دیری و دلگیری – بهمن پارسا

آمدی امّا برای دیدن ِ من دیر بود
شاید اینهم گونه یی از بازی  تقدیر بود

هر  کُجا باید  که باشم بوده ام بی دیر و زود
کار ِ تو امّا  از اوّل غفلت و تاخیر بود

وقت ِ رفتن گفته  بودی تا فراموشَت کنم
من نکردم آنچنان ، این بد ترین تقصیر بود

گفته  بودم  بگذرم آسان  زتقصیرت ، ولی
آمدی  دیدم  که این یک خواب بی تعبیر بود

گرچه پرهیز  از نگاهت کرد چشمم نازنین
در عوض چشم تو با اندیشه ام درگیر  بود

زخم  های  پر شرار خاطرم بی گفتگو
حاصل ِ آن واژه های تیز ِ چون شمشیر بود

در زدی ، دیدی کسی پاسخ نداد از پشت ِ در
بَس که صاحبخانه از رفتار ِ تو دلگیر بود

بیش از این رنجم مده ، باید فراموشم کنی
بی گمان در کارما این بهترین تدبیر بود.

***

اُکتبر۲۰۱۹ مریلند.

https://akhbar-rooz.com/?p=15690 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: