یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳

یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳

دفتر خاطرات غزه (۴۲): در روزهای سخت، مهربان بودن یکی از سخت ترین کارهاست

فلسطینی‌های آواره تلاش می‌کنند سیگنالی دریافت کنند تا با بستگان خود تماس بگیرند. زیاد به مدت ۱۰ روز نتوانست با گاردین تماس بگیرد

بعد از ۱۰ روز قطع ارتباط به دلیل نبود اینترنت در غزه، زیاد، یک فلسطینی ۳۵ ساله، روایت خود از از زندگی زیر بمباران در غزه را از سر گرفته است. نقاشی با یک کودک و قولی که به او می دهد بدون آن که بداند می تواند عملی اش کند و کمک های بی دریغ مردم به یک خانواده آواره. خاطرات او در گاردین منتشر می شود.

شنبه ۱۳ ژانویه

ساعت ۸:۳۰ صبح

 صداهای زیادی از بیرون می شنویم، تقریباً همه اعضای خانواده میزبان ما و سایر خانواده هایی که در اینجا اقامت دارند در حال رفت و آمد هستند. نگرانم، اتفاق بدی افتاده؟ در چند ثانیه ای که خواهرم برود و در را باز کند تا ببیند چه اتفاقی افتاده است؛ ذهن وحشت زده من یک نقشه کامل را تصویر می کند: من این کیف را می گیرم، گربه ها را می گیریم. نمی توانیم هیچ چیز دیگری برداریم، برای پوشیدن کفش وقت نداریم. خواهرم می آید و می گوید همه چیز خوب است. زنی به همراه فرزندانش که اخیراً آواره شده و چیزی همراه خود نداشتند در خانه ها را می زدند و درخواست کمک می کردند. بنابراین همه شروع می‌کنند به بازبینی وسایلشان ببینند چه چیزی می توانند به او کمک کنند. نمی گویم “هر چیزی که نمی خواهند یا زیاد دارند” زیرا این یک تصور تجملی است که ما مدت ها پیش آن را فراموش کرده ایم.

می روم بیرون و انبوهی از وسایل را می بینم: لباس های زنانه، دئودورانت، دستمال کاغذی، ملحفه و چند قوطی غذا. خواهرم پنیر و مقداری غذا می آورد. یکی از خانواده میزبان با مادربزرگ حرف می زنند. هر دو به پای بچه ها نگاه می کنند، صندل های پاره ای به پا دارند. بلافاصله همه به داخل می روند و برای او و کودکان کفش می آورند و به آن انبوه وسایل اضافه می کنند.

مادربزرگ از زن آواره می خواهد هر چیزی را که نمی خواهد به چادرهای اطراف بدهد. قبل از رفتن زن و بچه ها، دوباره می رود داخل و چند نان و چند بطری آب می آورد. می گوید: «کاش می توانستم بیشتر به تو بدهم.»

همه چیز در مقابل من مانند یک صحنه سینمایی اتفاق می افتد، همه سعی می کنند کمک کنند. هیچ کس برای لحظه ای فکر نمی کند آیا باید چیزی را برای خودش نگه دارد یا خیر. مادربزرگ از زن می خواهد که هر از گاهی بیاید و به ما سر بزند، شاید بتوانیم در کاری به او کمک کنیم.

از مادربزرگ می پرسم آیا این زن را می شناسد؟ او را نمی شناسد. چیزی که بیشتر از همه تحسین می کنم این است که مادربزرگ به او نان می دهد. این روزها همه در تلاش هستند تا غذای کافی برای زنده ماندن ذخیره کنند. او یک ضرب المثل قدیمی را نقل می کند که مادربزرگش به او یاد داده است: “نیش از سختی ها جلوگیری می کند.” یعنی غذایی که به دیگران می دهید، یا به طور کلی هر نوع کمکی – بسیاری از اتفاقات بد را از شما دور می کند. هر کار خیری انجام دهید به شما باز می گردد.

با این حال، از خودم متعجبم که که چگونه مغز من، در هر شرایط عادی، همیشه به بدترین سناریو ها متوجه می شود. به نظر می رسد نعمت داشتن یک زندگی عادی برای همیشه از ما گرفته شده است.

ساعت ۱۰ صبح

 وقتی بیرون بودم، زوج آشنایی به خانه ما آمدند. خواهرم از آنها استقبال کرد. خواهرم می گوید: «زیاد نماندند. چون از اینجا رد می شدند آمدند تا باقیمانده دو قوطی کنسرو گوشت را به ما بدهند». آن ها می‌دانند که گربه‌هایی زیادی در این جا وجود دارد و غذا برای ان ها کمیاب است. تصمیم داشتند باقیمانده ی غذای خود را به گربه ها بدهند.

به باقی مانده غذا نگاه می کنم؛ برای سیر کردن یک گربه کافی است. تعجب می کنم. می‌دانم آن ها در جای نسبتاً دوری اقامت دارند. یعنی این مقدار راه آمدند تا این باقی مانده غذا را به ما بدهند و برگردند.

از خانه بیرون می روم و مهتاب را پیدا می کنم. مهتاب همان گربه کری است که خواهرم و دوستش پیدا کردند و آوردند تا در نزدیکی خانه ی ما بماند. همسایه ها وقتی می بینند خواهرم گربه ای را در آغوش گرفته و او را به اینجا آورده است دیگر تعجب نمی کنند.

من از اینکه توانستم غذیی هر چند کم به مهتاب بدهم، خوشحال شدم. برخی از مردم با وجود این روزهای بسیار سخت هنوز به فکر حیوانات هستند.

ساعت ۲ بعدازظهر

با جمعی از دوستان نشسته بودیم که یکی دیگر به ما ملحق شد و گفت: «من سه دختر دارم. کوچکترین آنها هشت ماهه بود که کابوس شروع شد. می‌توانید تصور کنید که در این سه ماه، او یاد گرفت چهار دست و پا راه برود، سپس بنشیند و بعد راه برود. ای کاش این شانس را داشتم وقتی برای اولین بار راه رفت، مثل دو خواهر دیگرش از او فیلم بگیرم.»

بعداً، همه سر میز شروع به اشتراک گذاری ویدیوهای لحظات شاد در تلفن همراه خود می کنند. یک زن ویدیویی را از خانه اش به اشتراک می گذارد در حالی که خانواده اش در حال رقصیدن با موزیک بودند ویدیویی از جشن عروسی یکی از دوستانم را به اشتراک می گذارم. مرد دیگری ویدئویی از آخرین سفر خود را به اشتراک می گذارد.

سپس زن دیگری در گوشی خود غذاهای مختلفی که قبلاً درست می کرد را نشان می دهد. تماشای این ها باعث می شود حداقل یکی دو بار از هیجان فریاد بزنیم. به او می گویم که وقتی جنگ تمام شد؛ خودم را برای سه روز متوالی به خانه او دعوت می کنم تا استیکی را که شوهرش درست می کند، ماکارونی که خودش درست می کند و مافتول (یک غذای سنتی فلسطینی) که مادرش درست می کند را امتحان کنم.

همیشه به اولین لحظاتی که هر یک از ما از دست داده ایم و خاطرات زیبایی که سه ماه پیش واقعیت داشتند فکر می کنم. با این حال، اکنون این ها فیلم ها و عکس های افرادی هستند که مطمئن نیستم دیگر بتوانم آنها را بشناسم.

ساعت ۶ بعدازظهر

 احمد می گوید بزرگ ترین نوه خانواده غصه دار است، زیرا مدت زیادی است که دوستانش را ندیده است. ای کاش می توانست مانند گذشته به این طرف و آن طرف برود.

می دانستم که دختر نقاشی و رنگ آمیزی را دوست دارد. از او می پرسم دوست دارد با هم چیزی را نقاشی کنیم؟

از آنجایی که برق نیست، خواهرم چراغ قوه تبلتش را روشن می کند و ما شروع به کشیدن نقاشی می کنیم. خواهرم پیشنهاد می کند یک باغ، یک درخت، خورشید و گل بکشیم. همان طور که مشغول نقاشی هستیم، دختر از من می پرسد “گل آبی وجود دارد؟ چون می خواهم یکی از گل ها را رنگ آبی بزنم.”

به او می گویم: «البته که وجود دارد. و حتی اگر وجود نداشته باشدد، تو می توانی از هر رنگی که می خواهی استفاده کنی چون این نقاشی توست. می دانی خلاق بودن یعنی چه؟ یعنی این که من یک گل به رنگ ـآبی را روی کاغذ بکشم.»

گوشی ام را برمی دارم و عکس دسته گل هایی را که در گذشته خریده ام پیدا می کنم. یکی از آنها گل آبی دارد. به او نشان می دهم. تعجب می کند.

مانارا، گربه امان می آید توی بغلم می نشیند و به ما که مشغول نقاشی هستیم نگاه می کند. دختر کاغذش را برمی دارد و نظر مانارا را در مورد رنگ ها و تعداد گل ها می پرسد. از او می‌پرسد که آیا نقاشی را دوست دارد؟ هر دو موافقیم که از آنجایی که او به نقاشی ها نگاه می کند، پس ان ها را دوست دارد.

وقتی کارمان تمام شد، او با افتخار نقاشی مان را به خواهرم نشان می دهد. بعد ورق بازی می کنیم. مادرش به اتاق می آید تا از وضع او مطلع شود. می پرسد آیا به او خوش می گذرد، دختر لبخندی می زند و سرش را تکان می دهد که بله خوش می گذرد.

بعد از یک ساعت و نیم نقاشی شروع به جمع کردن وسایل می کنیم و او به من می گوید آرزو دارد یک گل آبی را از نزدیک ببیند.

به او می گویم: «قول می هم وقتی جنگ تمام شد، به تو سر بزنم و یک دسته گل بزرگ برایت بیاورم که در وسط آن یک گل آبی وجود داشته باشد.”

او لبخند می زند، از من و خواهرم تشکر می کند و سپس می رود.

ساعت ۸ شب

 روی کاناپه دراز می کشم و به تمام اتفاقات روز فکر می کنم. به سخاوت خانواده میزبان در این روزهای سخت فکر می کنم. چگونه به دیگران کمک می کنند در حالی که خودشان به کمک نیاز دارند.

در این روزهای سخت، مهربان بودن یکی از سخت ترین کارهاست، اما خانواده میزبان و بسیاری از اطرافیانم واقعا مهربانند.

به پدری فکر می کنم که نتوانست از اولین راه رفتن دخترش لذت ببرد. نمی دانم او چند “اولین” دیگر خواهد داشت که جشن گرفته نمی شود؟

به گل های زیادی که در طول سال ها دریافت کرده ام و هدیه داده ام فکر می کنم و از خودم می پرسم آیا هرگز می توانم به قولم به این نوه وفا کنم؟

https://akhbar-rooz.com/?p=231194 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x