جمعه ۲۹ تیر ۱۴۰۳

جمعه ۲۹ تیر ۱۴۰۳

انتری که لوطیش مرده بود اصلاح طلبی که امام اش – م. دانش

پزشکیان، فردی ست آشنا با قبیله ی اصلاح طلبان. در پرونده ی مدیریتی او، توانایی خاصی ثبت نیست غیر از قرائت جملات عربی و فارسی از نهج البلاغه و قران در برابر پرسش ها! گویا تنها راه کار ایشان، قرائت قران است و نهج البلاغه. اما بنظر می رسد نسبت به هم قبیله ای های خود، فقط کمی راست گو ترست. چون ادعای داشتن برنامه نمی کند. می گوید: «لازم نیست برنامه داشته باشم. رهبری برنامه دارد و برای من بایسته هست تا توانائی اجرای آنرا داشته باشم»

‘هنگام که آدمی از شرح و توصیف موردی عاجز می ماند چنگ بر ریسمان «هنر» می یازد تا منظور خود بیان کند. فارغ از اینکه ناتوانی زبان در صحنه، نارسایی و بی بضاعتی کلام و سخن باشد یا بیم و هراس و نگرانی از تن و جان در پی ابراز نظر. بر این ادعا نمونه فراوان است و یک از آن، جمله ی معروف لودویگ فان بتهوون در مورد هنر موسیقی ست که می گوید:  «آنجا که سخن از گفتن باز می ماند موسیقی آغاز می شود».       

  برای «هنر» از منظر تنوع در تقسیم بندی جهانی، به هفت بخش اشاره کرده اند. «ادبیات» یکی از هنرهای هفت گانه ست. و از منظر جایگاه و موقعیت تقسیم بندی جهانی، آنرا در مقام چهارم«۱» قرار داده اند. اندیشمندان و متفکران و هنرمندان بسیاری از این هنر «ادبیات»، برای بیان مسائل پیچیده ی اجتماعی استفاده کرده اند. دو مورد مشهور جهانی آن: رمان «دن کیشوت» – تالیف: مِیگل سِروانتس اسپانیایی – رمان «قلعه حیوانات» – نوشته ی جورج اورول انگلیسی. سروانتس در رمان مشهور و شگرف «دن کیشوت»، عدم تطبیق سراب ذهنی آدمی با واقعیت های موجود بیرونی را به زیبایی خارق العاده ای شرح و تفسیر کرده است. جورج اورول در رمان «قلعه حیوانات»، چگونگی جوانه زدن تفکر پلشت دیکتاتوری در پس زوال روابط انسانی را نشان می دهد. او با قدرت هنر «ادبیات»، بستر برتری طلبی فردی و گروهی آدم ها در میان اجتماع انسانی را بی جامه و عریان نمایانده است.هر چند شایع است جورج اورول رمان قلعه ی حیوانات را برای توصیف شرایط نا به هنجار دوران شوروی استالین نوشته. اما از رمان «قلعه حیوانات»، انقلاب سال ۵۷ ایران و تباهی تفکر حکومت جمهوری اسلامی قابل شرح و تفسیر است.

 با این مقدمه بخواهم به یکی از هنرمندان ادبیات ایران اشاره کنم، انتخاب من «صادق چوبک»، زاده ی ۱۲۹۵بوشهر – درگذشت ۱۳۷۷ برکلی ست. چوبک نویسنده ی شهیر دهه ی ۳۰ تا ۷۰، است. از او آثار بسیار بجا مانده از جمله: روز اول قبر – تنگ سیر – سنگ صبور و … . یکی دیگر از آثار او «انتری که لوطیش مرده بود» همراه با دو داستان و یک نمایشنامه در کتابی به همین نام «انتری که لوطیش مرده بود» به چاپ رسیده است. چوبک، در «انتری که لوطیش مرده بود»، حکایت انتری با نام «مخمل» را روایت می کند. مخمل اسیر مرد معتادی ست به نام لوطی «جهان». «جهان» زندگی آزاد او را با یک زنجیر فلزی آویخته بر گردن و دو دیگر «دود افیونی و مختصر پس مانده ی غذا»، گروگان گرفته است. پس، اسارت مخمل تنها توسط یک زنجیر فلزی در دست جهان نیست. بلکه با دو بند دیگر هم «دود افیونی و پس ماند غذا»، سخت بر او گره خورده است. انتری که شرایط زندگی طبیعی او، آزاد بودن در جنگل است و جهیدن از درختی به درخت دیگر. اما از بد حادثه اسیر دست مرد افیونی ست. مرد معتاد «لوطی جهان» او «مخمل» را بهانه ی معاش خود کرده  است. جهان با دادن پسِ ماند غذا و دَمی دود افیونی، البته گه گاهی هم با اشاره و تادیب سوقولمه ی چوب دستی، او را جهت نشان دادن جای دوست و دشمن به معلق زدن وا می دارد:

«آنهایی که به لوطی متلک می گفتند و می خواستند مردم را از دور و ورش دور کنند لوطی زنجیر مخمل را تکان می داد و با صدای چسبناکش می گفت: مخمل جای خرمگس معرکه کجاست؟ مخمل سرش را می گذاشت زمین و کونش را هوا می کرد و دستش را با بیچارگی می گذاشت روی آن و صدای خام و اندوهباری از گلویش می پرید.

«اوم” اوم” اوم”» ص ۸۰»۲.

       گویی لوطی جهان دیگری بود. نشسته رو سکوی حسینیه جماران با  شمدی  روی پاها. جهت ترساندن و پراکندن مزاحمین منبر قدرتش، زنجیر مخمل هایش را با تحقیر، تکان می داد و می گفت: «این همه مصیبت هایی که در دنیا پیدا شده است از همون متفکرین و متخصصین دانشگاه ها بوده است.تمام این مصیبت ها که برای بشر پیش آمده است ریشه اش از دانشگاه بوده. ریشه اش از تخصص های دانشگاهی بوده. خطر دانشگاه از خطر بام خوشه ای بالاتر است. هر چه فساد تو این مملکت پیدا شد از این اشخاصی بود که در دانشگاه تحصیل کرده بودند تخصص هم شاید داشتند». ۲۷ آذر ۵۹.

سخن از دهه ی اول انقلاب و آیت الله خمینی ست. او برای جمعی از هواداران خود، سخنان این چنینی می گفت. البته بخشی از پای منبری های او، دانشجو و یا فارغ تحصیل دانشگاها بودند! و همان ها «دانشجویان و فارغ التحصیلین دانشگاها»، پایه ی اصلی حکومت او را می ساختند و می گرداندند. « معاش قدرت حکومتی او بودند». اما چنان می نمود که گویی آنان مخمل های آیت الله بودند، تا دانشجو و علم آموخته ی دانشگاها! آیت الله خمینی با کشیدن زنجیر آنان، دستور یورش صادر می کرد برای زدن و بستن دانشگاها. همان دانشگاهایی که فهم و آگاهی شان را مدیون آنجا بودند. بر این ادعا کافی ست کارِکرد و شیوه ی رفتاری دانشجویان خط امام مرور شود. آنان، دانشجویانی بودند با کارکرد «مخمل». با همه تحقیری که در سخنان آیت الله خمینی نسبت به تحصیل کردگان دانشگاه از زبان ایشان می شنوفتند، ولی با نیروی جوانی و دود افیونی «مذهب» و لقمه ای قدرت حکومتی با شعار «یا زهرا»، کابل بر انکار کنندگان آیت الله محکمتر می زدند. و حتی در مقام بازجویی، حرفه ای تر عمل می کردند. از نمونه ی دیگر می توان بخشی  از اعضای شورای  انقلاب فرهنگی را  نام برد. آنها خود از تحصیل کردگان دانشگاها بودند مانند: عبدالکریم سروش – جلال الدین فارسی – علی شریعتمداری – حسن حبیبی. ولی با تکان زنجیرشان توسط آیت الله خمینی، با دانشگاها آن کردند که در تاریخ جز بدنامی و پلشتی برایشان ثبت نیست. اگر ارائه ی شاهدی در این مورد لازم شود، مصاحبه ی تلویزیونی همان آقایان «عبدالکریم شروش – جلال الدین فارسی – حسن حبیبی – علی شریعتمداری»، با مجری تلویزیون جمهوری اسلامی «مهرداد حجتی» در سال ۵۹، با عنوان «مصاحبه با اعضای انقلاب فرهنگی» قابل دسترسی ست. و باز می توان به اکثریت اعضای دولت های دوران آیت الله خمینی اشاره کرد که عموما تحصیل کرده ی دانشگاه بودند.

اوج جذابیت داستان«انتری که لوطیش مرده بود»، با مردن لوطی جهان اتفاق می افتد. پس از مرگ جهان ، حس و حال مخمل، دوگانگی و سرگشتگی ست . ولع رهایی از اسارت – نگرانی  و ترس از آزادی در دشت فراخ و پهناور. نهایتا، حسی او را به تقلا وا می دارد و خود را می رهاند:

«حلقه ی میخ طویله را دو دستی چسبید و با خشم آن را تکان داد، غریزه اش به او خبر داده بود خطری برایش نیست و کتکی در کار نیست. …. پس با هر چه زور داشت میخ طویله را تکان داد و سر انجام آن را از تو خاک بیرون کشید.

خیلی ذوق کرد. ورجه ورجه کرد.

از رهائی خودش شاد شد. راه رفت. اما زنجیر هم به دنبالش راه افتاد و آن هم با او ورجه ورجه می کرد». ص۸۵

صادق چوبک، حس و حال «مخمل»  پس از مرگ لوطی «جهان» را با توانمندی توصیف می کند. او با زبان قصه، استمرار پیوند آن دو را حتی پس از مرگ لوطی جهان، هویدا می کند و رها نشدگی «مخمل» را با شیوایی جالب توجهی باز می گوید. چرا که هنوز زنجیر اسارت بر گردن دارد. گویی چوبک پند می دهد رهایی از اسارت تنها به ظاهر و کندن میخ طویله و مردن لوطی «جهان» نیست. بلکه «آزادی» لحظه ی گسستن از هر نوع وابستگی ست. برکندن زنجیر و ریسمانی که باعث اسارت می گردد با نام و نشان«مرشد و مراد و مرام افیونی». و البته آن گونه رُستن از اسارت، بس دشوار است.

 اگر با زبان کنایه وار قصه ی صادق چوبک به حال و روز خط امامی های «مخمل ها»ی آن زمان با نام به روز شده ی «اصلاح طلبان» امروزی، نگریسته شود، شاید سزاوار چنین تفسیری باشند که:

پس از مرگ آیت الله خمینی، مخمل ها «خط امامی ها»، سخت پریشان احوال شدند و هر یک غم و اندوه خود را گریستند. نقل است آقای مهدی کروبی با شنیدن مرگ آیت الله به سختی گریست و بر سرش کوبید و گفت: «ما یتیم شدیم». البته بسا از منظری برخی آنان، مختصر حس آزادی کردند. چرا که دیگر آیت الله نمی توانست با دست آویخته بر تختی بنشیند. و آنان اجبار بوسیدن دست او،  ساعت ها در صف انتظار بایستند! شاید هم برخی شان را حسی در بر گرفت که دیگر فتوای کشتن نویسنده ای مانند «سلمان رشدی» تقریر نخواهد شد. آن ها نیز برای توجیه، زبان بر بند لکنت نخواهند پیچید. چه بسا دستور کشتن دختری به بهانه ی الگو قرار دادن «اوشین۳» خبر ساز نخواهد شد تا آنها کمتر تحقیر شوند. احتمالا مخمل های آیت الله، دچار دوگانگی و سرگشتگی خاصی بسان حال «مخملِ» لوطی جهان را پیدا کردند. چون از جهتی غم پس مانده ی قدرت در بشقاب داشتند. تا مبادا با مرگ مرشدشان، بی سهم شوند. از سوی دیگر نبود چوب تادیب امام بالای سرشان جهت بازی های دلخواه او.

 «تو صورت او خیره شده بود و داشت خوب تماشایش می کرد. چند صدای بریده خشک از تو گلویش بیرون پرید. “غی. غی. غی.”

بعد دست برد از توی توبره سفره نان را بیرون کشید و دو گنجشک پخته از توی آن بیرون آورد و فوری بلعید شان.سپس نهار را هر چه بود خورد.هیچ دلواپسی نداشت. کیفور و سر حال بود. …

دشت روشن تر شده بود. آفتاب تویش پهن شده بود. ….  اما حالا صدای سریدن زنجیر به روی خاک و سنگلاخ بود که کلافه اش کرده بود. زنجیرش همزادش بود. و زنجیرش از همیشه سنگین تر شده بود و توی دست و پایش میگرفت و صدای آزار دهنده اش تنهائیش را میشکست.» ص ۹۳

گویی صادق چوبک حال و روز اصلاح طلبان پس از مرگ آیت الله خمینی را با زبان قصه و داستان روایت کرده است. آنان «اصلاح طلبان»، با پیروزی در انتخابات ریاست جمهوری سال ۷۶، و مجلس ششم، کیفور شدند و از توبره ی جا مانده ی آیت الله به نیاز و حجم شکم  بلعیدند و نوشیدند.  سپس گام در دشت روشن و پهناور آفتابی گذاشتند. اما زنجیر اسارت شان همزادشان بود. مدام پرسیده می شد از چرایی فتوای نویسنده کشی!  کشتارها و پلشتی ها و…! و زبان آنان الکن بود برای توجیه فتاوی و کردار امام سفر کرده! حال شان گونه ای از احساس مخملِ متحیر و گم گشته بدون لوطی جهان بود.

 «یک دشت گل و گشاد دور و ورش گرفته بود که در آن گم شده بود. راه و چاه را نمیدانست.»ص۹۹

یاد آوریم سفرهای آقای محمد خاتمی را به عنوان رئیس جمهور. چهره آراسته با خنده ، مست وکیفور و سرود «گفتگوی تمدن ها» بر لب،  مدینه ی فاضله می جست. همچنین بد مستی جمع گشتگان مجلس ششم که کلمه ی «آزادی»، قاتوق باده نوشی شان بود! سکر و گیرایی جام های لبالب پر ز «می» پیروزی، چنان بود که نقش لوطی جانشین «آیت الله خامنه ای» را فراموش کرده، ادعای طرح مطبوعات آزاد بر سر میز عرق خوری نهاده بودند!!

اما آن بودن و شدن بر دل لوطی جانشین«آیت الله خامنه ای» خوش نبود که زنجیر «مخمل»های رقیب آنان را برکشید و مدینه ی فاضله ی آقای خاتمی به تاریک خانه ی تاریخ سُرید و «مدینه النبی» نام گرفت. دگر سوی، جویندگان «آزادی مطبوعات»، منزل در اوین گزیدند!

برای آنان «اصلاح طلبان» ره پیمودن در دشت فراخ دشوار بود و ناشدنی. مگر هر گونه زنجیر اسارت می گسستند. در چنان کردنی، باید ریاضت پیشه می کردند و بشقاب قدرت می شکستند و دود افیونی « مراد و مریدی» نمی بلعیدند!! اما آن ها را آن گونه بودن در بضاعت نبود. بنابراین تنها راه، برگشت به کنار بارگاه لوطی خود «آیت الله خمینی» بود و پنهان شدن در پس مقبره ی او. همان کاری که مخمل داستان چوبک انجام می دهد:

«از همان راهی که فرار پیروزمندانه و در جستجوی آزادی از آن شده بود برگشت. نیروئی او را به پیش لاشه ی تنها موجودی که تا چشمش روشنائی روز دیده بود او را شناخته بود میکشاند. حس کرده بود که بودنش بی لوطیش کامل نیسست» ص ۱۰۶

شاید با نیم نگاهی به کردار «اصلاح طلبان»، از پس مرگ مرادشان «امام خمینی» تا به امروز، و مقایسه آن با حال و روز «مخمل» داستان چوبک، ما را از شرح و توصیف بیشتر بی نیاز کند. آنگاه که مدینه ی فاضله ی آنان به مدینه النبی کوچ کرد، پشت دیوار وقاحت سنگر گرفتند. فاصله ی آن دو شهر، که یکی در «اعماق تاریک تاریخ قرار داشت و آن دیگری در افق دور آینده ی نیامده»، را بی هیچ توضیح رها کردند! تا راهِ جویان شهر رویایی آینده «آرمان شهر»، در جاده های مالرو تاریک گذشته گم شوند. و خرابه ها را بکاوند جهت یافتن آثار احتمالی استخوان باشندگان تاریخ برای آراستن موزه ها!

ساقیان سیاهی، خود آراسته به جامه ی آزادی و اصلاح طلبی مانند آقای «بهزاد نبوی»، خمیده کمر در صف ایستادند و گفتند: «ما می خواهیم در چارچوب نظام، نظام را اصلاح کنیم. نمی خواهیم دینامیت زیر ساختمان نظام بگذاریم». ۲ آبان ۱۴۰۱

اقایان در مورد عصر تابناک امام بسیار گفتند الا اینکه بگویند؛ قصد اصلاح چه چیزی را دارند!؟ آقتصاد به فرموده ی آیت الله خمینی – «مال خر است». پس قابل اصلاح نیست. دانشگاه – «مکان شرارت است و آدم های فاسد»! اصلاح شدنی نیست. ووو. جنگ – «نعمت است». پس مبادا روزی بی دشمن بودن و نجنگیدن. خُب ادامه دار بود دشمنی آیت الله خامنه ای با دنیا، غیر از فرموده ی امام است؟ بنابراین، این بخش هم غیر قابل ترمیم! دوران «طلائی»، مطعلق به زمان خود حضرت امام است که «دهه ی شصت» نام دارد. بنابراین؛ کشتار زندانیان، فجایع انسانی جنگ … همه و همه، عین ثواب بوده و مقدس! مگر غیر از این است که آیت الله خامنه ای با تمام همتش تلاش بر بودن و استمرار «خدای دهه ی شصت» دارد؟ دیگر چه جای گله!؟ طبق فرمایشات حضرت امام، «حفظ نظام از اوجب واجبات است».  آقای خامنه ای بیش از ۳۵ سال است با تمامی توان از نظام حفاظت کرده؟ این بخش هم جای گله ندارد! پس کدامین بخش نظام باید اصلاح شود!؟

اما! و اما اگر شاهین انصاف معیار باشد، بشقاب قدرت دوستان «اصلاح طلبان»، پُر و پیمون نیست. و این یکی به حق،  گلایه بر انگیزد است. برای نمونه، گلایه ی آقای محمد خاتمی در دور دوم انتخابات مجلس شورای اسلامی را به عنوان رهبر اصلاحات، یاد آوریم که گفته بود: «یکبار هم ما در کنار مردم قرار بگیریم. اصلاح طلبان تا کنون از حکومت گدایی می کردند..» نقل به مضمون. البته قسمت اول فرمایش ایشان، بیشتر شبیه به مزاح ست ولی بخش دوم آن، عین واقعیت.

اگر بنای اشاره به نمونه ی دیگری جز سخنان آقای خاتمی جهت تائید دوران تابناک حضرت امام و اصلاح امور فعلی باشد، کدام شخصیت موجه تر از استاد عبدالکریم سروش! پس درب منزل گفتاری استاد را دق الباب کنیم. ایشان که با بشقاب خالی از قدرت در دست، اسیر کشور اغیاری ست جهت سیر کردن اشتهای تبختر و تفرعن خود، فرمودند:  «اگر فرض کنیم هیچ اختیاری نداشته باشیم جز اینکه یا شاه انتخاب کنیم یا آقای خمینی را، بنده صد در صد آقای خمینی را انتخاب می کنم. برای اینکه آقای خمینی… . خمینی با سوادترین رهبر این کشور بود تا کنون. از ایام اولیه حکومت هخامنشیان تا روزگار حاضر».

گاهی برخی واژه ها رنگ می بازند و تهی از معنا می شوند مانند «وقاحت». جناب استاد بزرگوار هر کجا منبر می رود ابتدا فخر آموخته ها و تدریس دانشگاهی خود عرضه و سپس با دگنگ علم و آگاهی فرق رقیبان می شکافد. اما در مورد امام خمینی چنان به توصیف سوادش می گویند که …. .  پرسش: اگر سواد آموزی در حوزه های علمیه است، چرا خود تشریف نبردند آنجا سواد بیاموزند؟ و یا چرا در آنجا تدریس نمی کنند؟ چرا در دانشگاه، آن هم در کشور امریکا!؟ آنچه آقای سروش از امام خمینی توصیف می کند، گویی؛ او «خمینی» تعلیم دهنده ی بهتون و انیشتن و دیگر نامداران علوم عالم بوده است. لابد ایشان «آیت الله» به همین دلیلِ سرآمدی در تمامی علوم، توانسته بود ماه نشین شود. و علت گرایش مردم ایران به آن پدیده ی بشری، از ماه نشینی ایشان ناشی می شد و پاکی و طهارتش! چون همواره «آفتابه» همراهش بود و رعایت تمیزی می نمود!! البته نباید از استاد سروش پرسیده شود در مورد افرادی چون: آدولف هیتلر که در جای دیگر مورد اقبال مردم کشورش بود!!

 حال با همه ی دراز گویی، گریزی بزنیم به مسائل روز و کاندیدای انتخابات اصلاح طلبان «مسعود پزشکیان». بلکه مختصری گفتار و رفتار آنان «اصلاح طلبان»، در انتخابات پیش روی «ریاست جمهوری»، در بوته ی راستی آزمایی قرار گیرد. البته با یاد آوری فرازی از سخنان طلایی امام سفر کرده در مورد انتخابات به تاریخ ۶ خرداد ماه سال ۶۰، که فرمود:

«میزان اکثریت است و تشخیص شورای نگهبان که این مخالف قانون نیست و مخالف اسلام هم نیست. میزان اینه. البته مسائل اگر اون مسائل اسلامی باشد اگر در رای هم مخالف باشید باید توی سرتون زد. تا گفته میشه مکتبی، آقایون مسخره می کنند. مکتبی یعنی اسلامی. اون که مکتبی را مسخره می کنه اسلام را مسخره می کنه. اگر متعمد باشه، مرتد فکری است. و زنش برش حرام است مالش هم باید به ورثه داده بشه. خودش هم باید مقتول بشه».

با چنین فرمایش و فتوای امام خمینی، هیچ جای گله و شکوه ازرهبری و شورای نگهبان باقی نمی ماند. ولی!

حال در این بازی بیهوده، اصلاح طلبان آقای مسعود پزشکیان را چنان می نمایاند کانهم «مستشارالدوله۴» دیگری از آذربایجان با مانیفست نجات بخش آمده تا   خود به زنجیر شود و ویرانی از چهره ی ایران زدوده گردد! در حالیکه ایشان  نقش «مهدی قلی خان مجدالدوله۵» پسر دایی ناصرالدین شاه را در این بازی سیرک عهده دار است. او نهج البلاغه زیر بغل و قران به دست آمده در برابر هر پرسشی، پاسخ دهد: «امیرالمومنین … فرموده»! گویی کس را فهم نیست که ای…! بر فرض محال اگر شخصی در گذشته های بسیار بسیار دور مطلبی متناسب با عصر و زمان خود گفته، ترا «سَنه نَه»!؟ مناسبات عصر حاضر پیچیدگی های خود را دارد و پاسخ درخور خود می طلبد. در ضمن، فرد بالا سری «آیت الله خامنه ای»، بسیار بیش از تو گفته های عربی «امیرالمومنین» ووو را می داند و با همان دانسته ها، چنین روزگاری را، «فتح قله» می خواند. 

در هر حال آقای پزشکیان، فردی ست آشنا با قبیله ی اصلاح طلبان. در پرونده ی مدیریتی او، توانایی خاصی ثبت نیست غیر از قرائت جملات عربی و فارسی از نهج البلاغه و قران در برابر پرسش ها! گویا تنها راه کار ایشان، قرائت قران است و نهج البلاغه. اما بنظر می رسد نسبت به هم قبیله ای های خود، فقط کمی راست گو ترست. چون ادعای داشتن برنامه نمی کند. می گوید: «لازم نیست برنامه داشته باشم. رهبری برنامه دارد و برای من بایسته هست تا توانائی اجرای آنرا داشته باشم» نقل به مضمون . در حقیقت  ادعا می کند: «تا به حال فردی توانا و شایسته و در عین حال مطیع واقعی رهبری جهت اجرای برنامه ی او «رهبری»، وجود نداشته. لاجرم خود را سر سپرده ی واقعی و شایسته ی اجرای برنامه های رهبری می داند و بس.

البته او پاسخ نمی دهد اگر برنامه از رهبری ست، دیگر چه نیاز به امثال ایشان جهت اجرای اوامر و برنامه ی او؟ وقتی رهبری اعلام برنامه می کنند، تقبل زحمت هم با ایشان بایسته هست تا مجری در خور برنامه هایش را منتصب کند. بنابراین چه نیاز به شوی انتخابات!؟ مگر اینکه در خلوت، رهبری ایشان را انتصاب فرموده  و قرار «مگو» گذاشته اند.

اما اصلاح طلبان- از همان لحظه ی اعلام صلاحیت او «مسعود پزشکیان»، توسط شورای نگهبان، زنبیل در دست به صف ایستادند و جار زدند: مردم به صف شوید تا سهمی بیشتر از خوان قدرت بر ما «خودشان» بخشیده شود!! در این بازی به مقدار ممکن تقسیم عدالت خواهد شد! سهم ما «اصلاح طلبان» ملاقه ای قدرت – از آن شما، پیاله ای حقارت!!

آنانی که تا چندی پیش گلو می دراندند و ندادن رای را همراهی خود با مردم می سرودند، مبصری کلاس پذیرفته اقدام به  تشکیل صف کردند و دلالی بازار مکاره! نمونه ها بسیار است و یک از آن ها – آقای عباس عبدی. ایشان در تاریخ ۲۴ دی ۱۴۰۲ فرمودند: «نگاه مردم نسبت به سیاست ها و مدیریت کنونی مثبت نیست و تعداد اندکی از مردم از وضع موجود دفاع می کنند. ظاهرا آخرین نظر سنجی ها نشان می دهد که فقط ۷ درصد مدافع این وضع هستند». اما با تائید صلاحیت آقای پزشکیان، عبدی جزو اولین دیدار کننده با او بود و چند روز پیش فرمود: «به احتمال فراوان دور اول پزشکیان پیروز است». آیا ایشان حاضر به پاسخ این پرسش ها هستند: چه اتفاقی افتاده که ۷ در صد، آتشفشانی فوران کرده و کاندیدای آنان را راهی پاستور می کند؟ جابجایی ۹۳ در صد با ۷ درصد چگونه  اتفاق افتاد؟ کدام اتفاقات عجیب و غریبی در این چند ماه، او و دوستان اصلاح طلبش را از رای ندادن و همراهی مردم، به رای دادن و تبلیغات عجیب و غریب سوق داده؟ گویی آقای عبدی با صحبت های رازآلود، جای جناب اکبر هاشمی رفسنجانی سال ۶۸ نشسته! (آقای هاشمی برای گرفتن کرسی «رهبری» بنام آقای علی خامنه ای سناریوهای چندگانه ردیف کرد. از جمع شدن ۶۰۰ تانک عراقی پشت مرزها تا نقل قول از امام برای تائید آقای خامنه ای)!! گه گاه اشاره های آقای عبدی یادآور صحنه سازی های  آقای اکبر هاشمی رفسنجانی ست در جلسه ی مجلس خبرگان سال ۶۸.

ناگفته نماند حتما برای آقای خاتمی «گدائی» قدرت شیرین و دلنشین تر هست تا همراهی مردمی!!

البته یاد نکردن از برخی زنجیر اسارت گسسته گان و آزاد شدگان، نهایت بی انصافی ست. به عنوان نمونه، جناب ابولفضل قدیانی و خانم صدیقه وسمقی که با استغنای درونی، ظرف قدرت شکسته و ره آزادگی بدون دَم و بازدم از نفس مسموم «مرید و مرادی»، طی طریق می کنند. بی شک چو آن ها، زنان و مردان بریده از قدرت هستند که نام بردن آنها در این مطلب سهل نیست.  

نکته ی آخر

 و اما فهم من از داستان صادق چوبک: داستان چوبک «انتری که لوطیش مرده بود»، سه ضلع دارد. اول لوطی جهان. از منظری او سزاوار سرزنش کمتری نسبت به دو ضلع دیگر هست. چرا که او به مانند هر موجود دیگر، جهت تحصیل معاش وسلطه بر محیط ، به هر وسیله ای چنگ می زند. حتی با انداختن زنجیر بر گردن دیگر موجودات و گستردن ظلم.

ضلع دوم- موقعیت مخمل. حکایت او پیچیده است. اینکه چرا اسیر گشته و در گرفتاری خود، چه اندازه سادگی و یا طمع طعمه او را بدان دام گرفتار کرده، بحث زیاد می طلبد. اما او قابل سرزنش است. چرا زنجیر اسارت پاره نمی کند؟ و اینکه از موقعیت اسیری خود با خبر است و راحتی زیستن با تحقیر را، بر تلخی و سختی شوریدگی ترجیح می دهد.. مثال: تمامی اصلاح طلبان مطلع هستند که آقای خمینی بارها کار جنایت کارانه و ضد بشری انجام داد. از جمله کشتار زندانیان در تابستان ۶۷ وو. اما چه تعداد از آن ها،  فاجعه ی زندانی کشی و دیگر جنایت های او را محکوم، و یا حتی «جنایت» نامیدند!؟

ضلع سوم- تماشاگران صحنه ی عنتر بازی لوطی جهان «مردم هوادار لوطی». این ضلع در خور بیشترین سرزنش هست. چرا که دوام ظلم لوطی جهان در استمرار بازی ناشایست با مخمل، تنها با حمایت آن ها ممکن می شود. اگر آن ها تماشاگر صحنه نمی شدند و حمایت مادی نمی کردند، لوطی جهان به اجبار پیشه دیگری بر می گزید.

«سال های سیاه۶۰ – ۶۱ – ۶۲ ووو، یاد بیاوریم که بسیاری از مردم ایران هواداری خمینی می کردند و دشمنی با مخالفین او. اگر آن گونه نبودند، جنایت های بعدی از جمله کشتار زندانیان در سال ۶۷ و فجایع ادامه ی جنگ و موارد بسیار دیگر بوجود نمی آمد. الان هم در صورت همراهی نکردن حداقل مردمی از حکومت، ادامه ی استمرار آن ممکن نمی شود. بنابراین زمینه ی کشتارهای متعدد مثل ۹۶ – ۹۸ – ۴۰۱ بوجود نمی آید».

م. دانش

 1–تقسیم بندی کلاسیک هنرهای زیبا خود به هفت دسته کلی تقسیم می شوند این هنرهای هفتگانه برگرفته از تقسیم بندی ارسطو در کتاب بوطیقای عبارتند از: ۱-موسیقی    2- هنرهای دستی مانند مجسمه سازی، شیشه گری و…   3-هنرهای ترسیمی شامل نقاشی، خطاطی، عکاسی و…  4- ادبیات شامل شعر و داستان و نمایشنامه – فیلمنامه و نثر ۵- معماری   6- رقص و حرکات نمایشی  7- هنرهای نمایشی شامل سینما، تاتر و..

۲-انتری که لوطیش مرده بود – صادق چوبک – چاپ اول- ۱۳۲۸ خورشیدی تهران – چاپ جدید – ۱۳۶۹ – لوس آنجلس – امریکا

۳-هشتم بهمن سال ۶۷ – محمد هاشمی رئیس وقت صدا و سیما می گوید: زمانی بود که ما «اوشین» را پخش می کردیم. از دختر خانمی می پرسند الگوی شما کیست؟ می گوید اوشین. گوینده می گوید الگوی شما باید حضرت زهرا باشد چرا اوشین؟ می گوید: حضرت زهرا مال ۱۴۰۰ سال پیش است. ما یک الگوی امروزی می خواهیم. برنامه زنده بود و رادیو آن را پخش کرده بود. امام به آقای میرعماد دادستان عمومی دستور دادند که موضوع را برسی کنند و اگر این برنامه با قصد پخش شده،افراد را اعدام کنند. چون…

۴-میرزا یوسف خان مستشارالدوله ۳۶ سال قبل از انقلاب مشروطیت در رساله «یک کلمه»، نوشت: «تمامی مردم ایران اعم از زن و مرد و شاه و گدا باید  در برابر قانون مساوی باشند».  او برای نوشتن رساله ی خود  سال ها به زنجیر در زندان قزوین محبوس شد.

۵-مهدی قلی خان مجدالدوله پسر دائی  ناصرالدین شاه بود. او در سفری که همراه شاه به انگلیس داشت، با ملکه انگلیس و شاه در هایدپارک لندن مشغول گردش و کالسکه سواری بودن که یک دفعه هشت اسب کالسکه رم می کنند و کنترل از دست کالسکه چی خارج میشه و خودش هم پرت میشه پائین. ملکه از ترس قش می کنه و ناصرالدین شاه هم یا ابالفضل می گفت که مجدالدوله دوباره می زنه به سرش و از روی اسب ها یکی یکی خودشو به اسب جلویی می رسونه و با مهارتی که در سوارکاری داشته، کنترل اسب ها را بدست می گیره و کالسکه را متوقف می کنه.           

https://akhbar-rooz.com/?p=244523 لينک کوتاه

4.3 15 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x