دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳

گفتگو با نانسی فریزر در باره: مکتب فرانکفورت، چپ نو و نظریه طبقاتی، برگردان: بابک احمدی

یک شکاف سیاسی وجود دارد که باید توسط چپ پر شود. چپی که این فضا را پر می کند نیاز به دیدی دارد که درک بسیار گسترده تری از کار و طبقه کارگر داشته باشد. این چپ باید به روی همه اشکال رادیکالیسم باز باشد. اما همچنین ...

من همیشه نگران پر کردن شکاف بین چپ فرهنگی و چپ اجتماعی بوده ام. بنابراین به مقوله‌های هنجاری نیاز داشتم تا بتوانم آنچه را که آنها را از هم جدا می‌کند و این که چگونه ممکن است دوباره همدیگر را پیدا کنند، توصیف کنم. با استفاده از اصطلاحات “توزیع مجدد” و “شناسایی” توانستم یک بحث هنجاری در مورد اینکه چگونه این دو مقوله به یکدیگر وابسته هستند ایجاد کنم

نانسی فریزر فیلسوف در این گفتگو با ژاکوبن در مورد اینکه چرا تحلیل سرمایه داری کلید درک جوامع ما باقی می ماند صحبت می کند.

زندگی حرفه ای فیلسوف نانسی فریزر دوران چپ نو، دوره نئولیبرال تا احیای معاصر سیاست سوسیالیستی را در بر می گیرد. فریزر بر این تاکید دارد که سرمایه داری مقوله اصلی تحلیل برای درک واقعیت اجتماعی، سیاسی و اقتصادی ما است. این به او جایگاه ویژه ای در نظریه انتقادی داده است. فریزر نویسنده Justice Interruptus (1997)، Fortunes of Feminism (2013) و Cannibal Capitalism (2022) و همچنین تحلیل های تأثیرگذار متعددی از فلسفه سیاسی، نظریه انتقادی و فمینیسم است. در دوره اخیر او عمدتاً بر درهم تنیدگی بین «نژاد»، طبقه و جنسیت تمرکز کرده است.

لیلیان سیسرکیا با نانسی فریزر در مورد رابطه اش با مکتب فرانکفورت، چپ نو و اینکه امروز به چه نظریه طبقاتی نیاز داریم صحبت کرده است. این گفتگو در ژاکوبن با عنوان اصلی نظریه ی «تقاطع چیزی را توصیف می کند اما هیچ چیز را توضیح نمی دهد» منتشر شده است.

شما متعلق به نسل سوم مکتب فرانکفورت هستید. چگونه این گرایش در سنت نظریه انتقادی قرار می گیرد؟ به نظر شما این دسته بندی منطقی است؟

من قطعاً خودم را جزو مکتب فرانکفورت و تحولات بعدی آن می دانم و معمولاً نام مرا در ارتباط با آن طرح می کنند. اما سنت‌های فکری دیگری نیز وجود دارند که تأثیر زیادی بر من گذاشته‌اند، مانند پراگماتیسم آمریکایی، پساساختارگرایی فرانکوفون و البته فمینیسم. اگر بخواهم خودم را متعلق به نسلی بدانم، به احتمال زیاد خودم را در چپ نو جای می‌دهم. جهان بینی سیاسی و فکری من در ایالات متحده در چارچوب جنبش حقوق مدنی، جنبش ضد جنگ، دانشجویان برای یک جامعه دموکراتیک (SDS)، توسعه مارکسیسم و ​​جستجوی مارکسیسم معاصر شکل گرفت.

در طول تحصیلاتم در سال ۱۹۶۸، از هربرت مارکوزه “انسان تک ساحتی” را خواندم. اینگونه بود که من مکتب فرانکفورت را برای خودم کشف کردم. این کتاب خیلی مرا تحت تأثیر قرار داد. احساس می‌کردم در جامعه‌ای زندگی می‌کنم که با صدای بلند لیبرالیسم و ​​وعده آزادی خود را اعلام می‌کرد، اما در طول جنگ سرد در یک پوستین ایدئولوژیک گرفتار شده بود. کتاب این احساس را در قالب کلمات بیان کرده است. پس از آن، تقریباً به نوعی فعال تمام وقت شدم. بنابراین اواسط دهه ۱۹۷۰ بود که تصمیم به ادامه تحصیل در مقطع دکتری گرفتم. در همین چارچوب بود که برای اولین بار با هابرماس و فوکو تماس گرفتم و کمی بیشتر در مورد متفکرانی مانند آدورنو و هورکهایمر آموختم. اما برای من آنها فقط یکی از اثرگذاران در میان بسیاری دیگر بودند.

نزدیکی من به مکتب فرانکفورت ناشی از این واقعیت است که علاقه اولیه من به نظریه اجتماعی است و نه فلسفه اخلاق، نظریه سیاسی یا نظریه حقوقی. خیلی وقته که اینجوری بوده. من خودم را به عنوان کسی توصیف می کنم که می خواهد پروژه اصلی هورکهایمر، آدورنو و شرکا را احیا کند: می خواستم سرمایه داری را – و اکنون از یک عبارت بسیار نامتعارف – به عنوان یک کلیت اجتماعی ببینم.

آدرنو و هورکهایمر

اولین نظریه پردازان مکتب فرانکفورت مارکسیست بوده اند و مارکسیست ها تمایل دارند در مورد سرمایه داری صحبت کنند. با این حال، در دهه های اخیر، نظریه انتقادی به طور فزاینده ای از تحلیل های سرمایه داری روی گردان شده است. چطور شد چنین شد؟

در دهه های ۱۹۶۰ و ۷۰ یک خیزش انفجاری از رادیکالیسم جوانان در سراسر جهان رخ داد. خیزشی که  مشخصا ضد سرمایه داری بود. نمی‌خواهم بگویم که لزوماً یک بحث تئوریک جدی در مورد سرمایه‌داری وجود داشت، اما یک نگرش ضد سرمایه‌داری بخشی از روح زمانه بود. و به نوعی، پیدایش نظریه انتقادی در دهه ۱۹۳۰ نیز یک جنبش انقلابی بود. هر دوی این لحظات تاریخی، در جهت منفی دگرگون شدند که اشکال مختلفی از سرکوب، محافظه کاری و فاشیسم را به دنبال داشت – یک بار به شکل مک کارتیسم در طول جنگ سرد و یک بار به شکل نئولیبرالیسم. رادیکالیسم در این جریان به شدت مهار شد و لیبرالیسم به نظریه انتقادی نفوذ کرد. مردم می خواستند دنیا را به مکانی بهتر تبدیل کنند، اما حال و هوای جنگ سرد بسیاری را از این ترسانده بود که به بحث در مورد سرمایه داری بپردازند، چه رسد به سوسیالیسم.

در مقابل، می‌توانم بگویم که هابرماس اولیه (مثلاً در “دگرگونی ساختاری حوزه عمومی”، “مشکلات مشروعیت در سرمایه‌داری متاخر” یا “نظریه کنش ارتباطی” او) تلاش کرد سرمایه‌داری را در نمود تازه ی آن درک کند. این نوشته ها گسترده و بسیار جاه طلبانه بود. صرف نظر از اینکه فرد درباره مبانی نظری تحلیل هابرماس چه فکر می کند، به سختی می توان جاه طلبی پشت آن را انکار کرد. همانطور که معلوم شد، این آخرین نفس های تئوری انتقادی الهام گرفته از مارکس بود. برخی مانند هارتموت روزا و من سعی کرده‌ایم این سنت را احیا کنیم که ما را کمی بیگانه کرد. در درون نظریه انتقادی، بیشتر نسل من به فلسفه اخلاقی چپ، برابری خواه، لیبرال، فلسفه سیاسی و فلسفه حقوقی پرداختند. هیچ کس توجه قابل ذکری به اقتصاد سیاسی نداشت.

این جالب است زیرا مکتب فرانکفورت در دوره ای شکل گرفت که مارکسیسم با نقد اقتصاد سیاسی یکسان شد. این متفکران فهمیدند که برای اندیشیدن به فرهنگ و صنعت فرهنگ، در مورد شخصیت اقتدارگرایانه خانواده و بسیاری چیزهای دیگر، باید مارکسیسم را بیشتر توسعه داد. با این حال، انتقاد موجه از کمونیسم و ​​تلاش برای گنجاندن بعد فرهنگ به آن، دچار پیچیدگی شد. در نهایت یک لیبرالیسم و ​​فرهنگ گرایی بسیار یک طرفه پدید آمد. این بار، جبر اقتصادی [زیربنا] با این ایده جایگزین شد که ساختار سیاسی جامعه همه چیز را تعیین می کند. یکی به سادگی یک جبر را با جبر دیگری جایگزین کرد. به طور خلاصه: باید برای بازگشت به کلیت اجتماعی و سرمایه داری به عنوان مقوله اصلی تحلیل برای مدت طولانی و سخت مبارزه می شد.

وقتی سال‌ها پیش دکترای خود را شروع کردم، احساس کردم که اصطلاحات متعددی در گردش هستند که برای مثال جایگزین اصطلاح «کاپیتالیسم»، «مدرنیسم» شده‌اند. من هنوز کنفرانسی را به یاد دارم که در آن با برخی دیگر از نمایندگان مشهور نظریه انتقادی صحبت کردید. بعد از یک سخنرانی در مورد مدرنیسم این سوال را مطرح کردید که: ” من می دانم دارم خودم را تکرار می کنم، اما چرا می گوییم “مدرنیسم” و نه “سرمایه داری”؟” چه خبر بود؟

برای پاسخ به آن، باید به هابرماس برگردیم. او معتقد بود که ما باید از نزدیک به دستاوردهای رهایی بخش مدرنیته نگاه کنیم تا بتوانیم آنها را در حالی که به دنبال غلبه بر سرمایه داری هستیم، حفظ کنیم. و اگر ما سرمایه داری را لغو نکنیم، باز هم باید درک کنیم که چگونه این دستاوردهای رهایی بخش را در سرمایه داری حفظ کنیم. اعتقاد بر این بود که چیزی در تاریخ و جامعه مدرن اروپا وجود دارد که ارزش حفظ کردن دارد، چه آزادی فردی، چه علم، چه دموکراسی یا هر چیز دیگری. و همچنین اعتقاد بر این بود که سرمایه داری این دستاوردها را تحریف یا منحرف کرده است. و به همین دلیل بود که این ایده طرح شد که چگونه پتانسیل رهایی بخش مدرنیته می تواند در یک جامعه پساسرمایه داری محقق شود. انجام این کار خوب بود، مشروط بر اینکه از اروپا محوری و سایر مشکلاتی که در آن زمان واقعاً به آنها پرداخته نشده بود، اجتناب شود.

اما پس از آن این تبادل عناوینی که شما اشاره کردید وجود داشت. بیشتر و بیشتر مردم انتقاد از سرمایه داری و این سوال که چگونه سرمایه داری مدرنیته را منحرف کرد، کنار گذاشتند. از این به بعد آنها منحصراً در مورد مدرنیته صحبت می کردند. این بخشی از تغییر اقتصاد سیاسی از مدرنیته است، چیزی که باعث شد مدرنیته تنها به عنوان مجموعه ای از آرمان های فرهنگی درک شود. در این مورد من با شما هم نظر هستم؛ آن را بسیار مشکل‌ساز می بینم، زیرا هنوز خود را بخشی از چپ نو می‌دانم. مقوله مرکزی نظریه اجتماعی باید سرمایه داری می بود – برای من این یک اصل تغییر ناپذیر بود. اگر ما تحت فئودالیسم زندگی می کردیم، فئودالیسم بود. و البته یک بعد فرهنگی، یک بعد اقتصادی و یک بعد سیاسی نیز وجود دارد که باید مورد توجه قرار گیرد. اما مقوله ای که همه این ابعاد در آن لنگر انداخته اند و بدون آن هیچ یک از اینها قابل فهم نیست، سرمایه داری است؛ هم حالا و هم درآینده.

