دوشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۳

دوشنبه ۱ مرداد ۱۴۰۳

می گساری در غروب – خسرو باقرپور


 
“بُرون پرّانَد از نَخجیر ناوَک
من این صد بار دیدَستم، نه یک بار” (فرخی)

خیره می شوم در ابر
روحِ باران را می فهمَم
و خشکی ی ناپایدارِ رفتارت؛
رنگ می بازد.
رنج می برم؛
اما نمی رنجم.
تو را می شناسم!
خوب می شناسم ات؛
خاموشی ی پُر هراسِ این همه نُت
کافی است؛
تا جهان برای همیشه لال بماند،
و این، همین تنبورِ خونین؛
کنار این دستِ بُریده بماند.

حیات را به نغمه های نابش آذین کُن
بخوان: که گُم شود این کرکس
بگو: تا شکسته شود: منقارِ شادی خوارِ.
می گویم: شکسته باد دستِ نویسایِ سرنوشت!
می خوانم: سرافکنده باد شاعرِ بی می ی ناب!
بیا و می بنوش بامن؛
من شادخوارِ هر میکده نیستم
یارا… آه
قدحِ گم شده این جاست!


* تصویر متن: Wassily Kandinsky

https://akhbar-rooz.com/?p=33380 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x