پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳

پنجشنبه ۳ خرداد ۱۴۰۳

در نکوهش درخودماندگی سیاسی؛ تئوری ابزار بهتر دیدن است نه کور کردن – مجید تمجیدی

آیا ما انسان ها فقط برای تحقق خواست های فردی و جمعی گروه، قشر و طبقه متعلق به خود دست به مبارزه زده و فداکاری می کنیم؟ آیا می شود برای تحقق خواست های دیگر اقشار جامعه نیز فداکاری و جانفشانی کرد و دست به انقلاب زد؟ آیا تحقق خواست های دیگر اقشار اجتماعی جامعه در بهبود زیست و زندگی و افزایش کرامت انسانی ما نیز فایده مند است؟ اگر پاسخ به این پرسش ها مثبت است آنگاه در بزنگاه یک انقلاب که برای تحقق خواست های انسانی در جریان است طرح اینکه زن، زندگی، آزادی، تامین کننده خواست های طبقات معینی، از جمله طبقه کارگر، نیست، چه مکانی به صاحب آن می دهد؟

اوتیسم (Autism) در زبان فارسی به درخودماندگی ترجمه شده است. با وجود ملاحظاتی که به ترجمه این واژه به خاطر القای نگاه منفی نسبت به افراد دارای اوتیسم دارم در این نوشته از آن استفاده می کنم.

افراد دارای درخودماندگی عموما در محیط مانوس و خوگرفته احساس آرامش بیشتری می کنند. محیطی که شامل محیط فیزیکی و افراد پیرامونی است. این افراد به شدت به اطلاعات مربوط به اینکه چه رخدادی، در چه زمانی، چگونه و توسط چه کسانی قرار است اتفاق بیفتد وابسته اند. داشتن تجارب تلخ از گذشته، تراما، این ترس را شدت می بخشد. هراس و اضطراب از آینده می تواند به رفتارهای غیر متعارف، از جمله اصرار مکرر بر صحت دانش خود، مقاومت در مقابل فراگیری دانش نو و پافشاری کودکانه برای تامین امیال فردی خویش منجر شود. افراد دارای درخودماندگی به شدت خود محور بوده و خود را همانند کودکان سنین ۲ تا ۳ سالگی مرکز عالم می دانند. این افراد نسبت به تغییر، به ویژه اگر بر اساس دانستنی ها و دانش خود آنها اتفاق نیفتد، به شدت حساس بوده و به آن واکنش شدید نشان داده و در مقابل آن مقاومت می کنند. در مورد درخودماندگی می شود بیشتر نوشت اما تا آنجا که به هدف این نوشته برمی گردد، به همین بسنده می کنم.

مشاهده من در متن جنبش “زن، زندگی، آزادی” این است که بخش زیادی از نیروهای سیاسی، نه فقط در میان گروه ها و فعالین چپ، در تحلیل و اظهار نظر در مورد  این جبنش دچار درخود ماندگی سیاسی شده اند. پرواضح است که وقوع چنین انقلابی با ویژگی هایی که تا کنون از خود نشان داده در دستگاه فکری بسیاری از نیروهای سیاسی قابل پیش بینی نبود. اگر این گزاره صادقانه پذیرفته شود، پرسش این است که این نیروها با چسبیدن به همان دستگاه فکری و تئوری ها و مواضعی که به آن باور دارند قرار است چگونه سیر تحول و آینده آن را پیش بینی نموده و از زاویه علایق خود بر آن تاثیر بگذارند؟ درخودماندگی سیاسی این طیف از جمله خود را در طرح گفتمان های مشخصی که لبه تیز این انقلاب را کند می کند قابل شناسایی است. در ادامه به چند نمونه از این گفتمان ها خواهم پرداخت. اما اجازه دهید قبل از آن به یک نکته مقدماتی در مورد تئوری بپردازم.

تئوری ابزار بهتر دیدن است نه کور کردن

تئوری فشرده ی دانش موجود در مورد یک پدیده ی معین است. در توضیح یک پدیده می تواند تئوری های مختلفی وجود داشته باشد اما شرط تئوری شدن و تئوری ماندن رعایت موازین شناخته شده علمی است. اگر چه هر تئوری با رعایت این موازین به عنوان یک تئوری به رسمیت شناخته می شود اما در کاربرد خود در زمان و مکان معین دیگر و در توضیح پدیده مشخص دیگر باید مجددا صحت خود را اثبات کند. به عبارت دیگر ما هیچ تئوری که برای تمام زمان ها و برای توضیح همه پدیده ها صحت داشته باشد نداریم. در این صورت این دیگر تئوری نیست. آیه مقدس است و جای آن هم نه در کتب علمی بلکه در کتب مقدس مذاهب است. تئوری ای که بارها و بارها توسط پیروان آن به کار برده نشده، بر اثر این کاربردها به روز نشده و تکامل پیدا نکرده باشد دیگر تئوری نیست، بلکه بخشی از تاریخ تئوری ها است. برای تفهیم مشخص تر این برداشت از تئوری اجازه می خواهم چند مثال بزنم. در علم روانشناسی، گفتار درمانی و رفتار درمانی دو مکتب شناخته شده هستند. اگر پیروان فروید در مکتب گفتار درمانی و پیروان اسکینر و پاولف در مکتب رفتار درمانی وجود نداشتند هر دو این تئوری ها به بایگانی تاریخ تئوری ها سپرده شده بودند. کاربرد و تطبیق این تئوری ها از طرف پیروان این مکاتب برای پاسخ به پرسش های زمانه و تکامل مداوم آنها از عواملی است که این تئوری ها، مستقل از صحت و سقم هر یک از آنها، اصلا امروز به کار برده می شوند. مثال دیگر مربوط به تئوری های مطرح شده توسط مارکس و انگلس در مانیفست کمونیست است. اریک هابسبام مقاله بسیار ارزنده ای درکتاب در باره تاریخ در مورد مانیفست کمونیست دارد. دراین مقاله کوتاه هابسبام با توسل به شواهد تاریخی مدعی می شود که مارکس (به همراه انگلس) پس از نوشتن مانیفست کمونیست در سال ۱۸۴۸ برای سازمان کوچک اتحادیه کمونیست ها در هیج تشکل دیگری از جمله در انترناسیونال اول آن را به عنوان برنامه مطرح نکرد. بین سال ۱۸۴۸ تا سال مرگ مارکس اساسا بیشتر از  چند نسخه معدود از مانیفست وجود نداشته و پس از مرگ مارکس و با عروج وسیع سوسیال دموکراسی در آلمان بود که تیراژ چند صد نسخه از مانیفست منتشر شده و در دسترس عموم قرار گرفت. این مثال از این نظر قابل توجه است که خود مارکس بیش از هر کس دیگر می دانست که مانیفست کمونیست یک ادعانامه بنیادی علیه نظام سرمایه داری است و نمی توان آن را بدون تطبیق و تعببیر مشخص در هر زمان و مکان و ظرف مبارزاتی معین بلاواسطه به عنوان تئوری به کار برد. هدف از این توضیحات برجسته کردن این نکته است که در مواجهه با انقلاب ویژه “زن، زندگی، آزادی” نیز باید همین روش را در استفاده از تئوری و تعریف و بازتعریف مقولات به کار برد و از جزم اندیشی و کلیشه پردازی پرهیز کرد. با این توضیح و مقدمه اجازه دهید به برخی از گفتمان ها در رابطه با انقلاب “زن، زندگی، آزادی” بپردازم.

چرا این یک انقلاب است؟

بخشی از مردم در خیابان و زیر گلوله فریاد می زنند “بهش نگید اعتراض،اسمش شده انقلاب” و عده زیادی از چپ و راست با مراجعه به بایگانی ذهنی خود اصرار دارند که  بگویند مردم اشتباه می کنند، این انقلاب نیست، انقلاب تعریف دارد و … اجازه دهید چند تا از این استدلال ها را به چالش بگیریم.

جنبش زن، زندگی، آزادی با خواست اولیه لغو حجاب اجباری آغاز شد. اما تعداد هر چه بیشتری از اعتراض کنندگان، به ویژه با تشدید سرکوب ها، متوجه شدند که رژیم این خواست را برنمی تابد. بنابراین علاوه بر طرح آن، خواست سرنگونی رژیم نیز را مطرح کردند. “اسمش شده انقلاب” بیانگر ورود از یک اعتراض اجتماعی به یک انقلاب سیاسی است. خواست لغو حجاب اجباری بر خلاف تلاش بخشی از اپوزیسیون، بهانه ای برای هدف گرفتن کل نظام نیست. لغو حجاب اجباری بهانه نیست بلکه بخشی از چرایی طرح خواست سرنگونی است. این نیز از خصوصیات دوران انقلابی است که بخشی از خواست های انقلابیون، در اینجا لغو حجاب اجباری، در سیر انقلاب بخشا توسط خود آنها متحقق می شود. منتقدین  شعار “اسمش شده انقلاب” به جای دیدن یک واقعیت پیشارو به آرشیو دانسته های خود رجوع نموده، نقل و قول های قدیسن خود را زیر و رو کرده و وقتی واقعیت پیش رو با این نقل و قول ها و دانش و تئوری های آنها همخوانی ندارد به جای بروز کردن دانش و تئوری خود چشم بر واقعیت می بندند. اینها توجه نمی کنند که بسیاری از مفاهیم تئوریک بر مبنای تحلیل از واقعیت ها فرمولبندی شده اند.

برخی نیز استدلال می کنند که شعار “زن، زندگی، آزادی” نمی تواند پرچم یک انقلاب باشد چرا که مبهم است و آلترناتیو مشخصی ارائه نمی کند. در این مورد می شود بسیار نوشت. اما در این نوشته و برای آگاهی نسل جوان تر به این اکتفا می کنم که چنین استدلالی عمدتا از طرف کسانی مطرح می شود که انقلاب ۵۷ را که در آن از طرف هیج جریانی، تاکید می کنم از طرف هیچ جریانی، یک آلترناتیو مشخص زمینی و قابل فهم ارائه نشد، انقلاب می دانند اما جنبشی که پلاتفرم آن بر دوش هزاران صفحه ادبیات تئوریک تولید شده در این سال ها توسط فعالین جنبش زنان، محیط زیست، معلمان، کارگران و به یُمن سالها فعالیت صدها فعال مدنی و اجتماعی استوار است را فاقد آلترناتیو مشخص می دانند. اگر این منتقدین “جامعه بی طبقه توحیدی”، “سرنگونی سرمایه داری وابسته”، ایجاد دولت ملی، قطع دست امپریالیست ها، راه رشد غیر سرمایه داری و  … را آلترناتیو روشن تری از “زن، زندگی، آزادی” و “برای..” که توسط میلیون ها نفر به تایید رسیده است، می دانند بهتر است در دنیای خود به این استدلال ها ادامه دهند. روشن ترین آلترناتیوی که آنهم چند ماه قبل از قیام بهمن ماه مطرح شد شعار “استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی” بود. تردید دارم که تایید اعتراضات سال های ۵۶ و ۵۷ به عنوان انقلاب از طرف این منتقدین با استناد به طرح این شعار از طرف طرفداران خمینی بوده باشد.

برخی دیگر استدلال می کنند که انقلاب به معنی تغییر بنیادی است و زن، زندگی، آزادی دنبال تغییر بنیادی نیست. پرسشی که این استدلال برمی انگیزد این است که تغییر بنیادی یعنی چه و به نفع چه کسی؟ اگر بر مقایسه با انقلاب ۵۷ متوقف شویم آیا مرگ بر سگ زنجیری امپریالیسم، قطع وابستگی، برقراری جمهوری دموکراتیک توده ای و استقلال، آزادی، جمهوری اسلامی و … به معنی تغییر بنیادی بود اما رهایی از تبعیض چند هزار ساله علیه زنان در جامعه ای که روحانیت، به ویژه روحانیت شیعه، یک رکن جدا نشدنی از حاکمیت بوده است، تغییر بنیادی نیست؟ آیا رفع تبعیض علیه گروه های ملی در ایران و برخورداری میلیون ها نفر از حقوق برابر شهروندی مستقل از هویت، در کشوری که تاریخ آن مملو از غلبه ایلی بر ایلی دیگر و اعلام پادشاهی به نام ایل خودی و کشتار مردم غیر خودی بوده، تغییر بنیادی نیست؟ این استدلال و توسل به این نوع تعریف از انقلاب بیشتر از آنکه به حوزه تئوری مربوط باشد نشان دهنده جایگاهی است که هر فرد و جریان سیاسی نسبت به وجود یک تبعیض معین و  فایده مندی از رفع آن دارد. برای زنان رفع تبعیض علیه زنان یک تغییر بنیادی است. مردم حق دارند برای تحقق خواست های معین که رژیم مانع تحقق آنها است انقلاب کنند و یک رژیم سیاسی را به زیر بکشند. سلب این حق از مردم با انحصار تعریف از انقلاب از طرف کسانی که این خواست ها و تغییرات را بنیادی نمی دانند بیشتر از هر چیز در مورد دستگاه فکری، تئوری و علایق و منافعی سخن می گوید که با این خواست ها مغایرت دارند.

استدلال دیگر با ارجاع به ترکیب شرکت کنندگان در این حرکت اعتراضی انجام می گیرد. استدلال می شود که شرکت در این حرکت همگانی نیست، شامل جوانان و گروهای خاصی است، دربرگیرنده طبقه کارگر و توده زحمتکش نیست … و با این ترکیب هر اسم دیگری مثل شورش، قیام، جنبش و … را می توان روی آن گذاشت اما نمی توان آن را انقلاب نامید. باز هم با مرجع قرار دادن انقلاب ۵۷ عرض می کنم که قبل از وقایع ۱۷ شهریور سال ۵۷ طبقه کارگر در سطح وسیعی در انقلاب شرکت نداشت. کارخانه های صنعتی بسیاری نظیر کارگران کارخانه ایران ناسیونال جزو محافظه کار ترین بخش های جامعه در پیوستن به انقلاب بودند. بخش بزرگی از زحمتکشان، به ویژه در روستاها حتی چند ماه قبل از انقلاب ۵۷ نیز شاهدوست بودند. ترکیب اصلی شرکت کنندگان در انقلاب ۵۷ طی بیش از یک سال و قبل از دیدن عکس خمینی در ماه و لانسه شدن ایشان به عنوان رهبر انقلاب، شامل جوانان، دانش آموزان و دانشجویان معترض، در گروه های بسیار محدود و چند صد نفره و به صورت تظاهرات موضعی و گاه و بیگاه در دانشگاه ها و محیط های اطراف آن بود. کاربرد این تئوری برای نفی انقلاب زن، زندگی، آزادی، بیشتر از آنکه به راستی آزمایی تئوری با واقعیت انقلاب ۵۷ و انقلاب جاری ربط داشته باشد به درجه همدلی با خواست های مطرح شده از طرف معترضین ربط دارد و کاربرد کلیشه ای یک تئوری معین برای امتناع ازهمدلی با این خواست ها و شرکت جانانه و غیرنظاره گرانه در این انقلاب را نشان می دهد.

صنفی گرایی غیر سیاسی

یک پرسش فلسفی-زیستی این است که آیا ما انسان ها فقط برای تحقق خواست های فردی و جمعی گروه، قشر و طبقه متعلق به خود دست به مبارزه زده و فداکاری می کنیم؟ آیا می شود برای تحقق خواست های دیگر اقشار جامعه نیز فداکاری و جانفشانی کرد و دست به انقلاب زد؟ آیا تحقق خواست های دیگر اقشار اجتماعی جامعه در بهبود زیست و زندگی و افزایش کرامت انسانی ما نیز فایده مند است؟ اگر پاسخ به این پرسش ها مثبت است آنگاه در بزنگاه یک انقلاب که برای تحقق خواست های انسانی در جریان است طرح اینکه زن، زندگی، آزادی، تامین کننده خواست های طبقات معینی، از جمله طبقه کارگر، نیست، چه مکانی به صاحب آن می دهد؟ اگر این ادعا درست باشد، که نیست، آیا طراحان آن به عواقب درازمدت آموزش های خویش بر انفعال طبقه کارگر نسبت به خواست های انسانی و تضعیف همبستگی در جامعه، آن هم در مقابل یک رژیم طاعونی، آگاهند؟ از انسانی که علیه ظلم و تبعیض علیه انسان دیگر نمی ایستد و به میدان نمی آید برای ساختن یک جامعه انسانی چه باقی می ماند؟ آیا انتظار می رود که با عملی شدن این آموزش ها وقتی که این طبقه به حمایت نیاز داشت بقیه مردم همبستگی خود را با خواست های آن اعلام کرده و در انقلاب آن شرکت کنند؟ اگر طبقه کارگر به اهمیت زن، زندگی، آزادی پی نبرده باشد این وظیفه نیروهای آگاه این طبقه است که با مبارزه علیه مردسالاری، نفوذ مذهب، لاقیدی نسبت به درجه آزادی در جامعه و … بر آگاهی این طبقه بیافزایند نه آنکه این انفعال را توجیه کنند. به درجه ای که طبقه کارگر پرچم زن، زندگی، آزادی را بلندتر به اهتزاز درآورده است که می تواند به آن مضمونی منطبق با منافع خویش نیز ببخشد. خوشبختانه بخش اعظم فعالین و نهادهای کارگری و مدنی، و در صدر آنها شورای هماهنگی تشکل های صنفی معلمان ایران مشغول این کارند و این توجیه ها بر کار ارزنده آنان تاثیر به سرایی نداشته است.

علاوه بر گفتمان های فوق نکاتی تردید انگیز دیگری نیز به طرق مختلف مطرح می شوند که پاسخ به آنها نیز به تقویت این انقلاب کمک می کند. در ادامه به برخی از آنها می پردازم.

امنیت کشور را چه کسی تهدید می کند؟

استدلال می شود که احتمال بدتری از تداوم بقای جمهوری اسلامی نیز وجود دارد و آن امکان وقوع فجایعی نظیر آنچه که پس از سقوط رژیم های حاکم در عراق و لیبی و یا بلایایی که در سوریه رخ داد، می باشد.

ملاحظه اول من این است که از آنجا که این ادعا در متن یک انقلاب جاری مطرح می شود خروجی آن نیز باید بطور مشخص مستدل شود و نه با ارجاع به اتفاقاتی که در آن کشورها رخ داد. حرکت از خروجی ترامایی که عامل هراس و اضطراب است پاسخ مستدل به نتایج یک اعتراض اجتماعی مشخص در یک کشور معین و علیه یک رژیم معین نیست. کسی که سوریه ای شدن ایران را پیش بینی و بر این اساس لبه انقلاب علیه یک رژیم طاعونی را کند می کند باید استدلال خود را به طور مشخص و مربوط به این حرکت اعتراضی معین و رژیم معین مطرح کند. ترس و نگرانی از نتایج تغییر با ارجاع  به فجایع اتفاق افتاده در چند کشور دیگر اگرچه از منظر روانشناسی فردی و اجتماعی کاملا قابل درک است اما این پاسخ سیاسی مشخصی نیست. اگر چنین خطری وجود داشته باشد تداوم عمر رژیم آن را تشدید می کند. بعلاوه پادزهر رفع و یا کاهش این خطر نیز تقویت انقلاب جاری است و نه انفعال در مقابل آن.

چند سال پیش در صحبت با چند نفر از معلمان مبارز عنوان می کردم که جمهوری اسلامی که اعضای کانون های صنفی معلمان را به جرم “تهدید علیه امنیت ملی”  زندانی می کند خود جدی ترین تهدید علیه امنیت کشور است و شورای هماهنگی نهاد تقویت این امنیت می باشد. رژیمی که با تکیه بر هویت فرقه ای مذهبی حکومت می کند ذاتا و مداوما عامل تقویت از یک طرف گرایشات عظمت طلبانه ایرانی و از طرف دیگر ملی گرایی در نقاط مختلف ایران بوده و تهدید همیشگی و جدی علیه امنیت کشور است. در مقابل معلمانی که از اقصی نقاط مختلف ایران، از آذربایجان، کردستان، تهران، خوزستان، بوشهر، فارس، مازندران، گیلان، لرستان و … دور هم جمع شده و با همبستگی و مستقل از هویت های مختلف تشکل مشترکی را به وجود آورده اند پادزهر این جدایی ها هستند. انقلاب “زن، زندگی، آزادی” این همبستگی و همدلی مستقل از هویت های گوناگون را به سطحی بسیار والاتر از آن سالها ارتقاء داده و شایسته حمایت همگانی از جمله از طرف کسانی است که نگران سوریه ای شدن ایران هستند.

فرجام انقلاب

سرنوشت هیچ انقلابی از پیش بر پیشانی آن حک نشده است. این انقلاب ویژه است و روند پیشروی آن نیز خودویژه خواهد بود. فراز و نشیب های ویژه و بعضا غیر قابل پیش بینی خواهد داشت و ممکن است با شگفتی های تازه و خجسته ای نیز همراه باشد. فرجام این انقلاب نیز به چگونگی عملکرد کنونی همه کنشگران دخیل در آن، از جمله نظاره گران کنونی آن، بستگی دارد. اتخاذ سیاست رادیکال-پاسیفیستی، هراس افکنی از آینده و تزریق آن به جامعه، زیاده خواهی آرمانگرایانه و شرطی کردن شرکت در این انقلاب از طرف اقشار و طبقات مختلف، ارائه تصویر غلوآمیز از جایگاه گرایشات سیاسی سلطه طلب و انحصارگر، ارائه تحلیل های کلیشه ای و نامریی کردن ویژگی های زندگی زای این انقلاب و … از عوامل کند شدن و گستردگی این انقلاب می باشد. نباید فراموش کرد که این انقلاب علیه یکی از وحشیانه ترین و سرکوبگرترین رژیم ها انجام می گیرد. این رژیم برای بقاء خود ابایی از برپایی اعدام های صحرایی دسته جمعی در ملاء عام را ندارد. این انقلاب می تواند پیروز شود اگر شرایط پیروزی یک جنگ نابرابر به همت همه شهروندان، به یاری همگان و با شرکت همه اقشار و طبقات ذینفع در سقوط جمهوری اسلامی ایران برای “زن، زندگی، آزادی”  و “قدرت به دست مردم” فراهم شود. پیروزی و یا شکست این انقلاب نیز در گرو تصمیم های عقلانی، منطقی، زمینی و با اراده و عمل و سازماندهی شایسته یک انقلاب جاری از جانب همه مردم ایران می باشد. رژیم جمهوری اسلامی در طول تاریخ ۴۴ ساله خود هیچگاه در چنین موقعیت ضعیف و ضربه پذیری قرار نداشته است. به قول توماج صالحی جنگه. باید برای پیروزی در این جنگ نیز با وجود داشتن قوای نابرابر جنگید. خواندن آیه یاس در حین یک جنگ کمکی به پیروزی در آن نکرده و فقط بر قربانی های آن افزوده و شکست در جنگ را تسریع می کند.

زنده باد زن، زندگی، آزادی

https://akhbar-rooz.com/?p=184838 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
8 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
peerooz
peerooz
1 سال قبل

طبق عادت “مذموم” کم حوصلگی, از “شر” طول مقاله به “خیر” کوتاهی کامنت ها پناه بردم و چیزی دستگیر نشد جز کامنت جناب انوری که آنهم منظور مقاله را به جنبش چپ و کارگر محدود میکند. گمان ندارم منظور تنها این بوده است. بهر حال و با عرض معذرت, برای من اتلاف وقت.

یحیی انوری
یحیی انوری
1 سال قبل

بسیار روشنگرانه و مستدل بود.کم کم داشتم از چپ برون مرز ناامید میشدم.دست مریزاد!

