سه شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۳

سه شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۳

قطار گلد کوست – مهران رفیعی

ضربه ای که به زانویم خورد چرتم را پاره کرد. شاید جیغی هم کشیدم.

– ببخشین، از دستم در رفت.

چشم ها را مالیدم و به اطراف نگاه کردم. پسر بلند قدی کنارم ایستاده بود، با دست راست دستگیره بالای سرش را گرفته بود و چمدان بزرگی را با دست چپ. سرم را که پایین انداختم کوله پشتی سبزش را هم دیدم که آن را با پا به میله وسط کوپه فشار می داد.

لبخندی زدم، سرش را تکان داد و به بارهایش اشاره کرد. گفتم:

– بیا بشین جایِ من، تا فرودگاه خیلی مونده!

– ممنون، بهتره فعلا بایستم، بعدش باید چهارده ساعت بچپم توی یه صندلی کوچیک.

– تا دوبی یا لس آنجلس؟

– همون اولی، تازه بعدش هم شش هفت ساعت دیگه تا …

صدای بلندگو در آمد و بقیه را نشنیدم. لهجه و ریخت و قیافه اش شبیه مردم اسکاندیناوی بود.

نگاهی به مونیتور قطار انداختم. معلوم شد توی بیست دقیقه از پنج ایستگاه گذشته ایم. کاش آن ضربه نبود …

از لابلای مسافرانِ ایستاده  هنوز قسمتی از پنجره روبرو را می دیدم. هوا داشت تاریک می شد. پرنده ها دسته دسته می آمدند و روی بلندی ها می نشستند، بخصوص روی درختان اکالیپتوس. قطار با سرعت به طرف بریزبن حرکت می کرد و ابرهای پاره پاره و  رنگارنگ به آرامی از ما دور می شدند. به ایستگاه هلنزویل که رسیدیم کاکادو ها سیم های برق را کاملا تصرف کرده بودند، همین هایی که نارنگی ها و پشن فروت های خانه مان را غارت می کنند.

از واگن ما کسی پیاده نشد ولی ده – پانزده نفری سوار شدند، پنجره را  دیگر نمی توانستم ببینم. خانم میانسالی که کنارم نشسته بود زیر لبی گفت:

– دو سه سالی کرونا همه را خونه نشین کرده بود …

–  درست می گین، سر و کله توریست های خارجی هم دوباره پیدا شده.

– بعلاوه دانشجوهای بین المللی.

زن عینکش را تمیز کرد و به بافتن کاموایش ادامه داد.

حوالی ده صبح بود که در ایستگاه برلی از اتوبوس پیاده شدم، یکی از همین اتوبوس هایی که از آخرین ایستگاه قطار راه می افتند و در امتداد جاده ساحلی مردم را جابجا می کنند. دو سه ساعت آفتابی صبح  را در تپه های جنگلی اطراف برلی گذراندم. ظهر که شد ساندویجم را روی تنه درختی خوردم که لابد در یکی از طوفان ها ریشه کن شده بود. بعد از ظهر تنی به آب زدم. بعدش روی صخره ای نشستم و خیره شدم به موج سوارها، خوش به حال شان، موج ها بلند بودند و پشت سرهم به ساحل می آمدند. خستگی ام که در رفت راه افتادم به طرف سکوی ماهی گیرها، مثل همیشه. در حدود بیست نفری بودند که شانس شان را آزمایش می کردند، به فاصله های چند متری از هم.عاشق شنیدن قصه های شان هستم. چند نفر اول را رد کردم،  حسابی توی عالم خودشان بودند. کنار مردی لاغری که مشغول ور رفتن با قرقره اش بود ایستادم و به سطلش اشاره کردم:  

– همشون را خودتون گرفتین؟

ماهیگیر آسیایی به یخدان قرمزی اشاره کرد و گفت:

– سه تا صید بزرگ هم اونجاس، دو تا تیلور، یه دونه فلت هد.

کارش که ردیف شد، قلابش را به دریا انداخت، چوب ماهیگیری را به میله ای بست، یک صندلی فلزی تاشو برایم باز کرد و خودش روی یخدان نشست، رو بطرف قلاب.

با هر تکان چوب، نیمه خیز می شد، یکی دو دقیقه ای می ایستاد و دوباره می نشست. دو سه باری هم رفت و قلاب را بیرون کشید و طعمه جدیدی به آن بست. کمی که گذشت گفتم:

– خیلی واردی

چند ثانیه ای مکث کرد و گفت:

– توی خون ماس.

– معلومه، چند وقته اینجایی؟

– چهل و چند سالی می شه، بعد از تموم شدن جنگ …

– حمتا تجربهِ آسونی نبوده؟

– نه، اصلا. آخه فقط ده سالم بود. با قایق آمدیم.

– با خانواده؟

– همراه پدر و مادر و دو تا خواهر کوچیک تر از خودم.

– چی شد که آمدین بیرون؟

– چاره ای نداشتیم. می ترسیدیم. بخاطر شغل بابام.

– حتما نظامی بوده؟

– نه، او یه آشپز ساده بود، ولی توی بیمارستان آمریکایی ها کار می کرد.

– توی سایگون؟

– آره، البته حالا اسمش عوض شده … همه چیزا عوض شده … اون روزا مردم از ویتنامی ها خوش شون نمی اومد …

سرش را پایین انداخت و به دریا نگاه کرد. انگار دلش می خواست بیشتر حرف بزند …

همانجا نشستم و گوش کردم. تا وقتی که  سر وکله دو ماهیگیر دیگر پیدا شد. از دور کسی را صدا می کردند:

– چونگ، چونگ.

 با خودشان فلاسک و فنجان  ومقداری میوه و شیرینی هم  آورده بودند، سه نفری مشغول صحبت شدند، به زبان مادری شان.

خداحافظی کردم و راه افتادم، روی شن های ساحلی. مرغ های دریایی در اطرافم می چرخیدند  و ماجراهای چونگ در ذهنم.

سر و صدایی بلند شد، به ایستگاه بزرگی رسیده بودیم.

– بازم سر و کله اینا پیدا شد.

سرم را به طرف صدا چرخاندم ولی نتوانستم زن شاکی را پیدا کنم. از دور اونیفورم یکی از ماموران کنترل بلیط را دیدم. نزدیک تر که آمدند هر سه نفرشان را دیدم. زنی که بنظر می رسید سر گروه شان باشد داشت با جوانی حرف می زد. پسر جوان به تخته موج سواریش تکیه داده بود.

– موجودی کارتت که منفی شده!

– درسته،  آخه موقع سوار شدن فرصت نداشتم. توی ایستگاه خروجی حتما شارژش می کنم.

– این دفعه جریمه تون نمی کنم ولی یک اخطار براتون فرستاده میشه.

کارتم را در آورده بودم و منتظر بودم که دوباره صدای همان زن  قبلی بلند شد که با لحن عوامانه ای حرف می زد:

– کارت خودم دیروز گم شد، این کارت مال مادرمه.

– این کارت مال بازنشسته ها است، کارت شناسایی تون را نشون بدین؟

– هیچ کارتی با هم نیس، اونا را توی جاهای شلوغ نمی برم.

ماموری که پوست تیره ای داشت نگاهی کرد به رییس اش و خودش را کنار کشید.

– متاسفانه باید شما را جریمه کنم و این کارت را هم باطل می کنم.

در ایستگاه بین لی عده زیادی پیاده شدند و توانستم  آن زن را بخوبی ببینم. چند متر آنطرف تر، روی صندلی مقابل من نشسته بود و واکر چرخداری را با دو دست گرفته بود، بنظرم به خاطر اضافه وزن. 

قطار با سرعت می رفت و لرزه هایش خمارم می کرد.

وقتی چونگ صیدش را از آب بیرون می کشید گفت:

– اینم یه فلت هد خوشگل برای شام امشب. چند هفته ای بود چیز به این بزرگی به قلابم گیر نکرده بود.

 سه تا چوب ماهی گیری داشت  که هر کدام را به یکی از پایه های فلزی بسته بود.

– مثل اینکه امروز روی شانسی!

– آره، شکایتی ندارم.

