یکشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۳

یکشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۳

دفتر خاطرات غزه (۳۵) – لباس زیر در کتابخانه و نوار چسب در اغذیه فروشی

قفسه های تقریباً خالی در یک داروخانه در رفح، غزه. زیاد و دوستانش وسایلی را که برای یکدیگر پیدا می‌کنند، در داروخانه‌ای می‌گذارند. عکس: Anadolu

زیاد، یک فلسطینی ۳۵ ساله، زندگی روزمره در زیر بمباران ها در غزه را روایت می کند. تلاش های جمعی برای پیدا کردن نیازهای روزمره، پیدا کردن یک گربه ی دیگر و زنان و مردانی که خسته اند. خاطرات او در گاردین منتشر می شود.

شنبه ۱۶ دسامبر

۹ صبح “پنیر! تبریک می گویم.” دو کلمه نوشته ی دوستم روی یک کاغذ کوچک داخل یک کیسه نایلونی کوچک که حاوی دو بسته پنیر است، دو بسته ۲۵۰ گرمی.

اخیراً من و دوستان آواره ام شروع به کمک به یکدیگر برای یافتن محصولات ضروری کرده ایم. چالش این روزها این است که مکان خاصی برای یافتن چیزی وجود ندارد. لباس زیر را در کتابخانه پیدا می کنید. غذا در مغازه لوازم الکترونیکی؛ و در یک مغازه ادویه فروشی نوار چسب می یاببد.

در نتیجه با دوستانم نیازهای خود را به اشتراک می گذاریم و همه با هم آنها را جستجو می کنیم. ما هر “گنجی” که پیدا می کنیم را در داروخانه ای که نسبتاً به همه ما نزدیک است، می گذاریم. وقتی کسی چیزی برای شخص دیگری پیدا می کند، برای او اس ام اس می فرستد. با این حال، ارتباطات دوباره قطع شده و نمی توانیم با هم تماس بگیریم. تصمیم گرفتم به داروخانه بروم، ببینم کسی چیزی را که من می خواهم پیدا کرده است. و دوستم برای پنیر پیدا کرده بود.

یکی دو روز پیش یکی دیگر از دوستان دنبال غذای کودکان «سرلاک» بود. هر بار که از کنار داروخانه ای رد می شدم، چشم هایم را باز و نگاه می کردم. باران شدیدی می بارید، آب فاضلاب به مچ پایمان می رسید و نمی توانستیم از آن فرار کنیم. بعد از نیم ساعت پیاده روی زیر باران توانستم چتر بخرم اما خیلی دیر شده بود. برای خواهرم هم یکی خریدم. چتر خودم به دلیل وزش باد شدید بلافاصله شکست و من آن یکی را استفاده کردم.

بعد از ساعت ها پیاده روی و جستجوی به دنبال وسایل، از کنار داروخانه ای رد شدم. چتر را در دست گرفته بودم، خیس شده بودم و نفس نفس می زدم. بدون آن که داخل شوم، از همان بیرون داروخانه پرسیدم: «سرلاک یا مشابه آن را دارید؟»  یکی از داروسازها به دیگری نگاه کرد و از من خواستند که داخل شوم. گفتند که مقدار کمی دارند که بعد از قحطی بازار فقط به مشتریان خود می فروشند. آن ها گفتند: یأس ِ در چشمانت را دیدیم، تو خیس شده ای و چتر به نفعت عمل کرد. فکر می کردند من پدری هستم که برای فرزندش دنبال غذا می گردم. حقیقت را به آن ها نگفتم. یک بسته سرلاک به قیمت معمولی به من دادند و دو برابر یا سه برابر هم حساب نکردند. این روزها بسیار کم این طور پیش می آید.

فهرست مواردی که ما مدام در تلاش برای یافتن آنها برای یکدیگر هستیم طولانی است. دارو، آرد، مخمر، غذای حیوانات خانگی، وسایل گربه، لباس، قهوه از جمله ی آن هاست. دوست من که برایم پنیر پیدا کرد، به دنبال برنج است. امیدوارم بتوانم برای او پیدا کنم.

یکی از چیزهایی که نمی‌توانم از ذهنم دور کنم این است که چگونه مایی که شغل و زندگی کامل داشتیم، حالا کارمان شده است مبارزه برای بقا و یافتن مواد اولیه. نمی دانم در آینده دنبال چه چیزهای دیگری خواهیم بود.

۱۰.۳۰ صبح. گربه جدید را به دامپزشکی می برم. بله، یک گربه جدید وجود دارد. چند روز پیش پیدایش کردم، آنقدر کوچک است که در کف دستم جا می شود. باران شدیدی می بارید. تنها وقتی که وسط خیابان کنار سطل زباله داشت خودش را تکان می داد، متوجه ی او شدم. روی شکم دراز کشیده و نفس نفس می زد. به او نزدیک شدم و روی سنگفرش نشستم. گفتم: “لطفا، بلند شو و به من نشان بده یک گربه سالم قوی هستی.” اما او سالم و قوی نبود.

او را در دستم گرفتم و دنبال چیزی گشتم که بتوانم او را داخل آن بگذارم، اما پیدا نکردم. یک فروشگاه لوازم خانگی دیدم که لیوان، فنجان، بشقاب و غیره می فروشد. یک جعبه پلاستیکی غذا و یک چاقو از آن جا خریدم تا روی آن سوراخی ایجاد کنم که گربه بتواند نفس بکشد.

چهار روز است پیش ماست. هر دو ساعت یکبار بیدار می شود، غذا می خورد، مدفوع می کند و دوباره می خوابد. این گربه اولین گربه ای است که می بینم مثل گربه ها در برنامه های تلویزیونی کارتونی غذا می خورد. او صدای num num num می دهد که فوق العاده شایان ستایش است. به دلیل اسهال غیرقابل کنترل او را به دامپزشکی بردم.

خواهرم داروهایی را امتحان کرد که می‌دانست قبلاً مؤثر بوده‌اند، مانند آب برنج یا سیب‌زمینی آب پز، اما جواب نداد. دکتر به من دارو داد تا روزی دو بار به او بدهم. به هر حال، او ۳۴۵ گرم (۱۲ اونس) وزن دارد.

بچه های خانواده میزبان ما از خواهرم پرسیدند نام او را چه می گذارد؟ او گفت این بار نامی نخواهد داشت، نامش فقط گربه خواهد بود. بچه ها پیشنهاد کردند او را جک صدا کنند، نام آن گربه مجروح دیگری که پیش خودمان آوردیم و مرد. هر دو، پیشنهادشان را رد کردیم. اسمی برای او در نظر دارم اما آن را با خواهرم و یا هیچ کس دیگری در میان نگذاشتم. من حتی شوکه شده ام که این نام را برای او انتخاب کردم. از بین همه نام ها، من آن نام را انتخاب کردم!

صحبت از گربه ها شد، مانارا، گربه زخمی که او را هم پیدا کردیم و برای جفت گیری رفت، برگشته است. هر روز صبح به اتاق ما می آید، زیاد می نوشد، بعد غذای تر و خشک می خورد. استراحت می کند و گاهی می خوابد، سپس کنار در می ایستد تا در را باز کنیم و برود. مثل یک هتل کوچکی برای او شده ایم.

ساعت ۱ بعدازظهر. بچه ای وسط خیابان گریه می کند. مادرش تلاش می کند او را آرام کند، اما او خسته به نظر می رسد. با او و همه پدر و مادرها همدردی می کنم. یاد یک تماس تلفنی افتادم که اخیراً با یکی از دوستانم داشتم. او و خانواده‌اش هم‌اکنون در خانه‌ای با ۵۰ نفر دیگر زندگی می‌کنند. مردان در طبقه پایین می خوابند و زنان در طبقه بالا. وقتی شنید که من و خواهرم در یک اتاق جداگانه می مانیم، با شوخی گفت: «وای! یک اتاق خصوصی مانند یک سوئیت پنج ستاره»!

مانند تمام غزه ای ها، آنها از چالش تامین آب خسته شده اند. می گوید: «دیشب پسر هفت ساله ام با مردها در طبقه پایین خوابید. شوهرش برای او تعریف کرده: نصف شب پسرشان از خواب بیدار شده تا به توالت برود. برگشته و پدرش را از خواب بیدار کرده، بی توجه به دیگران که خوابیده بودند، گریه می کرده و جیغ می زده است که نه آب هست، نه دستمال کاغذی و نه توالت تمیز است.

گوش می کنم و به او می گویم پسرش کاری کرده که همه ما در یک مقطع زمانی می کردیم. نیمه شب از خواب بیدار شده و گریه کرده زیرا نتوانسته یکی از نیازهای اولیه خود را که استفاده از توالت تمیز است برآورده کند.

دوست من هم خانه اش را از دست داده است. او گریه نکرد، اما تنها چیزی که گفت این بود: “آینده پیش روی ما بسیار ترسناک است.”

ساعت ۹ شب. روی کاناپه دراز کشیده و به این فکر می کنم که چرا هیچ نشانه ای وجود ندارد که این کابوس به زودی به پایان برسد. خواهرم دوباره از من در مورد نامی که برای گربه انتخاب کرده ام می پرسد.

“این فقط یک نام است، نمی دانم چرا آن را انتخاب کردم، اما انتخاب کردم.”

“چیه؟”

“امید.”

https://akhbar-rooz.com/?p=227499 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x