نادر
نادر
1 سال قبل

به نظر میاید که از طرفى محکوم کردن هر آنچه که در گذشته رخ داده و بزرگنمائى و والا دانستن آنچه کنون در حال وقوع هست، و از طرف دیگر نسبت دادن وقایع و حرکات آن زمان به تمامى افراد،گروه ها،سازمان ها و احزاب، شده رسم و رسوم بسیارى از مقاله نویسان. مقاله آقاى تمجیدى که مشگل دستور زبان فارسى دارد و براى فهمیدن نظراتش میباید چند بار هر جمله را خواند، از این دست مقاله هاست. به نظر میاید آگاهى آقاى تمجیدى از رخداد هاى سال ۵۶-۵٧ از روى نوشته هاى شبیه به نوشته خودشان هست و شخصن در آن سالها در بطن جامعه حضور نداشته اند والا بازگو کردن وقایع آن دوره و طرح اتهاماتشان مبیایستى با یک پایه و اساسى داشته باشد که ندارد. از دید نویسنده گانى مانند آقاى تمجیدى تشریح یک رخداد در جامعه همانند فروش وسائل الکترونیکى مدل جدید هست که فروشنده مادام از حسن و مزایاى مدل جدید میگوید و از ایراد ها و خطا ها و خرابى هاى مدل قدیم. گر چه این فروشنده گان میتوانند با نشان دادن مزایاى جدید و عملکرد آن سندى بر ادعاهایشان ارائه دهند ولى نویسنده گان نوع آقاى تمجیدى براى تمام ادعاهاى خویش حتى یک سند ناقابل هم ارائه نمیدهند و تنها چون ایشان گفته، حتمن دلیل بر درستى اش هست و با عرض معذرت تنها فتوا هست و نه بحث اغنائى
غرض از این نوشته نادیده گرفتن کجى هاى افراد و گروه هاى کمونیستى و سوسیالیستى نیست ولى براى نشان دادن این کجى ها دلیل و مدرک میخواهد و نه کلى گوئى و بدون دلیل و سند

ساسان
ساسان
1 سال قبل
پاسخ به  نادر

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده اند کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد؟ این برای آنان که حسرت باز تولید شرایطی برای دگرگونی های بنیادین را داشته اند اما حالا حتی برای اتفاق به وحدت و اتحاد عمل با هم که مهمترین تضمین برای پیشبرد این خیزش انقلابی را در خود دارد کمترین کوششی ندارند
و اما بعد
به تریج قبایتان برنخورد قیاس شعارهای گذشته و حال بر سبیل نفی دیگران نیست بل که نظر میرسد نشان دادن این واقعیت است که ما ذهن نقاد را در خود حبس کرده ایم. درست است هزاران بار هم اگر این قیاس صورت گیرد البته اگر مستند تر بهتر اما دعوت به پاره کردن آن حجاب بیجایی است که برگنجینه های معلومات خود کشیده ایم . باور داشته باشیم که گروهی کم کاری خود را به حساب ناروشنی مفهوم شعار زن ، زندگی ، آزادی می گذارند . خواه وابسته ی حزبی جدید التاسیس باشند یا از دل حزبی کهن به بهانه رهرو راه آن حزب مدافع شرایط اکنونی نظام سیاسی حاکم به بهانه ی امنیت و سوریه ای نشدن و غیر و ذالک و خواه آنانکه چون خود سهمی در ایجاد این جنبش نداشته اند و می کوشند آنرا حتما با نداشتن ویژگی های یک انقلاب خوارو یاکم‌اعتبار شمارند .
اصل اینست که شما در دل این سه واژه زن و زندگی و آزادی تاچه میزان رهایی از استبداد قرون وسطایی و دیکتاتوری سرمایه سالارقرون اخیر و قرن حاضر را دریابی . اصل اینست که برخلاف دیگرانی که این شعار را ضد نژاد آریایی و ضد وطن پرستی . در برابر کهن دیارشان ارزیابی می کنند نشان دهی که اتفاقا در این دیار کهن بیش از هرجای دیگر و به قدمت تاریخش زن و زندگی و آزادی بر باد رفته است و حالا باید حداقل برای آیندگان زنده گردد
به تریج قبایمان برنخورد !دینمان چون همه ی ادیان ضد زن بوده و هست. . ایرانیت ما با تاریخ ضد زن و مرد سالارش هم همچنین . در دستگاه بوروکراتیک دولت های تمام دوران هم، زن مظهر زندگی نبوده است. دستگاه خلافت و شاهی هم بدتر از آن از تعدد زوجات در دستگاه خلفا تا سرسره ناصرالدین شاهی و اندرونی پرشمار زنان بینوا برای کامجویی قبله ی عالم و از همین محمد رضا شاه نکبت که برای داشتن اولاد ذکور جهت ولایتعهدی کشوری که بنا بود کورش اش آسوده بخوابد چون این مردک بیدار است و تنها مشکلش هم با به دنیا آمدن پسری برای سلطنت بعد از او حل شده است و غمی نیست پس از سه بار فراش و تجدید فراش پیروزی به کام« ما » شد! وتا جامعه ی متاثر از این شرایط تاریخی که به تبع آن مردان حدود زندگی را تعیین کرده اند و این یعنی استبداد.
پس آزادی در زندگی یعنی رهایی از یک عمرچندهزار ساله‌ی استبداد و دیکتاتوری و رهایی از نکبت ستمی که زن را نیمی از انسان می دانسته و میداند و رهایی از آن فلسفه مسخره ای که زن را حیوانی دراز مو نام نهاد ودر یک کلام رهایی از تبعیض تاریخی انسان علیه انسان و کوشش و مبارزه برای برابری انسان با انسان . آنگاه خواهیم فهمید فرق زن و مرد در تولید علم و فرهنگ وتکنولوژی صنعت و کشاورزی و تولید ثروت و منابع جدید برای رفاه یعنی چه ؟ آنگاه خواهیم فهمید که اعتصاب را مردان به تنهایی به پیش نمی برند و قطعا اگر بخواهیم مادرماکسیم گورکی را بخوانیم دیگر مادر را تدارکاتچی اعتصاب نخواهیم پنداشت و سخت به کورگی های زمانه ی خود ایراد خواهیم گرفت اگر که جایگاه زن ، مادر، دختر و جنس مخالف را همان ندانند که جایگاه مرد ، پدر و پسر را و حتی یاد بگیریم فراتر از آن انسان را با هر نوع و جنس بانی پیشرفت و توسعه و خوشبختی و سعادت بدانیم قطعا منهم با نویسنده کاملا موافقم که تا رسیدن به این حد از کمال انسانی زنده باد زن ، زندگی ، آزادی

نادر
نادر
1 سال قبل
پاسخ به  ساسان

آقاى ساسان یک لطفى بکنید و یک چند دقیقه اى نوشته خودتان را بخوانید و اگر متوجه شدید که جه موضوعى را میخواهید مطرح کنید، من ناآگاه را هم آگاه کنید، کلى داستان سرائى از ناصرالدین شاه و ممد رضا پهلوى کرده اید که تنها بگوئید زنان در جامعه ایران (بگذریم که در تمامى جوامع) تحت ستم هستند ؟ ویک لطف دیگرى بکنید و معناى زن، زندگى، ازادى را بر شیر فهم شدن بسیارى که بخوبى معنا و عملکرد و تاثیر آن را نمیدانند در همین ستون نظرات درج کنید. من هر چه سعى کردم که نوشته مغشوش شما درک کنم و رابطه آن با نظر درج من بفهم، نشد که نشد. لطف کنید نظر من را یکبار دیگر بخوانید و نقد خود را بنویسید تا آگاه سوم
ممکن هست کسى در جائى معنا و تاثیر شعار زن،زندگى، آزادى را نوشته باشد که متاسفانه من ندیده ام. این شعار به نظر من نشانى از خواست بهبود زندگى میلیون انسان که نان هم براى خوردن هم ندارند را ندارد. تنها خواست آزادى هاى شخصى و تقریبا اجتماعى را مطرح میکند و بس. از نگاه من حمایت و پشتبانى از این شعار نه بخاطر معنا و اثر بخشى آن بلکه بخاطر احترام بخواست هزاران هزار و صدها هزار جوانى است که حول آن بى محابا و از جان گذشته مبارزه میکنند. احترام عمیق و بدون اما و اگر من از مبارزه جانانه و زیباى آنهاست نه شعار مطرح شده که البته یکى از صدها شعار ها است

اما آقاى یحیى انورى میگویند که ” خود شما بیشتر کلى گوئى کرده اید” !!! شاید چنین باشد ولى آیا قبول دارید که در فرهنگ آلوده به اسلام جامعه ما هرکس میخواهد ادعا فضل کند اول بقیه جامعه و گذشته را به هیچ میگیرد و “بدون سند و مدرک” و باز بخاطر غلبه فرهنگ اسلامى، فتوا میدهد و نه بحث اغنائى. آقاى انوارى شما فکر میکنید که آقاى تمجیدى بجز این کار دیگرى کرده و اگر کرده لطف کنید و آگاهم کنید. ممنون میشوم

ساسان
ساسان
1 سال قبل
پاسخ به  نادر

جناب نادر من خوب میدانم چه نوشته ام و نوشته ام نه گنگ , مغشوش است و نه پیچیده و بی ارتباط با شعاری که داده شده است منتهی چون خواسته اید توضیح دهم به روی چشم :

وقتی اسارت زن را رقم زدند ( فرقی هم نمی کند از چه تاریخی و با چه انگیزه ای و به وسیله ی چه کسانی )نیمی از انسانها را از حقوق اجتماعی – اقتصادی و سیاسی و فرهنگی محروم و آنان را مسلوب الاراده کردند . به این ترتیب هنجارهاو قوانینی هم برای این سلب حقوق خلق شد تا آنرا توجیه کنند و طبعا این به ظاهر هنجارها هم، شرعی و قانونی و عرفی شدند تا اینجای ماجرا طبعا برای شما نباید غیر قابل قبول باشد و مخالفتی با آن داشته باشید . اینکه رابطه اش را با زندگی و آزادی درک نمی کنیم نیاز داریم چند چیز را یادمان بیاید و درک کنیم تا این رابطه را هم درک کنیم اول تاثیرات اجتماعی این سلب حقوق و آزادیهای فردی و اجتماعی زنان ( چون منظور ما ایران است به جوامع دیگر نمی پردازم ولی این نافی اصل کلی تاثیرات آن در سایر جوامع به نسبت های دیگر نیست ) یک مثال به عنوان مشت نمونه ی خروار میزنم زنان ما در اجتماع از نقش آفرینی در بسیاری از فعالیت های اجتماعی باز مانده اند مثلا در نمایندگی پارلمان به نسبت جمعیت شان آیا نماینده دارند؟ و اگر ندارند آیا بخاطر همان سلب حقوق فردی و اجتماعی شان نیست؟ دوم تاثیرات سلب حقوق اقتصادی زنان که در میزان‌ حضور آنان در بازار کار دیده میشود

