اصلاح طلبان ولایی و اصلاح طلبی (در پرتو بیانیه میرحسین موسوی) – مسعود میرراشد

آنان به قدرت رسیدند ولی ندانستند این قدرت همان اسارتشان است؛ اسارت در چنگال بنیادگرایی اسلامی و ذوب در ولایت مطلقه ی فقیه. دیگر چیزی برای گفتن نداشتند، نه برنامه ای و نه هویتی و نه ریشه ای؛ تسلیم شدند و در اردوی نوین هم میهمان بودند و میزبانان کسان دیگری چون جنتی و مصباح یزدی و محمد یزدی و غیره

هفته ی گذشته بیانیه ی کوتاهی از سوی آقای موسوی منتشر گردید که تاییدی ست بر این نکته که هنوز  کم هزینه ترین، ممکن ترین و شدنی ترین شیوه ی دگرگونیهای بنیادین همان رفع حصر و تلاش برای داعش زدایی در قانون اساسی است .

در این جا نمی خواهم برهانهای پیشین را تکرار کنم و هدف همان گونه که از نام این نوشته پیداست بررسی ریشه های بنیادین و اجتماعی جریانی ست که با نام “اصلاح طلب” می شناسیم؛ تا شاید در پرتو بیانیه ی اخیر آقای موسوی به خود آیند، به واقعیتها بازگردند و در کنار مردم قرار گیرند.  

 هدف تکرار مسایلی چون “استمرار طلب”، “سوپاپ اطمینان رژیم” و یا “همه یک گونه اند” و غیره  نیست بل کوششی ست برای نمایاندن بنیانهای فکری این جریان و نشان دادن این واقعیت تلخ که اینان یک جریان بی ریشه ی سیاسی به شمار میروند و حتا میتوان گفت در زمان تولد مرده به دنیا آمدند.

 هدف بررسی بنیانهای فکری این جریان است که  بر خلاف جریان اصولگرا، یک جریان بی ریشه ی سیاسی به شمار میرود و از همین روی  سیاست گذاریهایشان نه بر اساس ریشه های فکری و با توجه به دستگاه ارزشی بل با تکیه بر روزمرگی، بی برنامه گی، ابهام گویی، ناروشنی صورت می گیرد و به ویژه از اهرم توانمند بندبازی سیاسی، سیاستهای سلبی و نیز دروغ گویی بهره ی فراوان می گیرند؛ و این همه از آن روی  که در سپهر جنبشهای نظری اجتماعی جایگاهی نداشته و یا بهتر است بگوییم به دست خود جایگاه خود را نابود کرده اند.

 نیک میدانم مفهوم “اصلاح طلبان ولایی” بیانگر ناسازواره ای است که ریشه در واقعیت ندارد و هم چون پدیده هایی چون “دایره متساوی الاضلاع” و یا “انسانی با چهار آبشش”، یک جز نافی جز دیگر آن است.

به گمان من این جریان در همان دهه ی نخست انقلاب بخش بزرگی از بنیانهای سیاسی اجتماعی و آبشخورهای فکری خود را از دست داد و به یک جریان بی ریشه بدل گردید که تغییر نام آنان از “جناح چپ” به ” اصلاح طلب”، نماد همین واقعیت است.

 “اصلاح” به معنی بازساختن، دوباره ساختن و یا از نو ساختن است که از نظر لغوی، ترجمه ی “رفرم” در زبانهای اروپایی است که آن جا هم بازساختن و یا بازشکل دادن معنی می دهد. در ادبیات سیاسی نیز این مفهوم نوین در همین معنا به کار گرفته می شود و به عنوان یک روش  در مقابل انقلاب قرار می گیرد که این  نیز یک مفهوم نوین به شمار میرود. اگر انقلاب هدف خود را واژگونی نظم حاکم در یک دوره ی کوتاه مدت و طی دگرگونی ای ریشه ای و اغلب با خشونت قرار میدهد، رفرم یا اصلاحات می کوشد این مهم را در یک روند آرام، تدریجی و اغلب بدون خشونت به پایان رساند. به عبارت دیگر تفاوت در شیوه هاست و نه آماجها.

 به عنوان نمونه در یک حکومت مطلقه، ساختار کلی سیاسی جامعه به دو بخش تقسیم می شود، نخست طرفداران و پشتیبانانی که حاکمیت مطلقه را مطلوب و مقبول می دانند و دوم کسانی که آن را نفی نموده و برای برقراری حاکمیت مردم می کوشند که خودشان نیز دو گروهند، برخی انقلابی و برخی اصلاح طلب یا رفرمیست.

باید توجه داشت اگر چه مفهوم اصلاحات از دل جنبش کارگری بیرون آمده ولی روح آن بر همه ی گرایشها و جنبشهای اجتماعی چیره گردیده تا جایی که لیبرالیستها، سوسیالیستها؛ کمونیستها و همه به آن استناد کرده و خود را چنین و یا چنان می نامند.

بنابراین در هیچ جای جهان و در هیج دوره ای از تاریخ نوین، طرفداران حکومت مطلقه نه انقلابی خوانده می شوند و نه اصلاح طلب بل آنان پاسدار نظم موجود و در این مورد خاص حکومت مطلقه اند و نه مخالف آن.

