دوشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۲

دوشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۲

دفتر خاطرات غزه (۳۲) – ضعف و درماندگی غیرقابل تحمل است، امیدی نمانده است

یک کودک فلسطینی به همراه مادرش در بیمارستان ناصر خان یونس. عکس: محمد سالم/ رویترز

زیاد، یک فلسطینی ۳۵ ساله، زندگی روزمره زیر بمباران در غزه را روایت می کند. پول معنای خود را از دست داده و نمی توان با آن چیزی خرید، انواع بیماری ها شیوع یافته است. خاطرات او در گاردین منتشر می شود.

پنجشنبه ۷ دسامبر

ساعت ۲ بامداد

کاملاً بیدار هستم، سعی می کنم احساس یا حالتی که در آن قرار دارم را بفهم. می دانم که قبلاً یک بار آن را داشته ام. فقط یک بار. اما نمی توانم بگویم چه زمانی.

مغازه های بسته ترسناک هستند. آنها قبلاً تقریباً خالی بودند، اما یک یا دو محصول غیر ضروری در آن ها پیدا می شد. در حال حاضر، آنها بسته شده اند. چیزی باقی نمانده است. فروشندگان خیابانی که یک یا دو کالایی با خود دارند قیمت های دیوانه وار می دهند. این روزها حتی پول هم ارزشی ندارد. اگر پول هم داشته باشید، نمی توانید چیزی بخرید. همه بیمار هستند. تب و آنفولانزا به دلیل نداشتن مسکن مناسب؛ کمردرد ناشی از حمل وسایل سنگین و نشستن در صف انتظار. معده درد به دلیل غذای غیربهداشتی و کمبود آب سالم.

سعی میکنم حسی را که دارم بفهم. می دانم قبلا همین حس را داشته ام. ناگهان یادم می آید. سال ها پیش بود که عکسی را دیدم. عکس کودکی سودانی در زمان قحطی. او روی زمین نشسته بود و به دلیل خستگی قادر به راه رفتن نبود و کرکسی بسیار نزدیک منتظر مرگ او بود تا بتواند او را به جای غذا بخورد.

این همان احساسی است که من دارم. روی زمین، ناتوان از حرکت، سرم پایین است. از درون پوچم؛ ضعف و درماندگی غیرقابل تحمل هیچ انرژی برای امیدواری باقی نگذاشته است. با وجود همه هرج و مرج اطرافم، سکوت وحشتناکی در قلب و روحم حاکم است. انگار یک کویر است. هیچ چیز قابل مشاهده نیست؛ در انتظار مرگ، بی صدا.

۲.۳۰ بامداد

 اعضای خانواده دومی که ما به آنجا فرار کردیم، همان ها که اخیراً متوجه شدند خانه شان ویران شده است، توانستند غزه را ترک کنند . گذرنامه دوتابعیتی دارند، نام آنها بیشتر از یک ماه پیش تایید شده بود. با این حال، ابتدا حاضر به رفتن نشدند و می خواستند بمانند. بعدتر به مرحله ای رسیدند که چیزی برایشان نماند. چاره ای نداشتند، رفتند.

به آنها و دیگرانی که رفتند فکر می کنم. به آخرین پیام های آن ها زمانی که در غزه بودند فکر می کنم. گناهکارانه می گویند احساس می کنند به بقیه غزه ای ها خیانت می کنند و با ترک غزه، آنها را ناامید می کنند. علیرغم همه بدبختی‌ها، موقع ترک غزه، به خاطر شانس زنده ماندن احساس وحشت می‌کنند. برخی از آنها گریه می کنند، برخی از آنها تندتند صحبت می کنند. به به تک تک آنها گفتم بروند و پشت سرشان را هم نگاه نکنند، خودشان را نجات دهند.

یکی دو روز بعد چند نفر از مصر به من تلفن زدند. صدایشان کاملا متفاوت بود. شبیه مردم عادی حرف می زدند. خوب خوابیده اند، نگران نیستند که هر لحظه بمباران شوند. شبیه افرادی به نظر می رسند که به انتخاب خودشان یک وعده غذایی خوب خورده اند و شاید دسر هم صرف کرده اند. به جای اینکه همه مان را دسته جمعی “ما” بخوانند، از «شما» به عنوان مایی که مانده ایم و «ما» به عنوان خودشان حرف می زنند.

در حال حاضر همه آنقدر ناامید هستند که دیگر آرزو نمی کنند این وضعیت تمام شود، فقط آرزو می کنند که خودشان یا همه بتوانند غزه را ترک کنند.

