منو

با هر دَم آن کنم که دل ام آرزو کند – اسماعیل خویی

اسماعیل خویی

من چون دم ام؛ که خویش دمی بیش نیستم:

زیرا، اگر دگر نشوم، خویش نیستم.

با هر دم آن کنم که دل ام آرزو کند:

برنامه ریزِ هیچ دم از پیش نیستم.

مفهومِ «عاقبت» کِشد اندیشه را به مرگ:

عیب ام مکن که عاقبت اندیش نیستم!

ریش ام به رُخ نشانِ تن آسانی ی من است:

ورنه، بُزِ فقیه بدین ریش نیستم!

گستاخی ی گوزنی ام آرَد امان از او:

داند فقیهِ گُرگ که من میش نیستم!

من با خدای توست که می جنگم، ای فقیه!

از زخمِ پشه ای چو تو دلریش نیستم.

مرزی برای هیچ حقی یا حقیقتی،

در قابِ هیچ گونه ای از کیش، نیست ام.

بادم، که آشکار بُوَد آنچه با من است:

ای مرزبان! نیاز به تفتیش نیست ام.

خُرسندی ام مباد! من ام آزمندِ شعر:

در این یکی زمینه، نه، درویش نیستم!

در شعر نیز، مصرع مصرع، دگر شوم:

زیرا، اگر دگر نشوم، خویش نیستم.

کندویی ام به شعر، بنوش انگبین من:

اماّ به هوش باش، که بی نیش نیستم!

چون نور، کز وی است همه رنگ ها نمود،

بسیاری ام ز خویش و یکی بیش نیستم!

بیست و هفتم فروردین ۱۳۹۷،

بیدرکجای لندن

https://akhbar-rooz.com/?p=12712 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: