومی در آورد و عکس سلفی لایک خور گرفت و به دروغ خبر آزادی ویدا را رسانه ای کرد و با خود ویدا موحد عکس سلفی نگرفت.

شما شاید یادتون رفته باشه،ولی من یادم نرفته که هموطن شما «نرگس» با لب و گونه و ایربگهای از پس و پیش ور ‌اورمده و موهای افشون شده،رفت نشست کنار چهره تکیده و پوست واستخوان گوهر عشقی و با وقاحت تمام عکس سلفی گرفت و انگار نه انگار که از توی سوئیت هتل اوین به حسن سوهانی رای داده و عکس انگشت جوهریش را به رخ زخم خورده غارت شدگان ایران زمین کشیده است.

الغرض.

نوشته اید:«پرورش یافته هیچ نظامی نیستید،صرف تحصیل در مدرسه و دانشگاه در ایران،کسی را از لحاظ تربیتی به نظام ها وابسته نمی کند.»

شما بنا به گفته خودتان دهه ٧٠ دانشجو بودید،یعنی شما و امثالهم هر چقدر هم که گلخانه ای و منفعل زندگی کرده باشید،باز از تاثیرات منفی نظام در امان نبوده اید که هیچ،گریزی هم از آن هم نداشته اید؛همانطور که شما در تردد روزانه دست و سر و روی و پوشش ظاهری و ریه و ششتان،بخشی از دود و خاک و کثافت جاری در هوا را جذب می کند،مغز شما هم خواهی نخواهی بخشی از امواج آلوده و مخرب فرستنده رادیویی و تلویزیونی و مناسبات جاری در ادارات و موسسات علمی و آموزشی و تفریحی نظام سلفه پرور را جذب کرده است؛مصداق عینی مملوسش می شود اینکه مغز و ذهن شرطی شده شما،بی هیچ اراده و فهمی،فقط بر حسب عادت،عملأ شما را بنده می خواند و شفاهی انکار می کند و حرفی می زدند که کلا نادرست است و غافل است که دارد نعل وارونه می زند؛بنابراین چه بپذیرید،چه انکار کنید، همه شواهد گویای آن است که شما پرورش یافته نظام هستید،وگرنه خود را بنده خطاب نمی کردید؛چرا که در هزاره سوم کسی که به لحاظ ذهنی بالغ شده باشد،فارغ از اینکه تحصیل کرده و دانشگاه دیده باشد یا نباشد،هرگزشفایی کتبی خود را بنده خطاب نمی کند،

بگذریم که اساسا بنده بودنتانم زیر سوال است؛چرا که اولا شما بنده هم نیستید،بنده هم که باشید،بنده ناسپاس و مُفْتَرٍی هستید که نام و آب و نانتان را از سفره ارباب گرفته اید و انکار می کنید که بر سر این سفره به تمنای حشمت و جاه آمده اید؛دومأ من به سیاوش بیدکانی پریروز و محمدرضا شجریان دیروز و بلبل مرحوم دو نظام امروز هیچ اهانتی نکردم،نسرین و نرگس که اصل حیاتشان مصداق عینی اهانت است؛سومأ من فقط سوال کردم،سوالی که پاسخش معرفت می خواهد که شما فاقد آنید؛البته تقصیر ندارید،شما فعال سیاسی و ژورنالیست نیستید و فقط در زمینه های مطالعه و فعالیت می کنید که سودش بر ضررش بچربد و کاملا بی خطر باشد؛غلط میگم،رشد نشان دهید و غلطم و اصلاح کنید؛بَد میگم جرات کنید و مستند بزنید توی دَهنَم؟!

پ.ن.

راستی از شرف اهل قلم و ‌تئوریسین خواری طلبی و تز تحمل فشار از پائین و لب دادن از بالا و هشتگ صدای آبان و انگشت جوهری اصغر سارق-تو بخوان فرهادی- و باران کوثری و رخشان و کیومرث و مانی و منشور حقوق شهروندی و ماله کش اعظم و نوار لو رفته فساد حرامیان سپاه و روزه سکوت میرمخنث و روشنفکر و نظریه پرداز حجاب باغ عرفان و تبلیغ موز داریم،خیار داریم،فرزانه با وقار داریم چه خبر!؟

ختم کلام،حکایت ناتمام.

