یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۲

یکشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۲

اگر که عشق … محمدرضا مهجوریان

شام‌گاه با تاریک‌ترین سرانجام‌ها رُخ می‌نمود

و شب با تاریک‌ترین بی‌خوابی‌ها،

بامداد با تاریک‌ترین پیغام‌ها

و روز با تاریک‌ترین بیداری‌ها،

اگر که عشق، از چشم‌ها بر نمی‌دَمید.

«»

آسمان، از آسمان‌بودن سر باز می‌زد

خورشید، از خورشیدبودن

و ماه هم، و ستاره هم،

اگر که عشق، هم‌چون شب‌تابی، در سیاه‌چال‌ها نمی‌رخشید.

«»

نسیم از وزیدن باز می‌مانْد

ابر از باریدن

و پرنده از پریدن،

اگر که عشق، دوشادوشِ دست‌ها در خیابان‌ها نمی‌رزمید.

«»

آب از آب‌بوده‌گی تَن می‌زد

چشمه از چشمه‌گی

و رودخانه از رودخانه‌گی،

اگر که عشق، همراهِ این گُلِ کوچکِ تُرد، در دشت‌ها نمی‌رقصید.

«»

خاک از رویاندن، رویْ بر می‌تافت

دانه از روئیدن

و جوانه از رویْ‌نمایاندن،

اگر که عشق، از چهره‌ی کودکان نمی‌خندید.

«»

ترانه، از ساخته‌شدن ننگ می‌داشت

پنجه از نواختن

و ساز از نواخته‌شدن،

اگر که عشق، از احساس‌ها بر نمی‌جهید.

«»

اگر که عشق، گوهرِ خود را به قدرت می‌توانست فروخت

و آن آتش را، جاودانه در چنگ‌ِ خود نمی‌افروخت، [۱]

و از مَدیحه و مدّاحان بر نمی‌آشوفت،

اگر که این فانوسِ فروتنِ با شکُوه، بر ایوانِ عشق نمی‌سوخت،

آن‌گاه این ظُلمت، ما را چون توماری بی‌معنا، در هم می‌پیچید.

ــــــــــــــــــ

محمّدرضا مهجوریان


[۱] – خاقانی :

من ندانستم که عشق این رنگ داشت « » وَز جهان با جانِ من آهنگ داشت

دستـه‌ی گُــل بـود کَز دورم نمـود  « » چون بدیدم، آتش اندر چنگ داشت

https://akhbar-rooz.com/?p=159715 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x