سه شنبه ۵ تیر ۱۴۰۳

سه شنبه ۵ تیر ۱۴۰۳

آیا می توان به خشونت در چارچوب جامعه سرمایه داری پایان داد؟

آیا آرزوهای به حق اکثریت مردم برای پایان دادن به خشونت هایی که زندگی شان و بخصوص زندگی  طبقات تحتانی را به شدت تحت تاثیر خود قرار داده و حتی به نابودی کشانده، در جامعه کنونی و در چارچوب جامعه سرمایه داری، تحقق یافتنی است؟ بر بستر همین آرزوها تئوری های مقابله با خشونت و یا اساسا تئوری های خشونت پرهیز توسط تئوریسین های بورژوازی نیز صفحات صدها و یا هزاران کتاب را پر کرده است. نمونه ها و رهبران ” خشونت پرهیزی” ساخته شده که در بخش قبل به آن پرداختیم [i]. در این نوشته پیش روی به برخی از مهمترین و رایج ترین تئوری های “خشونت پرهیز” می پردازیم و کارکرد واقعی این تئوری ها و تاثیر آنها در کاهش خشونت را بیشتر مورد بررسی قرار می دهیم. واقعیت این است که همه آنها درمحدوده های خاصی پرسه می زنند. یا خشونت را یک مسئله اخلاقی ارزیابی می کنند و از آن بررسی های روانشناسانه می کنند. یا آنرا به قدرت ربط می دهند و از عوارض جانبی زور و قدرت زیاد به حساب می آورند.

 با چنین دیدگاهی تکیه اساسا بر این است که “خشونت، خشونت را تغذیه می کند” و یا “خشونت به خشونت دامن می زند”، و یا اینکه “خشونت پرهیزی راهی برای کمتر شدن هزینه است”، و بدین ترتیب راه حل را در پرهیز از خشونت جستجو می کنند. هیچکدام از این ها، خشونت ها و سرکوب دولت های استثماری را نشانه نمی روند بلکه این ” حق مسلم” آنها را به رسمیت می شناسند و یا در نهایت خواهان کاهش و یا تغییر شکل خشونت های دولتی می باشند.

می دانیم که داده ها، آمارها و ارقام  نشان می دهند که علیرغم تئوری ها و نظریه ها و دستور عمل ها و ایجاد موسسات بین المللی و حقوق بشری علیه خشونت، نه تنها از شدت خشونت ها در جوامع کاسته نشده بلکه همچنان در ابعاد هولناکی گسترش می یابند. بخش اعظم این خشونت ها نتیجه جنگ های امپریالیستی و منطقه ای، بخش مهم دیگری نتیجه خشونت های دولتی علیه مردم خود و بخش دیگری براثر عوارض و آسیب های اجتماعی مانند گرسنگی وفقر، اعتیاد، زن ستیزی و بیگانه ستیزی، درگیری های مذهبی و قومی و … است که نشئت گرفته از جوامع طبقاتی می باشد. بسیاری از تئوریسین ها و نظریه پردازان بورژوایی که طرفدار “خشونت پرهیزی” هستند، معتقدند که می توان به خشونت در جامعه سرمایه داری کنونی پایان داد و یا آنرا بطور قابل ملاحظه ای تقلیل داد. اما این نظریه پردازان و جامعه شناسان بدون آنکه به روند گسترش این خشونت ها بپردازند و یا اشاره ای به شکست و عجز و ناتوانی  تئوری ها و دلایل ناکار آمدی کلیه این موسسات بین المللی “خشونت پرهیز” کنند، و یا اصلا تمایلی به یافتن منشا واقعی خشونت ها نشان دهند، تئوری های جدید خشونت پرهیزی را بر انبانی از تئوری های بی خاصیت  قبلی خود با همان محتوی می افزایند.

