شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳

شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳

یادداشـت های شـــــبانه. ۳۸ – ابراهیم هرندی

 
۲۱۱. روشنفکر دینی هم از عقل می لافد و هم طامات می بافد!

“روشنفکر ِدینی” گفتمان شگفت و آشفته ای ست. شگفت از آنرو که با آن که آشفته است، اما برخی آن را پذیرفته اند و بکار می برند و آشفته چون از دو واژه همگریز و ناهمنشین ساخته شده است. نمونه این گونه برساخته های ناساز این هاست؛ سبز ِ بی رنگ، مثلث چارگوش، مایع ِ خشک و، کچل ِ فکلی. روشنفکر دینی کسی ست که هم از عقل می لافد و هم طامات می بافد. این چگونگی ازآنروست که روشنفکری، پژوهش و پالایش و پرسش و جستجو از چشم انداز فرهنگ مدرن است. فرهنگی که ویرانگر هر گونه دین و باور به نیروهای ماورایی ست و تنها آنچه را در دسترس دریافت های حسی انسان است می پذیرد. فرهنگی که هیچ چیز را مقدس نمی داند و همه پدیدارهای هستی را یکسان می نگرد. فرهنگی که دستاوردهای دانشی ِآن، جهان را ناهدهمند و خود خاسته و بی برنامه می پندارد و انسان را جانداری از میان بی شمار جاندارن جهان بی هیچ ارج و برتری می داند.

از سوی دیگر، دینداری، پایداری در باور به پنداره های خِرد ستیز و پیوندهای ماورای طبیعی ست. آدم دیندار، دلِ خوشی از فرهنگ مدرن و بازتاب های آن که ویرانگر دین و ایمان اوست، نمی باید داشته باشد. دین، حوزه دلسپاری به افسانه های ِبی زمان و بی مکان است؛ افسانه هایی که در آن ها قوانین طبیعت رعایت نمی شوند. در افسانه های مردی که با جانوران سخن می گوید و آنی که زمستان را بهار می کند و عصایی که ماری آدمخوار می شود، کسی که برآب راه می رود و یا با اشاره انگشتی کوهی را کاهی می کند و یا مرده ای را زنده می کند، قوانین فیزیک و شیمی و ریاضی و همه اصول دانشی و منطقی شکسته می شود. این همه از چشم انداز روشنفکری که پِیرو خِرَدمداری مدرن است، باید رویدادهای بی اساس و دروغ پنداشته شود. اما روشنفکر دینی، نه تنها چنان نمی کند که در پی توجیه آن ها بر می آید و اگر ناگزیر بشود، معجزه را که اساس برتری پیامبران و امامان و قدیسین است، نمادین و سمبلیک می خواند!

روشنفکر دینی نه تنها با دین خود گرفتاری دارد که با مبانی روشنفکری نِیز نمی تواند کنار بیاید. نمونه این چگونگی پذیرفتن حقوق همجنسگرایان و آزادی آنان در گزینش رفتارها و کردارهای جنسی شان است. نمونه دیگر پذیرش جهانِ ِ نافریده و بی پروردگار و ناهدفمند است. هیچ روشنفکر دینی نمی تواند بپذیرد که انسان در گرینش خوراک و نوشاک و پوشاک ِ خود آزاد است و اگر بخواهد می تواند هیچ خدایی را بنده نباشد. هیچ روشنفکر دینی نمی تواند بپذیرد که زن و مرد با هم برابرند و زنان می توانند بر مردان در هوش و دانش و زیرکی و اداره جهان بر مردان پیشی بگیرند. هیچ روشنفکر دینی نمی تواند بپدیرد که ناهمدین او که او وی را “کافر” می خواند، می تواند رئیس کشور باشد. هیچ روشنفکر دینی نمی تواند پیروان همه دین ها را برابر و برخوردار از حقوقی یکسان بداند.

اگر در آنچه خواندید، شک دارید، از هریک از روشنفکران دینی که سراغ دارید، برای نمونه بپرسید که آیا از دیدگاه او همجنس گرایان در جامعه دلخواه وی حق زندگی آزاد و آشکار دارند و او حاضر است از شیوه زندگی آنان و حقوق شان در جامعه حمایت کند؟   

تو هم از عقل می لافی و هم طامات می بافی
سزد گر در زباله دان ِ تاریخ ات در اندازیم

***

۲۱۲. ویتامین D، شهد ِ آفتاب

چند سالی ست که یاخته شناسان بند کرده اند به ویتامین D و نیک و بد ِ آن. برخی آن را اساسی ترین ویتامین برای سلامت انسان می دانند و برآنند که کمبود آن نه تنها سبب پوکی استخوان و ناتوانی بدن در جذب کلسیم می شود که زمینه ساز آسم و فشار خون و چند گونه سرطان مانند سرطان راست روده و پستان و نیز چندی از بیماری قلبی و بیماری قند است. آخرین پژوهش های پردامنه در این گستره، افسردگی را نیز به این فهرست افزوده است.

ویتامین D، نامی برای گروهی از مولکول های پیوسته به یکدیگر است که بدن بسیاری از جانوران برای جذب ِ کلسیم و فسفات، در فشردن و استوار سازی استخوان ها، بدان نیاز دارد. این ویتامین با تابش آفتاب برپوست بدن و یا از راه خوردن خوراکی هایی که دارای این ویتامین است، ساخته می شود.

این همه را نوشتم تا برسم به این نکته که بدن تیره پوستانی که از سرزمین های آفتابی به دیاران ِ هماره ابری کوچ می کنند، پس از چندی با کمبود ویتامین D روبرو می شوند. این چگونگی زمینه را برای برخی از بیماری هایی که نام بردیم، در تن آن ها آماده می کند. این گرفتاری را نوزادن و سالمندان و زنان آبستن نیز در زادبوم خود دارند. اهمیت این چگونگی چنان است که اکنون در انگلستان مرکز مبارزه با کمبود ویتامین D در کودکان* دایر شده است.   
…………………
http://www.vitamindmission.co.uk

***

۲۱٣. هزار نکته باریکتر زمو.

رمینه ذهنی ما ایرانیان نیز مانند زمینه ذهنی ِمردم همه سرزمین هایی که هنوز دین در آن ها زنده و کارساز است، افسانه پذیر و دینی ست. البته نقش دین در این زمینه با هر نسل، کم رنگ تر می شود و با افزایش دانش و گسترش رسانه های همگانی، امکان به پرسش گرفتن پنداره های دینی و پالایش ذهن از آن ها، روزبروز بیشتر می شود. اما گرفتاری بزرگ انسان این است که بربخش بسیار کوچکی از ذهنیت خود آگاهی دارد و تنها می تواند هرآنچه را در دیدرس آگاهی خود دارد، بررسی و بازساخت و بازپرداخت کند. این چگونگی سبب می شود که ما همچنان – بی که خود بدانیم و یا بخواهیم – در چنبر خِرَد ستیز ِ پنداره های دینی بمانیم.

برای پی بردن به این چگونگی باید نظرچند روشنفکرسکولار را درباره چند پنداره دینی، با نطریه علمای دین سنجید. راه دومی وجود ندارد. برای نمونه اگر از روشنفکر سکولار ِ خدانشناس ایرانی درباره، “تکامل انسان”، که گفتمانی دینی ست و اشاره به رسیدن انسان به کمال معنوی و الهی دارد، بپرسی، لابد خواهد گفت که؛ طبیعی ست که انسان رو به کمال دارد و تاریخ، سند تکامل انسان و جامعه اوست. نیز اگر از “کرامت انسانی” بپرسی، لابد خواهد گفت که؛ انسان کرامت دارد اما نه به آن معنا که آخونده ها ازآن سخن می گویند. کرامت انسان به عقل و یا تمدن سازی و یا رسیدن به قانون و چیزی در این حوزه هاست. چنین پاسخ هایی را تنها از روشنفکران جامعه پیرامونی با ذهنیتی دینی می توان شنید. چنین روشنفکری، گفتمان های دینی را دست نخورده پذیرفته است و از بازتاب ِ ساختارهای ایدئولوژیک آن ها بر ذهن و زبان خویش ناآگاه است، پس تنها نام ها را جابجا کرده است. بجای “قدسی” می گوید؛ “انسانی”، یا “قانونی”، یا “تاریخی” یا “ملی” و یا “قومی”. بجای کرامت می گوید؛ “شان” و یا “ارزش”.

***

۲۱۴. فرهنگ گفتگو.

کاربرد زبان در گره گشایی فرهنگی و سیاسی، برآیندی از دروان روشنگری‏ ست که چون هنوز در فرهنگ ایرانی شکل نگرفته است، نمی توان آرزو داشت که ما نیز بتوانیم از راه گفتگو کشمکش ‏های سیاسی و فرهنگی خود را حل کنیم. چنین است که ما هرگزنتوانسته ‏ایم که با گفتگو و گرفت و دادهای زبانی، گره ای از کلاف درهم گرفتاری ‏‏های تاریخی و اجتماعی خود بگشاییم. هرگاه و هرجا نیز که سخن از نشست و گردهمایی و گفتگو بوده است، همدلی و همزبانی بسیار زود به چند دلی و چند زبانی و پرخاش و ستیز و گریز و جدایی راه برده است. این همه از آنروست که گفتگو، تنها کاربرد زبان نیست و فرهنگ ویژه خود را دارد. در فرهنگ ِ گفتگو، چیزی بنام، “دیگری” جا دارد که انسان پنداشته می ‏شود. تنها در پرتو پذیرش این پنداره است که انسان در گفتگو با دیگری، گاه خاموش می‏ شود و به او گوش فرا می ‏دهد و گاه با چشمداشت به سخنان وی، پنداره‏ ها و انگاره ‏های خود را بازنگری می ‏کند. یعنی که با شنیدن سخنان دیگری وآشنایی با چشم‏انداز وی می ‏کوشد تا با دادن پاسخی آشتی ‏جویانه، پیوندی سازگار و بی ‏ستیز پدید آورد. تا زمانی که انسان ِخویشتنخواه و خودکامه، جایی برای دیگری در ذهن خود باز نکند و دیگران را دارای حقوق انسانی نداند، هرگز نیز نخواهد توانتست با کسی گفتگوی گره‏ گشا داشته باشد.   

