چهارشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۳

چهارشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۳

مسعود پور کریم؛ امید بی انتهای یک انسان – م. دانش

از آبان و آذر سال هزار و سیصد و شصت، وضعیت زندگی من به لحاظ امنیتی سخت و دشوار شد. چرا که فعالیت های مرا با اغراق های بسیار، به کمیته ی انقلاب واقع در میدان رهبر خاک سفید تهرانپارس، معروف به «کردستان دوم»، گزارش داده بودند. دست بر قضا، زیر زمینی که در آن سکونت داشتم، داخلِ کوچه ی بالا دست کمیته ی میدان رهبر خاک سفید بود. بنابراین؛ به هیچ وجه در طول روز به محل سکونتم نمی رفتم، مگر آنکه پاسی از نیمه شب گذشته باشد.

در یکی از روزهای زمستان سال شصت، فلکه چهارم تهرانپارس، کنار کیوسک تلفن عمومی، منتظر نوبت ایستاده بودم که یک باره و بطور غیر متعارف، اخبار ساعت دو رادیو از گل دسته ی مسجد، پخش شد. اولین خبر، دستگیری اعضای کمیته مرکزی سازمان پیکار در راه طبقه کارگر بود. نحوه ی اعلام خبر دستگیری اعضای کمیته ی مرکزی سازمان پیکار، دل شوره و دلهره را به شدیدترین وجه ممکن در فضا پراکند. گوینده با تکرار مکرر خبر اول و اعلام اسامی اعضای بلند پایه ی سازمان پیکار که به دست نیروی سرکوبگر حکومت افتاده بودند، وحشت و هراس در فضا می پاشید. گوینده بر نام کسانی چون حسین احمدی روحانی تاکید می کرد و می گفت: شماری از رهبران پیکاردر سال هزار و سیصد و پنجاه، در نجف با آیت الله خمینی دیدار داشتند. نحوه ی اعلام خبر آن هم از گلدسته ی مسجد و با بلندترین صدای ممکن، بسان رعد و برق ابرهای سیاه زمستانی بود که شعله اش، وجود مرا بلعید. کم کم ترس و هراس چنان شتابی گرفت که بی فکر و بی اراده به سمت «خاک سفید» دویدم.

از گلدسته ی همه مسجدهای فلکه ی چهارم تهرانپارس تا خاک سفید، خبر دستگیری اعضای سازمان پیکار بود که پخش می شد. بی آنکه با کسی مواجه شوم، به محل سکونتم رسیدم و سریع به زیر زمین خزیدم. پنجره ی کوچک زیر زمین را نیمه باز کردم تا هیچ خبری را از دست ندهم. البته مسجد نزدیک محل خانه، صدای بلندگو را تا به آخرین درجه، بالا برده بود. هر لحظه انتظار داشتم گوینده ی رادیو به درگیری اعضای سازمان پیکار با پاسداران اشاره کند. چرا که فکر نمی کردم همه ی اعضای قدیمی و افراد بلند پایه ی سازمان پیکار بدون درگیری و مقاومت مسلحانه و یا خود کشی با سیانور، تسلیم و یا دستگیر شده باشند.  ولی گوینده ی رادیو با تکرار مکرر خبر اول و دیدار برخی از از رهبران سازمان پیکار با خمینی، هیچ اشاره به هیچ درگیری نکرد. خبر و اسامی که بارها و بارها اعلام شد، چندان هولناک بود که لحظه به لحظه بر وحشتم می افزود. لحظه ای احساس کردم که نه تنها صدها پاسدار تا دندان مسلح اطراف سکونت گاهم را محاصره کرده اند، بلکه کل شهر تهران، وجب به وجب، به تسخیر آنها در آمده است و من تنها و بی پناه مانده ام.  