مهمترین دلیل ناکامی کلیه تئوری های را می توان به این مسئله ربط داد که به منشاء و ریشه واقعی خشونت نمی پردازند و یا آن را در زمینه های اخلاقی و روانی جستجو می کنند و ارتباطی میان تضادهای طبقاتی با خشونت ها نمی بینند و یا نمی خواهند ببینند. اگر هم بخواهند آنرا با مسایل جامعه ربط دهند بیشتر آنرا به فرهنگ یک جامعه ارتباط می دهند، آنهم نه فرهنگی که از شرایط اجتماعی و طبقاتی برخاسته بلکه فرهنگ را با تاریخ آن جامعه ارتباط می دهند. جدا کردن ریشه خشونت های دولتی و اجتماعی از شرایط اجتماعی و تضادهای طبقاتی چه آگاهانه باشد  و یا نا آگاهانه تلاشی است در جهت سازش طبقاتی، حفظ نظم کنونی و خدمتی است به جامعه سرمایه داری و طبقه حاکم بر آن. حالا به برخی از رایج ترین این تئوری ها می پردازیم.

آیا ” خشونت، خشونت را تغذیه می کند”

مفهوم ” خشونت به خشونت دامن می زند”  در جملات کم و بیش مشابهی از جانب طرفداران تئوری خشونت پرهیزی بیان شده است[ii] مثلا، ” خشونت بهانه ای می شود برای خشونت بیشتر” یا ” خشونت خشونت بیشتر را تغذیه می کند”. این مفهوم تنها در مورد بخشی از خشونت های رایج در جامعه ممکن است صدق کند. مثلا در هنگامی که خشونت انتقام را به دنبال دارد. بخصوص با توجه به اینکه آموخته های مذهبی و یا مبناهای  قوانین مدنی در جوامع طبقاتی براساس انتقام شکل می گیرد، مانند قصاص و یا مجازات و تنبیه، جریمه و در نتیجه ترس، تهدید و در هیچ کدام هدف از بین بردن منشاء عمل اشتباه و خلاف و یا آموزش و معالجه افراد خاطی نیست. بنابراین می توان گفت که در مواردی خشونت مولد خشونت است اما نمی توان آنرا عمومیت داد و حتی در همان موارد نمی توان آنرا ریشه خشونت و یا پایه مادی خشونت در کل دانست.

مثلا هنگامی که میلیونها زن هر ساله در کوچه و خیابان و یا خانه و محل کار و .. مورد تجاوز و آزار جنسی و دیگر انواع خشونت قرار می گیرند  دلیلش خشونت زنان نبوده و یا بهانه ای هم برای این خشونت ها داده نشده است. عامل خشونت های رایج و روزمره علیه زنان در جامعه،  خشونت زنان علیه جامعه نیست بلکه غلبه مردسالاری در ساختار جامعه است. این گونه خشونت ها دائما از منفذهای این جوامع بیرون می جهد.  دلیل خشونت های عظیم جنگ های امپریالیستی و جنگ های منطقه ای ، خشونت مردم جنگ زده و تحت ستم علیه امپریالیست ها نیست. هنگامی که  سوسیال امپریالیسم روسیه به افغانستان حمله کرد دلیلش خشونت مردم افغانستان نبود. هنگامی که آمریکا و متحدینش به عراق و افغانستان حمله کردند، و ده ها هزار نفر از توده های مردم قربانی جنگ های تجاوزگرانه شدند، دلیل اصلی اش خشونت مردمی که کشورشان مورد تجاوز قرار گرفت، نبود. هنگامی که جنگ جهانی اول و دوم باعث کشته شدن دهها میلیون انسان در سراسر دنیا شد، باعث و بانی اش خشونت مردم نبود.

یکی از خشونت بارترین حملات تاریخ بشریت را به یاد بیاوریم: حمله اتمی آمریکا به هیروشیما و ناکازاکی، منشاء اصلی چنین خشونت جنایتباری مسلما این نبود که مردم هیروشیما و ناکازاکی خشونت کرده بودند. تنها نگاهی به بزرگترین خشونت هایی که در تاریخ اخیر صورت گرفته  روشن می کند که بانی تولید بزرگترین خشونت ها، خشونت مردم نبوده و نیست.

 منشاء این خشونت ها جامعه طبقاتی است. جامعه ای که ستم بر زن را نهادینه کرده است. جامعه ای که فاشیسم و نژادپرستی را نهادینه کرده است. جامعه ای که جنگ های تجاوزکارانه و جنایتباربرای نفوذ سرمایه داری به نقاط بیشتری از دنیا و ایجاد امپراطوری های سرمایه را موجب شده است.

