یکشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۳

یکشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۳

هستی هدفی ندارد – زرتشت خاکریز

زرتشت خاکریز
زرتشت خاکریز

در مسابقه‌یِ بین‌المللی‌یِ شَر  شما نفرِ اول شُدید

شما که عقده و هوسِ آدم‌کُشی‌تان بود شَدید

نبض‌تان برایِ زنده‌گی‌هایِ زیبا کُند می‌زد

و شقاوتِ شلاق‌تان شوقِ شراب را از سطحِ ساغر تا دُرد می‌زد

ابرویِ بی‌چشم و روی‌تان    ما را از هوایِ آبی و آفتابی‌یِ ایران

به هوایِ اخمو و تراخمی‌یِ کشورهایی مثلِ آلمان پَرتاب کرد

دستِ کج و دوست‌کُشِتان   

ریسمانِ دودمانِ بلندِ یک آتشِ مقدسِ باستانی را پُرتاب کرد

در ابتدا هیولا و لاله‌آزاری و لادن‌کُشی بود   

و هیولا و لاله‌آزاری و لادن‌کُشی پیشِ خدا بود   

و هیولا و لاله‌آزاری و لاله‌کُشی خدا بود    هستی هدفی نداشت

پوستْ دفی نداشت    انسانیت نفعی نداشت    چراغ نفتی نداشت

آن‌گاه از ازدواجِ چشم و مناظر    یواش‌یواش نوزادی دادگر زاده شد

نوزادی که از ابر و اوهام و اشتباهات    از تباهی و تُرهات

در شهرها و دهات به تاریکی و تاراج پشت کرده   

معراجِ پُر شکوفه و میوه‌یِ اندیشه و هنر را در پیش گرفت

چه داده‌اند به ما خرها و خرافات و خدایان؟   

چرا چشمِ جزرومَد را کور می‌خواهند ملاحان و مداحان و ملایان؟

مگر سابقه‌یِ مسابقه‌یِ دست‌بند و دُستاق‌سازی‌یِ امروز                                       

به هیولا و لاله‌آزاری و لادن‌کُشی‌یِ روزِ ازل نمی‌رسد؟

مگر حقیقت برایِ به موقع رسیدن و سوارِ قطار شدن    هم‌واره دیر نمی‌کند؟

هوارِ هوا از دستِ اشک و اخم است و   

آوارِ سایه‌ها از ننگِ سنگینِ ساختمانی که بنیادش را

تخته‌سنگ‌هایِ فراموش‌کار و کج‌اندیش رقم می‌زنند

انگارنه‌انگار که به گاه یا ناگاهان    گروه‌گروهِ خرانْ رقص‌کنان و دف‌زنان

قرن‌ها به گِردِ قربانیان   

یعنی انسان‌هایِ اندیش‌مند و هنردوست حلقه زده‌اند    

تُف و تحقیر و مسخره‌شان کرده‌اند    برایِ چشم‌ها و چراغ‌ها قبر کنده‌اند

شرمِ شیشه‌هایِ شراب و نوشیدنِ شهوت و شهرت را شکسته‌اند

تا سرانجام سردی و سایه و ثروت‌شان    تا سنگ‌سارِ سوسن و سرو وُ سارشان

در مسابقاتِ بین‌المللی    بی هیچ عِلم و بی هیچ عللی   

مقامِ اول را در قباله‌ها برایِ قاتلان و قوادان امضا کند

بخشی از طلاها و لاطائلات را صرفِ خریدِ زهر و نیزه و زره‌پوش

بخشی را هم صرفِ زرق و برقِ ضریحِ امام علی و امام رضا کند

ای کُنَد و کَندَن و کاپوت    ای خرهایِ مغزهای‌تان پوک

من فطرتِ گردویی منفرد ولی شیرین‌زبان هستم    از بی آیا و اما و بی امامی

از درآغوش‌گیری‌یِ بویِ رنگارنگِ گُل‌هایِ بافرهنگ و زیبا مست‌ام   

قرن‌هاست که من قطارهایِ گلوله‌ای بوده‌ام   

که مسافرِ خسته و شکسته‌اش را به مقصد نرسانده    مسافری که خودم بوده‌ام

قرن‌هاست که آماج هم

چه در اوج و چه در فرود    سرودِ سردِ قلبِ خوش‌باور و مغرورِ خودم بوده

پس اینک    این نرسیدنِ دستِ سیب به شاخه   

این نرسیدنِ سیب به خودش    و به مقصد است که فریاد می‌زند:   

هستی هدفی ندارد    هدف را باید به وجود آورد   

از خشکی باید سرانجام به سویِ جوی آمد

زرتشت خاکریز

https://akhbar-rooz.com/?p=107135 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x