شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳

شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳

آنکه به بلندای جاودانگی اوج گرفت – یادی از رفیق نادر عطایی عضو جبهه دموکراتیک خلق – علی ستاری

پیش از آغاز رفاقت و کار مشترک مباراتیم با نادر، در خردادماه ۵۰ با تماس رضا با من و پیشنهاد همکاری، ما که هر دو از دانشجویان دانشسرایعالی تهران بودیم، کار تبادل کتاب‌ها و جزوات و کوهپیمایی را آغاز کردیم
شکنجه گاه ساواک

لحظاتئ هستند که دوران سازند

کلماتئ که دل انگیز تر از آوازند         

مردهایی که توگویی آنان                        

    از دل پاک حقیقت زادند!ـ                                 

  اثر: مئهو شاعر ویتنامئ                                                                    

 ترجمه و سرایش :ـ                                                                    

چریک فدایی خلق، بهروز نابدل                                                                     

دشمنان طبقاتئ کارگران و دیگر ستمکشان همواره کوشیده اند با استفاده از تمامئ وسایل ممکن صدائ منادیان بهروزئ تودهها را خاموش کنند. آن‌ها با دستیازیدن به جنگ روانئ، دروغ پراکنئ، تخریب شخصیت، ایجاد سازمانهائ بدیل عامل ارگانهائ اطلاعاتئ، تمامئ تلاششان را معطوف به نابودئ انقلابیون و درهم شکستن تشکیلات چپ سوسیالیستئ و دمکراتیک، ایجاد تفرقه  میان صفوف آنان و دامن زدن به انحراف در بنیادهائ نظرئ انان کرده اند!

هدف اساسی آن‌ها کشیدن دیوار حائلئ روانشناختئ و تشکیلاتئ میان توده هائ کار و زحمت و انقلابیون از سویی و از سوئ دیگر ایجاد مانعئ استراتژئک برائ انتقال دست آوردهائ نظرئ و تجارب عملئ از نسلهائ مختلف انقلابیون بیکدیگر بوده است. ازاین رو تلاش کوشندگان در پاسداشت حقیقت عشق رزمندگان چپ سوسیالیستئ به آزادئ و عدالت اجتماعئ، تلاش برائ  روشنئ بخشئ به آن و انتقال آگاهئ ها و تجارب، حائز قلبی ترین احترام هاست. ازآن جمله است کتاب‌ها و مقالاتئ که پیرامون زندگئ و مبارزات رفقائ شهید مصطفئ شعاعیان و نادرشایگان شام اسبئ فرماندهان “جبهه دمکراتیک خلق“ نگاشته شده اند. در این مجموعه آثار، آنجا که به نقش رفیق شهید نادر عطایی اشاره شده است ابهامات و نادقیقئ هایی دیده می‌شود که وظیفه خود میدانم برائ روشن ساختن آن و ثبت در تاریخ مبارزات چپ سوسیالسیتئ میهنمان توضیحات زیر را باطلاع برسانم:

من افتخار داشتم دراواخر بهار سال هزار و سیصد پنجاه و یک خورشیدئ با رفیق نادرعطایی از طریق محمدرضا پورجعفرئ آشنا شوم.

شهر اول، طلب

پیش از آغاز رفاقت و کار مشترک مباراتیم با نادر، در خردادماه هزار و سیصد پنجاه خورشیدئ با تماس رضا با من و پیشنهاد  همکارئ، ما که هر دو از دانشجویان دانشسرایعالئ  تهران بودیم، کار تبادل کتاب‌ها و جزوات و کوهپیمایی را آغاز کردیم. کتب و جزوات شامل آثارئ از لنین، مائو و روزنامه هایی از انتشارات کنفدراسیون محصلین و دانشجویان ایرانئ چون شانزده آذر بود. بتوصیه رضا مطالعاتئ پیرامون تاریخ و جنبش هائ اجتماعئٍ ائ ایران، چون جنبش سربداران را نیز در دستور کارمان گذاشتیم. اشعار شاعرانئ چون کسرایی، ابتهاج، زهرئ و بویژه کوش آبادئ و شعر حماسیش “برخیز کوچک خان“، یا اشعارئ از مائو و هوشئ مین در آن روزگار، نیروبخش و برائ دل آرزومند ما چون مائده ائ آسمانئ بود! ما با هم درباره اهمیت مبارزات چریکئ سازمان چریکهائ فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق ایران در شکستن جو ترس در جامعه و بسخره گرفتن قدرقدرتی رژیم، از جان گذ شتگئ آنان بخاطر بر زمین نماندن پرچم مبارزه انقلابئ وحدت نظر داشتیم. با این سمتگیرئ و از آنجا که من بخاطر نقشم در سازماندهئ و شرکت در مبارزات دانشجویی، در کنار دیگر آرمانخواهان چپ دانشجو، و زندانئ شدن در سالهائ هزار و سیصد و چهل و هشت و هزار و سیصد و چهل و نه، بخاطر نقش پذیرئ در سازماندهئ و شرکت در تظاهرات اتوبوس رانئ و شانزده آذر برائ ساواک فردئ شناخته شده بودم، رضا از طرف رفقایی که من آنها را نمئ شناختم، از من خواست که از این به بعد در مبارزات صنفئ و سیاسئ دانشجویی شرکت نکنم و تظاهر کنم که مبارزه سیاسئ را اساسا کنار گذاشته ام.

شهر دوم، عشق کمیاب

من از طریق رضا پورجعفرئ در اوائل تابستان سال هزار و سیصد پنجاه و یک با نادر عزیز آشنا شدم. آنها همشهرئ و در بانک ملئ ایران، شعبه فردوسئ همکار بودند. باین ترتیب هسته انقلابئ ما تشکیل شد.

رفیق نادر قد بلند و لاغر بود. بینئ کشیده و پوستئ سفید داشت. آرام بود ـ آرامش دریا در چهره اش و طوفانئ از عشق به توده هائ کار و زحمت در قلبش ـ؛ کم حرف و “همچو جان“ مهربان و صمیمی بود.