هدف ارزش گذاری نیست بل تاکید بر این واقعیت  است که نیروهای که برای پایایی حکومت مطلقه تلاش می کنند در هیچ جای دنیا و در هیچ زمانی رفرمیست یا اصلاح طلب نیستند بل جزیی از نظم موجود به شمار می روند که همان حکومت مطلقه است. روشن است نظم حاکم و یا در بحث این نوشته، حکومت مطلقه نیز یک جریان یک پارچه نبوده و از گرایشهای گوناگون و با پندارهای متفاوتی تشکیل می شود که  هر کدام دگرگونی ها و  اصلاحات خاص خود را توصیه می کنند ولی نمی توان آنان را اصلاح طلب نامید.

بر این پایه نگاهی به جریانی بیندازیم که خود را اصلاح طلب می خوانند و فراتر از آن با تکیه بر جعل و استبداد، اصلاح طلبی را به نام خود به ثبت رساندند.

سوگند وقتی از جعل می گویم، هدفِ دشنام گویی نیست بل باوری ست که واقعیت را بازمی گوید. اولین ریاکاری در همین نامگذاری دیده شده و چنین تداعی می کند که گویا جریانهایِ دیگرِ نظم حاکم و یا حکومتِ مطلقه هیچ تغییری را برنمی تابند، اما یک نگاه کوتاه به اندیشه ها و باورهای آنان خلاف این را نشان می دهد. هر یک از آنان پیشنهادات و دگرگونیهای بسیاری ارایه می کنند تا نظم دلخواه خود را بهتر سازند که در برخی موارد تغییرات ساختاری را نیز در بر می گیرد. برخی نظام پارلمانی را نیکو می دانند و برخی نظام ریاستی را و برخی در کنار مجلس شورای اسلامی، تشکیل مجلس قانونگزاری را ارایه می دهند تا از نارساییها بکاهند و دهها تغییر دیگر. آقای احمدی نژاد دگرگونیهای بسیاری ارایه می کند و هم چنین کسانی چون رییس سابق رسانه ملی و جریانهای دیگر.

اما اصلاح طلبان ولایی هیچ یک از آنان را اصلاح طلب نمیدانند و به گمان من به درستی نمیدانند زیرا همه ی آنان در چارچوب نظم حاکم و یا حکومت مطلقه قرار دارند که اصلاح طلبان ولایی نیز چنین هستند.

در سوی دیگر اکثریتِ مطلق نیروها و انسانهایی اند که خواستار تبدیل حکومت مطلقه به حکومتی بر پایه خواست مردم بوده و  نفی حکومت مطلقه یا ولایت مطلقه ی فقیه را خواستارند و برای انجام آن ساز و کارهای مدنی و شیوه ی خشونت پرهیز را پیشنهاد می کنند که بیانیه های چهارده نفره در درون مرزهای کشور یکی از نمودهای آن است.

 اصلاح طلبان ولایی آنان را هم سرنگون طلب، برانداز و سپس عامل تجزیه ایران و یا نوکر بیگانه و غیره معرفی می کنند و این در حالی ست که این نیروها بزرگترین نماد درک رفرمیستی و اصلاح طلبانه در کشور به شمار می روند.

و این همه از آن روی است که اصلاح طلبان ولایی مفهوم اصلاح طلبی را جعل نموده اند.  

جعل در اندیشه شکل می گیرد، به مفهوم راه می یابد و واژه ها را دگرگون و برای سیاستهای جاعل آماده می سازد تا به عنوان “نظر مردم” و یا “افکار عمومی ” بدیهی جلوه دهد. گویا حق با بانو هانا آرنت است که پدیده ای به نام افکار عمومی را گونه ای جعل میدانست و بر این باور بود “افکار عمومی” در تحلیل نهایی نظر یک فرد و یا گروه است که به جامعه تزریق و به استبداد منجر می شود. البته می توان افزود به استبداد منجر می شود و یا در خدمت آن قرار می گیرد.

چنین نیروهایی که از ریشه برخوردار نیستند پس از چندی با تابشِ خورشیدِ واقعیت، چون برف آب می شوند؛ اندک اندک و آهسته اما پیوسته.

از سوی دیگر اصلاح طلبان ولایی  می کوشند خود را از دیگران متمایز کرده و درک جعلی را به عنوان نگرشی جداگانه تثبیت کنند و همین نکته  نشانگر بی ریشه گیشان. است ؛ چون اصولگرایان با این مشکل مواجه نبوده و در هر شرایطی قادر به تعریف خود بر اساس واقعیتهای سیاسی اجتماعی و فرهنگی می باشند. آنان نیازی ندارند  چهره ی خود را با یک برداشت جعلی توضیح دهند. حکومت مطلقه را ایده آل می دانند، اگر چه همواره برای بهتر شدن آن می کوشند. باید توجه داشت وقتی از جمهوری اسلامی می گوییم و یا می گویند هدف بیان یک واقعیت موجود است و نه پدیده یا ساختاری مبهم و ناروشن چون حکومت ایده آل افلاتون و یا حکومت عدل علی که نشان شان را در آسمان باید جُست و نه بر زمین. جمهوری اسلامی ایران همین جمهوری اسلامی واقعا موجود است و نه چیزی دیگر.

با این تفاصیل   ضرورتی ندارد اصلاح طلبان ولایی “خواست اصلاحات” را  نمادِ تفکیک خود از دیگر معتقدان حکومت مطلقه قرار دهند، اما انها فلسفه ی وجودی خود را در تمایز با دیگران می بینند؛ آن هم به این دلیل ساده که ریشه ای ندارند و آن اندازه ای هم که دارند اصولگرایان صاحب آنند.

برای روشن شدن این پدیده باید قدری به گذشته برگردیم. جریانهای سیاسی به عنوان یک امر اجتماعی پدیده ای تاریخی به شمار می روند؛ یعنی نیرویی اند با  تاریخچه و دستگاه فکری مشترک و برخوردار از دستگاه ارزشی کم و بیش یگانه.

اصلاح طلبان ولایی نیز که اکنون در پنجمین دهه ی عمر خود به سر می برند از این امر مستثنی نیستند.

سخن از جریانی است که پس از انقلاب به عنوان “جناح چپ” شناخته  شد و در یک فراگرد و دگردیسی  نام اصلاح طلب بر خود نهاد.

متاسفانه تا به امروز هیچ توضیحی در مورد این تغییر نام داده نشده و این در حالی ست که نام، مهمترین ویژگیهای یک جریان سیاسی را بازمی تاباند، همان گونه که مشخصات اصلی  برکه را در یک قطره ی آب آن می توان دید.

راستی چرا نام خود را از “جناح چپ” به “اصلاح طلبان” تغییر دادند؟

به گمان من پاسخ این پرسش چیزی جز دگردیسی و شکست نیست و بی ریشه گی آنان نیز از همین زاویه قابل توضیح است.

جریانی که در دهه ی نخست انقلاب “جناح چپ” خوانده می شد چون دیگر نیروهای اسلام سیاسی، التقاتی از گرایشات گوناگون بود و جز این هم نمی توانست باشد. اسلام سره، اسلام راستین و یا بازگشت به صدر اسلام شعارهایی بودند و هستند که ریشه در واقعیت امروز ندارند و هر نیرویی مجبور است پندارهای دینی خود را با جنبشهای فکری و ارزشهای کنونی بیامیزد و در غیر این صورت نمی تواند به عنوان یک جریان سیاسی مطرح شود. انقلاب، ضد انفلاب، رفرم، دولت، ساختارهای سیاسی، اقتصاد – اکونومی- ، بودجه، دیوانسالاری و غیره پدیده های نوینی هستند که اسلام را گریزی از آنان نیست. بنابراین چیزی که برخی التقاط می نامند به همه ی اسلام سیاسی مربوط می شود.

بر این پایه “جناح چپ” آمیزه ای بود با سه آبشخور فکری.

پیش از همه به عنوان یک جریان اسلامی در چارچوب  اسلام سیاسی قرار می گرفت که آقای خمینی مهمترین نماد آن در ایران به شمار می رفت که به نوبه ی خود جزیی از جنبش بنیادگرایی اسلام سیاسی بود  که مهمترین جایگاه آن نه در قم یا نجف بل در مصر  و نزد کسانی چون بنا و به ویژه سید قطب بوده است.  جالب این جاست که اختلاف شیعه و سنی در میدان فکر و نظریه نقش بسیار ناچیزی داشته و شعار امت اسلامی شعاری فراگیر بوده است. اگر به  اندیشه ی سیاسی و ساختار فکری هر دو رهبر نظام بنگریم شباهت زیادی با اندیشه های سید قطب دیده می شود که در برخی موارد فقط واژه ها و اصطلاحات تغییر می یابند؛ از شعار “نه شرقی نه غربی” گرفته تا “حکومت اسلامی” و هم چنین نفی ملی گرایی و برپایی یک حکومت اقتدارگرا و غیره که تا امروز هم ادامه یافته و “سیاست تهاجمی” آقای خامنه ای و یا نفی نظام سلطه و یا تفسیری که از مرحله های گوناگون جنبش اسلامی از “حرکت اسلامی” تا به “تمدن اسلامی” ارایه می کند همان محتوایی ست که نزد سید قطب تحت عنوانهای دیگری چون ” جهاد تهاجمی”، “جاهلیت مدرن”، ” جامعه ی همگون اسلامی” و غیره ارایه شده است.

پیوندهای فکری آقای خمینی و به ویژه آقای خامنه ای با سید قطب و دیگران بحث این جا نیست و آن چه به این نوشته برمی گردد برداشتهایی ست که بنیادگرایی اسلامی آقای خمینی بازمی گفت و باور به ولایت فقیه و ساختارهای مرتبط با آن، سیاست نه شرقی نه غربی و نیز یهودی ستیزی، باور به گونه ای از عدالت اجتماعی با صفت اسلامی، دشمنی با نگرشهای سوسیالیستی و لیبرالیستی و ناسیونالیستی به عنوان نمادهای تمدن کنونی و سرانجام برقراری حکومت دینی از مهمترین مشخصه های آن بود.

“جناح چپ” در آن زمان با ذوب در ولایت، این گرایش را به مهمترین آبشخور فکری خود بدل نمود و در حقیقت به جناح چپ ولایی تبدیل گردید.

آبشخور فکری دوم این جریان در حنبش کارگری و نماد جهانی آن دیده می شد که باور به عدالت اجتماعی ای که ابهامات درک اسلامی از عدالت را نداشت و بر خلاف “عدل علی” ملموس تر و زمینی تر به نظر می آمد و در کنارش صهیونیسم ستیزی و غرب ستیزی به عنوان مهمترین اولویت؛ ویژگیهای آن بود.

