دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳

دوشنبه ۲۷ فروردین ۱۴۰۳

وطن کجاست؟ سروده ای منتشر نشده اسماعیل خویی

کنون که سیل گرفته ست جای جای وطن ،

دل ام شده ست بسی تنگ تر برای وطن!

چو جان،که گشت هوایی ترم به دیدارش،

از آن زمان که نَفَسگیر شد هوای وطن!

نه قحطِ آب ـشگفتا!ـ که، این زمان، برعکس،

وفورِ آب فزاید مرا هوای وطن!

به هر کجا که تو باشی، ز دور یا نزدیک،

شنیده می شود از سیل های های وطن!

چرا به هر در و دیوار کوبد او سرِ خویش؟!

مگر که سیل بسوزد دل اش برای وطن؟!

ولی، نه! سیل ندارد دلی که سوزد از این؛

و یا، بَتَر، چو شود آتشی بلای وطن!

دریغ ام آرَد و شرم این که نیستم در آن:

کنون که در کفِ سیل است جا به جای وطن!

نبود بس مگر آفاتِ خشکسال و دروغ؟

که بست سدِ دگر سیل پیشِ پای وطن؟!

من از قساوتِ آخوند بینم این همه را:

که دل هنوز نمی سوزدش برای وطن!

نه! این دُرُست نگویم،که آشکار شده ست

که از لقای وطن جوید او عطای وطن!

که، نارسیده به ایران، جنابِ او فرمود:

که «هیچ»بود و بس احساس اش از لقای وطن!

وَ راست گفت، چرا که ش وطن نبود ایران:

وَ می شناخت چمِ لفظِ آشنای «وطن»!

وَرا ز اُمّتِ اسلام دان، نه زین ملّت:

بقای دین طلبد شیخ، نه بقای وطن!

وطن کجاست؟ چرا پاره ای ز جغرافی

بگیرد از من و تو نامِ پُربهای وطن؟!

دژی ست شکلِ وی از سازه های تاریخ اش،

وَ مردُمان اش و فرهنگ محتوای وطن.

وز این بُوَد که، به هر سرزمین، یکایکِ خلق

زنند دم، به سرافرازی، از «سرای وطن».

شگفت ام آرَد و خشم این که شیخ می جوید

بقای دولتِ اسلام در فنای وطن!

ولی تو، از پس چل یا هزار و صدها سال،

هنوز، هموطنا! دانی این سزای وطن:

کز آن خطای بزرگ، انقلابِ ناهنگام،

دَمَد حکومتِ شیخ و دهد جزای وطن؟!

اگر مجال بیابد فقیهِ بی فرهنگ،

چنان کند که نشینیم در عزای وطن!

وطن به جاست به فرهنگ و مردُم اش: بهراس

ز شیخ، دشمنِ فرهنگِ دیرپای وطن.

بیا به کوی و خیابان و از جگر بخروش:

که از گلوی تو گردد رسا صدای وطن.

خروش ات ار چه به خود باز نآرَد این دشمن،

بگو: ـ«نه غزّه، نه لُبنان، که جان فدای وطن!»*

به روزگارِ پساشیخ می شوی نزدیک:

به روزگارِ رسیدن به کارهای وطن!

وَ، از میانِ همه کارهای بایامان،

گران ترین بُوَدت جُستنِ رهای وطن.

که حاصل آیدت، امّا نه روزِ رفتنِ شیخ،

بل، آن زمان که نشان نیست زین وبای وطن!

نخست گام، در این راهِ دورت، این باشد

که بندِ جهل گشایی ز پرّ و پای وطن.

هزینه های گشودن ز پای او این بند،

هر آنچه باشد، داری به گنج های وطن!

بدین کمآمدِ دیرینه هم، به پیگیری،

توان به صفر فروکاست ابتلای وطن.

به پیش بردنِ برنامه ی چنین کاری،

هر آنچه بایدت ایثار کن به پای وطن.

هزینه های همه هر نهادِ دین آموز

بکاه، یا،نه، بزن: بهرِ اعتلای وطن.

ره آشنای تو آموزش است و پرورش، این

بُوَد، به کشتی ی فرهنگ، ناخدای وطن.

وَگر نماد بجویی، برای خوشبختی،

همین نهاد نماید مرا همای وطن.

ز فقر وا نرهیم، ار زجهل وانرهیم:

که دانش است، در این راه، رهنمای وطن.

وَ شرعِ  منبریان کارسازِ مردُم نیست:

که علم وصنعت و فنّ است ره گُشای وطن.

وَ اقتصاد مبادا کز آنِ خر باشد:

نمادِ جهل بُوَد خر، مهین بلای وطن!

ز جهلِ اهلِ ولایت، شد آب دشمنِ جان؛

وَ شد کُشنده هوا نیز در فضای وطن!

نه! اقتصاد مبادا کز آنِ خر باشد:

همین بُوَد بُنِ بنیادی ی بنای وطن!

به جز گره نفکنده ست دین به هر کاری:

تخصّص است، نه ایمان، گره گشای وطن.

ببند فیضیه، در برگُشا به دانشگاه:

که بوده دردِ وطن آن و این دوای وطن.

اگر چنین بکنی، می شود وطن آزاد:

وگر چنین نکنی، وای، وای، وای وطن!

اول اردیبهشت ۱۳۹۸،

بیدرکجای لندن

https://akhbar-rooz.com/?p=234718 لينک کوتاه

3.7 3 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x