در سال ۲۰۱۴ شما اعلام کردید: «سرمایه داری بازگشته است!» از آن زمان تاکنون چگونه گفتمان تغییر کرده است؟

بعضی چیزها بهتر شده، بعضی چیزها بدتر. سرمایه داری اکنون چهره ای بسیار مخرب، آدمخوارانه و نئولیبرالی به خود گرفته است. به کنایه، این دقیقاً همان چیزی است که به تغییر سوسیال دموکراسی انجامید. در آن زمان، چپ نو فکر می کرد که تغییر سرمایه داری سوسیال دموکراسی را رادیکال می کند. در نهایت اتفاق دیگری افتاد. این اتفاق کاملاً تقصیر ما نیست، اما درک ما از حقایق تاریخی نقاط کور خود را داشت.

ایده اقتصاد ریاضتی که با چرخش نئولیبرال به وجود آمد، ایدئولوژی غالب برای دهه‌ها بود: اگر وضع ثروتمندان خوب باشد، همه ما سود می‌بریم. دولت‌ها برای ایجاد تغییرات اجتماعی بسیار کند عمل کرده‌اند، بنابراین همه ما باید سرمایه‌های انسانی خود را به حداکثر برسانیم و بهینه کنیم تا رشد کنیم. این عقل سلیم اجتماعی بود و از آن زمان فرسوده شد. به ندرت کسی دیگر این را باور می کند. بحران مالی ۲۰۰۸ و جنبش اشغال وال استریت نیز به این امر کمک کرد. امروزه تفکر ما با محدودیت بسیار کمتری مواجه است.

ما موج جدیدی از مواضع سیاسی رادیکال، اعتراضات و ضد نژادپرستی ستیزه جویانه را تجربه می کنیم. ما شاهد یک رنسانس در اتحادیه سازی هستیم، حتی در ایالات متحده، جایی که ممکن است انتظارش را نداشته باشید. علاقه به نقد سرمایه داری امروزه بسیار زیاد است. من به عنوان یک استاد در مدرسه جدید، این را می توانم بر اساس تجربه خودم تأیید کنم. مردمی که من آموزش می دهم از چندفرهنگی و همه چیزهای هویت گرا به ستوه آمده اند. بنابراین من فکر می کنم که یک تغییر رخ داده است. در نظریه انتقادی شاید کمی ترسوتر از آن چیزی است که من می خواهم، اما هنوز این احساس را دارم که مارکسیسم، فمینیسم مارکسیستی و اکو مارکسیسم در حال احیا و تجربه ی بازگشت هستند.

کار خودتان در این سال ها چگونه تغییر کرده است؟ شما امروز استدلال های متفاوتی نسبت به دهه های ۱۹۸۰ و ۱۹۹۰ ارائه می کنید

به دلیل اجتماعی شدن و سیاسی شدن من در چارچوب چپ نو، برای من بدیهی بود که نقد همیشه باید ضد سرمایه داری باشد. این برای من آنقدر واضح بود که من آن را به صراحتی که اکنون و در ده پانزده سال گذشته انجام داده ام، بیان نکرده بودم. من با تحلیل علت نارضایتی خودم از توسعه فمینیسم به عنوان یک جنبش اجتماعی و یک پارادایم روشنفکری شروع کردم. این قطعا یک نقطه عطف مهم برای من بود. درباره طنز تاریخ نوشتم که ناخواسته فمینیسم را در اتحاد با نئولیبرالیسم قرار داد. من بیش از پیش نیاز به پرداختن صریح به سرمایه داری را حس می کردم.

با گذشت زمان، احساس کردم که من باید به سرمایه داری خیلی واضح تر بپردازم. تا همین اواخر، بخش بزرگی از رادیکالیسم چیزی نبود جز بیان دگرگون شده و ضعیف شده چپ نو و جنبش های اجتماعی آن. اما ما باید به آینده نگاه کنیم زیرا اقتصاد بیمار است و درگیری های طبقاتی با شدت تازه ای در جریان است. کتاب جدید من، “سرمایه داری آدمخوار/همنوع خوار”، که قرار است در ماه اکتبر منتشر شود، این دیدگاه ها را گرد هم می آورد. در آن، من تلاش می‌کنم مسائل سیاسی، اکولوژیکی، بازتولید، نژادی و امپریالیستی را در چارچوب نقد ضد سرمایه‌داری ادغام کنم.

شما قبلاً اشاره کردید که برای سال‌ها مجبور بوده‌اید همان استدلال را به روش‌های مختلف برای نوشتن علیه شکاف بین چپ فرهنگی و اجتماعی مطرح کنید. شما با نمایندگان مشهور فلسفه اجتماعی مانند جودیت باتلر، آیریس یانگ، لیندا الکوف، سیلا بن حبیب و اکسل هونت در حال تبادل نظر بودید. همه آنها به طور مداوم استدلال کرده اند که دیدگاهی که کار را در اولویت قرار می دهد ناکافی است و شما این دیدگاه را به اندازه کافی گسترش نمی دهید. آنها ادعا کردند که شما به سادگی مفاهیم مارکسیستی پایه و روبنا را دوباره زنده می کنید. چرا این افراد اینقدر از این کار تحریک می شوند؟

بسیاری از آنها خیلی ضد استالینیست هستند و به گونه ای بحث می کنند که به نظر من تمایزی بین موضوعات قائل نمی شوند. همه چیز را با هم جمع می کنند. ترس آنها این است که اگر در باره ی موضوعاتی که من صحبت می کنم اظهار نظر کنند بلافاصله به بحث پایه و روبنا می‌رسد و بعد از آن زمان زیادی طول نمی‌کشد که به استالینیسم یا هر چیز دیگری می‌رسی.

برخی از متفکران جوانی که شما نام بردید در زمان دیگری بزرگ شده اند. من از دورانی می آیم که چپ ها بسیار مختلط بودند: زن و مرد، سیاه و سفید همه در یک جنبش با هم بودند. سپس انشعاب هایی به وجود آمد و شاید برای رعایت عدالت در ناهمگونی جایگاه ها لازم بود. اما من همیشه در پی تشکیل یک چپ گسترده بودم که گروه های بسیار متفاوتی بتوانند جایگاه خود را در آن پیدا کنند.

برخی از منتقدان جوان من هرگز چنین تجربه ای را نداشته اند. آنها در جنبش همجنس گرایان و لزبین ها، جنبش فمینیستی یا جنبش های دیگر سیاسی شده اند. این یک ذهنیت کاملاً متفاوت ایجاد می کند. برای برخی از مردم، این امر باعث شده است که خیلی سریع به این نتیجه برسند که صحبت از کلیت اجتماعی جبر اقتصادی است. برای مثال، جودیت باتلر، من را متهم کرد که مسائل مربوط به همجنس‌بازی‌ها و همجنس‌گرایان را صرفاً فرهنگی می‌دانم.

قطعاً حق با شماست وقتی که می گویید برخی از استدلال های من در طول سال ها عملا رد شده است. اما من فکر می کنم کار من در واقع با استقبال بسیار مثبتی روبرو شد. و فکر نمی کنم این لزوماً دستاورد من باشد. این لحظه ی خیلی خوبی است؛ در حالی که جهان از نظر سیاسی و اقتصادی در حال گسست است، من همان نکاتی را بیان می کنم که سال ها مطرح کرده ام. اما حالا آشکارا مردم از آن دفاع می کنند.