                                                                دو

مسعود پورکریم

تابستان سال هزار و سیصد و شصت و دو، در زندان اوین، در گوشه ی جنوب غربی اتاق شصت و شش، سالن سه آموزشگاه، با حسن صدیقی نشسته بودم و سرگرم گفتگو. من، تند، ولی آرام و در گوشی، از زندگیِ خصوصی و خانواده ی دکتر ابراهیم یزدی می پرسیدم که دائی او بود (دکتر ابراهیم یزدی یکی از حواریون آیت الله خمینی در پاریس بود و وزیر امور خارجه ی دولت موقت). تعداد سی و هفت زندانی در دو سمت اتاق، زندگی می کردند، با تفکیک شعبه ی شش و شعبه ی پنج، رو در روی هم بسان دو لشکر متخاصم، اما خسته از کشمکش، صف آراسته بودند. همین جا بگویم، آن وقت ها متهمین توده ای، اکثریتی و شانزده آذری در شعبه ی پنج، و دیگر جریان های چپ، همگی در شعبه ی شش بازجویی می شدند. یک مرتبه دَر باز شد و پاسداری زندانی  جدیدی را داخل اتاق هل داد و در را بست.

 تازهِ وارد، قدی متوسط و چشمان سیاه گود افتاده داشت. او با جثه ای بسیار تکیده و استخوانی و شانه های کمی خمیده، بالای سی و پنج سال می نمود. در همان ابتدای ورود، معلوم شد مشکل اساسی کف پا هم دارد. رسم بود که زندانی جدید وقت ورود به اتاق، خودش را معرفی کند و اتهامش را به همبندیان بگوید. به این ترتیب روشن می شد که کجا باید مستقر شود. اگر از بچه های شعبه ششی بود، سمت دیوار جنوبی؛ و اگر شعبه پنجی، در سمت دیوار شمالی اتاق استقرار پیدا می کرد.

باز شدن دَر اتاق و آمدن یک زندانی جدید، همواره یک رویداد بود. به همین سبب نیز بچه هایی که با بغل دستی خود در حال پچ پچ و درگوشی صحبت کردن بودند، ناگهان سکوت می کردند و سر به سمت زندانی تازه وارد می چرخاندند.  آنها هم که تک برگ روزنامه  و یا کتابی دردست داشتند، از خواندن باز می ایستادند و نگاه به سمت دَر می سُراندند.*   

تازه وارد به آرامی و بدون اضطراب، به سمت داخل اتاق قدمی پیش گذاشت و نگاه خود را بر چهره ی تک تک محبوسین چرخاند. او رسم زندان را می دانست؛ چرا که زود خود را معرفی کرد: من مسعود پور کریم، عضو کمیته مرکزی سازمان پیکار هستم! یک باره نگاه ها، تیزتر از لحظه ی قبل، او را کاویدند. خیلی زود معلوم شد که او از تازه دستگیر شده گان نیست. مسعود با نگاه به جمع زندانیان، جای خود را در میان بچه های شعبه ی شش انتخاب کرد و کنار  دست ناصر نشست که یکی از بچه های موجه اتاق بود با اتهام مشکوک** همکاری با سازمان پیکار. کف پاهای مسعود پورکریم به وقت نسشتن، لنگی راه رفتنش را آشکار کرد. برآمدگی به اندازه ی دو نیم گردو کنار هم در کف هر یک از پاها، نشان از گردش کابل های مختلف و پرشمار و شکنجه ی خوفناک داشت. با دیده شدن کف پاها، دیگر نیازی نبود که بیشتر از خود بگوید.  

اما مسعود گفت: خیلی وقت پیش، دستگیر شدم. در بازجویی ها، از مواضع سازمانی ام دفاع کردم. آنها هم پذیرایی خوبی از من کردند. دادگاه رفتم. در دادگاه از مواضع سازمانی خود و مارکسیسم دفاع کردم. حالا منتظر حکم و اجرای آن هستم. حکم مرا فرستاده اند قم، تا کی برگردد، نمی دانم!

 در آن زمان، وقتی حاکمین شرع دادگاه ها برای متهمین حکم اعدام صادر می کردند، «حکم» برای تائید به قم ارسال می شد. یعنی حکم اعدام باید توسط مرجعی در قم تایید می شد. بنابراین رفت و برگشت «حکم» به قم، زمان بر بود. اشاره ی مسعود به این مسئله بود.

                                                                   سه

 نیمه های شهریور ماه سال شصت و دو، یعنی چندین هفته پس از پیوستن مسعود به جمع  اتاق ما، از قضای روزگار رابطه ی عاطفی فی مابین دو نفر*** از بچه های شعبه ی شش اتاق، اعتراض شماری از بچه های شعبه شش را به همراه آورد. برای جلوگیری از پراکنده شدن خبر، بچه های موجه شعبه شش، من و مسعود را برگزیدند تا که پیرامون مسئله به تحقیق و بررسی بپردازیم و در خفا از آن دو بخواهیم که به آن گونه رابطه ای که داشتند، پایان دهند.

من و مسعود چندین بار به بحث و فحص نشستیم تا عاقبت توانستیم راه و روش گفتگو با آن دو را بیابیم. قرار بر این شد که من با آنها به گفتگو بنشینم و در چند نشست آنها را متقاعد کنم که رابطه ی غیر طبیعی شان را قطع کنند و مناسبات متعارفی نسبت به هم پیشه کنند. اما گفتگوهای طولانی من با آنها ثمره ای نمی داد و رابطه ی آنها به همان گونه ای که بود، ادامه یافت.

 در این میان من و مسعود هم اختلاف نظر پیدا کردیم. من به مسعود می گفتم دیگر بس است، از پیگیری این مسئله باید در گذریم. صحبت با آنها نه تنها بی فایده است، بلکه بیم آن دارم آنتنی**** در اتاق باشد و خبر به گوش اسدالله لاجوردی برسد. اگر او توسط عوامل خود از موضوع، با خبر بشود، من و ترا می کشاند حسینیه و تلویزیون و جار می زند:  آ های عالمیان! نگاه کنید ضد انقلاب بی اخلاق فلان و فلان، برای تمامی کارهایش تشکیلات دارد. فلانی و مسعود هم در راس تشکیلات شان هستند. با توجه به موقعیت تو که عضو کمیته ی مرکزی سازمان پیکار بودی، مسئله سخت و خطرناک می شود. من حاضر نیستم برای چنین مورد بی اهمیتی هزینه بپردازم.

 اما مسعود گفت: ما باید با انحرافات و خطاهای درونی خودمان، برخورد قاطع داشته باشیم. حتی اگر لاجوردی با خبر شود، من مشکلی ندارم. حاضرم در حسینه و حتی پشت دوربین تلوزیون از شیوه ی برخوردمان دفاع کنم. نگران نیستم که لاجوردی چه می گوید! ما باید بر اساس اصول خودمان برخورد کنیم و هزینه هم بپردازیم.

جوان بودم و آگاهی چندانی نداشتم. تنها مشتی شعار بر کف داشتم و دیگر هیچ. حتی بازار فروش شعار را نیز به درستی نمی شناختم. پرونده ام هم چندان سنگین نبود و خطر اعدام تهدیدم نمی کرد. پس به مسعود گفتم: 

 ببین مسعود! نظرت بسیار غیر منطقی ست. اول اینکه تو حکم اعدام داری. به زودی اعدام خواهی شد. به این دلیل است که به عاقبت کار فکر نمی کنی. من باید سال ها زندان بکشم. بی شک در دوران حبس کشی، زندانبانان مرا با همین اتهام خواهند شناخت. دوم اینکه در مجموع، سازمان شما «سازمان پیکار» بی برنامه و بی فکر بود. بخاطر همین، چنان عاقبتی پیدا کردید. تو هم به عنوان یکی از اعضای کمیته ی مرکزی آن سازمان، تدبیر نداری. اصلن سازمان پیکار و حزب توده ی ایران، دو روی یک سکه اند. هر چند در ظاهر بسیار متفات نشان می دادند. اما در نهایت یک عملکرد داشته اند!

مسعود، چون من، خام و نشسته بر بال شعار نبود. او برای اینکه انقلابی ای آب دیده شود، «جان و زندگی» اش را عاشقانه و کریمانه، در شعله های آرزوهایش گداخته بود. او نه تنها دهان پر گفت از شعارِ بی بها نداشت، بلکه برای هر حرف و سخنش از جان مایه می گذاشت. پس لختی سکوت کرد و آنگاه گفت:

چرا این همه  عصبانیت؟ خیلی خُب. از بحث در باره ی «آن دو هم اتاقی» بگذریم. علیرغم اینکه با نظرت موافق نیستم و بر این عقیده هستم که ما همه جا می توانیم از شیوه ی برخورد با اشتباهات دوستان خودمان دفاع کنیم، ولی چون تو شدیدا مخالف ادامه ی گفتگو با آنها هستی، من هم دیگر ادامه نمی دهیم. اما رفیق من، چرا ادعا می کنی ما – «سازمان پیکار» – و حزب توده مثل هم هستیم و دو روی یک سکه؟

با اینکه مسعود تلاش کرد فضای بحث را آرام کند، من هنوز تشنه ی تکرار شعارهای بی هزینه بودم و صحنه را بازار مناسب گفتار بی بها می پنداشتم. پس در پاسخ، گفتم:

ببین مسعود جان، سازمان شما از اول یکی از رادیکالترین جریان های سیاسی بوده و تندترین شعارها را علیه حکومت سر می داده. عاقبت چه شد؟ شما به مانند حزب توده بدون شلیک حتی یک گلوله و دادن یک کشته از خودتان و پاسداران، به شکلی گسترده، دستگیر شدید. شاید بتوان ادعا کرد که حزب توده نسبت به شما، با اصول تر بود؛ چرا که آن ها  جمهوری اسلامی را قبول داشتند. بنابراین بدون مقاومت و درگیری تسلیم شدند. اما شما که از ابتدا، آن همه تند به حکومت برخورد می کردید، چرا بدون درگیری دستگیر شدید؟ چرا هیچ تدبیری نیاندیشیدید؟ حتی با خود قرص سیانور حمل نمی کردید، چرا؟ چرا زنده دست این جانیان افتادید؟ و ده ها چرای دیگر!؟ عاقبت کار، همین حسین روحانی! چرا چنین کردید؟

مسعود با مهربانی و سعه صدر و بی ذره ای عصبانیت توضیح  می داد: رفیق خوب من؛ از اصول ما، یکی هم  دوری از چریک بازی بود. ما با حفظ اصول خود، جانبازی کردیم. ما نباید دست به اسلحه می بردیم. ما که در زمان شاه تمامی قرارهایمان را مسلحانه اجرا می کردیم، به این نتیجه رسیدیم که دیگر کار مسلحانه انجام ندهیم. بی انصافی ست اگر حفظ  اصول از جانب ما را به حزب توده الصاق کنی. چرا فقط حسین روحانی را مثال می زنی؟ چرا هیچ ازعلیرضا سپاسی نمی گویی که زیر کابل جان سپرد! چرا به مقاومت دیگر رفقا اشاره نمی کنی؟ من خودم در بیدادگاه جمهوری اسلامی، از مواضع سازمانی و مارکسیسم دفاع کردم. حتی کردار حسین روحانی هم به آن بدی نبود که می گویند و تبلیغ می کنند. آنچه در باره ی او می گویند کل واقعیت نیست.   

صحبت های آرام و دوستانه ی مسعود، نه به لحاظ منطق (چرا که ادعا و گفتار من، بر بال منطق استوار نبود) بلکه به لحاظ احساسی، مرا آرام کرد و دشنه ی بی تیغه ی شعار، از دستم افتاد. فضای بحث رفیقانه ی ما ادامه پیدا کرد؛ تا آنجا که از او پرسیدم:

راستی مسعود، از حُکم خبری هست؟

او پاسخ داد: هنوز خبری نیست. از قم بر نگشته.

و ادامه داد: امیدوارم «حکم» تا بیست و دوم بهمن  از قم بر نگردد.

 با شنیدن آرزوی او، یک باره از جای پریدم و پرسیدم: یعنی چه!؟

او گفت: شاید با رسیدن بیست و دو بهمن نمایش عفو بدهند و حکم من هم  بشکند و….!

با حیرت بسیار چهره ی تکیده ی مسعود را نگاه کردم و هیچ نگفتم. در چشمان گود افتاده اش که محصول ضربات کابل و شلاق و شکنجه بود، هنوز امید زندگی سوسو می زد؛ بسان ستاره ای بسیار کم نور و بی رمق در دوردست ترین فاصله ی کهکشان نوری.  گویی برای اولین مرتبه متوجه شدم که زیستن، تنها و تنها به طناب امید گره خورده، حتی در آخرین لحظه های عمر! چه اندازه دشوار است توصیف آن لحظه ی گفت و شنود بین من و مسعود. نا شدنی ست.