زبان، هم رسانه ِ گرفت و داد اندیشه و عاطفه است وهم ابزار آزار خود و دیگران. در فرهنگ گفتگو، گوینده و شنونده، اندیشه و سخنان خود را آگاهانه ویرایش می ‏کنند تا از درشتی کردن و زخم زبان زدن به یکدیگر بپرهیزند. چنین است که زبان در فرهنگ گفتگو، ابزاری هدفمند برای کشمکش زدایی و ستیزگریزی می ‏شود. اما آنجا که این فرهنگ نیست، گفتگو کردن درباره هر دشواری و گرفتاری، به نبرد زبانی برای هراساندن و کوبیدن و از میدان بدرکردن کشیده می ‏شود.

گره گشایی از راه گفتگو، پدیده تازه ‏ای در تاریخ انسان است. پدیده‏ ای که نیاز به پیش‏آیندهایی دارد که در فرهنگ ما پدید نیامده ‏است و شاید هرگز هم پدید نیاید. در فرهنگ‏ های پیش مدرن، زبان در هنگام گیروگرفتاری میان دو تن، ابزاری برای ترساندن و سبک کردن و سرکوب و منکوب کردن و سرجای خود نشاندن بکار گرفته می ‏شود* و در بسی بیش از بسیاری از زمان ‏ها، پیش‏آیند زد و خورد با دست و پا و چنگ و دندان می ‏گردد. این چگونگی در آئین شهروندی مدرن با کمک قانون از میان رفته ‏است. امروزه آداب ادبِ ِشهروندی، از کوره در رفتن و پریدن به دیگران را برنمی ‏تابد و آن را نماد جانورخویی و جنگلی بودن انسان می‏ داند و آن را می‏ نکوهد.
……….
* رود گر به پا خاری آسان در آید
چه سازم به خاری که بر دل نشیند
(باباطاهر)

***

۲۱۵. برخی ِ افسون

روان گردانی و وادار کردن غیر مستقیم جانوری به کاری با افسونگری و شیفتن، یکی از ابزارهای ستیزِ همارهِ زیستاران با یکدیگر برای بهره وری بیشتر از فرآورده های طبیعت است که بیشتر کاربردی درون ـ نژادی دارد. پرنده ای که با آواز خوش خود، دل از جفت خویش می برد و کام از وی می ستاند: موری که با پراکندن افسونبویی، لشکری از موران را به کار وا می دارد؛ گُلی که با رنگی چشم گیر و ژرف و افسونبار، پروانه ها را بسوی خود می کشاند و به گرده افشانی می گمارد؛ ماری که با خیره شدن در چشمِ پرنده ای، آن را خواب می کند و می بلعد؛ مادینه میمونی که با نمایش نشیمنگاه خود به میمون های نر،آنها را شیفته خویش می سازد و مُجاب می کند؛ گیاهی که با خارهای خود جانوران را از دست زدن باز می دارد؛ تاری که مگس را در تورِ می اندازد؛ زنبوری که با رقصِ خود به لانه زنبوران دیگر راه می یابد و…..، بر و دوشی که دل و دینی می بَرَد، همه نمونه هایی از روان گردانی و افسونگری گیاهان و جانوران است. چنین است که ” زیرِ شمشیرِ غمش رقص کنان” می رود.

***

۲۱۶. فیلتر شکن.

از دل ِ خاکِ وطنم، آید و گوید که منم، دلبر ِ فیلتر شکنم
تازه کند جان و تنم، از دل خاکِ وطنم، دلبر فیلتر شکنم

هر شبه آنلاین شود، تا به سحر ماین شود، فاین تر از فاین شود
با شروشور و هیجان، جان بدمد در بدنم، دلبر ِ فیلتر شکنم

خوشگل و خوش خنده و شیک، آید با ناز و کلیک، رفتار، گفتار، چه نیک!
بوته خوشبوی هـِلم، ماه وش ِ سیم تنم، دلبر ِ فیلتر شکنم

جان همه آغوش شود، واله و مدهوش شود، چشم شود، گوش شود
آید از راه چو با، هیمنه و جاه و جنم، دلبر فیلتر شکنم

روی ز گل تازه ترش، دیده زیبا نگرش، نکهت بالا و برش،
می بردم دل که همه چشم شوم دم نزنم، دلبر فیلتر شکنم

می بردم، می بردم، می بردم،می بردم، می بردم تا به کجا؟
تا به نشابور، به شیراز، به دشت و دمنم، دلبر فیلتر شکنم

آتش جان، آب ِ روان، یعنی هم این و هم آن، در دل شب با هیجان
راهزن جان و دلم، آتشک ِ راهزنم، دلبر فیلتر شکنم

غنچه شیرین دهنم، سرو چمان جمنم، تا که دمد جان به تنم
از دل خاک وطنم، آید و گوید که منم، دلبر فیلتر شکنم

—————
ماین(Mine)= مال من
فاین= (Fine)= نیکو

https://akhbar-rooz.com/?p=36776 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x