دوشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۳

دوشنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۳

چشمِ مرا ببند – خسرو باقرپور


 بیداری در رودی بیزار می رود.
و روز در غبارِ بی سرانجامی؛
هیچ حرفی برای شنیدن ندارد.
از بانک ها، نامه ها،
از روزنامه ها،
از خویش و گام ها و خیابان ها،
و از این همه سیمایِ آشنا؛
خسته ام،
همه شبیه همیم؛
سنگدل، غافل، سیاهدل
و خیره به ارقام و ازدحام.

سر می گذارم روی شانه ی شب:
این غولِ مهربانِ سیاه.
قورباغه ای غمگین؛
می پرد میانِ برکه ای با حواسِ پرت،
برکه تکان می خورد!
و قطره ای شعر:
می نشیند روی گونه ی من.

https://akhbar-rooz.com/?p=33398 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x