یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳

یکشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۳

به مناسبت هشتاد سالگی معلم روزهای سخت حبیب فرشباف – احد واحدی

حبیب فرشباف به نسلی تعلق دارد که مثل شمعی سوختن در تاریکی، شب‌های میهن و پرتو افشانی برای غلبه بر آن را بجان خرید تا آگاهی را بدرون ده کوره ها و روستاها ببرند. او به محفل صمد بهرنگی تعلق داشت که خیل عظیم رفقای خود را در پنج دهه پیش در مصاف با هیولای آزادی کش و ضد انسانیت، از دست داد

شمه ای درباره زندگی حبیب فرشباف

حبیب فرشباف به نسلی تعلق دارد که مثل شمعی سوختن در تاریکی شب‌های میهن و پرتو افشانی برای غلبه بر آنرا بجان خریدند تا آگاهی را بدرون دهکوره ها و روستاها ببرند. او به محفل صمد بهرنگی تعلق داشت که خیل عظیم رفقای خود را در پنج دهه پیش در مصاف با هیولای آزادی کش و ضد انسانیت پهلوی، از دست داد. حبیب به راه خود یعنی آگاهی بخشی به انسانهای محروم، با هر جان سختی که بود ادامه داد و در این راه موفق به خیلی دستاوردها شد . او در تیرماه سال ۱۳۴۲ پس از گرفتن دیپلم طبیعی به عنوان معلم سپاه دانش به روستاهای دورافتاده قره‌داغ آذربایجان رفت و تا سال ۱۳۵۳ در آنجا ماندگار شد. حبیب فرشباف در مدت زمان حضورش در این روستاها با یک دوربین از زندگی روستائیان و رویدادهای آن زمان عکاسی می کند. اکنون این عکس ها به تنهایی گنجینه ای را تشکیل می دهند که در هزارلای خود زندگی اجتماعی، محرومیت‌های اقتصادی و زندگی اصیل شش دهه پیش را منعکس می کنند. حبیب فرشباف در دهه ۴۰، معلمی پیشرو در روش‌های آموزشی بوده و به‌صورت داوطلبانه روستاهای دورافتاده را برای خدمت معلمی برمی‌گزیده است. او که برای یاد دادن به قره داغ اعزام شده بود به اعتراف خود بیش از آنچه یاد داده بود، از مردم و فرهنگ قره داغ یاد گرفت! او که در حوزۀ ادبیات کودکان نیز تلاش‌های بسیاری داشته، از شعر و ادبیات ترکی آذربایجانی برای آموزش کودکان استفاده می‌کرده است در عین حال حبیب مثل بیشتر دوستان خود، ادبیات را برای کار عمیق فرهنگی برگزیده بود و خود یکی از تاثیرگذارترین شاعران بر نسل خود و نسل‌های آینده گردید. آثار متعددی چون «دان یئری», «قره داغ کندلرینده»، «مجموعه داستانها» بی به زبانهای ترکی و فارسی و کتابهای متعدد شعر برای کودکان و بزرگسالان خلق کردد. او یکی از خدمتگزاران اجتماعی مردم می باشد که سالهای طولانی برای آموزش و راهگشایی برای زندگی آتی «کودکان کار» در تهران و تبریز فعالیت کرده است. سجایای اخلاقی استاد حبیب فرشباف به هیچ عنوان در یک نوشته کوتاه توصیف شدنی نیست! او بازمامدهء نسلی تکرارنشدنی هست که امسال هشتادسالگی را پشت سر گذاشت.

دوست عزیز و برادر بزرگوارم حبیب فرشباف به هشتاد سالگی رسیده است. ضمن تبریک و تهنیت، هشتاد سالگی را بهانه قرار داده و سعی دارم سطوری خاطرگونه در تجلیل این دوستی دیرینه، بنویسم.

از هشتاد سال زندگی حبیب عزیز بیش از ۴۷ سال آنرا، می شود گفت که من هم از نزدیک با وی در ارتباط بوده ام و دوستی بین ما طی سالهای گذشته، دوام و قوام بیشتری یافته است. این سالهای عمر برای من معنای ویژه ای داشته و از همه نظر سالهای پر ملاتی را برای من به ارمغان آورده است. حبیب از اولین روز آشنایی برای من هرکسی نبوده است و من خیلی مسائل را در زندگی خود، از وی یاد گرفته ام. مسائلی که در گره گاه‌های اصلی زندگی همیشه به یاری من برخواسته اند. در خیلی عرصه ها کارهای مشترک زیادی باهم کرده ایم. طی زمان و به مرور، حبیب در زندگی من نقش برادر بزرگ را بازی کرده و به یکی از نزدیک ترین دوستانم تبدیل شده است. این نزدیکی نه تنها شامل من بلکه در بیشتر موارد شامل تمام خانواده من شده است.