تا زمانیکه این مناسبات در جوامع حاکم  ورایج باشند نه تنها  خشونت باعث می شود که خشونت نوینی بازتولید شود بلکه خشونت طبقه حاکمه و نمایندگان آن بصورت روزمره ولحظه به لحظه بصور خودبخودی بدون هیچ عامل و بهانه ای علیه توده های مردم و بخصوص محرومترین آنها دائما در حال تولید و بازتولید است.

آیا پرهیز از خشونت باعث کاهش هزینه انسانی می شود؟

گفته می شود یکی از اهداف “جنبش های خشونت پرهیز کاهش هزینه انسانی” است[iii]. تا جاییکه به قدرت حاکمه دولت های طبقات استثماری مربوط می شود، مهمترین وظیفه خود را حفظ حکومت خود می دانند. اگرچه آنها هرگز این مسئله را تایید نخواهند کرد وخود را نماینده کل مردم معرفی می کنند اما هرگاه موقعیت و قدرت خود را در خطر ببینند خشونت را با بالاترین درجه تحت نام” قانون”، “امنیت شهر و کشور”، “امنیت جان و مال شهروندان” و یا تحت نام دین علیه توده های مردم بکار خواهند گرفت. نهاد های جهانی امپریالیستی هم از جمله سازمان ملل این حق را تایید کرده و به رسمیت می شناسد. اینکه آیا مردم در دفاع از خود در مقابل این خشونت  دست به خشونت خواهند زد یا خیر به عوامل متعددی بستگی دارد. اما تمکین و اعتراض نکردن و اتکاء به شیوه های مناسب با توجه به شرایط  و اعتراضات را گسترش ندادن باعث کم کردن هزینه نخواهد شد. در خیزش سال ۸۸ که رهبری آن در دست اصلاح طلبان بود و تلاش داشتند مبارزات مردم را در چارچوب نظام جمهوری اسلامی محصور کنند باعث نشد که فاجعه کهریزک اتفاق نیفتد و یا قتل نداها  و سهراب ها به وقوع نپیوندد. در آبان ۹۸ خشونتی از جانب معترضین سر نزد که بیش از ۱۵۰۰ نفراز مردم  به شکل جنایتکارانه توسط جمهوری اسلامی به قتل رسیدند.  وقتی خامنه ای در سخنرانی اش می گوید:

« کسی که در مقابل تعدی از قانون قرار می گیرد باید با قدرت و با خشونت عمل کرد. از خشونت که نباید ترسید. خشونت قانونی نه تنها خوب است بلکه لازم است. خشونت غیرقانونی نه تنها بد است بلکه جنایت است. ….اگر کسی اغتشاش (بخوان اعتراض) کند باید با خشونت روبرو شود.» و برای این مسئله هم مثال تاریخی از پیامبرشان می آورد : «پیغمبر اکرم وقتی وارد مکه شد عده ای را با نام ذکر کرد، گفت هرکجا اینها را یافتید هر کس دست بر اینها پیدا کرد آنها را بکشید درمیانشان چهار زن و عده ای مرد بود. وقتی پیغمبر دستور داد آنها را ترور کنند درگوشی نگفت علنا گفت هر کس هند را پیدا کرد او را بکشد هر کس فلان بن بهمان را پیدا کرد آنرا بکشد. …»[iv]. به نمونه تاریخی دیگری، کودتای ۲۸ مرداد، بپردازیم.  مگر نه این بود که مبارزات مردم مسالمت آمیز بود و یا مگر مصدق علیه شاه و آمریکا خشونت کرده بود که بهانه به دست آنها برای چنان خشونتی مرگباری به نام کودتا، داده شد. وقتی  عده ای از “نخبگان” و ” تحلیل گران” بورژوا و طرفدار طبقات استثماری به این نتیجه رسیدند که خشونت برای مردم راه حل نیست، در واقع آنها به این نتیجه می رسند که خشونت به نام قانون برای طبقه حاکمه راه حلی خوبی است.

رجوع به تاریخ اخیر آمریکا در سال های  60 میلادی که جنبش سیاهان علیه قوانین نژادپرستانه، جنبش ضد جنگ و انقلابی، جنبش فمنیستی درحال قدرت گیری بود به روشن شدن این مسئله کمک می کند. ریچارد نیکسون رئیس جمهور آمریکا در ژوئن ۱۹۷۱ سخنرانی مهمی را ایراد کرد که در آن  چنین گفت: «این‌جا کشور قانون است و همان‌ گونه که ابراهام لینکن گفته هیچ‌کس بالاتر از قانون نیست و هیچ کس هم پایین‌تر از قانون نیست»[v]. اما واقعا منظور ریچار نیکسون این نماینده طبقه حاکمه آمریکا در آن مقطع زمانی  از قانون چه بود؟ چندی نگذشت که منظور نیکسون روشن شد.  سخنرانی نیکسون که با جملات فریبنده و ظاهرا تساوی گرایانه در برابر قانون ایراد شد، اعلام یکی از جنایت بار ترین کمپین های دولت آمریکا علیه انقلابیون، سیاهان و لاتینی های آمریکا بود.  او تلاش کرد که با این کمپین از انقلابیون و مبارزین سال های ۶۰ انتقام بگیرد. البته این انتقام، انتقام شخص او نبود، انتقام طبقه امپریالیستی حاکم بود و تنها به مبارزین و انقلابیون محدود نشد بلکه  مردم سیاه پوست و بخصوص طبقات تحتانی این قشر را شامل می شد. این کمپین در حقیقت پروسه جایگزینی قانون “جیم کرو”[vi] و تداوم برده داری به سبک نوین شد که در دوران ریاست جمهوری رونالد ریگان و جرج بوش اول ادامه یافت و در دوران بیل کلینتون حتی جهش یافت. لایحه “جرم وجنایت قرن ۲۱” بیل کلینتون یکی از وحشیانه ترین خشونت ها علیه سیاهپوستان بود. در حالیکه تعداد زندانیان سیاه پوست از اوایل قرن بیستم نسبتا ثابت باقی مانده بود، تعداد زندانیان سیاه پوست و بخصوص جوانان طبقات تحتانی جامعه سیاهپوست آمریکا  در مدت دو دهه از ۵۰۰ هزار نفر به دو میلیون نفر رسید. اگر کسانی تصور می کنند که این قوانین به معنای واقعی علیه جرم و جنایت بود و نه به تباهی کشاندن خشونت بار زندگی میلیونها خانوار سیاه پوست، سرخپوست و لاتینی، خوب است به سخنان جان ارلیچمن مشاور ارشد ریچارد نیکسون  توجه کند: «کارزار نیکسون در سال ١۹۶۸، دو دشمن داشت، چپ مخالف جنگ و سیاه‌پوستان، … ما می‌دانستیم که نمی‌شد ضد جنگ بودن و یا سیاه پوست بودن را غیرقانونی کرد. اما ربط دادن مری جوانا با هیپی‌ها و هروئین به سیاهان و بعد با جنایی کردن هر دوی آنها، ما می‌توانستیم این جوامع را مورد اذیت و آزار قرار دهیم. ما می‌توانستیم رهبران‌اشان را دستگیر کنیم، به خانه‌های‌ شان هجوم ببریم و جلسات‌ شان را به هم بزنیم و آن‌ها را هر روزه در خبرهای عصر همان روز مورد حمله قرار دهیم. در مورد این‌ که آیا ما می‌دانستیم داریم دروغ می‌گوییم؟ البته که می‎دانستیم»..!!![vii] و بدین ترتیب جنگ علیه چپ‌ها و جنبش ضد جنگ و جنگ علیه کل جامعه سیاه‌پوستان و رنگین پوستان آغاز شد. قتل فرد همپتون[viii] یکی از رهبران “پلنگان سیاه” یک نمونه بارز و مشخص آن است.

بنابراین مبارزه بدون توسل به قهر به هیچ وجه به این معنی نیست که بدست دولت ها بهانه داده نخواهد شد و یا این که  هزینه انقلاب را کاهش خواهد داد و یا انقلاب و پیروزی را سرعت خواهد بخشید. قانونی بودن خشونت برای حکومت ها بهترین بهانه است. و قانونی بودن خشونت برای دولت های استثماری ” خیلی خوب” است و “لازم است” و البته هرفرد بی دفاع و بی سلاحی که مبارزه کند از دید حکومت های دیکتاتوری “اغتشاش” و “تعدی از قانون” و از دید آنها سزوار هر گونه خشونت است.

آیا خشونت در جوامع پیشرفته سرمایه داری و “دمکراتیک” دفاعی و فرعی است؟

برخی از مدافعین “خشونت پرهیزی” برای اینکه تئوری های ” خشونت به خشونت دامن می زند” و یا ” پرهیز از خشونت باعث کاهش هزینه می شود” را اثبات کنند و توده های مردم را از توسل به قهر انقلابی منصرف کنند، مثال کشورهای پیشرفته سرمایه داری و یا به اصطلا خودشان  “دمکراتیک” را پیش می کشند و ادعا می کنند که در این کشورها خشونت دولتی تقلیل یافته و تنها جنبه “دفاعی و فرعی” پیدا کرده است.[ix]

همانگونه که مثال ها و نمونه ها نشان می دهند خشونت دولت های پیشرفته سرمایه داری نه فرعی و نه دفاعی است  بلکه تنها به خاطر موقعیت امپریالیستی اشان از ثبات معینی برخوردارست که می توانند بخش مهمی از جامعه را به صورت نسبی تامین کنند و آزادی های معینی را تضمین کنند که البته این شرایط برای همیشه پایدار نخواهد بود. همین دولت های امپریالیستی هستند که جواز خشونت به دولت های تحت سلطه خود را نیز صادر می کنند و البته دیکتاتورهای کشورهای تحت سلطه آنرا به طرز کاملی انجام می دهند. هدف آنها در مجموع تداوم نظام ستمگرانه و استثماری است و بهانه واقعی آنها حفظ ستم و استثمار است  و همانگونه که بارها گفته اند هنگامی که سیستم استثماری شان در خطر باشد چه در جوامع دیکتاتوری و چه در جوامع “دمکراتیک”  برای حفظ آن به هر کاری و هر جنایتی دست خواهند زد.

مثال های بیشماری نشان می دهند که هیچ بهانه ای برای دولت ها لازم نیست و نبوده تا وحشیانه ترین خشونت ها را در سطح یک کشور و یا جهان خلق کنند.  به همان ترتیب برخی خشونت های دولتی درجوامع “دمکراتیک” که منظور کشورهای سرمایه داری پیشرفته و یا امپریالیستی هستند نه منتفی شده است و نه ” دفاعی و یا فرعی ” است.

برای اینکه مسئله روشن تر باشد باید تاکید دوباره ای بر این موضوع داشته باشیم که خشونت دولتی چه در کشورهای دیکتاتوری و بخصوص در جهان سوم و یا در در کشورهای پیشرفته سرمایه داری نه به دلیل بد ذاتی حاکمین در قدرت و نه به دلیل سادیسم و اختلالات روانی آنهاست بلکه وسیله و ابزاری است در دست طبقه حاکمه برای سرکوب طبقات تحتانی جامعه، برای ادامه ستم و استثمار و برای حفظ قدرت سیاسی طبقه حاکمه استثمارگر. به همین دلیل بخش عمده ماشین دولتی را دستگاه نظامی و سرکوب تشکیل می دهد. این دستگاه همیشه آماده سرکوب است، چه در درون مرزها و چه در خارج از مرزها و یا در کشوهایی که آن دولت ها  قدرت و اعمال نفوذ دارند. این کشورها بزرگترین ماشین نظامی و آدمکشی را در سطح جهان تولید می کنند و در اختیار خود دارند، در اکثر موارد این ماشین ها را برای کنترل در سطح جهان و سرکوب مردم کشورهای تحت سلطه به پیش می برند. ابعاد کشتار و خشونت  این دولت ها  بسیار وسیعتر از ابعاد خشونت در یک کشور است. آنچه محرک چنین خشونت هایی است نه لذت از کشتار، نه لذت قدرت شخصی و نه اینکه توسط خشونت خاصی تحریک شده اند بلکه اصرار سرمایه و مالکان آن برای انحصار و تسلط برجهان و گسترده تر کردن نفوذ امپراطوری شان است.  سود و منطق گسترش سرمایه است که بر آنان حکم می راند و فرمان می دهد و براساس همان منطق آنان را در رقابت برای نفوذ و کنترل در جهان رهبری می کند. همان منطق است که جنگ های جهانی را آفریده است. این است آنچه که باعث  کشتار ۷ میلیون یهودی توسط دولت آلمان و طبقه حاکمه امپریالیستی آلمان و کشتار صدها هزار نفر در هیروشیما و ناکازاکی توسط بمب های هسته ای امپریالیسم آمریکا با همکاری بریتانیا شده و دهشت ناکترین  خشونت تاریخ و لحظات تاریک تاریخ بشریت را خلق کرده اند. اگر کسانی هستند که این خشونت ها را فرعی و یا دفاعی می بینند این دیگر” وسعت دید” آنان  را نشان می دهد.