– بد نیس چندتا بلیط گلد لوتو هم بخری!

دوباره یکی از چوب ها شروع به حرکت کرد و او بطرفش دوید. تقلای ماهی چوب را به این طرف و آنطرف می کشاند. وقتی که صید بدستش رسید اخمش را در هم کشید:

– کمتر از سی سانته، غیر مجازه.

قلاب را با حوصله از دهان ماهی بیرون کشید و صید خون آلود را توی دریا انداخت.

– مگه کوری؟ شاخه گلم را شکستی.

به زن نگاه کردم. گلدانش را بین پایه های واکرش گذاشته بود. دو دختر جوان آسیایی به طرف او برگشتند. آنکه شیک پوش تر بود مودبانه گفت:

– ما به گل تو آسیبی نزدیم.

دخترها به طرف در واگن رفتند و در ایستگاه سانی بنک پیاده شدند.

– حوصله اینا رو اصلا ندارم. همین ها مرض کرونا را توی دنیا پخش کردن …

زنی که در کنار او نشسته بود، کتابش را بست، دستی به موهایش کشید و گفت:

– شما از کجا میدونین که اینا کرونا را پخش کردن؟

– همه میگن، خودم توی فیسبوک خوندم …

جوان موج سوار نگاهی به زن شاکی انداخت و گفت:

– این رفتار عجیب شما هیچ خدمتی به کشورمون نمی کنه.

زن شاکی آهی کشید و گفت:

– همینا باعث گرونی شدن، دیگه خونه برای اجاره پیدا نمیشه … هزارتا مرض هم با خودشون آوردن …

جوان ورزشکار سرش را تکان داد و زیر لب گفت:

– اون دوتا خیلی سالم تر از شما بودن …

چونگ تکه چوبی برداشت و چندتا خط روی شن کشید. ساکت ماندم تا هر چه می خواهد بگوید:

– پدر و مادرم صبح زود می رفتن سر کار و تا غروب بر نمی گشتن. توی کمپوت سازی کار می کردن.

– پس کی مواظب تو و خواهرهات بود؟

– خودم. خرید می کردم، غذا درست می کردم و بقیه کارها.

– مدرسه چی؟

– خوشبختانه مدرسه از خونه مون زیاد دور نبود، با هم می رفتیم و برمی گشتیم.

تکان خوردن چوب قلاب صحبت مان را قطع کرد. چونگ به طرف آب رفت و من به یاد فیلم هایی افتادم که از جنگ ویتنام دیده بودم.

– دو سال بعدش، مشغول کار شدم، توی یک نانوایی.

– در دوازده سالگی؟ مگه اونوقتا اینکار قانونی بود؟

– نه، نبود. ولی صاحب مغازه راهش را بلد بود؟

– چه جوری؟

– هر وقت که یه ماشین دولتی جلوی مغازه می ایستاد، من به سرعت از در پشتی می رفتم بیرون.

سرم را تکان دادم و گفتم:

– خوب اگه دیر متوجه می شدین چی؟

– اونوقت دو تا کیک توی پاکت می ذاشتیم و به مامور می دادیم.

– عجب!

صدای بلندگوی قطار بلند شد:

– به علت پروژه مترو ایستگاه های مرکزی شهر در ساعات شب تعطیل هستند. در ایستگاه یرونگا اتوبوس های رایگان شما را به ایستگاه های مرکز شهر می رسانند.

از قطار پیاده شدم و پنجاه متری راه رفتم و ایستگاه اتوبوسم را پیدا کردم. چند لحظه بعد، خانم کتابخوانی که کنار زن واکری نشسته بود آمد و پشت سر من ایستاد. هنوز از اتوبوس خبری نبود، به فکرم رسید داستان گلدان را دنیال کنم.

– راستی داستان گلدون و اون دخترا چی بود؟

– اون دخترا که به گلدون نخوردن، اون زنه الکلی شلوغش می کرد.

– چرا؟

– چی بگم؟ … کفش و لباس و ساعت اونا را مگه ندیدین؟

https://akhbar-rooz.com/?p=245611 لينک کوتاه

4.5 2 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x