مهمتر از همه درک اقتصادی این جریان نیز به شدت از این دستگاه فکری تاثیر می پذیرفت که تکیه بر اقتصاد دولتی، برنامه ریزی بیشتر در اقتصاد و تمرکز بیشتر قدرت اقتصادی در دست دولت، آن هم برای تحقق امر عدالت، نمودهای مهم آن به شمار می رفتند.

آبشخور سوم این حریان در دستگاه ارزشی جنبشهای ضدچیرگیِ روشنفکری بود که در دهه ی شصت سده ی گذشته پدید آمد و تاثیر سرنوشت سازی بر همه ی کشورهای جهان  نهاد و در ایران نیر از قدرت معنوی و ارزشی بسیاری برخوردار گردید.

در این باره باید مکث بیشتری شود چرا که متاسفانه هنوز همه ی زوایای این جنبش در جامعه ی ایران مورد بررسی قرار نگرفته و حتا در مواردی همان جنبش سوسیالیستی خوانده می شود، که شاید هم به جهت سرنوشتی ست که یکی از مهمترین نمادهای داخلی آن یعنی جریان فداییان داشته است. تردیدی نیست که جریان فداییان نماد ایرانی این جنبش بود که ربطی به جنبش کارگری نداشت و در زمینه های مشخصی زاویه های آشکاری با آن داشت.

در این زمینه باید گفت این یک جنبش اعتراضی بوده است؛ اعتراض بر ستم و اقتداری که بر روابط جهانی حاکم بود، اعتراض به نظم موجود، اعتراض به سایه ی سنگین افتدار، اعتراض به پدیده ی چیرگی، اعتراض به جهان غرب، اعتراض به درک عدالت خواهانه ای که خود نماد اقتدار به شمار می رفت و در سوسیالیسم واقعا موجود تجلی می یافت و اعتراض به برخی از میوه های مدرنیته و غیره که در ادامه ی خود به جنبشی بر اقتدار و چیرگی بدل گردید. درست است که این جریان اردوی سوسیالیستی را به اندازه ی اردوی جهان سرمایه مورد حمله قرار نمی داد و این هم ناشی از عدالت خواهی هر دو جریان بوده  ولی هرگز نمی توان این دو را یکی پنداشت. باز هم درست است برخی از آنان حتا خود را مارکسیستهای دوآتشه می پنداشتند که  ناشی از کودکی جنبش و ناآگاهیهای ناشی از آن و به ویژه درک مشترک عدالت خواهانه بوده  و نه پذیرشِ اقتدار مارکسیسم. دستگاه ارزشی و خاستگاه اجتماعی این دو تفاوتهای بسیاری داشتند. جنبش سوسیالیستی ریشه در جنبش کارگری داشت و جنبش ضد چیرگی دانشجویی ریشه در فرهیخنگان و روشنفکران و اقشار میانی؛ جنبش نخست یک جریان بشدت تمرکزگرا بود و دیگری ضد آن، سوسیالیسم واقعا موجود نماد اقتدار بود و دیگری ضد آن؛ و از همه مهمتر جنبش سوسیالیستی تجلی و گوهر مدرنیته بود و دیگری ضمن پایبندی با نگاهی انتقادی به آن نگریسته و نارساییها و بهره های ویرانگر آن را نیز بر می رسید. بی جهت نیست که همه ی نیروهای این جنبش، بدون استثنا و در همه ی کشورها فاصله ای محسوس و در مواردی تقابلی جدی با سازمانها و حزبهای هوادار سوسیالیسم واقعا موجود داشتند، از آمریکای جنوبی گرفته تا اروپا و آسیا و حتا در ایران. اگر بخواهیم میزان خویشاوندی آن را با گرایشهای پیشین بررسیم باید گفت  بیشترین نزدیکی را با آنارشیسم داشته. با این همه به گمان من نمی توان آنرا نوآنارشیسم نامید.

به هر حال جناح چپ با این آبشخورهای فکری شناخته می شد و به ویژه از جنبش ضداقتدار تاثیر می پذیرفت با این ویژگی که  رهبری آقای خمینی را پذیرا شده بود، بدون این که درک درستی از پندارهای او داشته باشد و همین نکته چشم اسفندیار این جریان شد که تا به امروز هم ادامه دارد، چون پذیرش بی قید و شرط این رهبری آن هم در چارچوب یک رابطه ی دینی سرنوشت این جریان را رقم زد.

شواهد بسیاری نشان می دهند شخصیت ها و گروههای بسیاری حتا درک درستی از ولایت فقیه نداشتند و برخی چون جناح چپ سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی از خمینی می خواهند این پدیده را برایشان توضیح دهد.

بی گمان در آینده اسناد و مدارک بیشتری در این زمینه ارایه خواهد شد ولی امروز هم با اطمینان می توان گفت که آغازِ پایان آنان در همین جا نهفته است.

اگر به سه آبشخور فکری یاد شده بنگریم شباهتهایی دیده می شود و شاید همین نکته موجب دگردیسی پرشتاب آنان شده باشد .شاید  پنداشتند  گویی در همان چارچوب باورها و ارزشهای خود حرکت می کنند.

به عنوان نمونه از “نه شرقی نه غربی، حکومت اسلامی” می توان یاد کرد. در نگاه اول چنین به نظر میآید این شعار برخاسته از نگرش استقلال طلبانه و ناشی از جنبش ملی گرایی و جنبش ضداقتدار روشنفکری است. اگر از زاویه ی دید این گرایشات هم چون مجاهدین و فداییان و جناح چپ و ملی گرایان و ملی گرایان مسلمان به آن بنگریم به راستی هم چنین است اما از دیدگاه بنیادگرایی اسلامی مساله به گونه ی دیگری بود و از همین روی نماد ملی گرایی یعنی محمد مصدق نامسلمان خوانده شد.

برای آنان این شعار ربطی به استقلال نداشته و بنیادی ترین اندیشه شان را بازمی تاباند. جالبتر این که ربطی به شیعه و سنی هم نداشت و ندارد و نقطه ی اشتراک همه ی گرایشهای بنیادگرای اسلامی است که اتفاقا نه توسط خمینی بل  نزد اندیشمندان اخوان المسلمین ساخته و پرداخته شد و شاید هم توسط کسانی چون نواب صفوی به ایران آمد. نباید فراموشید او پیوندهای بسیار و هنوز ناشناخته ای با اخوان المسلمین و هم رابطه ی خوبی با رهبر نخست نظام داشته و  توسط رهبر دوم هم بارها ستوده شده است. که به هر حال این مورد بحث ما نیست.

برای کسانی چون حسن البنا و سید قطب و خمینی، بزرگترین درد، جهانِ خارج از معنویات و مادی امروزین بود که  برای نابودی آن مبارزه میکردند. برای آنان لیبرالیسم، سوسیالیسم، کاپیتالیسم، صهیونیسم و غیره شکلهای تجلی همین جهان به دور از معنویاب بوده و با تکیه بر برخی از آیات قرانی تفسیر دلبخواه خود را ارایه می کردند. این جهان  را سید قطب  “جاهلیت نوین” می نامید و دیگر شخصیتهای بنیادگرای اسلامی نیز همین مضمون را  به شکلها و نامهای دیگری می خواندند. بر این پایه جهان به جهان اسلام و غیراسلام تقسیم گردید که این نکته در اندیشه های خمینی نیز  دیده می شود.

سید قطب “جاهلیت نوین” را مردود می دانست چون در هر شکلش “حکومت انسان بر انسان” به شمار می رفت در حالی که به باور او و نیز آقای خمینی “حکومت فقط متعلق به خدا است.”

البته سید قطب به این پرسش پاسخ نداد و شاید هم آگاهانه مسکوت گذاشت که الله چگونه بر تخت ریاست نشسته و حکومت می کند و اگر کسانی به جای او حکومت کنند باز همان “حکومت انسان بر انسان” خواهد بود. همان گونه که می دانیم آقای خمینی به این سکوت پایان می دهد و همان نتیجه ای را می گیرد که در لابلای نوشته های سید قطب وجود داشت ولی آشکار گفته نمی شد؛ این که حکومت الله از طریق عالمان دینی برقرار می گردد.  با ارایه “ولایت فقیه” و یا “ولایت مطلقه ی فقیه” قدرت و خواست خدا برقرار شده و  خود او با قدرتی هم اندازه با الله به حکومت پرداخت.

آقای خمینی بارها و بارها ولایت فقیه یا ولایت مطلقه ی فقیه را همان ولایت مطلقه ی اللهی می خواند و به مصلحت مردم می داند زیرا “جز سلطنت خدایی همه ی سلطنت ها” باطل است. با تشکیل حکومت اسلامی به عنوان حکومت الله و نه حکومت انسان بر انسان گامهای بعدی برای رسیدن به تمدن نوین اسلامی برداشته می شود، چون “همه ی مسلمانان یک امت اند” و “جمهوری اسلامی موظف است سیاست کلی خود را بر پایه ائتلاف و اتحاد ملل اسلامی قرار دهد”. بی جهت نیست آقای خمینی و در پی اش آقای خامنه ای رهبر شیعیان جهان خوانده می شوند و تا جایی که میدانم و از اسلام پژوهان شنیده ام این ادعایی بی نظیر در جهان تشیع است.

گفته های این چنینی بنیان اندیشه های کسانی چون سید قطب، حسن البنا، آفای خمینی و رهبر کنونی را بازمی تاباند و شباهتها چنان است که قابل تشخیص از یکدیگر نیستند و اگر بخواهیم می توان دهها پندار بنیادین مشترک آنان را نشان داد.

به هر حال این سیمای بنیادگرایی اسلامی ست، سیمای داعش است که پس از چندی  نام حکومت اسلامی بر خود نهاد تا وحدت و یگانگی امت مسلمان و نمایندگی خود را نشان دهد و نه فقط در منطقه ی عراق و شام و به عنوان دولت اسلامی عراق و شام (داعش).

بنا بر این روشن است “نه شرقی نه غربی، حکومت اسلامی” ربطی به مفهوم استقلال سیاسی به تعبیر شناخته شده آن ندارد و در واقع بنیانی ترین اندیشه ی دوران نوین را به چالش می کشد. اگر ژان ژاک روسو به عنوان یکی از بزرگترین اندیشمندان مردمسالاری با نفی “حکومت مطلقه” از “استقلال مردم” و یا “خواست مردم” می گوید بنیادگرایی اسلامی با نفی آن، “استقلال خدا” و یا خواست خدا” را جایگزین می کند و از همین روی  آقای خمینی تمام باورمندان به استقلال مردم را یا کشتار می کند یا تکفیر می کند و یا از کشور می راند، از نخستین رییس جمهور کشور گرفته تا ملی گرایان و غیره؛  حتا نیروهای چپ که اگر چه بهای چندانی به امر مردمسالاری نمی دادند ولی با این همه در همان راستای نگرش روسو و دیگران قرار می گرفتند که با جهان کسانی چون سید قطب و خمینی و  بیگانه بود.                                     