ساعت ۳ صبح

 مانارا برای جفت گیری دیوانه شده است. تقریباً دو هفته است که او همین طور است. ما هرگز فکر نمی کردیم این دیوانگی اینقدر طول بکشد. دامپزشک کلینیک خود را تعطیل کرده زیرا دیگر ایمن نیست. فکر می کردیم ممکن است درد معده داشته باشد،اما بعد از پیدا شدن سیمبا متوجه شدیم که اشتباه کرده ایم.

سیمبا گربه ای است که خواهرم در خیابان پیدا کرده. گم شده بوده. حالش خوب است. اما متاسفانه برخی از بچه ها سبیل های او را بریده بودند. خواهرم او را به زمین کنار خانه ی ما آورد. او راه خود را پیدا کرد و با گربه «نیمه خوانده» دیگری که فرزندان خانواده میزبان در آستانه خانه نگه می دارند، قاطی شد.

خواهرم او را برای تمیز کردن به اتاق ما آورد. وقتی وارد شد، مانارا از میو کردن دست کشید، خیلی آرام بود. سپس در عرض چند دقیقه به او نزدیک شد و او را بویید. بعد گردنش را گرفت و بالای سرش رفت. باید فوراً آنها را از هم جدا می کردیم. اگر این کابوس یک یا دو ماه دیگر ادامه پیدا کند، نمی توانیم از گربه باردار یا بچه گربه هایش مراقبت کنیم. مطمئن نیستیم که غذای کافی داشته باشیم یا بتوانیم در همین جا ماندگار شده و برای بار چهارم آواره نشویم. این بار قطعا جایمان در خیابان خواهد بود.

دم مانارا اخیراً بالا رفته است، نشانه رضایت یا سلامتی است، او خوب می خورد و می آشامید. اما میوهای مداوم او ما را دیوانه می کند. او که می‌داند دو نر واجد شرایط در آستان خانه هستند، تمام شب به میو کردن ادامه می‌دهد، و آنها هم جوابش را می دهند. من و خواهرم به نوبت او را که در حال تخلیه است آرام می کنیم.

ساعت ۳:۳۰ صبح

 در حالی که مانارا را نگه داشته بودم، صحبتی را به یاد می آورم که بیرون اتاق ما بین اعضای خانواده میزبان صورت گرفته بود. هیچ هیزمی برای تهیه غذا باقی نمانده است و بیرون رفتن و جستجوی هیزم و حتی خریدن آن در صورت امکان، خطرناک است. اهل خانه تصمیم گرفتند یکی از درهای چوبی خانه را بسوزانند. صحبت و بحث آنها را می شنوم که کدام در را باید برای سوزاندان انتخاب کرد.

داخل اتاقی که در آن اقامت داریم، بحث های دیگری هم داریم. سازماندهی مجدد “کیف های فرار” و بحث در مورد اینکه چه چیزی را باید برداریم و چه چیزی را بگذاریم بماند. گواهینامه ها و مدارک قانونی خود را بررسی می کنم. مهم ترین ها را انتخاب می کنم و در کیف می گذارم. بقیه را در یک کیسه دیگر می گذارم که اگر اتفاق بدی بیفتد آنها را کنار بگذارم.  حتی وزن کاغذ هنگام دویدن برای زنده ماندن اهمیت دارد.

بحث دیگر حس گناهکار بودن است، میزان غذایی است که می خوریم. هر بار که می خواهیم چیزی بخوریم، این احساس را داریم که آیا همه آن را بخوریم؟ آیا باید مقداری را برای بعد نگه دارِیم؟ آیا باید سهم خود را به یکی دیگر از اعضای خانواده بدهیم؟ ما به اندازه کافی خوش شانس هستیم که غذایی برایمان باقی مانده است. خانواده هایی هستند که چیزی برای خوردن ندارند.

ساعت ۴ صبح

گلویم خشک شده و صدایم بسیار ضعیف است. با این حال ترجیح می دهم یک آهنگ سوری را زمزمه کنم:

مرا به هر کشوری ببر، در آنجا رها کن و همه چیزم را فراموش کن

مرا وسط دریا بینداز، به عقب نگاه نکن، چاره دیگری ندارم

من نه برای تفریح ​​می روم و نه برای تغییر منظره

خانه من بمباران و ویران شد. و گرد و غبار آوار مرا کور کرد

بگذار تلاش کنم، هر چه باشد، من یک انسان هستم

اسمش را بگذارید جابجایی یا مهاجرت… فقط مرا فراموش کنید!

https://akhbar-rooz.com/?p=226044 لينک کوتاه

1 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x