ح.مومنی زاده
ح.مومنی زاده
2 سال قبل
پاسخ به  لطیف

چیزهایی نوشته اید که هیچ ربطی به من ندارد. من و شما هیچ شناخت دقیقی از دیگری نداریم. فقط محض آگاهی شما بگویم که نظام حاکم بر ایران وهن آدمی است و من از آغاز سلطه ی این نظام کوچکترین رابطه و نسبتی با آن نداشته ام و ندارم و همیشه آن سوی جوی بوده ام. اسم های افراد معروفی را که ردیف کرده اید، امثال اصغر فرهادی و باران کوثری و غیره و نیز احمد زید آبادی که از آوردن نامش اجتناب کرده اید، مسئله ی من نیستند. من نه به سینمای اصغر فرهادی و باران کوثری علاقه ای دارم و نه تحلیل های ژورنالیستی احمد زیدآبادی را می خوانم. اما برای رنج ها و شکنجه هایی که احمد زیدآبادی از سر گذرانده است، احترام می گذارم، علی رغم این که هیچ نزدیکی فکری و سیاسی با ایشان ندارم. البته معتقدم که ارزش هر کس به قدر کارهایی است که برای مردم و سرزمینش انجام می دهد. من و شما که کاری برای مردم نکرده ایم، بهتر است آهسته ترگام برداریم.
اما ناگزیرم بی تعارف بگویم که شما که هیچ، چون یک نام مستعار بیش نیستید، بی شمار گنده تر از شما را هم نرسد که در حدی باشید که بخواهید در باره ی سیاوش شجریان چیزی بگویید، چه رسد به این که …
اگر کوتوله هایی در طول هزار سال گذشته توانستند خدشه ای به فردوسی و شاهنامه اش وارد کنند، نسبت به سیاوش شجریان هم می توانند تا هزار سال پیش روی بخت خود را بیازمایند.

peerooz
peerooz
2 سال قبل

“مُسلّم بدانید که روایت مربوط به استاد مهرداد بهار درست و واقعی است،بنابراین،توصیه می کنم که بازهم در خاطرات استاد جلال متینی و استاد جلیل دوستخواه «غور»کنید،حتماً آنرا خواهید یافت.در مورد نام محمد پروین گنابادی نیز با مراجعه به غلطنامۀ پیوست کتاب، صورت درست آنرا خواهید یافت”. نقل از کامنت جناب میر فطروس.

شگفت آور ست در دورانی که کودکان دبستانی با تلفن همراه خود و از راه اینترنت روزانه صد ها تصویر و مطلب بین خود رد و بدل میکنند, برگواران ما قادر نیستند که با “کپی” و “پیست” و یا تصویر مدارک خود, طرف را قانع نمایند. 

peerooz
peerooz
2 سال قبل

قبل از پیدایش آخرین کامنت ها فکر کرده بودم که شناگری (آقای مومن زاده!) به طمع پوست به آب زده و به دوست خود در ساحل فریاد میکند که من دست از پوست برداشته ولی پوست ول نمیکند. کامنت های اخیر نشان میدهد که هیچکدام ول نمیکنند و خلق متحیر که «با این علما هنوز ملت از رونق ملک ناامیدند»

علی میرفطروس
2 سال قبل

شعر دقیق و درست شاملو به نقل از سایت رسمی وی،چنین است:

نشانه

شغالی
       گَر
ماهِ بلند را دشنام گفت ــ
پیرانِ شان مگر
نجات از بیماری را
تجویزی اینچنین فرموده بودند.
 
فرزانه در خیالِ خودی
                                اما
آن‌که به تُندر
پارس می‌کند؛
گمان مدار که به قانونِ بوعلی
                                          حتّا
جنون را
نشانی از این آشکاره ‌تر
به دست کرده باشند.