ممکن است گفته شود حتی اگر “جوامع دمکراتیک” جنگ و خشونت را در جای دیگری از جهان بکار برند اما خشونت در درون کشورهای خود شان ” دفاعی و فرعی” است. اولا خشونت دولتی، خشونت علیه مردم است، چه علیه مردم همان جامعه بکار رود و چه علیه مردم کشور همسایه و یا  کشورهایی که میلیونها فرسنگ فاصله دارند. اگر بکار برد خشونت توسط دولت کشورهای ” دمکراتیک” در جوامع خود “دفاعی” و یا “فرعی” به نظر می رسد به این دلیل نیست که توانسته اند مسئله خشونت را در کشور خود حل کنند و یا به آن سمت سوق دهند بلکه به این  دلیل است که با توجه به موقعیت جهانی این کشورها وفوق استثمار مردم و کارگران کشورهای جهان سوم و کسب مافوق سود حاصل از این کشورها ( که در نتیجه همان خشونت ها در عرصه جهانی بدست می آید) باعث می شود که بتوانند موقعیت طبقه حاکمه سرمایه داری امپریالیستی خود را تحکیم کنند و ثبات نسبی را در کشورهای خود بوجود آورند. بخشی از مافوق سود حاصل از فوق استثمار در کشورهای جهان سوم و تحت نفوذ خود را در کشورهای خود برای ساختن یک پایگاه محکم و ایجاد ثبات نسبی هزینه کنند تا حمایت  طبقه وسیع متوسط را جلب کنند و حتی در میان طبقه کارگر، اریستوکراسی کارگری را برای حمایت از خود شکل دهند. ایجاد پایگاه نسبتا محکم در کشور خود شرایط را برای استثمار در سطح جهان بهتر و بیشتر فراهم می کند. اگر چه این شرایط لزوما دائمی نیست و نخواهد بود. در شرایط بحران و محدودتر شدن سود حاصل از استثمار در کشورهای جهان سوم، باعث خواهد شد که رشوه ها به مردم خود نیز تقلیل یابد  و محدودتر شود. اگر دولت های این کشورها احساس خطر و نا امنی کنند آنگاه خشونت آنها نیز عریان تر خواهد شد.  بطور مثال در شرایط کنونی کشورهای امپریالیستی یا به گفته ای ” جوامع دمکراتیک” با روبرو شدن دوران نسبتا طولانی ویروس کرونا و آب رفتن سرمایه و اقتصادشان  از یک طرف و از طرف دیگرهزینه جنگی که در اوکراین توسط امپریالیست های ناتو و امپریالیسم روس  برپا شده است، در تنگنا قرار گرفته اند. هزینه این جنگ که سالانه بالغ بر حداقل دهها میلیاردها دلار در سال است[x] بر دوش مردم افتاده و امکان  اعتراضات و شورش ها به اشکال مختلف را در بر خواهد داشت. اگر به دورانهای معینی از این جوامع مثل دوران پرتلاطم سال های ۶۰ و ۷۰ میلادی در آمریکا و یا فرانسه رجوع کنیم و روش و برخورد این دولت ها در کشتار سیاهان و انقلابیون در آمریکا و ضرب و شتم  دانشجویان و دیگر معترضین شورشگر در فرانسه بنگریم، واقعیت خشونت های این جوامع روشن تر خواهد شد. همین بحرانهای اخیر و سیل پناهجویان به طرف کشورهای پیشرفته و غربی خشونت های غیر قابل تصوری از طرف ” کشورهای دمکراتیک” را علیه پناهجویان دامن زده است. از خشونت های نوع استرالیا گرفته که رسما و علنن پناهجویان را به جزایر نائورا و مانوس در اقیانوس آرام  می فرستند و آنها را در آنجا در بدترین شرایطی که باعث خودکشی و کشته شدن دهها پناهجو شد، تا خشونت نوع کشور بریتانیا که درصدد است پناهجویان را در کمپ هایی در کشور افریقایی رواندا  و یا بصورت معلق در میان آبها نگاه دارد و یا سیاست هایی که از طرف اتحادیه اروپا اتخاذ شده که عامدانه و آگاهانه به غرق شدن هزاران پناهجو در آبهای مدیترانه و اقیانوس اطلس منجر شده است، می توان نام برد.

پس در پاسخ به این سوال که آیا می توان پایانی به خشونت در جامعه سرمایه داری متصور شد، تنها با نگاهی به تاریخ سرمایه داری می توانیم دریابیم که راه حل های هزاران نظریه پرداز بورژوازی در مورد رفع خشونت و رسیدن به صلح هیچ تاثیری در روند روبه گسترش جنگ ها و خشونت های دولتی ننهاده است. نه تنها روند خشونت در جهان کم نشده بلکه در ابعاد هولناک تر، گسترده تر و پابرجاتری به پیش می رود. ” هرچه پورتوکل های های صلح بیشتر می شود جنگ ها ویرانگرتر می شوند. چرا این قساوت های مسلح دول دمکراسی و تحت سلطه محدودتر که نشده و گسترده تر هم می شود؟” [xi] 

به عبارت دیگر هنگامی که از بحث ها و تئوری های روانشناسانه و اخلاقی  بیرون  بیاییم و به واقعیت های جامعه نظری بیندازیم روشن خواهد شد که هیچ گاه خشونت دولت هایی که نماینده منافع طبقات استثماری است از بین نخواهد رفت و کمتر نخواهد شد.

اساسا تا زمانی که طبقات وجود دارند این خشونت ها و در اساس جنگ طبقات وجود خواهد داشت.  تئوریسین هایی که در زمینه های سیکولوژیکی و اخلاقی  به دنبال دلیل و منشاء خشونت می گردند و راه حل را در همین دایره جستجو می کنند،  آگاهانه و یا نا آگاهانه بخشی از لشگر ایدئولوژیک و غیر نظامی دولت ها و طبقاتی خواهند بود که تلاش می کنند توده های مردم را به تسلیم و تمکین به سازش طبقاتی وادارکنند به گونه ای که بخش عظیمی از آنها قربانی خشونت پایان ناپذیر سرمایه داری و طبقات استثمارگر شوند.

جمعی از کمونیست های انقلابی – ایران

۲- رجوع شود به مقاله “انقلاب بدون قهر انقلابی: واقعیت و یا توهم”  -با لینک زیر: https://www.jaka2020.com/single.php?s=IR&c=1000&Id=71

[ii] – این نظریه سابقه طولانی دارد و حداقل از قرن ۱۸ میلادی مطرح بوده است. اما بخصوص مارتین لوتر کینگ از رهبران ” خشونت پرهیز” جنبش مدنی آمریکا بارها این جمله را در سخنرانی هایش با این عبارت : violence begets violence  مورد استفاده قرار داده است.   

همچنین جمله ای به همین مهفوم در صحنه های بسیاری از فیلم مکبث اثر شکسپیر در قرن ۱۹ نیز وجود دارد که می گوید:

 Violence breeds violence و برخی این را مبنای پاسیفیست بودن شکسپیر به حساب می آورند.

[iii] –  مصاحبه ” هم میهن” با  عباس عبدی- منتشر شده در ” هم میهن” تاریخ ۷ ام آبان ۱۴۰۱ در این بحث عباس عبدی می گوید: ” خشونت‌پرهیزی اقدامی پیشگیرانه است تا راه شکل‌گیری ساختارهای رابطه‌ مبتنی بر گفت‌وگو و تعامل هموار شود ” وی همچنین می افزاید که : “اجماع نخبگان و تحلیل‌گران به این رسید که «خشونت» راه‌حل نیست، بلکه خودش «مسئله» است. با خشونت نمی‌توان جامعه را اصلاح کرد، چه از سوی حکومت و چه از سوی منتقدان.”

[iv] – سخنرانی خامنه ای در مورد ” نمونه هایی از خشونت قانونی در رفتار پیامبر و امیرالمومنین” ۲۶/۱/۱۳۷۹

[v]  – سخنرانی معروف ریچارد نیکسون در تاریخ ۲۱ ژوئن ۱۹۷۱ که در آن جنگ علیه انقلابیون، سیاه پوستان و رنگین پوستان را اعلام کرد. بخشی از این سخنرانی همچنین در فیلم مستند ۱۳  ام  ساخته آوا دو ورنی  آورده شده است.

[vi] – قانون ” جیم کراو” : قانون نژادپرستانه ای بود که در سال ۱۸۷۶ به تصویب رسید و به موجب آن در ایالت های جنوبی آمریکا سیاه پوستان را از حق ورود به بسیاری از نهادها، موسسات و اماکان عمومی که سفید پوستان استفاده می کردند منع می کرد. این اماکان و موسسات شامل اتوبوس و قطار، رستوران، سینما، مدارس ، دانشگاه ها و ادارات… می شد. این قانون در سال ۱۹۶۵ و به دنبال جنبش مدنی لغو شد و عملا با اشکالی دیگر از نژاد پرستی جایگزین شد.

[vii] – جان ارلیچمن  از مشاوران ارشد کاخ سفید و ریچارد نیکسون بود-  فیلمی که جان ارلیچمن چنین اعترافی می کند در فیلم مستند۱۳ام  آورده شده – همچنین سایت www.vera .org ( سازمانی متشکل از وکلا، محققان  و فعالین برای پایان دادن به mass incarceration در آمریکا)  متن اعتراف جان ارلیچمن را منتشر کرده است. همچنین می توان به سایت cnn.com24 مارس ۲۰۱۶ رجوع کرد.

[viii] – فرد همپتون از رهبران پلنگان سیاه ( بلک پنترز) بود که توانست بخش هایی از سیاهپوستان، سفید پوستان، پورتوریکوییها و سرخپوستان بومی ، را متحد کند و یک خطر بزرگ برای حاکمان سیاسی به حساب می آمد. پلیس به خانه اش درشیکاگو در نیمه های شب حمله کرد و او را که در کنار همسر باردارش خوابیده بود بدون هیچ اخطاری به گلوله بست و به قتل رساند. او در یکی از سخنرانی هایش گفته بود: «شما میتوانید انقلابیون را ز فارندانی کنید اما نمیتوانید انقلاب را زندانی کنید».

[ix]  – رجوع شود به “خشونت، قدرت و انقلاب” مهرداد درویش پور- دسامبر ۲۰۲۲ منتشر شده در سایت های خبری و تحلیلی فارسی.

« در نظامهای دموکراتیک این نه خشونت بلکه ً مشروعیت و اقتدار عقلانی و دموکراسی است که نقش اصلی را در اداره ی جامعه و سوق دادن تضادهای اجتماعی به مسیری مسالمت آمیز ایفا میکند…. خلاصه ی کلام آن که نقش و کاربرد خشونت در جنبشها و اقتدارهای دموکراتیک نه تنها فرعی است، بلکه نوع آن نیز خشونت دفاعی است که از خشونت ویرانگر نظامهای مبتنی بر جباریت متفاوت است.»

[x] – آمریکا به تنهایی تا نوامبر ۲۰۲۲ مبلغی معادل ۴۰ میلیارد دلار به جنگ اوکراین کمک کرده است که باید کمک های بریتانیا و اتحادیه اروپا را نیز به آن افزود. و بایدن در آن زمان کمکی معادل ۳۷.۷میلیارد دلار را برای سال ۲۰۲۳ را به کنگره پیشنهاد داده بود-منبع خبر یورونیوز فارسی ۲۱ نوامبر۲۰۲۲

[xi] –  امیر حسن پور مجله آرش، ویژه نامه ی خشونت – شماره ۱۰۵-۱۰۶، اسفند ۱۳۸۹ مارچ ۲۰۱۱

https://akhbar-rooz.com/?p=213549 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
1 دیدگاه
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
کیا
کیا
10 ماه قبل

تضاد و خشونت در بطن طبیعت است ،حتی سوسیالیسم و کمونیسم از آن برخوردارند ولی عقلانیت که مختص بشر است ، شاید بتواند زمانی بر خشونت بین انسانها پایان دهد.

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


1
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x