سکوت سنگینیِ وجودم را بلعید. بی اختیار «خیال» پر زد و رفت به مکان اعدام یاران سینه سرخ. ناخواسته آرزویی در دل «خیالم» پدیدار گشت. یاران چشم و کتف بسته در انتظار شلیک سرب داغ به سینه ی تپنده اشان، به چه می اندیشند در آخرین ثانیه های زندگی؟ واپسین ثانیه ها را چگونه سپری می کنند؟ آن لحظه ی آخر چه سان با امید وزندگی وداع می کنند؟ زود دریافتم که آخرین اندیشه ورزی های زندگی یاران در آن لحظه ی پایان، قابل کشف و فهم نیست و نخواهد بود. با غم و اندوهی به وزن و حجم دماوند، از مرگ مسعود، از کنار او بلند شدم و رفتم سر جای خود کنار دیوار.    

آن زمان در زندان های جمهوری اسلامی معیار مشخص و اعلام شده ای وجود نداشت و ما نمی دانستیم مبنای صدور احکام اعدام چیست. ولی زندانیان بر حسب تجربه و بطور غریزی می فهمیدند که چه کسانی و چه اتهام هایی حکم اعدام می دهند. از جمله اتهام هایی که حکم اعدام به همراه داشت:   – وجود کیس اسلحه در پرونده بود، – دفاع از مواضع سازمانی در مورد جریانات چپ شعبه ششی، – دفاع از مارکسیسم در دادگاه، – داشتن رده ی تشکیلاتی در ردیف کاندید عضو به بالا برای جریان هایی مانند- اقلیت- پیکار- چریک های فدایی و..

مسعود پور کریم عضو کمیته ی مرکزی سازمان پیکار بود. در دادگاه از مواضع سازمانی و مارکسیستم دفاع کرده بود. تا آخرین لحظه ها، با سازمانش مرتبط بود. یعنی از چهار شرط حکم اعدام، سه شرط آن را در حد اعلا داشت. اما حتا در آن لحظات انتظار در صف مرگ، نا امید نبود! نمی دانم با کدام یافته های روانکاوی و روانشناسی می توان آن امید انسانی را توضیح داد.

                                                                 چهار  

بحثی که آن زمان بین من و مسعود گذشت، مرا پندها داد-:  اینکه هرگز چنگ به صورت کس نیاندازم. آموختم دهان خود از شعار تند و بی هزینه خالی کنم. فهم کردم دم فرو بندم و تهمت به دیگران بار نکنم از بهر استتار بی چیزی و تهی بودن خود. کس را به کرداری فرا نخوانم که خود عاجز از انجامش هستم. بعدها با خواندن مطلبی از جبران خلیل جبران، یافته هایم استواری بیشتری پیدا کرد:

(روزی روزگاری، پیامبر زاهدی بود که سه بار در ماه، به شهر بزرگ می رفت و در بازارها، موعظه و مردم را به بخشش و سخاوت توصیه می کرد. بسیار خوش بیان بود و در تمام آن سرزمین مشهور.

غروبی، سه مرد به عزلت گاهش آمدند و او به آنها خوشامد گفت. مردها گفتند: «بخشش و سخاوت را به ما توصیه کرده اید، و سعی کرده اید به آنانی که بسیار دارند، بیاموزید که به آنان که ندارند، ببخشند. و شک نداریم که شهرتِ شما، برای تان ثروتی هم آورده. حالا لطف کنید و ثروت تان را به ما ببخشید. زیرا ما بسیار محتاجیم.»

و زاهد پاسخ داد: « دوستان، من چیزی جز این بستر و این تشک و این کوزه ی آب ندارم. اگر می خواهید، آن ها را ببرید. من نه طلا دارم و نه نقره.»