باقی بقایت

علی میرفطروس
2 سال قبل

آقای محترم

«فروتنی» های شما بسیارکاذب و دروغین است و تن به عوامفریبی می زند چراکه هنوزنگفته اید تیترِ موهنِ مقالۀ شما چه ربطی به من داشته است؟.راستش را بخواهید،با خواندن این تیتر به یاد شعر درخشان شاملو افتاده ام:

شغالی
گَر
ماهِ بلند را دشنام گفت ــ
پیرانِشان مگر
نجات از بیماری را
تجویزی اینچنین فرموده بودند.
فرزانه در خیالِ خودی را
لیک
که به تُندر
پارس می‌کند،
گمان مدار که به قانونِ بوعلی
حتا
جنون را
نشانی از این آشکاره ‌تر
به دست کرده باشند

ح.مومنی زاده
ح.مومنی زاده
2 سال قبل

من اصلا فروتنی نکرده ام. سعی کردم با صراحت و ادب، باب گفت و گو را بگشایم. اما شما مرغتان یک پا دارد و مرتب از پاسخ به پرسش اصلی بنده طفره می روید. ربط مطلبم را به شما در پست قبلی عرض کردم. اگر متوجه نشده اید، چه کار کنم؟ از این که از واژه ی بی سواد در توصیف شما استفاده کرده ام، قضاوت را به خود شما و خوانندگان مطلب مختصر بنده و کتاب های مفصل شما وا می گذارم. اگر حمل بر فروتنی – دروغین یا راستین- نکنید، بابت آن از شما معذرت می خواهم. با این که معتقدم بی سوادی سکه ی رایج و پررونق روزگار ماست.
ملاحظه می کنید که بنده به دقت به سخنان شما توجه می کنم و پاسخ می دهم. اما شما تمایلی به پاسخ دادن صریح و شفاف به پرسش بنده ندارید.

علی میرفطروس
2 سال قبل
پاسخ به  ح.مومنی زاده

آقای محترم
شما ظاهراً مفهوم «ادب» را نمی دانید و گرنه از تیتر موهنِ مقاله تان دفاع نمی کردید

علی میرفطروس
2 سال قبل

از اینکه پذیرفته اید« ۹۵% حرف های شما ربطی به من نداشته» باعث خوشحالی است بنابراین لازم است که از سردبیر«اخبار روز» بخواهید تا مقاله تان را حذف کند یا تیترِ گُستاخانۀ آنرا تغییر دهد.این سئوآل-امّا- هنوز باقی است که شما چرا « ۹۵% حرف های بی ربط »را زینت بخش یک مقالۀ ۳۰۹۰ کلمه ای کرده اید؟آیا این موضوع تأئید کنندۀ سخنم مبنی بر «چیدمان توده ای مقالۀ شما»و حضور«روح رفیق کیانوری در منش و بینش شما» نیست؟ شما که در یک مقاله دچار اینهمه لغزشِ اخلاقی و ادبی شده اید چگونه خود را صالح می دانید تا به استاد مُسلّم زبان و ادب فارسی،استاد جلال متینی،«سواد آموزی»کنید؟!!
 مُسلّم بدانید که روایت مربوط به استاد مهرداد بهار درست و واقعی است،بنابراین،توصیه می کنم که بازهم در خاطرات استاد جلال متینی و استاد جلیل دوستخواه «غور»کنید،حتماً آنرا خواهید یافت. در مورد نام محمد پروین گنابادی نیز که گویا« تمام حرف شما همین بود»(آنهم در یک مقالۀ ۳۰۹۰ کلمه ای و بی ربط!!!) با مراجعه به غلطنامۀ پیوست کتاب، صورت درست آنرا خواهید یافت.
امّا اینکه کتاب های مرا شایستۀ خود نمی دانید، «حق دموکراتیک» شما است![امان از این«حق دموکراتیک»!!] در اینصورت من نسخه ای از «بیماری کودکی چپ روی» را خدمت تان تقدیم می کنم،شاید «افاقه» کند وشافی و سودمند باشد!…چه می توان کرد؟به قول شاعر:
طاعت از دست نیاید گُنهی باید کرد
در دلِ دوست بهر حیله رهی باید کرد
باقی بقایت
علی میرفطروس