جلب می کنم و بازهم بایک فاکت که در ایران سهم زنان در استغال کمی بیشتر از ۱۸% است . همچنین در تشکل های کارگری سهم آنان کمی بیشتر از صفر و به یک درصد هم نمی رسد مطالعه این آمار کمی زحمت میخواهد که لطفا خودتان متقبل شوید . در عرصه فرهنگ و سیاست هم لطفا ارزیابی کنید زنان ما جزدادن رای و فراخوان های چهار سال یکبار چه حقوقی داشته و دارند و در مقابل چه محدودیت هایی دارن . الا ماشاالله محدودیت ها از حجاب احباری شروع شده و تا ناکجا آباد رفته است حق ورود به عرصه های مهمی از فعالیت های فرهنگی را ندارند یک زن نمی تواندقاضی باشد بسیاری از رشته های دانشگاهی برای زنان ممنوع شده است شما را رجوع می دهم به مقاله ای که اخیرادر همین اخبار روز(توجه ی شما را به مقاله کارگران و زحمتکشان و جنبش آزادیخواهی زن ،زندگی، آزادی- حسین اکبری)
. خب برادر – رفیق – رقیب و یا هرچه هستی اینها در اقتصاد تاثیر میگذارد یا نه ؟ اینها در توسعه نایافتگی و عدم پیشرفت تاثیر دارد یا نه ؟ اینها در رفاه اجتماعی چطور ؟ کل این ماجرا یعنی حذف نیمی از جمعیت کشور در مناسبات و روابط گوناگون به معنای چیست؟ آیا اگر برای این رهایی و آزادی زنان به عنوان نیمی از توان و پتانسیل یک کشور مبارزه کنیم برای رهایی همگانی و تامین نتایج حاصل از آن مبارزه نکرده ایم ؟ آیا جز این است که نگاه جنسیت زده ادیان و نظامات کوناگون در حکمرانی کشور از سلطه شاهان تا خلفا و تا اکنون ما ضد زن بوده اند موجب اصلی این پایداری استبداد و دیکتاتوری نشده اند ؟ آیا همین سلب حقوق فردی و اجتماعی را به دست خود مردان هم به پیش نبرده اند؟و آیا نباید به این بیندیشیم که ما نیز خودزنی کرده ایم و به این وسیله در برخورداری از امتیازی غیر انسانی ناخواسته با مستبدین ، مرتجعین و دستگاه های فاسد حکومتی در طول تاریخ همراه بوده ایم تا آنجا که از فهم آزادی و دموکراسی هم بازمانده و از ثمراتش محروم گشته ایم ؟ به اجمال نوشتم چون کامنت نویسی اجازه نمی دهد بیشتر از این نوشت . تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل .

اگر حرفهایم توضیح دهنده آنچه قبلا نوشتم نیست بیخیال شما را بخیر و ما را به سلامت و اگر هم توانسته ام شما را متوجه منظورم کنم امید وارم همواره دستان گرمتان را در خیابان در اعتراضات و مبارزه در دستانم حس کنم پیروز باشید.

یحیی انوری
یحیی انوری
1 سال قبل
پاسخ به  نادر

تا آنجا که من میدانم شعار اصلی چپ در ایران’نان،کار،آزادی’است.به نظرم این شعار مهم و ارزشمندیست اما دو بخش از آن تنها الهامبخش بخشی از جامعه کنونی ایران است.اما شعار زن،زندگی،آزادی میتواند نیمی از جامعه را که هر لحظه خود را در معرض بی حقوقی،تحقیر وتجاوز می بیند به حرکت درآورد.این شعار حامل ارزشهای مدرن و مترقی است که در برابر خرده فرهنگ واپسگرا و ضد زن حاکم مورد اقبال جامعه قرار گرفته است. خرده فرهنگی که میکوشد در خصوصیترین رفتار جامعه دخالت کرده و هژمونی خود را با سرکوب و تهدید و گروگانگیری زندگی افراد غالب کند.
به نظر من این شعار بهیچوجه ضد چپ نیست ولی میتواند در معرض تعابیر مختلف بویژه لیبرالیستی قرار بگیرد.بنابر این وظیفه چپ نه تخطئه این جنبش بلکه ارتقا آن از طریق همراهی و سازماندهی آنست.اعتماد و پشتیبانی توده ها تنها از طریق همراهی و ارائه برنامه برای هر یک از مراحل جنبش تامین میشود و بس!

یحیی انوری
یحیی انوری
1 سال قبل
پاسخ به  نادر

نادر گرامی بنظرم شما بیشتر کلی گویی کرده اید. واقعا حرف مقاله مسئله گذشته ها نیست اصل حرفش اینست که بسیاری از چپ ها در گذشته زندگی میکنند و کلید واژه آن درخود ماندگیست.دوستان چپ دوست دارند پرچم دست طبقه کارگر باشد -بدون اینکه برای آن کاری کرده باشند -و در غیر این صورت، همه جنبش ها بورژوایی و با تحریک آمریکا و ‘اخ و پیف’است.

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

8
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x