یکشنبه ۳ تیر ۱۴۰۳

یکشنبه ۳ تیر ۱۴۰۳

چرا باید چنین باشد؟- اسماعیل خویی

• چنان در کینه ی این دینِ کین آیین گرفتارم
که از هر کاو بر آن دارد گرایش نیز بیزارم.

دل ام خواهد به دندان ها جَوَم حلقومِ هر کس را
که این دین دارد و خواهد بداند من چه دین دارم! …

 چنان در کینه ی این دینِ کین آیین گرفتارم
که از هر کاو بر آن دارد گرایش نیز بیزارم.
دل ام خواهد به دندان ها جَوَم حلقومِ هر کس را
که این دین دارد و خواهد بداند من چه دین دارم!
ندیده ستم یکی آخوند کاو، در ژرفه های دل،
نخواهد، تا به پادافراه، بیند بر سرِ دارم!
شمارَد خود ز شیخانی که دین شان، نه همین نانی،
که حق بخشیده چندانی که نتوانم که بشمارم!
بدو بخشیده هر حق را، خداوندی ی مطلق را:
چنان کز او خدای اش را تواناتر نپندارم!
وگر از من طلبکارانه پُرسیده ست دین ام را،
نکوشیده ست، بی شرمانه، در پایان، به آزارم!
به گوشِ او «ندارم دین!» بتر آید ز هر نفرین:
وَ یا خستو شدن بر این که من دیوی تبه کارم!
وَ، پیشاپیش، می دانم که اندازد به زندان ام:
وَ زجر و مرگ خواهد بود پادافراه ِ اقرارم!
مگر زآن پیش کاین جانی م بنماید مسلمانی،
گریزان از دیارم، رو سوی بیدرکجا آرم!
چرا؟ از خویش می پُرسم، چرا باید چنین باشد؟!
وَ می بینم که، در پاسخ، ز خشمادرد سرشارم!
پذیرفتن به ناچاری و پاسخ گفتنِ «آری!»
به هر ژاژی که دین گوید به گوشِ جانِ هُشیارم!
وَ از برداشتن آن را و در دل کاشتن آن را:
که تا زاید، چو برگ وبر، از آن گفتار و کردارم!
کمامدهای فرهنگ ام نیارد هیچ جُز ننگ ام:
چو عیبی در تن ام، کز دیدن اش همواره ناچارم!
هزار و چارصد سال است کاین عیب است میراثی
که، در فرهنگِ مادرزادم، از پیشینیان دارم!
مجالِ چارده قرن ابتلاشان بس نبود آیا،
نیاکان تا بر اندازند این بنیادِ ادبارم؟!
منا! با من ملاف از جان فشانی های دیرین شان:
چرا کز آن همه فرقی نبینم هیچ در کارم!
ثناگویم تلاشِ سربه داران را: هنوز، امّا،
همان جلّاد خواهد تا ببیند بر سرِ دارم!
چرا دین آوران اسپانیا را نیز نشکستند؟
اگرچه از کلیسا هم به دل کین است بسیارم!
مرا خود نیز مهرِ مردُمان زین کینه غافل کرد:
وَ از شرم است اگر پیوسته سر بینی نگونسارم!
نه! مهرِ مردُمان پازهرِ کینِ دین نشد در من:
زمانی گر چه خواب آورد بر چشمانِ بیدارم!
وَ می بود از همین غفلت، اگر می پرسی از علّت،
که، در این دوزخِ ذلّت، همه هر کار شد زارم!
به جهل، امّا، نکردم مهرِ مردُم مهربان: از آنک
همین است آنچه نگذارد از ایشان کس شود یارم!
کنون دانم که باید جهل را دشمن بدارم: آه،
ولی چون می توانم تاخت بر این خصمِ اعصارم؟!
نه یاور دارم و یاری، نه زین تن آیدم کاری:
وَ جُز با من نجنگد هرگز این خشمِ جگرخوارم!
جوان مانده ست جان ام، دوستان گویند با من، لیک
ندارد تابِ جنگیدن تنِ فرتوتِ بیمارم!
ندارم چاره، جُز کاین جنگ را، با مهرم و با پوزش،
به نیروی جوانِ نسلِ امروزینه بسپارم؛
وَ خود آسان کنم بر خود گذارِ سختِ پیری را:
سر آرَم روزهای مانده را با یادِ دلدارم!
وَ دل خوش دارم اینجا، در درونِ بسترم، تنها:
وَ کوشم تا که شعری خوش ز خود بر جای بگذارم؛
وَ آرامِ غنودن را، و یا سرگرمِ بودن را،
در این دفتر نگارم آنچه را در دل می انگارم!
ببخشا بر من آسانگیری ام در گفت را، ای شعر!
دچارِ خشم و گیج از زهرِ دقّت سوزِ این مارم!

هفدهم خرداد ۱۳۹۷،
بیدرکجای لندن

https://akhbar-rooz.com/?p=36033 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x