ح.مومنی زاده
ح.مومنی زاده
2 سال قبل

درود بر شما
بنده ننوشته ام که ۹۵ درصد حرف هایم به شما ربط ندارد. نوشته بودم :” صحیح می فرمایید که ۹۵ درصد مطلب بنده راجع به کتاب خاطرات سال های خدمت… دکترجلال متینی بود. اما بنده به صرف این که شما فرموده بودید در خاطرات استاد متینی پیرامون دغدغه های فکری مهرداد بهار در سال ۵۷ صحبت شده است، زحمت مطالعه ی این کتاب را از روی صفحه ی حقیر موبایل بر خود هموار کردم، اما چیزی نیافتم.” ملاحظه می فرمایید کاملا به شما ربط دارد!
اما در مورد آنچه پیرامون کتاب خاطرات سال های خدمت… دکتر جلال متینی نوشته ام؛ کتابی منتشر شده است، کسی آن را خوانده است و نکته هایی بر آن گرفته است. نویسنده ی کتاب یا هر شخص دیگری می تواند بر این نکته گیری ها، نقد بنویسد و آن را به چالش بکشد و خلاف استنتاجات وی را اثبات کند. به همین سادگی. البته مقام علمی دکتر جلال متینی به منزله ی استاد فاضل زبان و ادب فارسی ( به طور مشخص تصحیح متون کهن فارسی، به ویژه تا پیش از دوره ی استیلای مغولان بر ایران، همچنین تحقیقات ارزشمند این استاد در قالب مقالاتی که منتشر کرده اند) در چارچوب نظام دانشگاهی ایران، بر دوستداران و دانشجویان و محققان این گستره معلوم است و گفته اند که فضل جای دیگر نشیند. و معاذالله که این ناچیز اسائه ی ادبی در این زمینه کرده باشم. آنچه می ماند دیدگاه های سیاسی ایشان در متن خاطراتشان است که در مورد آن بنده مختصری نوشته ام. چند نکته ی ویرایشی و نگارشی هم بر نثر فارسی این استاد گرفته ام. دیگری اگر می تواند خلاف نظر بنده را اثبات کند و سبب آگاهی و حتی شرمساری بنده شود. در روزگار ما هیچ کس از نقد و بررسی و تحلیل دیگران مصون نیست.
در مورد نکته ی اصلی که بنده راجع به دو صفحه ی آخر کتاب شما نوشته بودم، می فرمایید در غلط نامه ی پیوست کتاب در باره ی نام محمد پروین گنابادی توضیح داده اید. نسخه ی p.d.f. چاپ پنجم کتاب آسیب شناسی یک شکست را نگاه کردم. چیزی با عنوان “غلط نامه ” در پایان کتاب ندیدم. در صفحه ی ۳۱۲ کتاب که آخرین صفحه است – قبل از کتاب شناسی و منابع- عین آنچه در چاپ دوم کتاب آمده است، اینجا نیز درج شده است. ممکن است غلط نامه ای که می فرمایید، در چاپ کاغذی کتاب، که طبق نوشته ی خودتان در تارنمایتان حدود ۸۰۰ صفحه است، آمده باشد؛ که بنده به آن دسترسی ندارم. اگر ممکن است، از سر لطف، نظر تصحیح شده تان در باره ی حضور همزمان محمد پروین گنابادی و شاهرخ مسکوب و مهرداد بهار در تابستان سال شصت را در همین گفت و گوی ذیل مطلب بنده منتشر کنید.
و سخن آخر این که بنده ارادتی به لنین ندارم و تمایلی هم به مطالعه ی آثار او، ازجمله بیماری کودکی چپ روی، ندارم.

علی میرفطروس
2 سال قبل

آقای مومن زاده
از اینکه پذیرفته اید« ۹۵% حرف های شما ربطی به من نداشته» باعث خوشحالی است بنابراین  لازم است که از سردبیر«اخبار روز» بخواهید تا مقاله تان را حذف یا تیتر آنرا تغییر دهد.این سئوآل-امّا- هنوز باقی است که شما چرا « ۹۵% حرف های بی ربط »را زینت بخش مقالۀ خود کرده اید؟آیا این موضوع تأئید کنندۀ سخنم مبنی بر «چیدمان توده ای مقالۀ شما »و حضور«روح  رفیق کیانوری » نیست؟ شما که در یک مقاله کوچک دچار اینهمه لغزشِ اخلاقی و ادبی شده اید چگونه خود را صالح می دانید تا به استاد مُسلّم زبان و ادب فارسی «سواد آموزی»کنید!!
 مُسلّم بدانید که روایت مربوط به استاد مهرداد بهار درست و واقعی است،بنابراین،توصیه می کنم که بازهم در خاطرات استاد جلال متینی و استاد جلیل دوستخواه «غور»کنید،حتماً آنرا خواهید یافت.در مورد نام محمد پروین گنابادی نیز با مراجعه به غلطنامۀ پیوست کتاب، صورت درست آنرا خواهید یافت،امّا اینکه کتاب های مرا شایستۀ خود نمی دانید، «حق دموکراتیک» شما است!در اینصورت من نسخه ای از «بیماری کودکی چپ روی»را خدمت تان تقدیم می کنم،شاید شافی و سودمند باشد!…چه می توان کرد؟به قول شاعر:

طاعت از دست نیاید گُنهی باید کرد

در دلِ دوست بهر حیله رهی باید کرد

علی میرفطروس

peerooz
peerooz
2 سال قبل

جناب میرفطروس آنقدر “دوباره” مطلب “گنه آقای مومن زاده!” را کش میدهند تا کش و گناه هردو پاره شوند. لابد در دوران بی کاری و رکود “چنین کنند بزرگان چو کرد باید کار”.

علی میرفطروس
2 سال قبل

نکته ای که در کامنت قبلی من ناگفته ماند اینست که ۹۵% افاضات آقای مومن زاده مربوط به کتاب استاد جلال متینی است و لذا تیتر مقالۀ بلند ایشان می توانست این باشد: «آقای متینی! بی سوادی خود را جار می زنید»… نمی دانم که آقای منتقد آنهمه را چرا در ذیل کامنت کوتاه من آورده است؟ در هرحال،به قول حافظ:
گر طَیرَه می‌نمایی و گر طعنه می‌زنی
ما نیستیم معتقد شیخ خودپسند
باقی بقایت
علی میرفطروس

ح.مومنی زاده
ح.مومنی زاده
2 سال قبل

آقای میرفطروس صحیح می فرمایید که ۹۵ درصد مطلب بنده راجع به کتاب خاطرات خدمت… دکتر جلال متینی بود. اما بنده به صرف این شما فرموده بودید در خاطرات استاد متینی پیرامون دغدغه های فکری مهرداد بهار در سال ۵۷ صحبت شده است، زحمت مطالعه ی این کتاب را از روی صفحه ی حقیر موبایل بر خود هموار کردم، اما چیزی راجع به موضوع نیافتم. لذا این وجیزه را قلمی کردم. ناگفته نماند، پس از این که شما فرمودید منظورتان از خاطرات دکتر متینی، کتاب نبوده است؛ بنده فایل های صوتی گفت و گوی دکتر متینی با سید ولی رضا نصر را در مجموعه ی تاریخ شفاهی مرکز مطالعات ایران که در سال ۱۹۸۷ انجام شده است، شنیدم. اما در این مصاحبه نیز نامی از مهرداد بهار به میان نیامده است.
اما نکته ای را نیز بنده فراموش کردم در کامنت پیشین عرض کنم. و آن این که حاتم بخشی نفرمایید که کارها و کتاب هایتان فقط زیبنده ی خودتان است.
پایان سخن این که چرا در مورد مطلب اصلی بنده که رد ادعای شما راجع به جمع شدن زنده یادان محمد پروین گنابادی و شاهرخ مسکوب و مهرداد بهار در کتابفروشی تاریخ در تابستان سال ۱۳۶۰ شمسی است، چیزی نمی فرمایید؟

بهمن پارسا
بهمن پارسا
2 سال قبل

من علی میر فطروس را از کلاسهای دانشکده ی حقوق می شناسم و یکی دوباری در همان سالها خیلی کوتاه گپ هایی در مورد حلاج باهم داشته ایم. و بعدِ ان، نه وی را دیده ام و نه هرگز ارتباطی با او داشته ام اما میدانم ادم پیاده یی نیست. از من خیلی سوارتر است. هیچ کار هم به مرام ومسلک سیاسی اش ندارم، به من چه! اما، وقتی کسی در هر زمینه و موردی میرود در نخ جزییات – هر که میخواهد باشد- خبر از نوعی از خود سپاسگزاری میدهد. گیرم زُنبور درست است و نه زَنبور، باشد که صُندوق درست است و نه صَندوق!! خُب که چه؟ مگر نه اینکه عموم مردمی که با همین زبان که الان من می نویسم و شما میخوانی و ما حرف میزنیم( سخن‌میگوییم) از با سواد و بی سوادش ان تلفظ میکنند که میدانیم و میفهمیم و کارمان راه میافتد!؟ کجای این کار خردمندانه و فصیح است که همه چیزرا (ملانقطی) وار بر رسیم.
هر نسلی از اهل قلم و ادیبان صاحب سبک و خط و ربط شیوه ی مرسوم زبان رایج دوره ی خود را پیش میگرفتند و خوب هم بود. حالا ما بیاییم متینی استاد را با دانش سید ملک خاتونی خود به صلابه بکشیم که چرا این گفته و ان نه!؟
شر و وسوسه همواره در جزییات نهفته و کسانی از اینگونه مته به خشخاش گذاشتن ها به رضایت خاطر میرسند که خواسته باشند بگویند ماهم هستیم و از خودمان سپاسگزاریم!
زهد رندان ِنو اموخته راهی به دهی است
من که رسوای جهانم ، چه صلاح اندیشم.

peerooz
peerooz
2 سال قبل
پاسخ به  بهمن پارسا

جناب پارسا,
 با عرض معذرت از جناب مومنی زاده, من چیز زیادی از افاضات جناب میرفرطوس را نخوانده ام ولی تعدادی از مقالات جناب متینی را خوانده و اگر درست به یاد آورم این دو در تخریب زنده یاد محمد مصدق چیزی فرو نگذاشته اند. این را از این جهت گفتم که خدای نکرده متهم به پشتیبانی از جناب میرفرطوس نگردم که هرگز نبوده و نیستم , ولی کامنت شما مرا به یاد شعری از سعدی می اندازد که:
 یکی خوب خلق خلق پوش بود
که در مصر یک چند خاموش بود
تفکر شبی با دل خویش کرد
که پوشیده زیر زبان است مرد
اگر همچنین سر به خود در برم
چه دانند مردم که دانشورم؟
…………

peerooz
peerooz
2 سال قبل
پاسخ به  بهمن پارسا

لا إله إلا الله, با طلب پوزش از جناب میرفطروس بخاطر املای غلط نام ایشان. 

علی میرفطروس
2 سال قبل

علی میرفطروس

آب درخوابگۀ مورچگان !

«عزیزمن!
…ازقضاوت هیچ کس درخصوص اشعارم نگران نباشید.حرفِ کسی باری ازروی دوشی برنمی دارد.من همین قدر باید از عنایتی که جوانان نسبت به کار من دارند،متشکر باشم…تصوّر کنیدکه من در پُشت سنگرخود جاکرده ام،در این حال،هر وقت تیری به هدف پرتاب می کنم از کارِخودم بیشترخنده ام می گیرد…به نظرمی آیدکه «آب در خوابگۀ مورچگان ریخته ام».
این بخشی ازنامه ای است که نیما یوشیج درسال ۱۳۲۹ به احمدشاملو نوشته بود و چنانکه می بینید محتوای آن چنان محکم و استوار است که گوئی نیما آینده را درچنگ خود دارد و به پیروزی راه و اندیشه اش مطمئن است.نیما همین اعتماد به نفس و اطمینان به آینده را درنامه ای به احسان طبری(بزرگترین تئوریسین ادبی حزب توده)ابراز کرده بود. آنجا که خطاب به احسان طبری می گوید:
آنکه منتظر است روزی شما را بیش از خود در نظر مردم ناستوده ببیند.نیما یوشیج
حالا حکایتِ آقای مومن زاده است؛حکایتی از بی دقّتی و بی اخلاقی که نَسَب به اخلاقیّات حزب توده می برَد.
من در کامنت کوتاهم بر افاضات ایشان در سایت «اخبار روز»  گفته بودم که « برای آگاهی از دغدغه های فکری استاد مهرداد بهار در آن زمان[ درآستانۀ انقلاب اسلامی] می توانید به خاطرات استاد جلال متینی و استاد جلیل دوستخواه مراجعه فرمائید».
چنانکه ملاحظه می شود من سخنی از«کتاب خاطرات…»نگفته ام،ولی آقای مومن زاده آسمان را به ریسمان بافته اند تا بگویند که اصلاً  کتاب خاطرات دکتر جلال متینی و جلیل دوستخواه وجود ندارد!!
برای اینکه «تتبّعات» آقای مومن زاده را «بی اجر» نگذارم،  از ایشان می خواهم که باز هم در خاطرات دکتر جلیل دوستخواه و دکتر جلال متینی «غُور» کنند و اگر سخنم را در بارۀ استاد مهرداد بهار نیافتند،من تمام کارها و کتاب هایم را به ایشان هدیه می کنم….
باقی بقایت
علی میرفطروس

ح.مومنی زاده
ح.مومنی زاده
2 سال قبل

آقای میرفطروس!
مسئله ی بنده اصلا پی گیری دغدغه های فکری مهرداد بهار در سال ۵۷ نبود. مسئله این بود که حضور همزمان محمد پروین گنابادی و شاهرخ مسکوب و مهرداد بهار در کتابفروشی تاریخ در تابستان سال ۱۳۶۰ ناممکن است. بنده این نکته را مستند اثبات کردم. جناب عالی در پاسختان هیچ اشاره ای به این نکته نکردید و نفرمودید که بنده به نادرستی نسبت ناروایی در این مورد مشخص داده ام. هنوز پرسش اصلی من این است که چه گونه می شود کسی که در دوم شهریور ۱۳۵۷ درگذشته باشد، ولی سه سال بعد با کسی که آن زمان در ایران حضور نداشته است و شخص ثالثی در مکانی در تهران حاضر شده باشد و راجع به مسئله ای مربوط به سه سال پس از مرگ خود بحث کند؟ تمام حرف بنده همین بود. درضمن بنده ننوشته ام که ” کتاب خاطرات جلال متینی و جلیل دوستخواه وجود ندارد”. اگر مطلب بنده را با حوصله و دقت خوانده بودید، دست کم در می یافتید که نوشته ام خاطرات جلال متینی را خوانده ام و در ادامه نقدی کوتاه بر این کتاب هم نوشته ام . البته نوشته ام که جست و جویم برای یافتن خاطرات جلیل دوستخواه به جایی نرسید.
حال که سخن به اینجا کشید، علی رغم این که هیچ رغبتی به خواندن خاطراتی پیرامون دغدغه های مهرداد بهار در مقطع انقلاب ۵۷ ندارم، شما لطف کنید و این خاطرات استادان را به هر طریق که دوست دارید منتشر کنید تا بنده هم بهره مند شوم.

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


21
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x