اگرچه در برخی محافل شما را یک «تقلیل‌گرای اقتصادی مارکسیست» می‌دانند، اما اکثر مارکسیست‌ها احتمالاً با این موضوع موافق نیستند. آنها تمایل دارند در مورد مفهوم طبقه شما ملاحظاتی داشته باشند. تو در مورد آن چه فکر می کنی؟

من معتقدم که ما باید دیدگاه وسیع تری داشته باشیم و سرمایه داری را نه فقط به عنوان یک سیستم اقتصادی، بلکه به عنوان یک نظم اجتماعی درک کنیم  که در آن اقتصاد، با سایر جنبه های زندگی اجتماعی (کار، مراقبت، سلب مالکیت از ثروتمندان، نژادپرستی، کالاهای عمومی، قدرت دولتی، طبیعت) که اساس آن را تشکیل می دهند رابطه متناقضی دارد. فکر می‌کنم وقتی این کار را انجام  دهید، همه ی شکل های کار که کل سیستم را سرپا نگه می دارند، قابل مشاهده می‌شوند.

من معتقدم که هر تعریف غیر تقلیل گرایانه از طبقه کارگر باید شامل هر سه نوع کار باشد – کار استثمار شده، کار سلب شده و کار اهلی شده. به نظر من این طبقه کارگر جهانی را توصیف می کند

تنها بخش نسبتاً کمی از این کارگران با تعریف سنتی مارکسیستی طبقه کارگر مطابقت دارند. بیشتر آنها که کارگران استثمار شده در کارخانه‌ نیستند در خط مونتاژ کار می‌کنند و فقط برای کارهایی که از نظر اجتماعی ضروری است دستمزد دریافت می‌کنند. تز من این است که این سیستم حداقل بر دو شکل دیگر کار متکی است: من آنها را “کار سلب شده” و “کار اهلی” می نامم. از یک طرف این کار لازم است تا مردم بتوانند زندگی و تولید مثل کنند. از طرفی این کار برای انباشت و بازتولید سرمایه لازم است. در مورد مسئله تئوری طبقاتی، من معتقدم که هر تعریف غیر تقلیل گرایانه از طبقه کارگر باید شامل هر سه نوع کار باشد – کار استثمار شده، کار سلب شده و کار اهلی شده. به نظر من این طبقه کارگر جهانی را توصیف می کند.

گسترش درک ما از سرمایه داری همچنین مستلزم گسترش برداشت ما از مفهوم طبقه کارگر است. من علاقه مندم  بدانم چگونه می توان یک جنبش ضد سرمایه داری یا سوسیالیستی را بر اساس این ملاحظات سازمان داد. اگرچه پیش از این نیز نکاتی در این زمینه وجود داشت، اما هرگز به طور جدی پیگیری و اجرا نشد.

به نظر شما مبارزه طبقاتی چه نقشی ایفا می کند؟ شما قبلاً در مورد گسترش مفهومی سرمایه داری و طبقه کارگر صحبت کرده اید. اما این را هم شنیدم که شما سرمایه را حریف اصلی خود می دانید. مهم نیست که چقدر درک خود را از طبقه کارگر گسترش دهیم، آنتاگونیست مرکزی آن ثابت می ماند، اینطور نیست؟

طبقه سرمایه دار یک چیز است، طبقه سیاسی حاکم چیز دیگری است. بدیهی است که تقریباً همه سیاستمداران پیشرو کم و بیش نماینده منافع سرمایه هستند. در مورد مبارزه طبقاتی، می‌توانم بگویم که تا همین اواخر عمدتاً از یک طرف، یعنی از سوی سرمایه، یورش و مبارزه می‌شد. اتحادیه‌ها در بسیاری از کشورها نابود شده‌اند، تولید به  خارج از کشور منتقل شده است، ثروت‌ها در بهشت‌های مالیاتی پارک شده‌اند، طبیعت به فاضلاب تبدیل شده است. سرمایه عملاً اختیار کامل داشت.