در حقیقت گوهرِ تنش، تفاوتِ “حکومت انسان بر انسان” با “سلطنت خدا” بوده است.                           

البته برای کسانی چون آقای زیباکلام همه ی این گفته ها بیهوده اند و حکومت اسلامی قربانی توطئه های حزب توده گردید. به گمان باستانشناسان اسلام سیاسی، بنیادگرایی اسلامی هیچ مشکلی با آمریکا و جهان غرب نداشت و این حزب توده بود که فریبکارانه، منش و روش ضدیت با آمریکا را در رگهای آنان تزریق نمود.

نمیدانم به این پندارها باید خندید یا گریست؟

من ادعا نمی کنم  جناح چپ در آن زمان چون آقای خمینی می اندیشید چون آنان هم درک ملی گرایان و به ویژه جنبش ضداقتدار را از این شعار داشتند؛ یعنی نفی اقتدار در عرصه ی ملی و جهانی که البته در مسیر پیشرفت خود به نفی چیرگی بر طبیعت فرا رویید. اما اینان با پذیرش کورکورانه ی ولایت فقیه و یا بهتر بگویم با ذوب شدن، به سوی درک آقای خمینی پیش رفتند و متاسفانه در گام بعدی با سرکوب صاحبان درکِ کلاسیک، نه تنها به نیروی سرکوب بدل شدند بل پنجه بر باورها و بنیانهای فکری خود کشیدند و ندانستند که “بر شاخ نشستگان بُن می برند و بر برف سُرندگان بهمن آفرینند.” آری زمانی که جناح چپ  به دشنه و شمشیر، تازیانه و زنجیر در خیابانها فریاد می کشیدند: “ملی گراها کوشن، توی سوراخ موشن” ندانستند با شمشیری که برکشیدند یا زبانی که درکشیدند یا شوکرانی که سرکشیدند؛ به سوی سید قطب پرکشیدند و بدین سان خنجر در قلب دستگاه اندیشه و ارزشی خود آجیدند.

نکته ی دیگری که در همین چارچوب قرار می گیرد نگاه به کشور اسراییل است.

بر کسی پوشیده نیست  هر سه آبشخور فکری “جناح چپ”، یعنی بنیادگرایی اسلامی و جنبش سوسیالیستی و جنبش ضداقتدار روشنفکری با اسراییل تضاد آشکاری داشتند. جنبش سوسیالیستی و جنبش ضداقتدار اسراییل را به عنوان نماد و پایگاه امپریالیسم محکوم می کردند و خواستار حقوق فلسطینیان بودند که به گمان من “جناح چپ” نیز کم و بیش همین نگرش را بازمی تاباند؛ اما آقای خمینی از دیدگاه بنیادگرایی اسلامی به مساله می نگریست و نه تنها این کشور را به عنوان یکی از نمادهای “حکومت انسان بر انسان” نفی می نمود بل با تکیه بر نظریه توطئه و نیز باورهای دینی، همه ی نارساییها و بدبختی ها را به یهودیان منتسب می کرد. او اسراییل را “دشمن امت اسلامی و در جنگ با اسلام” می پنداشت و “اگرجنگ با عراق نبود قضیه فلسطین جایگاه مهمتری می داشت.” او بر این باور بود که “اسراییل دشمن بشریت و انسان” است. به عبارت دیگر یهودی ستیزی بخش جدایی ناپذیری از جهان بینی او و بنیادگرایی اسلامی بود و هست. چندی پیش آقای خامنه ای گفت با مردم اسراییل مشکل و دشمنی ای ندارند و ادعا کرد سخنان امام و سایر مقام ها را تحریف کرده اند. پیداست  این ادعا نادرست است و شاهد آن هم خود آقای خامنه ای است که چند سال پیش در جواب همین گفته که از زبان رحیم مشایی بیرون آمده بود پرخاش نمودند و آن  را سخنی نامربوط و نادرست خواندند.

 یهودستیزی جزیی جدایی ناپذیر و رکنی اساسی در باورهای بنیادگرایی اسلامی است و تا حدود زیادی نگرش نازیهای آلمان را بازمی تاباند.

یک مراجعه ی کوتاه به نوشته های آقای خمینی این حقیقت را نشان می دهد. از سوی دیگر خود آقای خامنه ای نه تنها مترجم برخی از آثار سید قطب است بل بارها و بارها اندیشه ها و پندارهای او را ستوده تا جایی که به جرات می توان گفت سید قطب و اندیشه هایش نزد او حضوری همیشگی و بی همتا دارد.

مشکل بتوان پذیرفت ایشان آگاهی ای از چند و چون اندیشه ی قطب در این زمینه نداشته باشد.

سید قطب شرم فراپوشید و جامه ی ننگ پوشید و در دفاع از هیتلر کوشید و  اور را به عنوان کسی معرفی کرد که توسط الله برانگیخته شده تا یهودیان را سرکوب کند؛ آن هم در پاسخ به توطئه ها و خباثت هایی که یهودیان از صدر اسلام تاکنون انجام داده اند. جالب است  او هیتلر را برانگیخته ی الله می نامد و  به او همان صفتی را می دهد که کتاب مقدس عهد عتیق به کوروش  داده بود، چون در آن جا هم این پادشاه بزرگ برانگیخته ی یهوه خوانده شد تا نجات بخش آنان شود. 