پدر و مادر من که یادشان زنده باد، همیشه از بزرگواری و محبت حبیب نسبت به آنها، با من خیلی چیزها گفته اند. حبیب برای آنها تا پایان عمرشان یک فرزند دیگری بوده است که همیشه در دل های پر درد آنها جای داشت. حتی مشکل ترین تصمیم ها را من به کمک حبیب با آنها حل می کردم. سالهایی که حبیب در غربت (دور از تبریز) زندگی می کرد، در هر دیدار خود از تبریز بدون استثنا سری به پدر و مادر من می زد. و منشأ اینهمه محبت بی دریغ حبیب، سرشت عاطفی وی نسبت به مردم بود. حبیب سالهای طولانی با مردم زندگی و در غم و شادی آنها از نزدیک شرکت کرده بود. او سالهای طولانی با آنها خندیده و با آنها گریسته بود. خاطرات من از دوست گرانقدرم حبیب زیادست و در این مختصر نمی گنجد. آنچه به موضوع عکس مربوط می شود شاید گوشه بسیار کوچکی از آن را شامل شود. عکس های قره داغ حبیب که بیش از ۵۰۰ تا را شامل می شود، خود، پدیده منحصر به فردی است.

این عکس ها دوره ای از زندگی حبیب را در روستاهای قره داغ منعکس می کنند که بقول خودش، «او برای یاد دادن به قره داغ رفته بود ولی خیلی بیشتر از آنچه یاد داده بود، از مردم آنجا یاد گرفته بود!» موضوع و تم اساسی عکس ها را شخصیت متفاوت و برجسته افراد حاضر در آن ها و خاطرات ویژه حبیب فرشباف با همان اشخاص تشکیل می دهند؛ خمیر مایه ای که بدون توضیح مختصر آنها، این عکسها به تصاویر معمولی از زندگی روزگاران شصت سال پیش تبدیل می شوند که در بعضی از آنها دقت لازم در هنر عکاسی بکار گرفته شده در بعضی ها نه! در صحبت تلفنی که در فردای نمایشگاه «عکسهایی از کرانه های ارس» با حبیب داشتم. حبیب ضمن شکسته نفسی ویژه خود توضیح می داد که مگر من عکاس هستم؟

اکثر کسانی که در نمایشگاه عکس هایی از کرانه های ارس شرکت کرده بودند به عکسها از زاویه ی هنری نگاه می کردند و معیار انها هنر عکاسی بکار گرفته در آنها بود، حال آنکه من برای تفنن از آن روزگاران عکسهایی گرفته ام که اکثر آنها یادآور خاطرات من با انسانهای پاک سرشتی است که در سرزمین ما زندگی کرده و از خود خاطرات ماندگاری بجای گذاشته اند. بدون توضیح این خاطرات و یا تحریر حداقل سطوری در توصیف آن انسانها و آن ماوقع، عکسها در اغلب موارد به تصاویری عادی و بی جان بدل میشوند که هر روزه از جانب هرکس گرفته می شود. حال آنکه نوشتن حتی پاراگرافی زیر آن عکس ها، به بیننده روح موجود در آنها را به عینه منتقل کرده و اهمیت معنوی درونی خود را به منصه قضاوت بیننده جستجوگر می گذارد.

از این زاویه، در اجلاس اخیر، ضمن تجلیل عکس ها و کار حبیب، مژده گرفتن جواز نشر عکس ها بهمراه توضیحات ویژه حبیب برای هر عکسی موفقیت بزرگی است که به دلباختگان فرهنگ مردمی و فولکلور شناسان نصیب شده است. از این زاویه حبیب نیز می تواند ضمن خوشحالی یک پروژه جدی فرهنگی را تمام شده به حساب آورد.

بیاد دارم روزهای بعد انقلاب را که وی رابطهء محفلی با گروهی از قره داغی ها مقیم تبریز داشت، حبیب از من چندین بار خواسته بود که منهم با وی به دیدار هفتگی آنها بروم. منهم با وجود کار متفرقه زیاد مخصوص آنروزها، با آغوش باز قبول کردم. آنها اغلب در انتهای «ایده لی کوچه» دامنه کوه «عینالی» زندگی می کردند و اکثراً کارگران لواش پزی بودند. هر وقت خانه ی یکی می رفتیم تا می رسیدیم جار می افتاد: «حبیب آقا» آمده! در عرض ۱۵ – ۱۰ دقیقه بیش از ۴۰ نفر و بعضاً بیشتر جمع می شدند. هرکس اظهار محبت می کرد. همه حبیب آقا را دوست و نسبت به وی ارادت قلبی داشتند. شب‌هایی را به یاد دارم که در زیر چراغ کم رونق خانه دود سیگار از هر طرف تنوره می کشید و حبیب با ریه ی بیمار خود آخرین تقلای تنفسی خود را می زیست و به روی خود نمی آورد. جمع نیز متوجه قضیه نبود و من کمرو و جوان هم تنها به عدم سیگار کشیدن خود اکتفاء می کردم. حبیب آقا حتی با اصرار می خواست منهم سیگاری آتش بزنم. که می گفتم نه دیگر چنین خلافی از من سر نخواهد زد! تو میدانی این دود برای ریه های بیمار تو مانند زهرست؟ می گفت: بی خیال شو بابا! کسی از دود نمرده است! و وضعیت را تحمل می کرد. حبیب که با هر کدام آنها خاطراتی داشت، بهر کدام چیزی می گفت و آنها هم همگی با دنیایی از مهربانی بهش چیزهایی می گفتند و من جوان، متحیر از این رابطه شاگرد – معلمی عشق می کردم.