ما اغلب شبها در منزل نادر با هم مطالعه و جمعه ها با هم کوه نوردئ میکردیم. پس از مدتئ رضا آثارئ از رفیق مصطفئ شعاعیان چون “چند نگاه شتابزده به شیوه ستیز“ و جنگ چریکئ شهرئ اثر ماریگلا و بتدریج آثاری از سازمان چریکهائ فدایی خلق و سازمان مجاهدین خلق ایران را نیز برائ مطالعه جمعئ در اختیارمان گذارد! عموما ما آن آثار را بیست و چهار تا چهل و هشت ساعت پس از تاریخ انتشارشان دریافت مئ کردیم. اینهمه، نشانه بارزئ از ارتباط  تنگاتنگ رفقائ ما با دو سازمان دیگرچریکئ بود

رضا می‌گفت: “رفقا تصمیم دارند تیمئ به کوه برائ نبرد مسلحانه اعزام کنند. از آنجا که ما عضو آن تیم هستیم، دستور تشکیلاتئ است که ما برائ داشتن آمادگئ جسمئ کوه نوردئ هائ سنگین کنیم.“ از این رو ما میبایست بدون خوردن صبحانه و در هر وضعیت جسمئ، حتئ سرماخورده و بیمار در کوهنوردئ شرکت کنیم. گفته میشد در شرایط درگیرئ در مبارزه مسلحانه در کوه، چنانچه رفیق چریکئ بیمار باشد، نیروهائ نظامئ دشمن کار تعقیب و نبرد را تا بهبودئ رفیق بیمار، متوقف نمیکنند! منطق اهمیت و ضرورت شرکت در تمرینات کوهنوردئ، تحت هر شرایط جسمئ، این بود. باید با سرعت صعود میکردیم و پس از فتح  قله، پس از کمئ استراحت، با سرعت بازمئ گشتیم. پس از آن می توانستیم غذائ مختصرئ را که همراه برده بودیم بخوریم. بهنگام استراحت، چنانچه تنها بودیم مئ خواندیم.

امسال سال بارانائ رعنا؛ چریک تو شهر فراوانائ رعنا؛ جان من بگو مرگ من بگو رعنا، امشب تئ بالاسر کئ دبو رعنا…!

شهر سوم، حیرت

با توجه به تا کید رفقا من در سال تحصیلئ هزار و سیصد پنجاه ـ پنجاه و یک در اعتصابات شانزدهم آذر شرکت نکردم. از این رو توانستم درسم را نه در خرداد ماه، بلکه بعنوان تنها فارغ التحصیل تیرماه*۱ دانشسرایعالئ تهران، تمام کنم. از دهم مهر ماه*۲ در اصفهان، برائ انجام خدمت نظام وظیفه*۳، در اداره آموزش و پرورش بعنوان مشاور و راهنما مشغول بکار شدم. هر دو هفته یکبار پنج شنبه بعداز ظهر به تهران سفرمیکردم تا در جریان جدیدترین اخبار جنبش مسلحانه قرار گیرم؛ تا دیروقت شب در منزل رفیق نادر جدیدترین آثار رفیق مصطفئ چون “شورش“ و آثار دو سازمان انقلابئ دیگررا مطالعه کرده و روز جمعه در برنامه کوه نوردئ با رفقا شرکت کنم. از جمله آثارئ که بارفقا مطالعه کردیم، میتوانم از “مبارزه مسلحانه هم استراتژئ هم تاکتیک“ اثر رفیق احمدزاده، “رد تئورئ بقا“، اثر رفیق پویان، “پاره ائ از خاطرات جنگ چریکئ شهرئ“ از انتشارات داخلئ سازمان چریکهائ فدایی خلق، و “خاطرات جنگ چریکئ بولیوئ“  از انتشارات سازمان مجاهدین خلق ایران و “نگاهئ به روابط شوروئ و نهضت جنگل…“ اثررفیق مصطفئ نام ببرم. رفیق مصطفی جزواتئ نیز درباره اهمیت پنهان کارئ و رعایت اصول امنیتئ در شرایط اعتلاء مبارزه مسلحانه و افزایش خطر ضربات ساواک نوشته و برائ مطالعه دراختیار قرار میداد.

در یکئ از این روزهائ جمعه در حیاط خانه نادر عزیز با تفنگ بادی مدتئ طولانئ تمرین تیراندازئ کردیم.

برائ دیدن، انتقال تجارب و اطلاعات و مطالعه آثار مذکور با رفیق تورج اشتری تلخستانئ و کوهنوردئ با او هم قرارهائ منظمئ اجرا میکردیم؛ آنچنان که با رفیق حسن سعادتی، آموزگار مدرسه‌های درود، که گاهئ از درود به تهران و گاهئ به اصفهان برائ مطالعه و تبادل نظر و تجربه مئ آمد؛ مسائل و روابطئ که فقط رضا در جریان آن قرار داشت و نه رفیق نادر.

در روز پنج شنبه ائ در اواسط مهرماه وقتئ رفقا رضا و نادر را در تهران ملاقات کردم، رضا گفت که “همراه نادر باید اعلامیه هایی را درغرب تهران پخش کنید“. حدود ساعت نه شب در حوالئ سلسبیل آن‌ها را پخش کردیم. اعلامیه که درقطع یک سوم “آ ـ چهار“ روی کاغذ سفید اعلاء چاپ شده بود، با این آیه آغاز میشد:
وسَیعلَمُ الّذینَ ظَلَموا أَی مَنقَلَبٍ ینقَلِبونَ  

اعلامیه، مربوط به عملیات ترور شعبان بئ مخ توسط جوخه مسلح  سازمان مجاهدین خلق ایران بود و جریان ترور او را در چند خط، کوتاه توضیح داده بود:

شهر چهارم، قلهء پوشیده در مه

در یکئ از کوهنوردئ جمعه هائ فروردین ماه هزار و سیصد پنجاه و دو در ارتفاعات پشت توچال به چشمه ائ رسیدیم.  برائ استراحت آنجا نشستیم و درباره دست آوردهائ جنبش چریکئ در عرصه هائ سیاسئ ـ مبارزاتئ و فرهنگئ ـ هنرئ گفتگو کردیم. تاکیدمان براین بود، با توجه به اینکه عمر چریک شش ماه است، نباید بگذاریم پرچم مبارزه به زمین بیافتد! باین نتیجه رسیدیم که ما هم با تمامئ توان باید به اعتلاء جنبش انقلابئ مسلحانه کمک کنیم.

 عصر پنج شنبه بیست و هفتم اردیبهشت در تهران، رضا و نادر را ملاقات کردم. قرار شد روز جمعه در خانه نادر یکدیگر را ملاقات کرده و دفترچه عضویت تشکیلات را پر کنیم.

رضا همکلاسئ ائ به نام اقدس فاضل پور داشت. من آن‌ها را درسال تحصیلئ پنجاه ـ پنجاه و یک اغلب در زنگهائ تفریح با هم در حال قدم زدن در صحن حیاط  دانشسرایعالئ میدیدم و از این رو با او آشنا شده بودم. رضا او را در کوهپیمایی جمعه چهاردهم اردیبهشت با خود آورد و باین ترتیب ما در جریان ازدواج آن‌ها قرار گرفتیم. روز جمعه بیست و هشت اردیبهشت اقدس نیز بهمراه رضا آمده بود. قرار شد اقدس پاسخ هائ نادر به سؤالات را در دفترچه عضویتش بنویسد و رضا پاسخ هائ مرا در دفترچه عضویتم یادداشت کند! پس از اتمام کار رضا گفت که ما اول تیر ماه مخفئ و مسلح خواهیم شد. اودفترچه ها را برداشت و همراه اقدس ما را ترک کرد.