نگاهی از سرِ تحقیر به او انداختند و و روی برگرداندند، و آخرین مرد لحظه ای کنار در ایستاد و گفت: « آه، ای متقلب! ای ریا کار! تو چیزی موعظه می کنی که خودت انجام نمی دهی.»)**

دردا که در آن روزگاران، تنها شماری  سیمرغ صفت، آنچه را که می گفتند و تبلیغ می کردند، جامه ی عمل پوشاندند. آنان دست از جان شستند و بهای باور خویش را نیز پرداختند.  استوار و قامت افراشته، بی تکیه دادن بر دیوار زندان هایی مانند اوین، بسان سرو ایستادند و سینه به سرب داغ سپر کردند تا طناب امید زندگی دیگران، نگسلد. بر چوبه های دار در زندان هایی مانند گوهردشت، چون نت سکوتِ زیستن، بر طناب ها رقصیدند تا دولا چنگِ *ماندن و بودن انسان ها، در مسیر جویبار زندگی روان باشد. آری آنان سینه در خاک سودند و خاوران ها را شقایق باران کردند از بهر زندگی دیگران. اما دریغا! امروزه عده ای تنها با مشتی شعار بی بها بر دامن، دیگران را موعظه به کرداری می کنند و خود، پیشه ی شکم چرانی بر می گزینند؛ در امن مکان ها! در صورت نیاز، از بهر خوشی خویش، حاضرند از خون بهای آن عاشقان هزینه بپردازند

. چه اندوه ناک است کردار لاشخور صفتان انسان نما!

م. دانش

*در آن زمان با ازدحام بیش از گنجایش، زندانیان برای تسهیل حداقلی زیستن در فشردگی زندگی شان، کارها راتقسیم  و برای هر یک مسئولی از میان خودشان انتخاب می کردند.همین تدبیر زندانیان بهانه ای بود در دست لاجوردی که به هر فرصتی زندانیان را به باد تحقیر بگیرد و مسخره کند. یکی از مسئولیت ها، مسئولیت کتاب و روزنامه بود. مسئول کتاب و روزنامه ی اتاق، هر روز پس از گرفتن جیره ی روزنامه، که دو روزنامه بود، ابتدا با صدای بلند تیتر آنها را برای کل بچه های اتاق می خواند و سپس آنها را تک برگ کرده بین بچه ها تقسیم می کرد. هر کسی پس از خواندن تک برگ خود، با نفر بعدی عوض می کرد تا اینکه روزنامه ها خوانده و سپس آرشیو می شد.   

** در آن زمان تعداد قابل توجهی در زندان، بودند با اتهام «مشکوک » به هواداری از برخی جریان های سیاسی. یعنی هواداری آنان به جریان اتهامی خود، از نظر بازجویان مسجل نبود. این زندانیان، به وقت معرفی، خود را «مشکوک به …» می خواندند. ناصر یکی از بچه های موجه اتاق با اتهام مشکوک به هواداری سازمان پیکار بود.

***موضوع مورد بحث، خود نیازمند یک مطلب مفصل است. برای دور نشدن از محور اصلی این بحث، به آن نپرداختم. امید که فرصت مناسب پرداختن به موضوع در آینده فراهم شود.

**** زندانیانی که در اوین زیر بازجویی بودند، همواره هراس داشتند که مبادا درون اتاق آنتنی «خبر چین» وجود داشته باشد و مسایل اتاق به گوش بازجو و لاجوردی برسد. لاجوردی کوچکترین چیزها را بهانه می کرد و دست آویز برای آزار و اذیت، و توهین و تحقیر زندانی.         

**باغ پیامبر و سرگردان – چاپ هشتم سال هفتاد و هشت – انتشارات کارون – ص صد و چهل و پنج – جبران خلیل جبران

*دولا چنگ یا نت یک شانزدهم، نتی است در موسیقی.

https://akhbar-rooz.com/?p=212424 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
2 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
نادر
نادر
11 ماه قبل

بر این باور بودم که درج نقد یک مطلب و نه توهین و افترا در سایت اخبار روز با مشگلى دچار نمیشود ولى گویا در اشتباه کامل بوده و متوهم بودم

کهنسال
کهنسال
11 ماه قبل

خانم هریت بیچر استو در کتاب کلبه عمو تام :” انسانهای واقعی آنانند که غم؛ درد و اندوه خود را مخفی کرده و بروز نمی دهند تا اطرافیان و عزیزان خود را ناراحت و مایوس نکرده و بلکه شعله های امید را در قلب آنان زنده نگاه دارند ” (نقل به معنی ) 

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


2
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x