روزی به منزل زوج جوانی رفته بودیم اسم مرد «نقدعلی» بود، اسم خانم «مدینه». زن جوان به حبیب گفت: حبیب آقا ترا خدا ایندفعه آن عکس را بیاور! حبیب رو به من کرد و پرسید: می دانی از من چه عکسی را مطالبه می کند؟

من اظهار بی اطلاعی کردم. حبیب گفت: آنوقت ها من معلم ده «گوموش آوا» بودم با آن اوضاع اجتماعی دهات آن‌زمان، مدرسه تنها یک کلاس (اتاق) داشت که از سال اول تا سال ششم دبستان، ریز و درشت، دختر و پسر، در آن تحصیل می کردند. روزی از روزها من، تخته سیاه را با گج دو نصف کرده، در نصفی از آن از نقدعلی که کلاس چهارم بود، درس ریاضیات پس می گرفتم و در نصف دیگر آن به مدینه دیکته میگفتم. از این صحنه با دوربین خود، بطور اتفاقی عکسی گرفته ام. اکنون سالها از پی هم گذشته و زمانه عوض شده است. در سال های بعد، این دو عزیز باهم ازدواج کرده اند، حالا این خانم (مدینه را نشان داد)، آن عکس را از من می خواهد! و بعد رو کرد به مدینه و با حالت نیمه جدی، نیمه شوخی گفت: «نه به همین سادگی ها نیست برای گرفتن چنین عکس گرانبهایی باید یک مهمانی بدهی و ما را هم دعوت بکنی، آنوقت من در کمال صمیمیت عکس را بهت می دهم، همینجوری مفتکی نمی شود!» این اصرار و انکار، از طرف مدینه و حبیب آقا با قهقهه های خنده بهم آمیخته آنها، چندین بار تکرار شد. آدم از اعتماد بین حبیب و شاگردانش بعد از گذشت سالهای طولانی از زمان وقوع آن حوادث انگشت به دهان می ماند. حبیب این دیوار اعتماد را همین جوری و بشکل ساده بین خود و آنها بنا نکرده بود. این وضعیت اعتماد برانگیز و اطمینان بخش، دنیایی کار و صمیمیت نیاز داشت و حبیب فطرتا دارای چنین پتانسیل بزرگ عاطفی و اجتماعی بود و توانسته بود با گذشت خود، تخم اعتماد را در دل های آنها بکارد.

عکسهای حبیب، عکس های جاندار و در اکثر موارد منحصر به فرد از زندگی روستائیان پاک نهاد، ساده و صمیمی هستند که دنیایی مهربانی زیر پوست آنها خوابیده است. هرگاه منشأ آنها با صمیمی ترین کلمات حبیب آقا، توأم شوند، برجسته ترین خصوصیات آنها هویدا می شوند. این خصوصیات بهترین محاسن اخلاقی انسان ها هستند: صداقت، مهربانی، فداکاری، وفاداری، رشادت خمیرمایه اصلی آنها را تشکیل می دهند. حبیب خود ضمن معلمی، نزدیک ترین شخص به روستائیان بوده و طی سالهای طولانی هم با آنها زندگی کرده و هم به آنها خدمت کرده است، خدمتی که حتی بعد از انتقال به تبریز نیز، قطع نشد. در اصل عکس های حبیب بیشتر نشانگر تلاش یک انسان والا در مبارزه با نابسامانی‌ها و در بزرگداشت خوبی ها و مهربانی هاست. این دلنوشته را با تبریک هشتاد سالگی حبیب فرشباف، این انسان والا تمام می کنم. امید که سال های بیشتری همچنان پویا و تلاشگر در خدمت جامعه باشد.

احد واحدی کلن ۱۴۰۳

https://akhbar-rooz.com/?p=242687 لينک کوتاه

5 2 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x