قطع دفترچه حدود شش درهشت سانتی‌متر و از کاغذهائ نازک موسوم به پوست پیازئ ساخته شده بود. سؤالات تایپ شده بودند. در مقدمه‌اش نوشته شده بود: “بازاء خون بهترین فرزندان خلق میدانیم، چنانچه این دفترچه بدست دشمن بیافتد چه ضربه مهلکئ وارد خواهد شد. از این رو دفترچه ظرف بیست و چهار ساعت از بین برده خواهد شد“! (نقل به معنئ).ـ در ضربه ائ که با دستگیرئ عبدالله اندورئ*۴، عضو تیم فرماندهئ*۵ ما در روز شنبه پنج خرداد پنجاه و دو به تشکیلات ما وارد شد، رفقا نادرشایگان شام اسبئ و حسن رومینا که با او قرار داشتند، سرقرار توسط جانیان ساواکئ به گلوله بسته شدند و خانه تیمئ نظام آباد مورد هجوم نیروهائ ساواک قرار گرفت. باین ترتیب دفترچه عضویت من بدست ساواک افتاد!

سؤالات دفترچه بنحوئ طراحئ شده بودند که اگر ساواک آنرا تصادفاً جایی میافت میتوانست مرا در فرصت کوتاهئ شناسایی کند. بعنوان مثال پرسیده شده بود: “اهل کدام استانئ“؟ “آیا تا بحال زندانئ شده ائ“؟ “چه سالئ و در کدام زندان، زندانئ بوده ائ“؟ ساواک براحتئ با مراجعه به آرشیواش میتوانست فردئ را که اهل لرستان است و در سال چهل و هشت در جریان اعتصابات اتوبوس رانئ در زندان موقت شهربانئ و در جریان اعتصابات شانزدهم آذر چهل و نه در زندان قزل قلعه بوده را شناسایی کند! برخئ از سؤالات بنحوئ طرح شده بود که پس از دستگیرئ، بازجو نیازئ به بازجویی از من نداشت. گواینکه رفقائ فرماندهئ ما میدانستند که ما به مبارزه مسلحانه معتقدیم و مصممیم “علیه امپریالیسم جهانئ و شاه خائن وابسته به امپریالیسم “ مبارزه ائ تا پائ جان کنیم، از جمله سؤالات این بود که “چرا میخواهئ مبارزه مسلحانه کنئ“؟ (نقل به معنئ). یا بدتر از این سؤال این بود که “با چه سازمان هائ سیاسئ ائ تا کنون ارتباط داشته ائ“؟ و خطرناکتر از این که: “آیا مستقیماً با آن‌ها ارتباط گرفتئ یا غیرمستقیم“؟ پاسخ من به این سؤال این بود:ـ ستاره سرخ و آرمان خلق. با ستاره سرخ مستقیم ارتباط گرفتم و با آرمان خلق غیرمستقیم!

پس از سه ماه که از دور اول بازجویی هایم در اواخر شهریور می گذشت، در دور دوم بازجویئ ام، بازجو همین سؤال را بمن داد. میخواست بداند چه کسئ مرا به رفقای آرمان خلق معرفئ کرده است. من دانشجویی را که اهل درود لرستان بود و به خبرچین ساواک بودن معروف و متأسفانه بخاطر بیمارئ قلبئ فوت کرده بود، بعنوان معرفم نام بردم و علیرغم مشکلاتئ که در این قبیل مواقع با بازجو پیش مئ آید، توانستم او را بعنوان معرفم به بازجو بقبولانم.

برائ ساواک چنین سوالئ جنبه اطلاعاتئ داشت و از این رو طرحش ضرورئ و مهم بود. اما برائ رفقائ فرماندهئ یک سازمان چریکئ چه اهمیت امنیتئ ائ میتوانست داشته باشد که من یا رفقائ دیگرئ که چنین دفترچه عضویتئ را پر کرده اند، در گذشته  مبارزاتی مان با یک سازمان سیاسی مستقیم یا  غیرمستقیم ارتباط گرفته ایم؟ این قبیل سؤالات چهل و شش سال است که ذهن مرا بخود مشغول کرده‌اند و من هنوز برائ آن‌ها پاسخئ ندارم.                                                     

شهر پنجم، در “دامگه حادثه“

 مثل همیشه، دیر وقت عصر روز پنج شنبه دهم خرداد ماه به تهران رسیدم. بمحض ورود بخانه، خواهرم یادداشتئ را که با نوار چسب بسته شده بود بمن داد و گفت: “این را امروز ظهر رفیق قد بلندت داد“.

نادر خبر داده بود که رضا را در ساعت ده صبح همان روز دستگیر کرده اند. برائ دیدار و گفتگو هم دو قرار برائ روز بعد، ساعت ده و نیم صبح و چهار بعد از ظهر داده بود. فوراً دستنوشته ها و آثار کلاسیک را سوزاندم. اما در کتابخانه خواهرم کتاب‌هایی یافت میشد که برائ پرونده سازئ، بکار ساواک مئ آمد.

نادر سر قرارها حاضر نشد! من طبق معمول با اتوبوس ساعت یازده و نیم شب به اصفهان برگشتم و صبح شنبه سر کار حاضر شدم.

با اعتمادئ مطلق به اینکه رفقا دفترچه عضویتم را پس از بیست و چهار ساعت از بین برده‌اند و مدرک رددارئ هم نزد رضا پورجعفرئ ندارم، و با اعتماد به هوشمندئ و ایمان او به راه مشترکمان، باور داشتم که مشکلئ ایجاد نخواهد شد.اما سخت نگران رضا بودم. از جمله آثارئ که از رفقائ فدایی دراختیارمان قرار گرفته بود، یکئ هم خاطرات رفقایی بود که از زندان آزاد شده و به سازمان چریکهائ فدایی پیوسته بودند. آن‌ها از اتاق فوتبال*۶ در آغاز دستگیرئ، کابل خوردن تا بیهوشئ هائ مکرر و دست بند قپانئ و … نوشته بودند.

 مئ اندیشیدم اما، که نادر بزودئ با من ارتباط  خواهد گرفت و ما با هم اول تیرماه مخفئ خواهیم شد.

پیش از ظهر روزهائ پنج‌شنبه روانشناسان شاغل تحت عنوان مشاور و راهنما، در دفتر رئیس بخش در اداره کل آموزش و پرورش استان اصفهان برائ “انتقال تجربه“ که عمدتا به خوردن شیرینئ و میوه می گذشت، جمع می شدند. حدود ساعت دوازده در حالی که همگئ همکاران هنوز در اطاق حضور داشتند از رئیسم پرسیدم: من باید برائ دیدن دوره تکمیلئ نظامئ، اول تیر ماه خودم را به یکئ از پادگان هائ تهران معرفئ کنم. می دانید کدام پادگان؟ پاسخ داد نه. نمی دانم. گفتم: امروز هفده    خرداد است. لطفاً بپرسید و هر چه زودتر به من اطلاع بدهید. پاسخ داد: خودت برو تهران دنبالش! و این آن پاسخئ بود که می خواستم! فوراً به خانه رفتم؛ تمام وسایلم را جمع کردم؛ خانه را به صاحب خانه تحویل داده و به تهران بازگشتم.

شهر ششم، مجلس عاشقان ۷

یک هفته در تهران ماندم، با این امید و آرزو که نادر و رفقائ دیگر با من تماس بگیرند. روزها در خیابان هائئ که به خانه نادر یا بانک محل کارش منتهئ میشد میگشتم، شاید او را تصادفاً ببینم. از خود می پرسیدم چرا نادر با من تماس نمی گیرد؟! با تورج دوبار دیدار داشتم. باین نتیجه رسیدیم که تحت تعقیب نیستم. از این روجمعه شب بیست و پنج خرداد به اصفهان برگشتم. برائ گرفتن حقوق خرداد ماهم به اداره کل آموزش و پرورش مراجعه کردم. مسئول حسابدارئ از من خواست که از بایگانئ نامه ائ برائ گرفتن حقوقم بگیرم. در بیست متر فاصله از حسابدارئ به بایگانئ لحظه ائ با خود اندیشیدم که در ماه هائ گذشته برائ گرفتن حقوق چنین نامه ائ لازم نبود؟

نامم را به مسئول بایگانئ گفتم و درخواستم را پاسخ داد چند دقیقه صبر کنید همین الان نامه را مئ آورم. رفت و پس از مدتئ بازگشت و گفت: به مسئول حسابدارئ تلفن زدم. نامه لازم نیست. به حسابدارئ مراجعه کنید. حقوقتان را پرداخت میکنند. از اتاق بیرون آمدم و بطرف حسابدارئ رفتم. دیدم رئیس بخش مشاوره و  راهنمایی رنگ پریده و پریشان از روبرو بطرف من مئ آید. مرد جوانئ که کت و شلوار سرمه ائ رنگ راه راه بتن داشت به فاصله چند قدم پشت سرش مئ آمد. تا رئیسم بمن رسید، دستپاچه پرسید: “آقائ ستارئ کجا بودئ“؟ پاسخ دادم: رفته بودم دنبال کار نظام وظیفه ام! گفت: “خیلئ خوب. بریم پیش آقائ مدیر کل. میخواهد با شما صحبت کنه“. با هم بطرف دفتر کار مدیرکل رفتیم. در اتاق انتظار بمن گفت: “شما اینجا منتظرباشید“. بطرفئ که می رفت نگریستم. دیدم مرد جوانئ که در صحن حیاط  بدنبال رئیسم مئ آمد، کنار چارچوب در ایستاده و بمن نگاه میکند. او داخل اتاق شد و پس از دو سه دقیقه با مدیر کل بازگشت. من سلام کردم و ایستادم. آقائ مدیر کل درحالی که به اتاقش اشاره می کرد گفت: “چند دقیقه ائ با هم صحبت کنیم“. در اتاق کارش، او بنحوئ روبرو نشست که من  پشتم به در ورودئ اتاق بود. پرسید: “آقائ ستارئ یک هفته کجا بودید“؟ پاسخ دادم: دنبال کار نظام وظیفه ام رفته بودم. پرسید: “چرا اجازه نگرفته بودید“؟ پاسخ دادم: از رئیسم اجازه گرفته بودم. پاسخ داد: “اما او میگوید که بئ اطلاع است “! رخدادها بسرعت برق می گذشتند. متوجه وضع غیرعادئ شده بودم. برائ کمک به او پاسخ دادم: بسیار خوب. اگر او می گوید بئ اطلاع بوده، مسأله ائ نیست. گفت: “خیلئ خوب“. به در اشاره کرد و گفت: “با این آقا بروید چند سؤال از شما دارند. بعد که برگشتید بیایید پیش من با هم صحبت کنیم“. دیدم همان جوان در کنار در ایستاده و به حرف‌هایمان گوش می داده است. با او براه افتادیم. مرا بدون حرف بسمت در جنوبئ اداره کل هدایت کرد. آنجا ماشین‌هایی را در انتظار دیدم. مرد جوان مرا در صندلئ عقب یک فولکس واگن طوسئ رنگ نشاند که خود آنرا می راند. به مکانئ رفتیم که سال پنجاه و هشت دانستم ساواک اصفهان بوده است. پس از توقفئ کوتاه مرا به مکان دیگرئ ـ کمیته ضد خرابکارئ اصفهان ـ  بردند و تحویل دادند.

با خود فکر می کردم اگر رابطه‌ام با رضا برائ ساواک رو شده باشد که باید شکنجه فوراً شروع می شد؟! پس از مدتئ کوتاه ورقه ائ بمن دادند: “هویت شما محرز است. کلیه فعالیت هائ سیاسئ خود را  شرح دهید“. من به دستگیرئ هائ سال هائ چهل و هشت و چهل و نه ام اشاره کردم.

  حدود ظهر جوانئ آمد و خود را سروان واثقئ معرفئ کرد و گفت: می ریم تهران…! سروان واثقئ فرمانده تیم محافظ جلوئ ماشین پیکان نشست؛ دو غول در دو طرف من در صندلئ عقب، یکئ درشت هیکل و قد بلند و دیگرئ درشت هیکل و قد بلند با  شکمئ کمئ برآمده. سروان واثقئ پرسید: ناهار خوردئ؟ گفتم نه. جلوئ یک ساندویچ فروشئ گفت: “براش یه ساندویچ بخر. نوشابه ام مئ خوائ“؟ گفتم: بله. ولئ لطفاً هواکش داشته باشه. همه از این “شوخئ“ خندیدند. در میان تعجبم، آن‌ها ابتدا مرا به خانه ائ که آنرا ترک کرده بودم بردند. منزل سابقم در سمت جنوبئ زاینده رود درست مقابل “کمیته ضدخرابکارئ“ واقع بود. از آنجا که بمن دستبند زده بودند، به سروان واثقئ گفتم: من در این محله نه ماه زندگئ کردم. درست نیست که منو با دستبند در محله راه ببرئ. مطمئن باش  اتفاقئ نمئ افته! کتش را کنار زد؛ کلتش را نشان داد و گفت: “اگم بیفته، واسه تو مئ افته“. دستبند را از پشت زد.

زنگ در را که زد مادر مهربان جوانئ صمیمی، اهل ارومیه که کارمند اداره راه بود و ما با هم دوست شده بودیم، در را باز کرد. عزیز آنا، فارسئ نمی دانست. تا مرا دید به آذرئ با حالتئ  پرسش آمیز زیر لب گفت: منیم اوغلان؟ من با حرکت ابرو اشاره کردم نه. سروان واثقئ گفت: “دیگه بریم“! در طول راه آرام بودم و با محافظینم از هر درئ صحبت می کردم. دیروقت عصر به شهرکئ نزدیک به بهشت زهرا رسیدیم. جلوئ پیشخوان یک روزنامه فروشئ به راننده دستور داد بایستد. یک روزنامه کیهان خرید. من از عقب تیتر درشت آنرا خواندم. “یک تروریست در درگیرئ با نیروهائ انتظامئ کشته شد“. زیر تیتر اول روزنامه، عکسی تمام قد از مجاهد خلق، رضا رضایی که پیراهنئ سپید و شلوارئ تیره بر تن داشت، چاپ شده بود. او برگشت و روزنامه را به آن دو نشان داد. پس از براه افتادن برگشت و رو به من گفت: “خواهر جوانم چند وقت پیش از بیمارئ سرطان مرد. اشکال نداره در بهشت زهرا سر قبرش فاتحه بخونم؟“ من که آرزو می کردم هر چه دیرتر به کمیته مشترک برسیم پاسخ دادم: نه. بهیچ وجه! پس از آن بطرف کمیته براه افتادیم. محافظ درشت هیکلئ که کمئ شکم داشت و در طول راه در سمت چپ من نشسته بود ناگاه با حالتئ تعجب آمیز پرسید: “تو نمئ ترسئ؟“ پاسخ دادم: نه. کسئ میترسه که کارئ کرده باشه. من که کارئ نکردم! او جواب داد: “دارئ میرئ قتلگاه. میگئ نمی ترسئ؟“ من سکوت کردم.

هنوز هوا تاریک نشده بود که به عمارت شهربانئ کل، محل کمیته مشترک رسیدیم. بهنگام پیاده شدن از ماشین سروان واثقئ گفت: “ببخشید اینجا باید بشما چشم  بند بزنم“! دستم را گرفت و مرا از پله ها بالا برد. بارها از جلوئ ساختمان شهربانئ  رد شده بودم و آنرا دیده بودم. جلو در بزرگئ ایستادیم. از میان آن در کوچکئ باز شد. گفت: “پاتو بلند کن“! بلند کردم. آنطرف در، مردئ منتظر ایستاده بود.  با صدائئ بم پرسید:“آقائ ستارئ چکار کردئ“؟ گفتم: کارئ نکردم. با لحنئ طنز آمیز گفت: “اه؟ ببرش اتاق پونصد و سئ و شش“! سروان واثقئ آنجا چشم بندم را باز کرد و از اتاق بیرون رفت. چند لحظه بعد، عضدئ، تهرانئ، فرخئ سربازجو و بازجوئ پرونده ما و سه بازجوئ دیگر به اتاق وارد شدند. با اولین سیلئ عضدئ، بزمین افتادم. اتاق فوتبالئ را که شرح ماجراهائ آنرا در خاطرات رفقائ فدایی خوانده بودم، زنده تجربه مئ کردم. در آن خاطرات آمده بود که فک باید همیشه بسته باشد. وگرنه بر اثر ضربات مشت می شکند. از این رو کاملا مواظب بودم. بر اثر مشت ها پوست چانه ام پارگئ کوچکئ برداشته و زیر چشم چپم سیاه و متورم شده بود. در این حال سروان واثقئ وارد اتاق شد و گفت: “ازش می پرسیدیم نمیترسئ؟ می‌گفت نه من که کارئ نکردم“ و بیرون رفت.

در حالی که بقیه شکنجه گران مشغول پاس دادن من با مشت و لگد به یکدیگربودند، دیدم دفترچه عضویتم در دست تهرانئ است. او بنحوئ غلوآمیز و نمایشئ انگشت بزرگ دست راستش را با آب دهانش خیس میکرد و در حال رد شدن از نزدیک من برخئ از مضامین آنرا می خواند. در همین حال دیدم که برخئ از پاسخ‌ها با خودکارسیاه شده اند. عضدئ می پرسید: “این دفترچه مال توست“؟ پاسخ می دادم: نه و فوراً فکم را می بستم. آنقدر آدرنالین در خون داشتم که درد را حس نمی کردم. بر اثر ضربات سنگین عضدئ استخوان بینئ ام شکست و از بینئ ام خون مئ آمد. اما آن‌ها شغلشان را با جدیت، مهارت و بئ خستگئ انجام می دادند. بعداً در سلول انفرادی متوجه شدم که لاله هائ گوشم بر اثر سیلئ ها متورم اند اما پرده هائ گوشم  آسیب ندیده اند.

پس از مدتئ، عضدئ به فرخئ گفت: “کار این … با این حرف ها درست نمی شه. این … کابل دلش می خواد“. تا ساعت یازده شب  کابل زدند و سوالشان را تکرار کردند. ساعت یازده عضدئ گفت: “این … باید بره اتاق تمشیت“! بجز فرخئ که آنشب کشیک داشت، بقیه رفتند. فرخئ پرسید: “شام خوردئ“؟ پاسخ دادم: پذیرایی شدم ولئ شام نخوردم. خندید. از پاسبانئ که آنجا  ایستاده بود پرسید: “شام ما چئ بود“؟ پاسخ داد: “کباب کوبیده“. دستور داد: “برو برائ آقائ ستاری کباب بیار“. گفتم: لطفاً آب هم بیار! تا آمدن مامور، فرخئ از من پرسید: “آقائ ستارئ، اگه من دست رفقائ شما افتاده بودم، با من چکار می کردید“؟ من سکوت کردم. گفت: “می کشتیدم. درسته؟ حالا شما دست مایی. حرف نزنئ می کشیمت“!  پس از شام، چیزئ آرام در گوش  پاسبان گفت و بلند ادامه داد: “ببرش بند دو، سلول سه“!

در سلول از زندانئ قبلئ پتویی سربازئ بجائ مانده که او آنرا از عرض سه تا کرده بود و یک لیوان پلاستیکئ صورتئ رنگ، که پر آب بود و در لبه کم عرض پنجره قرار داشت. بشدت خسته بودم. کفش هایم را زیر سرم گذاشتم و مثل همیشه فوراً خوابم برد. بنظر می رسید پاسبان ها ماموریت داشتند از پنجره کوچکئ که روئ در سلول وجود داشت نگاه کنند ببینند آیا من از نگرانئ بئ خواب شده‌ام تا روز بعد به بازجو وضعیتم را گزارش کنند؟ آن‌ها که می دیدند من در خواب عمیقم، بلند می گفتند: “عجب می خوابه این…“! باین خاطر در طول شب سه چهار بار برائ چند ثانیه بیدار شدم.