جای آن نیست که به تک تک موارد بپردازم وگرنه نشان دادن یگانگی های بنیادگرایی اسلامی، چه در شکل شیعه و چه سنی امر بسیار آسانی است که تجربه های تاریخی هم گواه آن خواهد بود. حتا اگر به قانون اساسی ایران بنگریم بازشناختن بنیادگرایی اسلامی کار دشواری نیست با این توضیح که در قانون اساسی برخی از کشورهای اروپایی در هم آمیخته شده. شاید بتوان گفت قانون اساسی کنونی بیانگر دو قانون اساسی است که این خود بحث دیگری است.

به هر حال یک جریان سیاسی را نمی توان جدا از خاستگاه فکری، اجتماعی و بینشی اش ارزیابی نمود چون در خلا پدید نمی آیند و نمی پویند و در غیر این صورت آهسته و پیوسته ویژگیهای یک نیروی سیاسی را از دست داده و به گروهی تبدیل می شوند که فقط منافع مشترکی برای دست یابی به قدرت و ثروت دارند. بر این پایه در راستای زمان اختلافات درونی شان بالا گرفته و هر یک به سویی می روند.

با سرکوب گرایشها و جریانهای دیگر و یا بهتر است بگوییم به همراه دگرستیزی، بخش بزرگی از ارزشها و باورهای بنیادین “جناح چپ” نیز به زیر سوال رفت.

آنان به قدرت رسیدند ولی ندانستند این قدرت همان اسارتشان است؛ اسارت در چنگال بنیادگرایی اسلامی و ذوب در ولایت مطلقه ی فقیه. دیگر چیزی برای گفتن نداشتند، نه برنامه ای و نه هویتی و نه ریشه ای؛ تسلیم شدند و در اردوی نوین هم میهمان بودند و میزبانان کسان دیگری چون جنتی و مصباح یزدی و محمد یزدی و غیره.

به هر حال “جناح چپ” به دست خود شکست خود تدارک دید و از آن جایی که دیگر خبری از آماجها و برنامه ها و ارزشها نبود به ناچار نفس قدرت به ارزش بدل گردید و در پی شکست، راهبر، راهنما و حتا راهگشای آنان شد و بر این پایه نام “اصلاح طلب” بر خود نهادند، نامی که فقط برای متمایز شدن از دیگران به کار می رفت.

بدین سان در سرزمین بهت زده، بحران زده و از هم گسیخته ی ایران اصلاح طلبی را به نام خود به ثبت رساندند، همان گونه که آقای خمینی دشمنی  با “استقلال مردم” را در قالب استقلال طلبی و در شکل “نه شرقی نه غربی حکومت اسلامی” ارایه نمود.

اینان مجبور بودند خود را به گونه ای دیگر بنمایند زیرا دیگر خودیتی وجود نداشت و هر چه بود از آن ولایت مطلقه ی فقیه بود که از بد حادثه به آنان به ارث نرسید.

از دوم خرداد به عنوان پیروزی اصلاح طلبی یاد می شود ولی این پیروزی بعد از شکست و در واقع بی هویتی آنان بوده است. البته پایگاه اجتماعی اینان در قشر متوسط هنوز باورهای خود را داشت و برای نفی حکومت مطلقه مجبور بودند رای خود را به اینان دهند؛ رایی که اصلاح طلبان نمی توانستند پاس بدارند و بسیاری هم نمی خواستند.

اصلاحات پیروز شد ولی صدایی در نیامد زیرا چون ناقوسی کفیده نمی توانست صدایی در آورد و اگر هم در می آورد، صدایی نامفهوم بود که به کار کسی نمی آمد.

اصلاح طلبی مرده به دنیا آمد چون اصلاح طلبی نبود و بخشی از نیروهای هوادار حکومت مطلقه به شمار می رفت.

چنین بود که چون کشتی های بی لنگر کژ شدند و مژ شدند و هر یک به سویی رفتند و یا کشیده شدند. متاسفانه به مرور زمان و به همراه پراکندگیِ ناشی از بی ریشه گی، پریشان گویی و مبهم گویی و گاهی هم دروغ گوییهایشان شکل خنده آور و گاهی گریه آوری یافته است.

به عنوان نمونه آقای حجاریان کوشید  ذوب شدن در ولایت فقیه را با خواست مدرنیته و آزادی اندیشه و جدایی دین و دولت و غیره توضیح دهد و در این راه ولایت مطلقه ی فقیه را عین مردمسالاری و نوسازی و غیره نشان دهد. وقتی می گوید که “می بایست از فردای انقلاب به سوی اصلاحات می رفتیم” شکل خنده داری به خود می گیرد زیرا  آن زمان نظامی شکل نگرفته بود که کسی بخواهد اصلاح و یا سرنگونش کند.

و وقتی آقای محمد خاتمی به عنوان رییس اصلاحات و نیز یک فارابی شناس با افسوس می گوید: “کشور به پیش از مشروطه برگشته”؛ شکل گریه آور آن است زیرا در کنار این افسوس، با غرور بسیارخود را پشتیبان تمام قد حکومت مطلقه می داند. گریه آور از این روی که گویا توجه ندارند ناسازواره ای را باز می گویند.