یک شکاف سیاسی وجود دارد که باید توسط چپ پر شود. چپی که این فضا را پر می کند نیاز به دیدی دارد که درک بسیار گسترده تری از کار و طبقه کارگر داشته باشد. این چپ باید به روی همه اشکال رادیکالیسم باز باشد

اکنون باید دید که مبارزه طبقاتی چگونه خواهد بود. بسیاری از مردم نسبت به احزاب انقلابی بدبین هستند. بنابراین، چیزهای زیادی به سطح جنبش‌های اجتماعی تغییر می‌کنند، اما همانطور که چپ فرانسه به طرز چشمگیری نشان داده است، اتحادهای انتخاباتی امیدوارکننده نیز وجود دارد. در عین حال، پوپولیسم جناح راست نیز در حال رونق است و گاه به شعارهای شبه ضد سرمایه داری متوسل می شود. در اینجا یک شکاف سیاسی وجود دارد که باید توسط چپ پر شود. چپی که این فضا را پر می کند نیاز به دیدی دارد که درک بسیار گسترده تری از کار و طبقه کارگر داشته باشد. این چپ باید به روی همه اشکال رادیکالیسم شدید باز باشد، اما همچنین باید چارچوبی برای متحد کردن آنها در یک پروژه مشترک فراهم کند.

علاقه مجددی به تصویرسازی فراگیر از سرمایه داری وجود دارد. مفاهیمی مانند نظریه ی تقاطع intersection یا سرمایه داری نژادی به طور گسترده مورد بحث قرار می گیرند. دیدگاه شما چه تفاوتی با این مفاهیم دارد؟

من سعی می کنم جنبه هایی از نظریه های سرمایه داری نژادی، بازتولید اجتماعی یا فمینیسم مارکسیستی و مفاهیم سنتی جامعه طبقاتی و تضادهای طبقاتی را به هم پیوند دهم. جنبه های اکولوژی نیز در سال های اخیر برای من اهمیت فزاینده ای پیدا کرده است.

نظریه تقاطع با آن به نظر من متفاوت است. او یک مشکل را نام می برد و نیاز به تفکر فراگیرتر و عملکرد سیاسی را روشن می کند. برای من، تلاقی در ابتدا چشم اندازی بود برای تحلیل موقعیت خاص زنان سیاه پوست و تجسم اشکال متقاطع ظلم به آنها. به تدریج، متقاطع بودن به یک نظریه گسترده تر تبدیل شد که تلاش می کند پیوندهای بین پدرسالاری، سرمایه داری و نژادپرستی را نشان دهد. اما برای من، این مشکل ساز است، زیرا سرمایه داری در سطح تحلیلی متفاوتی عمل می کند.

من «پدرسالاری» را از معادله کنار می گذارم زیرا این اصطلاح به عنوان یک مقوله تاریخی برای من نفرت انگیز است. من فکر می کنم که برتری مرد و نژاد در شکل سرمایه داری آن خودسرانه نیست. و من فکر نمی‌کنم که مفهوم متقاطع بودن واقعاً بتواند دلیل آن را توضیح دهد. متقاطع بودن چیزی را توصیف می کند، اما هیچ چیز را توضیح نمی دهد. از سوی دیگر، من می خواهم کشف کنم که این اشکال متقاطع حکومت از کجا می آیند. و برای آن ما به درک گسترده ای از سرمایه داری و سه شکل کار [استثمار شده، سلب مالکیت، اهلی شده] نیاز داریم

چند سال پیش شما با طرح یک بحث هنجاری، دو مقوله لازم برای نقد سرمایه داری را تعریف کردید: “بازتوزیع” و “به رسمیت شناختن”. و تاکید کردید به نظر شما هر دو اینها ضروری هستند. اما اخیراً نقدی از ماهیت بحرانی سرمایه داری طرح کرده اید. این مضامین چه تفاوتی با یکدیگر دارند؟

اول، من اصطلاحات «بازتوزیع» [عدالت توزیعی] و «شناسایی» [ارج شناسی برابر هویت ها و گروه های جامعه]  را به عنوان آنچه «مفاهیم عامیانه عدالت» نامیده‌ام می فهمم. مفاهیم «بازتوزیع» و «به رسمیت شناختن» منعکس کننده زبان و عقاید بازیگران جامعه مدنی است که برای عدالت اجتماعی می جنگند. من همیشه نگران پر کردن شکاف بین چپ فرهنگی و چپ اجتماعی بوده ام. بنابراین به مقوله‌های هنجاری نیاز داشتم تا بتوانم آنچه را که آنها را از هم جدا می‌کند و این که چگونه ممکن است دوباره همدیگر را پیدا کنند، توصیف کنم. با استفاده از اصطلاحات “توزیع مجدد” و “شناسایی” توانستم یک بحث هنجاری در مورد اینکه چگونه این دو مقوله به یکدیگر وابسته هستند ایجاد کنم. من همچنین علاقه مند بودم که پیدایش این مقولات را به صورت شبه تبارشناسی و اجتماعی-نظری شرح دهم. بنابراین من در دو سطح کار کردم.

در آن زمان، بحران واقعاً یک مسئله نبود. اما پس از آن واقعیت اجتماعی ما را فرا گرفت. مشخص بود که ما در یک بحران عمیق هستیم. ما باید آن را به عنوان بحران سرمایه داری یا بحران شکل کنونی سرمایه داری درک کنیم. من همیشه به آن اعتقاد داشتم و هنوز هم به آن اعتقاد دارم. با این حال، در آن زمان، این شکل از انتقاد از نظر تئوری مدت‌ها به عنوان اقتصادی، غایت‌شناختی و غیره کنار گذاشته شده بود. با این وجود، برای من مهم بود که این انتقاد را تجدید کنم – به گونه ای که استدلال های متقابل معمول را باطل کند. پس به نوعی بحران برای من به یک رکن مرکزی تبدیل شد تا این لحظه تاریخی را تئوریزه کنم.

پس نقد بحران چه نوع نقد هنجاری است؟ تا حدی، این نقد بی عدالتی اجتماعی است، با این استدلال که برخی از مردم  به بهای بدبختی دیگران ثروتمند می شوند. یا در مورد توضیح این است که چرا سرمایه داری روشی غیراخلاقی (بیگانه) از هستی است. من فکر می کنم دومی سخت ترین کار است، اما کنجکاو هستم که ببینم [فیلسوف] راحل جاگی* چگونه این دیدگاه را توسعه خواهد داد. آنچه می توانم با قطعیت بگویم این است که تمرکز خودم از نظریه های هنجاری صریح به نظریه های اجتماعی تغییر کرده است.

*Rahel Jaeggi (زاده ۱۹۶۷ در برن) یک فیلسوف است. او استاد فلسفه عملی در دانشگاه هومبولت در برلین است. راحل جاکی همچنین از سال ۲۰۱۸ ریاست مرکز علوم انسانی و تغییرات اجتماعی در برلین را بر عهده داشته است. تمرکز موضوعی او در حوزه‌های فلسفه اجتماعی و حقوقی و همچنین فلسفه سیاسی، اخلاق فلسفی، انسان‌شناسی و هستی‌شناسی اجتماعی است. موضوع تحقیق او شامل مفاهیم از خود بیگانگی، کالایی شدن یا واقعی شدن، ایدئولوژی، شیوه زندگی، نهاد و همبستگی. Jaeggi را نماینده نظریه انتقادی معاصر می دانند

https://akhbar-rooz.com/?p=165291 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
کیا
کیا
1 سال قبل

کاری با ارزش.

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x