 حدود ساعت هفت و نیم صبح در سلول باز شد و پاسبان با صدائئ آمرانه گفت: “دستشویی“! پس از آن نوبت توزیع صبحانه بود. مامور یک دانه نان فرانسوئ کهنه *۸ و یک تکه پنیر که مثل سنگ سفت بود، بمن داد. فکر کردم منتظر می‌شوم تا نان و پنیر را با چائ بخورم. چند دقیقه ائ نگذشته  بود که در سلول باز شد. پاسبانئ بلند قد گفت: “پاشو بیا“! مرا به طبقه بالایی، بند سه، به “اتاق تمشیت“ برد. شکنجه گاه، یا محل کار “آقایان“ که برائ “انجام وظیفه شان“ نیازئ به حکم شرعئ نداشتند، اطاق مربع مستطیل شکلئ به طول سه متر و عرض حدوداً دو متر و نیم بود. طرف راست اتاق تختئ فنرئ قرار داشت. در وسط کنار آن یک صندلئ که عضدئ روئ آن نشسته و با آن چشمان و هیبت خوفناک بمن نگاه  میکرد. فرخئ کابل بدست منتظر ایستاده بود. گوشه طرف چپ ته اتاق مردی*۹ سرطاس با دماغئ نوک تیز، که کت شلوارئ سیاه رنگ بتن  داشت و کراوات زده بود، روئ صندلئ نشسته بود.او را فوراً بخاطر آوردم. شش سال قبل، در اواسط تابستان چهل و شش با پسرخاله‌ام به تهران نزد خاله مادرم آمده بودیم. وقتئ به خانه رسیدیم، مرد جوانئ با سر طاس و دماغ نوک تیز که کت شلوار مغز پسته ائ روشن نوئ خوش دوختئ بتن داشت، دم در ایستاده و در حال خداحافظئ با دختر خاله و پسرخاله مادرم ـ عزت جان ـ بود. چند قدم مانده به خانه آن‌ها، او رفت.

پاسبان با چالاکئ دستها و پاهایم را به تخت بست؛ دکمه هائ پیراهنم را باز کرد و شلوار و شورتم را پایین کشید. فرخئ با کابل بئ انقطاع کف پایم را شیار میزد، عضدئ با ابزارئ استوانه ائ شکل شبیه به چراغ قوه هائ قدیمئ اما درازتر و قطورتر از آن، به نقاط حساس بدنم شوک برقئ میداد و فردئ دیگر که قدبلند و درشت هیکل بود، تمامئ یادگرفته هایش در مدرسه‌هائ تربیت بازجو در خیابان جمشید و کابوس هائ ناشی از تحقیر شدگئ اش را در قالب کلمات و الفاظئ که شنیده و آموخته بود، با غیظ و فریاد بالا مئ آورد و تف میکرد و با لگد بروئ ران و شکمم میزد. اینهمه تا آن هنگام که بر اثر تقلاهایم دستانم بازشد، ادامه پیدا کرد. بیاد دارم که روئ تخت نشسته بودم، درد را حس نمی کردم و با تمام نیرو سرم را به دیوار سمت چپم می کوبیدم. کابل زدن قطع شد و من بروئ تخت فنرئ افتادم! پایم را باز کردند. عضدئ گفت: “برو تو بند بدو“! پسر جوانئ درحالیکه یک کترئ پر آب به دستانش که از پشت بهم آورده شده بودند آویزان بود، در کنار بند ایستاده بود. او شلوار به پا نداشت. روبروئ او و پشت بمن، پاسبانئ ایستاده بود. من در هر بار که از روبروئ او رد می شدم دستانم را بعلامت اتحاد بهم گره میزدم. او به پاسبان میگفت: “سرکار ما با هم برادریم“! پاسبان پاسخ میداد: “نه خیر. تو خرابکارئ“!  پس از مدتئ عضدئ ازاتاق کارش ـ“ قتلگاه “ـ بیرون آمد و مرا بیکئ از راهروهائ جلوئ سلول ها برد. پرسید: “چقد حقوق میگیرئ“؟ گفتم دوهزار تومن. در حالی که گلویم را در حد خفگئ فشار می داد، با غضب چند بار تکرار کرد: “کمه ته؟ کمه ته“؟  در تمام مدت کابل زدن، حتئ ی کبار هم درباره دفترچه سؤال نکردند.

 پس از مدت کوتاهئ مرا به سلولم بردند. از آنجا که آخر شب قبل تمام وسایل شخصئ ام را گرفته بودند، نمی دانستم ساعت  چند است. نگهبان یک نان بگت و از ناهار ظهر که آبگوشت بود، برایم یک بشقاب گذاشته بود. آبئ کدر و سرد که در پنجاه و شش درجه عرض جغرافیایی اش دو رشته گوشت و در سی و سه درجه طول جغرافیایی اش دو تکه سیب زمینئ شناور بود. سخت تشنه بودم.

نگران رضا و نادر بودم. با خود مئ اندیشیدم که با آن‌ها هم همین قدر وحشیانه عمل کرده اند. روز بعد هم پس از بیدارباش و دستشویی، نگهبان تکه ائ نان بگت و یک تکه پنیر سنگئ داد. در انتظار چائ، دوباره پاسبانئ در سلول را باز کرد و گفت: “پاشو بیا“!

 بستن پایئ که بشدت متورم بود؛ پوست کنار ساقش پاره شده و از آن خونابه و آب میان بافتئ میریخت خیلئ دردناک بود. دوباره حکایت کابل بود و نعره من. در آستانه بیهوشئ دست و پایم را باز کردند. فرخئ کابل بدست، دستم را گرفت و بطرف ته راهروئ بند برد. در سلولئ را که درست روبروئ در ورودئ بند بود، باز کرد. رضا روئ زمین دراز کشیده بود. پائ چپش تا زانو باندپیچئ شده بود. فرخئ از من پرسید: “این کیه“؟ گواینکه عینک نداشتم اما او را میدیدم. چون فکر میکردم او ممکنست درباره رابطه‌اش با من چیزئ نگفته باشد، پاسخ دادم: عینک ندارم. نمی بینم. از او درباره من و دفترچه پرسید. او آن را تأیید کرد. مرا دوباره به اتاق شکنجه آورد. پرسید: “دفترچه مال توست“؟ گفتم: آره. با خشم داد زد: “تا حالا مال تو نبود. حالا مال توست“؟ دوباره تخت و کابل تا آستانه بیهوشئ. پس از آن مرا به سلولم بردند. مثل دیروز آب کدر توئ بشقاب یخ زده بود. میل به خوردن چیزئ نداشتم. فقط آب میخواستم، آب!

این آذرخش مدام از ذهنم میگذشت:

احساس میکنم

در بدترین دقایق این شام مرگزائ 

چندین هزار چشمه خورشید در دلم

مئ جوشد از یقین..!

بویژه پائ چپم شدیداً درد میکرد و تا زانو طورئ ورم کرده بود که نمی توانستم جوراب به پا کنم. کنار آنهم آش و لاش شده بود و از آن خونابه و آب زرد رنگ میان بافتئ ترشح می کرد. در روز سوم، فرخئ کابلئ را بکار برد که من فلز نقره ائ رنگئ را که از انتهائ آن بیرون آمده بود، مئ دیدم!  دور اول بازجویی ام آغاز شد. هیچ نشانئ از نادر نبود. هیچ سوالئ هم درباره او از من نکردند.

اواخر مرداد ماه من در سلول کنار سلول اقدس و رفیق صدیقه صرافت بودم. نگهبان وقت دادن شام آهسته بمن گفت: “نخواب. میخوام با اقدس بت ملاقات بدم“! آخر شب مرا به توالت برد. جلوئ توالت ها کاسه دستشویی و جائئ برائ ایستادن وجود داشت. اقدس را هم آورد. خودش دو سه قدم دور از ما ایستاده بود. ما با هم احوالپرسئ کردیم. اقدس پرسید: “بیرون ارتباطئ دارئ“؟ پاسخ دادم: اگه داشتم که اینجا نبودم. پاسبان گفت: “بسه! بیا اقدس“! و اقدس رفت.

 نیمه مهرماه من، رضا و بخشئ از رفقائ مربوط به پرونده ما را به زندان موقت قصر فرستادند. پس از اینکه افسر نگهبان ما را “توجیح کرد“ که اجازه آواز خواندن، بلند خندیدن و قدم زدن دستجمعئ نداریم، وارد بند شدیم. زندانیان سیاسئ در دو اتاق ته راهرو زندگئ می کردند و منتظر بودند پس از انجام کارهائ ادارئ، چون گرفتن عکس و اثر انگشت از آن‌ها و بازشدن جا در بندهائ سیاسئ زندان، آنجا را ترک کنند. بهنگام ورود به اتاق زندان رسم بود که زندانئ خود را به جمع معرفئ می کرد. او با جمع درمیان می نهاد: اهل کجاست؛ چکاره است و درباره پرونده اش هم در حد امکان اطلاعات میداد. وقتئ من به عضویتم در جبهه دموکراتیک خلق و رفقا مصطفئ شعاعیان و نادر شایگان شام اسبئ اشاره کردم، آقایی بنام تقوایی که درارتباط با رضا رضایی دستگیر شده بود و سلول هائ ما مدتئ در کمیته مشترک کنار همدیگر بود، خبر داد که  روز بیست و هفت خرداد خبر ضربه به تشکیلات ما درروزنامه ها تحت عنوان “مارکسیست هائ اسلامئ“ درج شده است؛ ضربه ائ که طئ آن رفقا نادر شایگان، حسن رومینا و نادر عطایی کشته شده اند…! شنیدن خبر بود و انفجار گریه و لائ لائ ترانه دایه دایه وقت جنگه، وقت دوسی وا تفنگه، گیله کر تا دم مرگ چو شیر میجنگه…!

آنجا رضا گفت که ما از طریق رفیق حسن به تیم رفیق نادر وصل بودیم و رفیق نادر شایگان باید فرمانده تیممان در اول تیر ماه میشد.

 پس از آزادئ ام، اقدس که فقط شش ماه در زندان ماند و آزاد و بکار مشغول شد، بدیدنم آمد. توضیح داد که: “سر شب پنج شنبه دهم خرداد پنجاه و دو ساواکئ ها به خانه ریختند، همه جا را برائ یافتن مدارک زیر و رو کردند و به انتظار نشستند. اواخر شب کسی زنگ زد. ساواکئ ائ که به مسلسل یوزئ مسلح بود، در را باز کرد. دیدم که نادر او را هل داد، به زمین پرت کرد و گریخت. او، نادر را از پشت بگلوله بست“!  “باقئ همه مرگ بود و مرگ…*۱۰“!

بهار سال پنجاه و هشت به اصفهان سفر و با همکاران قدیمئ ام دیدار کردم. رئیس بخش مشاوره و راهنمائئ همان آقایی بود که آن زمان هم بود. با دیدن من، با رنگ پریده و شرمسار، با صدائئ آرام و گردنئ کج توضیح داد که او چاره ائ بجز همکارئ با آن‌ها نداشته است. می‌گفت: “ در تمام طول هفته ائ که تهران بودئ، هر روز یک ساواکئ در اتاق من مئ نشست و منتظر تو بود. به تمامئ محل هائ کارت دستور داده بودند چنانچه به آنجا مراجعه کردئ، فوراً به ساواک اطلاع بدهند. وقتئ اطلاع دادند که به حسابدارئ مراجعه کردئ، فوراً دو در ورود و خروج اداره کل را بستند که نتونئ بیرون برئ. تمام اطراف اداره کل رو مامورین ساواک محاصره کرده بودن…“.

به صاحبخانه ام هم سر زدم. او و خانواده اش بگرمئ از من استقبال کردند و شب مرا نزد خود نگاه داشتند. می گفتند: “بعد از رفتن شما به تهران، مامورین آمدند و با باتوم به دیوارهائ اتاق محل زندگئ شما ضربه میزدند…“.

هنوز، پس از گذشت این همه سال، برایم روشن نیست، ساواک که دفترچه عضویت مرا در دست داشت و از ارتباط من با جبهه با خبر بود، چرا مرا در تهران دستگیر نکرد و منتظر بازگشتم به اصفهان شد؟ آیا مرا زیر نظر داشتند تا ارتباطات احتمالی ام را کشف کنند و ضرباتشان را گسترش دهند؟

شهر هفتم، قلب تپنده

در ستاد میکده سازمان چریکهائ فدائئ خلق ایران، افتخار داشتم در بخش هنرئ وظایفئ بعهده بگیرم. اواخر بهار، حدود ظهر، یکئ از رفقائ روابط عمومئ که می دانست من عضو جبهه دموکراتیک خلق بوده ام، با شتاب نزد من آمد و گفت: “رفیق علئ! خانمئ مراجعه کرده و درباره رفیق نادر عطائئ سؤال می کند“. من فوراً با او رفتم. خانمئ ریز نقش که صورت خود را با چادر مشکئ اش طورئ پوشیده بود که می شد فقط چشمانش را دید، مقابلم ایستاده بود. او خود را همسر رفیق نادر معرفی کرد و گفت که از او پسری دارد. ذوق زده به او نگاه می کردم. دنبال کلمات میگشتم. بیاد آوردم که پس از پخش اعلامیه ترور شعبان بئ مخ با نادر، رابطه شخصئ ـ عاطفئ من و نادر باهم آنقدر قوی شده بود که ی کبار بمن گفت با زنئ دوست شده است و این که پس از مدتئ رابطه جنسئ مثل آب خوردن می شود. حالا  آن زن مقابل من ایستاده است و رد پائ عشق اش را تا جایگاه مرد رهانئ که میان خون رفته تا به اینجا رسیده‌اند، پئ گرفته است. باو گفتم که من با نادر چه رابطه ائ داشته‌ام و چقدر از دیدنش خوشحالم. از او خواهش کردم منتظر باشد تا من تلفنئ از رفیق دیگرئ بخواهم آنجا بیاید و با او صحبت کند، رفیقئ که اطلاعات بیشترئ می تواند در این باره باو بدهد. فورا به محل کا ر رضا تلفن زدم و  از او خواستم برائ گفتگو با همسر نادر به ستاد بیاید. با خود فکر می کردم چقدر خانواده نادر عزیز از اینکه با پسر و همسر او آشنا می شوند، خوشحال و این‌ها هم از کمک و حمایت خانواده برخوردار و خرسند  خواهند شد. حدود نیم ساعت بعد رضا آنجا بود. با هم با اشتیاق نزد همسر نادر رفتیم. متأسفانه او ستاد را ترک کرده بود…

براستئ که بدون پیکار “انسان“ برائ رهایی از قید طبیعت و علیه غارتگران دسترنجش، بدون بازسازی طبیعت و جهان آرمانیش در صافئ خیال، تاریخ سیاه چال فراموشئ میشد!

احساس میکنم

در هر کنار و گوشه این شوره زار یأس

چندین هزار جنگل شاداب

ناگهان

مئ روید از زمین!

اول فوریه دوهزار و بیست                                                                    

علئ ستارئ

پانویسها:

 ۱٫ از آنجا که رئیس و معاون دانشگاه تربیت معلم ـ دانشسرایعالئ ـ بر این باور بودند که عمدتا من موجب ناآرامئ ها و اعتصابات در آنجا هستم، درخواست کردند، جلسه شورائ دانشسرایعالئ تشکیل شود. در اجلاس شورا تصویب شد که من استثنائا اجازه داشته باشم چهار واحد فیزیک را که در ترم هشتم رد شده بودم امتحان داده و در تیرماه فارغ التحصیل شوم!

 ۲.  مسئولین مربوطه در وزارت آموزش و پرورش برائ من حکم کار در زاهدان را صادر کرده بودند. دراینصورت من نمی توانستم کار سیاسئ ام را بنحوئ دلخواه و مؤثر دنبال کنم. بهمین دلیل، هروز جلوئ اتاق خانم مدیر کل مسئول مئ ایستادم و مئ گفتم که به زاهدان نخواهم رفت. سرانجام دستور داد، حکم خدمت در اصفهان را برایم صادر کردند.

۳. از آنجا که رزمندگان مسلح، ترس مطلق توده ها از رژیم شاه را به چالش کشیده بودند، رژیم به این نتیجه رسیده بود که  برائ آشنا نشدن فارغ التحصیلان دانشگاه‌ها با فنون نظامئ، با توجه به این واقعیت که بخشئ ازآنها نیروهائ بالقوه پشتیبانئ از سازمان هائ مسلح بودند، افسران وظیفه را نه به پادگان ها، بلکه به وزارتخانه هائ مختلف برائ کار بفرستد. این مدت بعنوان خدمت  نظام آنها بحساب مئ آمد. آن‌ها می بایست یک ماه در تابستان سال بعد در پادگانئ، دوره تکمیلئ نظام می دیدند.

۴. در جلسه ائ در بهار پنجاه و هشت، با شرکت رفیق مادر شایگان، عبدالله اندورئ اقرار به قرارهایش با رفقا نادر شایگان و حسن رومینا را قویاً رد کرد. با توجه به این واقعیت تلخ که آندو رفیق سرقرار با او به گلوله بسته شدند، امکان دیگرئ نمی‌ماند مگر حرکت از این موضوع که ساواک نفوذئ ائ در تشکیلات جبهه دمکراتیک خلق داشته  است که از قرارها اطلاع دقیق داشته و برائ حفظ نفوذئ اش طورئ عمل کرده که همه، شهادت رفقا را به عبدالله نسبت دهند. بسیارئ از این نمونه‌ها را مئ شناسیم؛ از معروفترین آن‌ها به عمل‌کرد پلیس رضاخانئ در پرونده پنجاه و سه نفر با گرامئ ـ زنده یاد دکتر ارانئ و کامبخش میتوان اشاره کرد.

۵. اعضاء تیم فرماندهئ ما عبارت بودند از رفقا: نادر شایگان شام اسبئ،  حسن رومینا، صدیقه صرافت، عبدالله اندورئ و بیژن فرهنگ آزاد.

۶. اعضاء سازمان هائ مسلح را بمحض دستگیرئ چنانچه ساواک از آن‌ها اطلاعات بویژه مهمئ درباره قرارهائ تشکیلاتئ می خواست، به تخت و بعدها به آپولو می بستند و ساعت ها کابل میزدند. اگر چنین نبود چند نفر بازجو وئ را بمحض ورود با مشت و لگد بهم پاس میدادند. به این، آن‌ها اتاق فوتبال میگفتند.

۷.  وام گرفته از شعرئ که سروش اصفهانئ در رثائ هوارد کانکلین باسکرویل آمریکایی، همسنگر مجاهدین تبریز و مبارز راه آزادئ سروده است!

سیصد گل سرخ و یک گل نصرانئ

ما را ز سر بریده میترسانئ

گر ما ز سر بریده میترسیدیم

در مجلس عاشقان نمیرقصیدیم

۸. جزو اصطلاحات معمول زندان یکئ هم نون باتومئ بود که بجائ بگت گفته میشد!

۹. او فرد دوم اداره سوم ساواک، عطارپور معروف به حسین زاده بود. در طول ماه هائ زندانئ بودنم در کمیته مشترک او چند بار یا با سرتیپ زندئ پور رئیس کمیته مشترک یا با دیگر بازجویان از زندانیان، از جمله من بازدید کرد.

۱۰. وام گرفته از شعر در “ساعت پنج عصر، لورکا“!

https://akhbar-rooz.com/?p=19238 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x