به راستی هم ایران به پیش از مشروطه و به دوران حکومت مطلقه برگشته، آن هم به جهت ولایت مطلقه ی فقیه که خودشان هم مدافع آن هستند.

به گمان من واژه هایی چون “استمرارطلب” و یا “اصلاح طلبان حکومتی” گوهر  و زشتی مساله را نشان نمی دهند.  پرسش بنیادین این است که آیا پاسدار و مدافع حکومت مطلقه هستند یا نه؟ آیا بازگشت به پیش از مشروطه ستودنی ست یا نه؟ ولایت مطلقه فقیه همان بازگشت به پیش از مشروطه است و همه ی کسانی که به آن باور دارند مدافع حکومت مطلقه اند و در همین چارچوب مورد بررسی قرار می گیرند. البته شاید برخی از آنان نفی روشن و آشکار ولایت فقیه را مایه ی درد و رنج خود بدانند و به این قول مشهور رجوع دهند که: سری که درد نمی کند دستمال نمی بندند. باید گفت که این دردسر ملی که نام ولایت فقیه بر آن نهادند بسیار آشکار است و از سوی دیگر به قول مشهور روسو توجه کنند که می گفت: “کسی که نخواهد اندک رنجی برِد، رنجِ بسیار می برد.” 

باید توجه داشت احوال پریشان کنونی این جریان ربطی به فشار و یا سرکوب نیروی حاکم ندارد بل به بی ریشه گی آنان مربوط است و حتا می توان گفت استبداد تا حدودی این بی ریشه گی را پنهان می کند به گونه ای که اگر این جریان در قدرت قرار بگیرد ناتوانیش آشکارتر می گردد که این را به تجربه بارها دیده ایم.

برای برون رفت از  بحران چاره ای جز بازگشت به اصل و ریشه وجود ندارد و آقای قدیانی به عنوان یک اصلاح طلب و نه اصلاح طلب ولایی به درستی می گوید: “کسی که به ولایت مطلقه ی فقیه باور دارد اصلاح طلب نیست.”

 بهتر است این جریان و یا حداقل آن بخشی که ذوب در قدرت و ثروت و فساد نشده به ارزشهای خود برگردد، همان ارزشهایی که در پیشگاه خدای ولایت مطلقه ی فقیه قربانی و به همراهش هم خود و هم بهروزی این سرزمین را قربانی نمودند.

بیانیه ی میرحسین موسوی امکان بزرگی برای آنان فراهم نموده است، شاید هم آخرین امکان.

مساله ی اصلی همین است و بس. باقی مسایل از اهمیت درجه ی دوم برخوردار هستند مسایلی چون انتخابات و سیاست خارجی و غیره. نفراموشید حتا انقلابی ترین نیروهای سیاسی هم گاهی در یک انتخابات شرکت و یا رفرمیست ترینها هم آن را تحریم می کنند. همان گونه که انتخابات سال هشتاد و هشت در خدمت آزادیخواهی قرار گرفت اما شرکت در انتخابات پیش رو در خدمت استبداد خواهد بود.

 به هر حال جریانهای “اصلاح طلب ولایی” چون ریشه ندارند فقط می توانید بگویند چه نیستند. شاید هم شرم دارند بگویید چیستند. پذیرشِ بازگشت به پیش از مشروطه به راستی هم شرم آور است.

نکته ی آخر هم در باره ی جدلهای بی مایه و بی پایه ی این جریان در نفی نیروها و نگرشهایی ست که برای برقراری حکومت مردم به جای حکومت مطلقه تلاش می کنند و در واقع اصلاح طلبان راستین جامعه ی ما هستند که از سوی این جریان در گام نخست برانداز خوانده می شوند و در گامهای بعدی مخالفت با ولایت مطلقه ی فقیه را براندازی، براندازی را سرنگونی طلب، و خواست سرنگونی را انقلاب و این را هم همراهی با بیگانگان و همراهی با ترامپ می خوانند.

به زبان دیگر می گویند طرفدار بازگشت به پیش از مشروطه باش و در ولایت مطلقه ی فقیه بگداز که در غیر این صورت عامل بیگانگانی. گویی اصلاح طلبان ولایی به همراه ذوب شدن در ولایتِ روحانیت، بخشی از منشها و روشهای آنان را نیز جذب خود کرده و نیوشندگان را احمق می پندارند. شوپنهاوئر بر این باور بود که: “پزشکان انسان را با همه ی ناتوانیهایش می بیند و روحانیت با همه ی حماقتهایش.”

 در خاتمه از آن دسته از اصلاح طلبان ولایی که هنوز قلبی برای اندیشیدن و چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن دارند و دگرگونیهای ارزشی شان شخصیت آنان را دگرگون نکرده می پرسم: آیا این تصویری که سالها ارایه داده اند شرم آور نیست؟ در ضمن توصیه می کنم  نزد احمد جنتی رفته و از او پوزش بخواهند چون با   شیوه ی خودشان، میرحسین موسوی هم باید عامل و یا فریب خورده بیگانگان باشد و این را جنتی با “بصیرت” ده سال پیش دریافته بود.

برلین – دسامبر ۲۰۱۹
مسعود میرراشد                   

https://akhbar-rooz.com/?p=15050 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: