سه شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۳

سه شنبه ۲۶ تیر ۱۴۰۳

جنگ اوکراین ـ آغاز سازماندهی و جابجایی نظم نوین جهانی؟ سیاوش قائنی

امروزه قدرت های زیادی، چون چین و فدراسیون روسیه، به همراه دیگر قدرت ‌های اقتصادی نوخاسته در گروه موسوم به «بریکس»، تک قطبی بودن و سرکردگی بی چون و چرای آمریکا را بر نمی تابند و در پیکارهای آشکار و نهان، در سازماندهی مجدد بازارهای جهان سرمایه داری ...

در این چند هفته ای که از تجاوز نظامی روسیه به اوکراین می گذرد، زیان های جانی و مادی بسیاری برای طرف های درگیر به بار آمده است. تنها کشته ها و زخمی های اوکراین سر به هزاران نفر می زند. تعداد بی شماری خانه و کاشانه مردم اواکراین و بخش چشمگیری زیر ساخت ها در مناطق گوناگون جنگی ویران شده است.  بیش از هفت میلیون اوکراینی برای گریز از بمب و گلوله و خمپاره و طعمه ی مرگ نشدن به کشور های همسایه پناه برده اند.

حال بیم آن می‌رود که این جنگ و پیامدهای فاجعه بار آن هر روز ابعاد گسترده تری به خود بگیرد و همانند شماری از دیگر جنگ های دهه های گذشته، به جنگی فرسایشی و دیرپا تبدیل گردد.

یک باور قدیمیِ در سپهر سیاست برآنست، که هر جنگی در نهایت به صلح می انجامد. اما شوربختانه در درازای بیست سال گذشته، بشریت بیش از هر برهه ی تاریخی دیگر، با بی رنگ شدن و از سکه افتادن این باور قدیمی روبرو شده است. در دو دهه پشت سر، جنگ های گوناگونی، همانند آنچه که در اکراین در حال رخ دادن است، در سراسر جهان و به ویژه در «منطقه اروآسیا» رخ داده است و نیرو های جنگ طلب بیرونی برای بهره برداری به سود منافع خودخواهانه ی خود، آتش این جنگ ها را شعله ور نگهداشته و از طرف های درگیر قربانی گرفته و نگذاشته اند که زمینه ای برای پایان گرفتن جنگ و پاگرفتن صلح و ثبات فراهم گردد. برای بازنمایی این واقعیت به چند نمونه از این جنگ ها اشاره می کنم:

ـ بیش از چهل  سال از تجاوز ارتش سرخ به خاک افغانستان و بیست سال از حمله ائتلاف کشورهای ناتو، به رهبری ایالات متحده آمریکا و متحدانش، به آن کشور می گذرد. پس از شکست ارتش سرخ در افغانستان، نوبت امریکا و ائتلاف کشورهای ناتو رسید که آنها نیز پس از دو دهه حضور جنگی، سرانجام شکست خود را به رسمیت شناختند و از این کشور آسیای میانه عقب نشینی کردند.  ولی با این وجود، افغانستان تا به امروز رنگ صلح و آرامش به خود ندیده است. (تلفات این جنگ را می توانید در اینجا مطالعه کنید)

حدود بیست سال از تجاوز نظامی آمریکا و متحدانش به عراق و اشغال خاک این کشور و سقوط رژیم صدام، می گذرد. این جنگ  پس از ۸ سال به ظاهر پایان یافت، هر چند تا به امروز نیروهای آمریکای در آن کشور حضور دارند. نیروهای ائتلاف، زیر باران بمب و گلوله و آتش، خاک این کشور را شخم زدند. به دیگر سخن، سرزمینی با یک میلیون و دویست هزار کشته، صدها هزار زخمی، پنج میلیون تن آواره و با زیرساخت‌ها و مراکز حیاتی آسیب دیده بر جای گذاردند. ولی عراق تا به امروز روی آرامش به خود ندیده است.شایان بیان اینکه، بر پایه شواهدی در دست، ارتش آمریکا در این جنگ ازبمب‌های حاوی اورانیوم استفاده کرده است.

ـ یازده سال از حمله نظامی کشورهای مختلف ناتو به لیبی می گذرد. این جنگ به مدت ۸ ماه و تا مرگ معمر قذافی، دیکتاتور سابق لیبی، ادامه داشت و سپس ناتو در اکتبر ۲۰۱۱ به آن پایان داد.

البته، پس از خروج ناتو، این کشور به دلیل نبود یک قدرت فراگیر مرکزی، هم چنان تا به امروز در شرایط بحرانی شدیدی بسر می برد. در کشور دو جناح برای قبضه ی قدرت با یکدیگر درگیر هستند. از یک سو، «دولت وفاق ملی»، به رهبری “فائز السراج”، یعنی دولت به رسمیت شناخته شده از جانب سازمان ملل متحد و مستقر در طرابلس، وجود دارد، و از سوی دیگر، نیروی گردآمده پیرامون ژنرال “خلیفه حفتر” وجود دارد، که بر بخش اعظمی از این کشور اعمال قدرت می کند. ژنرال «حفتر» از حمایت کشورهای امارات متحده عربی، عربستان سعودی، آمریکا، مصر، اردن، فرانسه، روسیه و چند کشور دیگر برخوردار است و “فائز السراج” حمایت هم دست ترکیه و قطر بر پشت خود دارد. در این بین، نیروهای افراطی و تروریستی، به‌ویژه داعش و القاعده، که معمولا نیروهای نیابتی کشورهای دیگر هستند، با وجود بیرون رانده شدن از شهرهای بزرگ، کماکان یک قدرت جدی در این منطقه به شمار می‌روند و به اشکال مختلف امنیت این کشور را تهدید می کنند. امروز روز کشور لیبی به بازار برده فروشی و یک “پایگاه ترانزیتی” برای مهاجرت دریایی از قاره آفریقا به اروپا و رخ نمایی هر روزه ی فاجعه ی غرق شدن پناهجویان تبدل شده است.

 ـ جنگ داخلی سوریه، که گاه به عنوان مهم‌ترین بحران خاورمیانه ارزیابی می شود، بدنبال و تحت تأثیر تحولات سیاسی غرب آسیا و شمال آفریقا، موسوم به «بهار عربی»، آغاز شد. اعتراضات مردم سوریه، در آغاز یک تظاهرات گسترده سراسری و یک خیزشِ به حق دموکراتیک و عدالت خواهانه علیه رژیم بشار اسد بود. پس از سرکوب خونین این تظاهراتِ مردمی توسط نیروهای امنیتی و ارتش بشار اسد، رفته رفته به درگیری‌های نظامی و سرانجا به یک جنگ داخلی سراسری و همچنین یک جنگ نیابتی فرارویید و این منطقه را به صحنه رقابت و رویارویی قدرت های منطقه ای و فرامنطقه ای تبدیل کرد. در یک طرفِ این جنگِ نیابتی، ائتلاف بین‌المللی به رهبری ایالات متحده آمریکا، عربستان سعودی، قطر، ترکیه، اسرائیل پشت سر گروهای شورشی صف آرایی کردند و در طرف دیگر روسیه و جمهوری اسلامی ایران در حمایت از رژیم بشار اسد.  کشته و مجروح شدن نیم میلیون تن و آوارگی صد ها هزار تن، این کشور به خرابه ای تبدیل شده است، اما هنوز جنگ و خونریزی در سوریه ادامه دارد. . (تلفات این جنگ تا به امروز را می توانید در اینجا ملاحظه کنید)

ـ‌ نزدیک به هشت سال است که عربستان سعودی، با یاری پشتیبانان منطقه ای خود و ناتو، جنگی را در یمن به راه انداخته است. به گفته مجامع بین المللی، این جنگ یکی از بزرگ‌ترین فاجعه های انسانی دهه های گذشته را به بارآورده است: تا به امروز نزدیک به چهار صد هزار تن کشته و صد ها هزار تن زخمی بر جای گذارده است، بر اساس برآورد‌های یونیسف، حدود یازده میلیون کودک یمنی از گرسنگی و سوء تغذیه رنج می برند و بیش  از ۱۶ میلیون نفر از آب آشامیدنی سالم و ابتدایی ترین خدمات  بهداشتی محروم هستند. در چشم انداز پیش رو، عربستان ایمن از گزند هر گونه تحریم بین المللی، راه را بر پایان این جنگ خانمانسوز بسته است.

 ـ بمباران و عملیات نظامی سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) علیه یوگسلاوی؛
در این جنگ، که از ۲۴ ـ ام مارس تا ۱۰ ـ ام ژوئن ۱۹۹۹ به طول انجامید، ناتو به بهانه ی دفاع از سازمان ناسیونالیست قومی آلبانیایی، یک تشکیلات جدایی طلب به نام «ارتش آزادیبخش کوزوو»(KLA) ، بدون مجوز از شورای امنیت سازمان ملل متحد دست به بمباران این کشور زد. بمباران یوگسلاوی، اساس روابط روسیه و آمریکا را تغییر داد. یوگنی پریماکوف، نخست وزیر وقت روسیه، پس از آگاهی از آغاز این بمباران در هواپیما، سفرش به آمریکا را لغو کرد و مسیر پرواز خود را از آسمان اقیانوس اطلس به سمت مسکو بازگرداند. او همان روز به  خبرنگاران گفت: «مسلماً بمباران یوگسلاوی توسط ناتو، نقطه عطفی در روابط آمریکا و روسیه خواهد بود. مقامات مسکو از گسترش ناتو به سمت شرق خرسند نبودند و در مجموع در سال ‌های دهه نود، این مسئله را صرفا تحمل می‌کردند. اما این عملیات ناتو به روشنی نشان داد، که این پیمان، بر خلاف آنچه ادعا می کند، یک  اتحادیه ی دفاعی نیست. این بمباران که علیه یکی از متحدان روسیه شکل گرفته، نگرانی ‌های ما را در این باره دو چندان کرده است،  که آمریکا از پیمان آتلانتیک شمالی برای مداخله در امور کشورهای اروپایی، به‌ خصوص جمهوری‌ های شوروی سابق استفاده خواهد کرد.» (تلفات این جنگ را در اینجا می توانید ببینید.)

 حال پرسش اینجاست: چه چیز سبب این جنگ‌های بی‌پایان شده است؟ چگونه است که مبارزات  دموکراتیک و عدالت خواهانه و به حق مردم کشور های مختلف تبدیل به جنگ های نیابتی میان قدرت های منطقه ای و فرا منطقه ای می گردد؟   
از زمان پایان جنگ جهانی دوم و آغاز جنگ سرد میان دو ابرقدرت آمریکا و شوروی، جنگ های نیابتی به چند دلیل به پدیده ای مرسوم در روابط بین الملل تبدیل شده است. مهم ترین دلیل، ترس از درگیری های مستقیم میان ابر قدرت ها ست. چرا که درگیری مستقیم میان دو ابرقدرت بالقوه می تواند به یک جنگ هسته ای بیانجامد و نه تنها طرفین درگیر، بلکه تمام جامعه انسانی بر روی زمین را بکلی نابود کند.

پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم»، ایالات متحده آمریکا در غیاب اتحاد جماهیر شوروی و با اتکا بر توانمندی‌ های عظیم نظامی و اقتصادی خود، به سردمدار بی‌چون و چرا در عرصه بین ‌الملل تبدیل گردید.

امّا  با پایان عصر جنگ سرد و آغاز فرایند جهانی‌شدن، تغییرات اساسیِ فراوانی در سطوح گوناگون نظام جهانی پدیدار گشت. عمده ترینِ این تغییرات اساسی، چیرگی نظام سرمایه دارانه بطور رسمی در تمام کشورهای جهان بود. این نظام، بسته به تفاوت های عمده ی ملی و اجتماعی ـ سیاسی، با اشکال و ویژه گی های گوناگون، در هر یک از کشورها فرمانروا گردید. این تغییرات دستورکار، قواعد و شیوه‌ های تعامل کنشگران جهانی را دررویارویی با یکدیگر به‌کلی متحول ساخت.

در جهموری خلق چین، سرمایه داری تحت کنترل دولت و یا به گفته رهبران آن کشور «اقتصاد سوسیالیستی بازار» حاکم گردید. در روسیه «سرمایه داری الیگارشی رانت خوار» تحت حکومت اقتدارگرای پوتین اداره می شود، و در کشورهای غربی چون آمریکا و اروپا سرمایه داری با مدیریت کمابیش «لیبرالی» ادامه پیدا کرد.

در نتیجه‌ی این تغییرات، جهانِ امروز پرشتاب تر از هر زمان دیگر به‌ سوی یک فضای چندجانبه‌گرایی در حرکت است. 
امروزه قدرت هایی چون جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه، به همراه دیگر قدرت‌های اقتصادی نوخاسته در گروه موسوم به «بریکس» همانند برزیل، هند و آفریقای جنوبی… در پیکاری آشکار و نهان در سازماندهی مجدد بازارهای سرمایه داری جهانی در برابر ایالات متحده امریکا، اروپا، ژاپن عرض اندام می کنند.

منطقه بزرگ «اورآسیا» کانون رقابت های ژئوپلیتیکی

منطقه بزرگ «اوراسیا» همواره کانون  رقابت های ژئوپلیتیکی قدرت های بزرگ بوده است. به باور بسیاری از اندیشمندانِ روابط بین الملل، سده ی بیست و یک را باید سده ی «اوراسیا» دانست،  که چیرگی بر آن به سـیادت و سـروری (هژمونی) بر جهان می انجامد.
بررسیِ درگیری ها و همکاری های میان قدرت های بزرگ (آمریکا، آسیا و اروپا) در این منطقه، نشانگر پویایی و پیچیدگیِ رقابت‌ و وابستگی‌های متقابلِ نظامی، اقتصادی و اتحادهای سیاسی در زمینه  “ژئوپلیتیک نوین اوراسیا”ست.
در اینجا بجاست به واکاوی «ژئواستراتژیکِ» دقیق‌تر این منطقه بپردازیم، چرا که به درک بهتر ما از موقعیتِ نظم جهان امروز و فردا یاری می رساند. در تئوری هایِ «جغرافیای سیاسی» یا «ژئوپولیتیک» پیوند این دو قاره به «اروآسیا» معروف شده،  که از ترکیب دو واژه ی اروپا و آسیا شکل گرفته است. این واژه نخستین بار در سال ۱۸۸۳ میلادی ازسوی «ادوارد سوئیس»، زمین شناس اتریشی، مطرح شد. میان دو قاره آسیا و اروپا مرز طبیعی ویژه ‌ای وجود ندارد و مرزبندی میان این دو قاره بیشتر تاریخی و فرهنگی است. مرزهای «اوراسیا»، که بخش اعظم آن در نیم‌کره ی شمالی و شرقی قرار دارد عبارت است از: اقیانوس آرام در شرق، اقیانوس اطلس در غرب، اقیانوس منجمد شمالی در شمال ، آفریقا، مدیترانه و اقیانوس هند در جنوب. این منطقه نقش بسـیار برجسـته ای در شـکل گیری موقعیت اسـتراتژیک و ژئوپلیتیک قدرتهای بزرگ جهانی ایفاء می کند که ریشـه های آن را باید در وجود ذخایر عظیم انرژی و موقعیت جغرافیایی و انسـانی این ابرقاره جستجو کرد. مساحت اوراسیا نزدیک به ۵۵ میلیون کیلومتر مربع است، که ۳۶٫۲ درصد از خشکی‌های کرهٔ زمین را در بر می گیرد و نزدیک به ۵ میلیارد نفر، یعنی ۷۰ در صد جمعیت جهان، در این منطقه زندگی می‌کنند. ۶۰ درصد تولید ناخالص ملی جهان و ۷۵ در صد منابع انرژی دنیا از آنِ این ابر قاره است. این ویژگی های خاص و برتر منطقه ای است که این «ابرقاره» را در درازای سده های متمادی به «قلب ژئوپولیتک جهان» تبدیل کرده است.

دریادار هالفور جان مکیندر، از افسران نیروی دریایی انگلیس، که یکی از بنیانگذاران رشته ی موسوم به «ژئوپلیتیک عملیاتی» است، برای نخستین بار در سال ۱۹۰۴ میلادی تئوری خود، موسوم به «هارتلند» را منتشر کرد.
او در نظریه خود تمامی خشکی های قاره آسیا، آفریقا و اروپا را «جزیره جهانی» و محور مرکزی این جزیره را «هارتلند» یا «قلب جهان» نامید. «مکیندر» در چارچوب نظریه پردازی خود تأکید داشت که «هر قدرتی، که بتواند کنترل «هارتلند» را در اختیار بگیرد، می تواند کنترل جزیره جهانی را در دست داشته باشد و هر کس کنترل جزیره جهانی را در اختیار داشته باشد، سرانجام کنترل تمامی جهان را در دست خواهد داشت».

محوری که «مکیندر» برای «هارتلند» تعریف می کرد، دربرگیرنده ی مناطق وسیعی از آسیای میانه، قفقاز و بخش هایی از اروپای شرقی بود.

نگاهی به تحولات ژئوپولیتیکِ سده گذشته نشان می دهد که قدرت های بزرگ همواره در تلاش بوده اند تا به طور کامل و یا دستکم بر بخشی از «هارتلند» مسلط گردند. گفته می شود آلمان نازی لشگرکشی های خود را به شرق اروپا تحت تأثیر نظریه «مکیندر» برای دست اندازی بر «هارتلند» گسترش داد. پس از جنگ جهانی دوم، اتحاد جماهیر شوروی،  که طی هفت دهه تمامی آسیای میانه و بخش هایی از اروپای شرقی را در اختیار داشت،  کوشش های فراوانی کرد تا تمامی هارتلند را در اختیار بگیرد. «ژبیگنیو برژینسـکی»  در سال ۱۹۹۷ در کتاب مشهور خود «تخته شطرنج بزرگ، اولویت آمریکایی و مفاهیم ژئواستراتژیک آن» به اهمیت «اروآسیا» پرداخت و نوشت :
«اوراسـیا ابرقارهِ ی محوری در جهان است. قدرتی که بر اوراسیا مسـلط شـود، نفوذ قطعی بر دو منطقه از سـه منطقه مهم اقتصادی جهان یعنی اروپا و آسیای شرقی خواهد داشـت. چشم انداختن به نقشـه جهان نشـان می دهد که هر آن کشـوری که بر اوراسـیا مسـلط شـود، خود به خود بر خاورمیانه و آفریقا نیزچیرگی داشته و کنترل این مناطق را در اختیار خواهد داشت».

پس از تجاوز نظامی روسیه به اوکراین، اتحاد میان چین و روسیه، بعنوان دو سر محور مرکزیِ اوراسیا، بار دیگر در کانون توجه ها قرار گرفته است. برای درک جایگاه و اهمیت این اتحاد، بد نیست دو دیدار کلیدی و تاریخی را در برابر چشم بیاوریم: دیدار مائو تسه تونگ، رهبر کمونیست چین، با جوزف استالین در دسامبر ۱۹۴۹ و دیدار ولادیمیر پوتین و شی جین پینگ در چهارم فوریه ۲۰۲۲ در حاشیه بازی های المپیک زمستانی در پکن .

دیدار مائوتسه تونگ و استالین در دسامبر ۱۹۴۹ تنها چند هفته پس از پیروزی انقلاب و  اعلام جمهوری خلق چین در اکتبر ۱۹۴۹ انجام گرفت. این دیدار در شرایطی برگزار شد، که اتحاد جماهیر شوروی، بعنوان پیروزمند جنگ دوم جهانی علیه فاشیسم و دارنده ی بمب اتمی در اوج قدرت بود، و جمهوری خلق چین، پس از جنگ  ۹ ساله با ژاپن با ۲۰ میلیون کشته و جنگ داخلی پنج ساله  با ۷ میلیون تن کشته در شرایط سخت اقتصادی بسرمی برد و به کمک های اقتصادی و سیاسی اتحادجماهیر شوروی احتیاج مبرم داشت. دو کشور در نهایت در فوریه ۱۹۵۰ بدنبال گفتگوهای های بسیار سخت و طولانی، پس از چشم پوشی اتحاد جماهیرشوروی از ادعاهای ارضی خود، در برابر تعهد جمهوری خلق چین در غیرنظامی کردن مرز طولانی بین دو کشور، معاهده دوستی و اتحاد را امضا
کردند. پس از مرگ استالین در ماه مه ۱۹۵۳، در دوران رهبر جدید شوروی، «نیکیتا خروشچف»، روابط دو کشورِ بزرگِ «هارتلند » به دلائل مختلف (که در فرصتی دیگر بد نیست به آنها پرداخته شود) رفته رفته رو به سردی گذاشت و سرانجام در سال ۱۹۵۹ به هنگام دیدار خروشچف از پکن و یک نشست پر تنش ۷ ساعتهِ میان رهبران اتحاد جماهیر شوروی و جمهوری خلق چین آن اختلاف
های نخستین  به شکاف آشکار میان چین و شوروی انجامید. در اکتبر ۱۹۶۴ چین پس از آزمایش موفقیت آمیز  بمب اتم، به یک بازیگر اصلی در صحنه جهانی تبدیل شد. این بمب نه تنها چین را به یک قدرت جهانی مستقل تبدیل کرد، بلکه انشعاب چین و شوروی را از یک جنگ لفظی به یک رویارویی نظامی تمام عیار تبدیل نمود. تا جایی که اتحادجماهیرشوروی  تا سال ۱۹۶۸شانزده لشگر، هزار و دویست هواپیمای جنگی و ۱۲۰ موشک میان برد در امتداد مرزهای خود با جمهوری خلق چین مستقر کرد.

استراتژی واشنگتن در منطقه ژئواستراتژیک «اُروآسیا» در دوران جنگ سرد

جنگ جهانی دوم که بیش از هرچیز نشاندهنده توحش و سقوط انسانیت بود، که  بیش از ۶۰ میلیون نفر قربانی داشت، جنگی که در آن بمب های اتمی هیروشیما و ناکازاکی بکار رفت، جنگی که هلوکوست و قربانی شدن بیش از ۶ میلیون یهودی و دگراندیش را برجای گذاشت، با چیرگی دو قدرت برتر بین ‌المللی در منطقه اروآسیا در اوت ۱۹۴۵ پایان یافت. پس از جنگ جهانی دوم و نتایج فاجعه بار انسانیِ آن، نخستین گام مهم ایالات متحده برای حفظ و گسترش و نفوذ در منطقه اروآسیا همانا تاسیس «سازمان پیمان آتلانتیک شمالی»  یا ناتو در چهارم آوریل ۱۹۴۹ میلادی بود. (سال ۱۹۵۵ پیمان ورشو نیز در رقابت با ناتو تاسیس شد.) ناتو به رهبری ایالات متحده آمریکا توانست در زمانی کوتاه  با بر پا کردن تأسیسات نظامی مهمی در «آلمان فدرال» و پایگاه های دریایی در ایتالیا، کنترل غرب اورآسیا را تضمین کند. و بدنبال شکست ژاپن، با به راه انداختن تعداد زیادی پایگاه های نظامی در امتداد سواحل اقیانوس آرام در منطقه کلیدیِ – ژاپن، کره جنوبی، فیلیپین و استرالیا – انتهای شرقی اوراسیا را بطور کامل در اختیار بگیرد و بر اقیانوس آرام، بزرگترین اقیانوس جهان چیره گردد، پوشیده نیست که تا پایان جنگ سرد در سال ۱۹۹۱، ارتش ایالات

 متحده به یک غول نظامی بی همتای جهانی با نزدیک به هزار پایگاه نظامی برون مرزی، با یک  نیروی هوایی قدرتمند با ۱۷۶۳جت جنگنده و بیش از هزار موشک بالستیک همراه با یک  نیروی دریایی با بیش از ۶۰۰ کشتی جنگی و  ۱۵ ناوگانِ «هواپیمابر» مجهز به سلاح های هسته ای،  که تماماً با یک سیستم ماهواره ای جهانی با هم در ارتباط هستند، تبدیل شد.

استراتژی واشنگتن در منطقه ژئواستراتژیک«اُروآسیا» پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم»

پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم» و اتحاد جماهیر شوروی، میخایل گورباچف «اصول صلح‌ آمیز و ارزش‌های دموکراتیک» را،  پایه و اساس «دنیای جدید» ‌خواند و اعلام داشت، که روسیه در ساخت آن نقشی کلیدی ایفا خواهد کرد: «ما درهایمان‌ را به روی جهان باز کرده‌ ایم، دیگر در امور داخلی دیگران مداخله نمی‌کنیم و از نیروهای نظامی‌‌مان خارج از مرزهای کشور استفاده نخواهیم کرد».

اما، چه شد که امید و آرزوی میخائیل گورباچف به بار ننشست، و چرا کوشش های حتا  فروتنانه ی رهبران روسیه برای همکاری های اقتصادی و نظامی با ایالات متحده آمریکا و بویژه غرب به جایی نرسید؟
هنوز سخنان و خواهش های ولادیمیر پوتین، در ۲۵ ـ ام سپتامبر ۲۰۰۱ در پارلمان آلمان، برای همکاری های همه جانبه با آلمان و کشور های غربی در فضای مجازی در دسترس و قابل مطالعه است.

پرسش اینجاست: چه شد که ولادیمیر پوتین راه دیگری را در پیش گرفت؟

مدارکی که از مذاکرات وزرای خارجه آلمان و آمریکا در سال‌ های نود و نود ویک  سده ی پیش منتشر شده، حاکی از آن است که کشورهای غربی، دست‌کم به ‌طور شفاهی، به روس‌ها اطمینان داده بودند که سازمان پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) به سمت شرق گسترش نخواهد یافت .

به دنبال تحولات عظیم «پروستریکا» و «گلاسنوست»، در آخرین روزهای سال ۱۹۹۱ ، یازده جمهوریِ اتحاد جماهیر شوروی، با توافق برسر تاسیس کشورهای مستقل مشترک المنافع (CIS)، انحلال اتحاد جماهیر شوروی را اعلام داشتند.
این انحلال و فروپاشی، در بُعد داخلی، منطقه ای و بین المللی تغییرات  گسترده ای به همراه داشت.
در بُعد داخلی و منطقه ای باید گفت، فدراسیون روسیه، پس از انحلال اتحاد جماهیر شوروی، میراث دار مجموعه ی پیچیده ای از ملیت های گوناگون گردید. ستیزهای قومی پس از فروپاشی، در داخل و خارج مرزهای روسیه، بیانگر ناکامی سیاست ملی دوران اتحاد جماهیر شوروی بود. حضور میلیونها روس در جمهوری های پیرامون روسیه به یکی از مسائل دشوار در روابط روسیه و جمهوری ها تبدیل شد.

در سال ۲۰۰۵، پوتین، رئیس جمهور روسیه، انحلال اتحاد جماهیر شوروی را «بزرگ‌ترین فاجعه ژئوپلیتیک قرن بیستم» دانست. سال هاست که روسیه جمهوری های سابق را «حیات خلوت» در سیاست ژئوپولیتیکی خود ارزیابی می کند و با ابزارهای گوناگون (سیاسی، اقتصادی، نظامی) می کوشد که مانع نزدیکی آنها به غرب و دور شدنشان از روسیه شود. نمونه های آن را می توان در چچن، قفقاز شمالی، گرجستان، اوستیای جنوبی و آبخازیا… و این اواخر در قفقازستان دید.                                                               

در بُعد بین المللی، این انحلال ایالات متحده آمریکا و ناتو را به یکباره  با واقعیت های نوینی رویارو ساخت.  زیرا سیاست خارجی امریکا، در زمان جنگ سرد و در طی بیش از ۴۵ سال رقابت با اتحادجماهیرشوروی، به عنوان یک ابرقدرت رقیب، از یک ساختار ویژه با انگیزه ها و اولویت های مشخص برخوردار بود. اما فروپاشی بلوک شرق، امریکا را در برابر چندین واحد سیاسی و کشور مستقل قرار داد. این موضوع امکانات نوینی را برای امریکا در منطقه اروآسیا پدید آورد و زمینه ساز آن شد تا با یک  بازنگری عمده، استراتژی های تازه ای را در قبال کشورهای شرق اروپا و نیز کشور های بازمانده از اتحاد شوروی پیشین و به ویژه آسیای مرکزی در پیش گیرد. وجود منابع طبیعی فراوان در این منطقه و قرار گرفتن آن در برخوردگاه شرق و غرب، از جمله عواملی است که توجه امریکا را به این منطقه کشاند. گرایش نوین رهبران این کشور ها به نظام اقتصاد بازار و بهره برداری از امکانات اقتصادی غرب و نیز استفاده از امریکا به عنوان یک وزنه تعادل در برابر قدرت های منطقه ای، از جمله روسیه و چین و… ، نیز به کاربست و پیشبرد نسبتاً سریع استراتژی های نوین آمریکا در «هارتلند» یاری رساند.

واقعیت آنست که دو شخصیت برجسته استراتژیست آمریکا و دارندگان اطاق های فکری مختلف در ایالات متحده، «زبیگنیف برژینسکی»، مشاور امنیت ملی در دولت جیمی کارتر، و «جرج فریدمن» بنیانگذار و رئیس موسسه پژوهشی استراتفور  (Strategic Forecasting)، موسسه‌ای که اطلاعات و پیش‌بینی ‌های راهبردی را در مورد مسائل بین‌المللی و تهدیدهای امنیتی در اختیار نهادهای دولتی و شرکت ‌های خصوصی چند ملیتی قرار می‌دهد، به بهترین شکلی استراتژی آمریکا را در سال ‌های پس از جنگ جهانی دوم و بویژه پس از فروپاشی اتحادجماهیرشوروی در اروآسیا تعریف می‌کنند .

به گفته ی برژینسکی:« پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و «اردوگاه سوسیالیستی» برای اولین بار در تاریخ در «اروآسیا » هیچ قدرت برتر بین‌المللی حضور ندارد و این فرصت مناسبی است برای ایالات متحده آمریکا و هم پیمانانش در اروپای غربی تا نفوذ خود را در «هارتلند» گام به گام گسترش دهند.»
ژبیگنیو برژینسـکی، در سال ۱۹۹۷، در همان کتاب مشهور خود ‌«تخته شطرنج بزرگ…» بار دیگر به اهمیت «اروآسیا » می پردازد و می نویسد :«اورآسـیا، ابرقاره ی محوری در جهان است. قدرتی که بر اورآسیا مسـلط شـود، نفوذ قطعی بر دو منطقه از سـه منطقه مهم اقتصادی جهان، یعنی اروپا و آسیای شرقی خواهد داشـت. نگاهی کوتاه به نقشـه جهان نشـان میدهد که هر کشـوری که بر اورآسـیا مسـلط شـود، خود به خود بر خاورمیانه و آفریقا نیزچیرگی داشته و کنترل این مناطق را در دست خواهد داشت». برژینسکی معتقد است: «زمانی دور (حدود پانصد سال پیش) اوراسیا مرکز قدرت جهانی بوده است. در زمان های مختلف، مردمان ساکن اورآسیا (گر چه اکثراً از اروپا) به مناطق دیگر جهان نفوذ کرده و بر آنها تسلط یافتند و از امتیازات قدرت برتر جهانی برخوردار شدند. اما دهه آخر قرن بیستم شاهد یک تغییر تکتونیکی در امور جهانی است. زیرا برای اولین بار، یک قدرت غیر اورآسیایی (بخوان ایالات متحده آمریکا)، نه تنها به عنوان مرجع اصلی روابط قدرت اورآسیا، بلکه به عنوان قدرت برتر دنیا چهره نمایی کرد. شکست و فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی آخرین گام در چیرگی سریع ما در نیمکره غربی بود، ایالات متحده، به عنوان تنها و در واقع اولین هژمون (سرکرده ی) واقعی جهانی مطرح شد. اما اورآسیا پس از فروپاشی نیز اهمیت ژئوپلیتیکی خود را حفظ می کند، زیرا نه تنها اروپا، به عنوان حاشیه غربی آن، هنوز محل استقرار بسیاری از قدرتهای سیاسی و اقتصادی جهان است، بلکه آسیا به عنوان منطقه شرقی آن به تازگی به مرکزی حیاتی برای رشد اقتصادی و افزایش نفوذ سیاسی تبدیل شده است.»

 برژینسکی به دولتمردان آمریکا توصیه می کند:« که علاوه بر پرورش ابعاد بدیع و رنگارنگ قدرت (فن آوری، ارتباطات، اطلاعات و همچنین تجارت و امور مالی)، سیاست خارجی آمریکا باید همچنان به بعد ژئوپلیتیک توجه داشته باشد و از نفوذ خود در اوراسیا استفاده کند.» بر ابن بنیان، به باور برژینسکی «اورآسیا صفحه شطرنجی است که بر آن مبارزه ای برای چیرگیِ جهانی همچنان جریان دارد و این مبارزه شامل ژئواستراتژی – مدیریت استراتژیک منافع ژئوپلیتیک می باشد.»

جرج فریدمن، یکی دیگر از کارشناسان ژئوپولیتیک آمریکا، در یک پرسش و پاسخ در شورای پر اعتبار امور جهانیِ شیکاگو، به چند پرسش کلیدی پاسخ می دهد:

حضور یک جانبه امریکا در اقیانوس ها و تمام نقاط مهم جهان

ایالات متحده آمریکا بخاطر منافع بنیادین خود تمام اقیانوس ها و آب های دریایی دنیا را در کنترل دارد. هیچ قدرت دیگری نتوانسته تا کنون به چنین تسلطی دست یابد. به همین دلیل امروز روز ایالات متحده آمریکا می تواند در سراسر جهان وارد خاک کشورهای دیگر شود ولی هیچ کشور دیگری توان این کار را ندارد. این موقعیتی است بسیار ارزشمند برای آمریکا. حفظ کنترل اقیانوس ها و فضا اساس قدرت ما را تشکیل می دهد.
بهترین راه برای پیروز شدن بر نیروی دریایی دشمن آن است که مانع تشکیل آن شویم، راهی که بریتانیایی ها پیمودند. آنها مانع  شدند تا هیچ یک از قدرت های رقیب اروپایی نتوانند نیروی دریایی خود را ایجاد کنند. شگرد آنها این بود که قدرت های دیگر اروپایی همواره مشغول جنگ با یکدیگر باشند. سیاستی که من توصیه می کنم همان است که رونالد ریگان در ایران و عراق نیز به کار برد. او از هر دو طرف جنگ (در جنگ ایران ـ عراق) حمایت کرد تا آنها با یکدیگر بجنگند و نه بر ضد ما. این امر از لحاظ اخلاقی قابل دفاع نبود، اما کارآیی داشت. فریدمن ادامه می دهد؛ «بزرگترین وحشت ایالات متحده امریکا اینست که قدرت ‌های شرقی با نیروی دریایی ‌شان ما را به چالش بکشند. چطور می توان جلوی آنها را گرفت؟ آن‌ها را باید به جان هم انداخت تا دیگر پولی برای این کار نداشته باشند. هدف عاجل امروز ما جلوگیری از ظهور هژمون های دیگر است. نیاز نیست برنده شویم. کافیست بازنده نباشیم. برای درک این موضوع باید فهمید هدف کدام است. اگر فهمیدیم، که هدف حفظِ و صیانتِ چیرگیِ ما بر اقیانوس ها و امنیت خطوط دریایی زیر کنترل ما است، پس ناگهان بمباران «کوزوو» معنا پیدا می‌کند، چون نمی‌خواهیم صربستان به عنوان قدرتی چهره نمایی کند.»

از بین بردن محور مسکو – برلین

فریدمن ادامه می دهد: «آلمان به همراه روسیه تهدیدی است جدی برای هژمونی جهانی ایالات متحده امریکا»، در نتیجه آمریکایی‌ ها باید با تمام توان بکوشند تا هیچگونه نزدیکی میان این دو کشور بوجود نیاید. نمونه این کوشش به ویژه در اوکراین (از سال ۲۰۱۴ به بعد) نمایان است، جایی که ایالات متحده به طور فزاینده ای مستقیماً مداخله می کند و سیاست خویشتن داری صدراعظم مرکل را به چالش می کشد».

به گفته ی فریدمن، هدف سیاست ایالات متحده ایجاد کمربندی از کشورهای اروپایی ضد روسیه و منتقد اتحادیه اروپا است، که به عنوان منطقه ی حائل بین روسیه و آلمان عمل کنند. اینها عمدتاً شامل کشورهای بالتیک، بلاروس، اوکراین، لهستان، جمهوری چک و اسلواکی، رومانی، گرجستان می باشند.»

فریدمن همچنین می گوید: «هدف سیاست ایالات متحده ی آمریکا در طول صد سال گذشته این بوده است، که با تمام امکانات خود هرگونه تلاشی برای بوجود آمدن یک ابرقدرت اروپایی را در مراحل اولیه از بین ببرد».
تمام آنچه در بالا به روشنی از جانب برژینسکی و جرج فریدمن و شمار دیگری از استراژیست های آمریکا بیان شد را دقیقاً می توان در اسناد استراتژی امنیت ملی امریکا مطالعه کرد. 

برای نمونه، در سند استراتژی امنیت ملی آمریکا در سال ۱۹۹۰ میلادی، یعنی در زمان بوش پدر، آمده است: «واشنگتن، تقریباً در تمامی سال‌های  سده ی بیست، بر این باور بود که ادامه حیات آمریکا در گرو آنست که ایالات متحده ی آمریکا از چیرگی قدرتهای دیگر بر منطقه اوراسیا (هارتلند) جلوگیری کند».

این دیدگاه به روشنی حکایت از آن دارد که واشنگتن در درازای سده ی بیست و تا به امروز، بی کم و کاست در چارچوب نظریه ی مکیندر عمل کرده است. نکته درخور اهمیت در سند استراتژی امنیت ملی آمریکا این است، که در این سند بین قدرتهای جهانی استثنا قائل نشده است. به دیگر سخن، در این سند بی پرده پوشی بیان می شود که آمریکا تلاش می کند همه قدرتهای جهانی را، اعم از اینکه از زمره ی متحدانش باشند یا نباشند، از چیرگی بر اوراسیا بازدارد.
در روز هفتم مارس ۱۹۹۲، سندی از پنتاگون (وزارت دفاع آمریکا)، در نیویورک تایمز منتشر شد که به «دکترین ولفوویتز» شهرت یافت.

«دکترین ولفویتز»، پایه و اساس سیاست آمریکا در قبال روسیه (و چین) را بشمار می رود. این دکترین، هرگونه قدرت مستقل و به اندازه ی کافی قدرتمند را، که بیرون از دایره نفوذ واشنگتن باشد، دشمن خود تلقی می‌کند و می‌گوید: «نخستین هدف امریکا جلوگیری از سربرداشتن هرگونه رقیبی برای آمریکا،  بویژه در سرزمینهای به جامانده از اتحاد جماهیر شوروی (اما به همچنین در مناطق دیگر) است، چون ظهور قدرت های نوین دیگر، فی نفسه تهدیدی برای ما به شمار می‌روند… ما باید همواره تلاش کنیم تا از شکل گیری هرگونه قدرت رقیب و مخالف در سرزمینهای سرشار از منابع طبیعی جلوگیری کنیم، زیرا در اختیار داشتن منابع موجود در این سرزمین ها برای ایجاد یک قدرت جهانی لازم است… استراتژی ما باید بر این نکته متمرکز باشد که راه را به روی پیدایی هرگونه رقیب بالقوه جهانی در آینده ببندیم».

پس از اعتراضات فراوان، پنتاگون برای آرام کردن افکار عمومی آن سند را مسکوت گذاشت . اما دیری نگذشت که دیک چنی، وزیر دفاع وقت، و کالین پاول، رئیس ستاد مشترک ارتش ایالات متحده آمریکا، بار دیگر  همان سند را با دستکاری های ناچیز بازنویسی کردند. بُنمایه ی این سند، یعنی یک جانبه گرایی و استفاده از جنگ پیشگیرانه، محتوی دکترین جرج بوش پسر را تشکیل می داد.  همان زمان «سناتور ادوارد کندی»  با انتقاد های تند آن سند را  “دعوتی برای ایجاد یک آمریکایِ امپریالیستیِ در قرن بیست دانست، که توانمندی و توسعه هیچ کشور دیگری نمی تواند و  نباید تحمل کند.”

دکترین «برژینسکی»، «فریدمن» و «ولفویتز» بازنمای خطوط عمده ژئوپولیتیک ایالت متحده آمریکاست. این دکترین ها نشان می دهند که نخستین هدف آمریکا جلوگیری از ظهور دوباره ی یک رقیب تازه، خواه در اروآسیا و یا هر جای دیگر است. چرا که رقیب برایش تهدید به شمار می‌رود.

موقعیت سیاسی اقتصادی روسیه پس از فروپاشی

همانگونه که در بالا اشاره رفت، پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و «اردوگاه سوسیالیسم»، رهبران کشور های آن اردوگاه از جمله روسیه، همگی ً دل بستن به بهره برداری از امکانات اقتصادی غرب، به نظام اقتصاد بازار روی آوردند. نخستین گام، با اجرای بهسازی های در دوران گورباچف، زیر پرچم «پروسترویکا» (اصلاحات اقتصادی) و «گلاسنوست» (اصلاحات سیاسی)، آغاز گردید.

«بوریس یلتسین»، که در آن زمان ریاست ‌جمهوری فدراسیون روسیه را برعهده داشت، روند اجرای اصلاحات اقتصادی گورباچف را بسیار کند و ناکافی ارزیابی می‌کرد. یلتسین و همفکرانش در پی گذارسریع به اقتصاد بازار و اجرای برنامه های تعدیل ساختاریِ تجویز شده از طرف صندوق بین‌المللی پول بودند. بوریس یلتسین در ۲۱ سپتامبر ۱۹۹۳با گلوله‌باران کردن پارلمان روسیه، «خانه سفید»، به کمک نیروهای نظامی روسیه به جهانیان نشان داد که شوروی دیگر فروپاشیده و روسیه آماده اجرای برنامه های شوک درمانی  صندوق بین المللی پول و بانک جهانی است.
بوریس یلتسین برای اجرای سیاست «شوک ‌درمانی» و گذار شتابان به نظام اقتصاد بازار، اطاق فکر ویژه ای به مدیریت «جفری ساکس» به راه انداخت. باید بیاد آورد که آقای جفری ساکس کارشناسی بود، که با برنامه های اقتصادی خود چندین کشور آمریکای لاتین را به سراشیب ورشکستگی اقتصادی کشاند.

یکی از برنامه ‌های «شوک درمانی» جفری ساکس برای گذار اقتصاد روسیه به اقتصاد بازار، برنامه «پانصد روزه ی گذار به بازار» نام گرفت. منطق این سیاست آن بود، که روسیه باید به ‌یک‌ باره هنجارهای نظام اقتصاد بازار، یعنی آزادی سریع قیمت ‌ها، قطع سوبسیدها و کاهش عرضه پول را به اجرا بگذارد. این اقدامات ناگهانی، بالا رفتن سریع سطح عمومی قیمت‌ها، افزایش یکباره ی بیکاری و گسترش دامنه ی فقر و بیچارگی مردم در روسیه را به همراه داشت. یکی دیگر از برنامه های تعدیل ساختاری جفری ساکس خصوصی سازی ها بود، که در پی آن بسیاری از بخش های اقتصادی، که پیشتر در دست دولت بودند، به بخش خصوصی واگذار شد. اما صنایع کشور، در چارچوب طرح واگذاری و شکل دهی به بخش خصوصی به همان «نخبگان» دوره اتحاد جماهیر شوروی داده شد و به این ترتیب آنها که درنظام پیشین موقعیت های بهتری داشتند، در نظام جدید نیز به دارندگان اهرمهای نفوذ و اقتدار تبدیل شدند. برای نمونه می توان تعدادی از الیگارش های بزرگ آن دوران را نام برد؛ بوریس برژیوسکی، معروف به پدرخوانده‌ کرملین، صاحب صنعت اتومبیل‌سازی و جواهرات، ولادیمیر گوسینسکی، بانکدار و پایه‌گذار اولین رسانه خصوصی، ولادیمیر پوتانین، بانکدار، میخائیل خودروکفسکی، بانکدار و مالک بزرگ در صنعت انرژی و میخائیل فریدمن، ولادیمیر ویناگاردف و الکساندر اسمولینسکی، که همگی عضو کامسامُل (Komsomol)، شاخه سازمان جوانان حزب کمونیست شوروی سابق بودند و روابط نزدیکی با اعضای سابق کا.گ.ب داشتند و از رانت‌های اطلاعاتی و امنیتی بهره می‌بردند. از این رو اجرای سیاست ‌های تعدیل ساختاری در روسیه  با توجه به ضعف نهادهای مدنی در روسیه زمینه مناسبی شد تا الیگارش ها و گروه‌ های مافیایی که بخشی از «نومنکلا تور» قدرتمند اتحاد جماهیر شوروی را در بر می گرفتند، بتوانند سرانجام  قدرت سیاسی – اقتصادی کشور را قبضه کرده و ساختار جدیدی از یک رژیم اقتدارگرای فاسد در خدمت الیگارش‌های تازه میلیاردر شده را بوجود آورند و امروز این گروه اقتدارگرا با تغییر قانون اساسی روسیه عملاً مانع گردش دموکراتیک قدرت در این کشور هستند.
در آغاز دورهٔ ریاست جمهوری پوتین، سیاست های اقتصادی کشور تغییر کرد. مهم‌ ترین وجه سیاست اقتصادی او سرمایه‌گذاری دولتی در بخش‌های مختلف از جمله صنایع دفاعی، تسلیحاتی و نفت و گاز بود. فرایند خصوصی‌سازی در صنعت نفت و گاز متوقف گردید و دولت توانست با فشار مستمر خود از سوی «سازمان‌ های تنظیم مقررات روسیه بر سهام داران خارجی»  باز خرید سهام شرکت‌ های خصوصی نفتی، مانند یوکاس و بخش عمده ای از  سهام «رویال داچ شل» در «پروژه ساخالین۲» در سیبری را به انجام رسانده  و با سپردن آنها به «گازپروم»، کنترل کامل خود را در این بخش را بدست آورد. در حال حاضر، اقتصاد روسیه بیشتر بر صنایع نظامی و صنعت انرژی متمرکز است و این کشور به بزرگ‌ ترین صادر کننده انرژی دنیا تبدیل شده است.   

استراتژی روسیه و چین در منطقه ژئواستراتژیک «اُروآسیا» پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیستی»

 سیاست خارجی روسیه، که بعد از فروپاشی تمایل  شدیدی به  غرب داشت، در اواخر دهه نود به سوی پذیرش گرایش های تند ملی گرایی ضدغربی رانده شد. بازتاب این گرایش را در سند دکترین نظامی امنیتی روسیه، که در آوریل سال ۲۰۰۰ منتشر شد، می توان مشاهده کرد. در این  سند، به چهار تهدید عمده علیه امنیت روسیه اشاره می شود:
۱-  نادیده گرفتن منافع روسیه به عنوان یکی از مراکز با نفوذ جهان چندقطبی در حل مسائل امنیتی بین المللی .
۲- جلوگیری و ممانعت از توسعه اقتصادی روسیه به اشکال مختلف.

۳-  لشگرکشی ناتو و کشور های غربی (بدون مجوز شورای امنیت سازمان ملل متحد) به خاک کشورهای مجاور و دوست روسیه.

۴- ایجاد بلوک ها و اتحادیه های نظامی علیه امنیت نظامی روسیه و متحدان آن.

«ایگور ایوانف»، وزیر خارجه وقت روسیه، در کتاب خود «دیپلماسی نوین روسیه – ده سال سیاست خارجی»، نوشته بود: «تغییرات ناشی از تحولات جهانی و فروپاشی شوروی سابق، سال ها زمینه ساز سردرگمی نخبگان و مردم روسیه نسبت به جایگاه خود در عرصه تعاملات منطقه ای و بین المللی گردید، اما امروزه، روسیه با یک بازنگری کلی در اصول سیاست خارجی خود، به این سردرگمی پایان داده است».

او همچنین خاطر نشان می سازد:«در زمینه ی جلوگیری از مشکلات و معضلات بشری در سده ی بیست و یکم، روسیه مدل نظم جهانی چندقطبی را مطرح می کند. طرح این مدل، شعار نیست، بلکه فلسفه ی حیات و همریستی بین المللی است، که بر مبنای واقعیت های عصر جهانی شده استوار است. جهانِ چند قطبی در راستای حفظ منافع روسیه و همکاری بین المللی و عدم درگیری میان قدرت های بزرگ  پیش خواهد رفت، مضاف بر آنکه دیپلماسی و همکاری های اقتصادی در سیاست خارجی روسیه قطعاً نقش عمده را بازی خواهد کرد.

پوتین در چهل و سومین کنفرانس امنیتى مونیخ در فوریه ۲۰۰۷ ، در یک سخنرانی تند، دقیقاً این  گردش در سیاست خارجی روسیه را به گونه اتمام حجت در حضور نمایندگان ایالات متحده آمریکا، صدراعظم آلمان انگلا مرکل و دیگر نمایندگان اروپا بار دیگر تاکید کرد.

سخنرانی ولادیمیر پوتین در کنفرانس امنیتی مونیخ ۲۰۰۷

پوتین در این سخنرانی سیاست هاى امریکا و اروپا را به چالش کشید و گفت: «ایالات متحده، از هرجهت از مرزهاى خود تجاوز کرده است. این امر در سیاست، اقتصاد، فرهنگ و آموزش و پرورش سایر کشورها خود را نشان مى دهد، که بسیار خطرناک است». او با محکوم کردن مفهوم «جهان تک قطبى» اضافه کرد: «هرچند اصطلاح «جهان تک قطبى» را بشود تزئین کرد و با آرایشی دیگر ارائه داد، اما در نهایت توصیف سناریویى است داراى یک مرکز قدرت، یک مرکز اختیارات و یک مرکز تصمیم گیرى؛ دنیایى است که در آن یک ارباب و یک حاکم بى چون و چرا حکم مى راند. این امر بسیار زیان آور است.» سخنان پوتین به گوش بسیارى از پایتخت هاى آسیایى، آفریقایى و کشورهاى آمریکاى لاتین خوش نشست.

تحلیلگران، این سخنان تند پوتین را، نقطه عطفی در سیاست خارجی روسیه ارزیابی کردند و آن را برآمد تجربه منفی سال های پس از فروپاشی آن کشور دانستند. خانم الهه کولایی، مدیر گروه پژوهشی مطالعات اورآسیای مرکزی و استاد دانشگاه تهران  و عضو شورای مرکزی و نیز دفتر سیاسی جبهه مشارکت ایران اسلامی،  در این باره می نویسند:
«روس ها در جریان تعامل با آمریکا در بیش از دو دهه گذشته آموخته اند که آمریکایی ها حاضر به شناسایی منافع خاص آنها نیستند و از هر قدرتی با اجرای پروژه های «دموکراتیک سازی» برای بر هم زدن روابط قدرت در حوزه های پیرامونی روسیه استفاده می کنند. در این مسیر خود روسیه را نیز هدف قرار داده اند. این مسائل می تواند پایه ادراک بدبینانه شکل گرفته در روسیه باشد که سیاست های آن در خاورمیانه را نیز شکل می دهد.»
ایشان ادامه می دهند: «دولت روسیه نسبت به روندهای «دموکراتیک سازی» تحت مداخله آمریکا و تأثیر آن چه در خاورمیانه و چه در مرزهای اورآسیا بدبین است. همراهی آنها با آمریکایی ها پس از حوادث تروریستی یازده سپتامبر نیز تجربه های موفقی نبود. ماجرایی که در سال های بعد در جریان انقلاب های رنگی پیرامون روسیه رخ داد کاملا نشان می دهد که پروژه های مقابله با نفوذ روسیه و حاکم کردن جریان های غربی در جمهوری های پیرامون روسیه در حال شکل گیری است. در حوادث موسوم به بهار عربی نیز همین مداخلات و روندها در خاورمیانه شکل می گیرد و در اوج آن حوادثی است که با مداخله ناتو در لیبی رخ می دهد. این موضوع روسیه را نسبت به اهداف غرب چه در سوریه و چه در اوراسیا و مناطق پیرامونی بدبین تر از گذشته می کند. روس ها برای خود حوزه هایی امنیتی تعریف کرده اند. آنها به شدت نسبت به مداخلاتی که در این مناطق صورت گیرد حساسیت نشان داده اند. ضمن اینکه از جانب غرب به ویژه از طرف آمریکا این حساسیت های روسیه به رسمیت شناخته نشده است و آمریکایی ها استراتژی مهار روسیه را به طور جدی دنبال کردند. آمریکایی ها تلاش کردند روس ها در مرزهای فدراسیون روسیه باقی بمانند که کاملا با دیدگاه و علائق مسکو در تضاد بوده است.»

سازمان همکاری‌ شانگهای

سازمان همکاری شانگهای، سازمانی اورآسیایی است، که ابتدا در آوریل سال ۱۹۹۶ در قالب شانگ ‌های یا «جی – ۵ »، دربرگیرنده ی کشور چین و چهار همسایه آن یعنی روسیه، تاجیکستان، قزاقستان و قرقیزستان برای همکاری‌های چندجانبهٔ امنیتی، اقتصادی و سیاسی تشکیل شد. این سازمان در حال حاضر دارای نه  عضو دائم (هند، قزاقستان، چین، قرقیزستان، پاکستان، روسیه، تاجیکستان، ایران و ازبکستان ) است. (ایران از ۲۶ شهریور ۱۴۰۰به عضویت رسمی این سازمان پذیرفته شد). سه کشور افغانستان، بلاروس،  مغولستان عضو ناظر و شش کشور آذربایجان، ارمنستان، کامبوج، نپال، ترکیه و سریلانکا نیز از شرکای گفت و گوی این سازمان محسوب می‌شوند. 

با وجود آنکه در بیانیه تاسیس سازمان همکاری شانگ‌های بر این نکته تصریح شده است، که سازمان مذکور اتحادیه‌ای علیه کشور یا منطقه دیگری نیست، اما دلایل آشکاری وجود دارد که نشان می‌دهد این سازمان به طور روزافزونی در تقابل با سیاست‌های یکجانبه گرایی آمریکا و گسترش حضور و نفوذ آن در آسیای مرکزی قرار می‌گیرد. در واقع چین و روسیه، بعنوان پایه گذاران اصلی سازمان همکاری شانگهای، بر آن هستند، که از طریق این سازمان خلاء قدرتی را پر کنند، که پس از فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی در آسیای مرکزی ایجاد شده بود و آمریکا تلاش می‌کرد جای خالی آن را پر کند.

«جاده ابریشم جدید» چین (یک کمربند و یک جاده)

همان گونه که در بالا اشاره شد، امروز روز اروآسیا به عنوان یک ابر قاره  با تحولات جدیدی رو به رو است. در مناطق گوناگون این ابرقاره، بازیگران گوناگونی در راستای تأمین اهداف خود به فعالیت های اقتصادی، سیاسی و نظامی مشغولند.

چین یکی از این نقش آفرینان نوپیدای این صحنه است، که در راه  تبدیل شدن به قدرت جهانی طرح احیای جاده ابریشم را مطرح کرده است.

این جاده، یکی از نو آوری های اساسی سیاست خارجی چین برای گسترش حوزه نفوذ و تأثیرگذاری خود بر این ابرقاره یا «هارتلند» است.

این طرح که تقریبا ۴ میلیارد و چهارصد میلیون نفر، یعنی ۶۵ درصد از جمعیت جهان، و ۲۱ تریلیون دلار از تولید ناخالص جهانی را در بر می گیرد، توسط رئیس جمهور چین در سپتامبر ۲۰۱۳ اعلام شد. این طرح از دو بخش کمربند اقتصادی «جاده ابریشم جدید» و «جاده ابریشم دریایی» تشکیل شده

است. طرح «جاده ابریشم جدید» چین، که در چند سال اخیر موضوع بحث کارشناسان حوزه های اقتصاد سیاسی و ژئوپلیتیک بین المللی در رسانه ها بوده است، اساساً شامل دو شاخۀ اصلی آبی و خاکی می گردد. این جاده از شهر کهن «شیآن» چین آغاز می شود و با پشت سر گذاشتن راه های اصلی و فرعی بسیار و چندگانه، درنهایت، سه قاره آسیا، اروپا و آفریقا را به هم پیوند می دهد.
مقایسه نقشه ی اروآسیا و جاده جدید ابریشم و همخوانی مو به موی آن دو با یکدیگر شاید بخشی از اهداف جمهوری خلق چین را روشن کند. تلاش و مایه گذاری چین برای پیشبرد طرحی چنین عظیم، جدای از آثار و پیامدهای اقتصادی و سیاسی جدی آن برای این کشور، نشانه ای از سیاست های ژئوپولیتیک چین، گسترش گرایی بیشتر و نقش فعالانه تر آن در منطقه «اروآسیا» نیز بشمار می رود.

 تحلیلگران روسی معتقدند که «اهمیت مؤلفه‌های ژئوپولیتیک در پروژه ی راه ابریشم، برای روسیه به دلیل رویدادهای سال‌های ۲۰۱۴ و ۲۰۱۵ در آن کشور، یعنی بحران کریمه، آغاز کاهش ارزش روبل و اِعمال تحریم‌ ها علیه آن کشور افزایش یافته است. اگر روسیه تا پیش از رویدادهای نامبرده به پروژه جاده ابریشم صرفاً به عنوان یک روند جذب اقتصادی برای توسعه زیرساخت ‌های خود می‌نگریست، حالا پس از الحاق کریمه، به این ابتکار اقتصادی چین به عنوان ابزاری ژئوپولیتیک برای رویارویی با غرب می‌نگرد».

همین جا باید خاطر نشان ساخت، که افزایش نفوذ چین در اقتصاد اروپا و آسیا و رشد چشمگیر فعالیت های اقتصادی و تجاری چین در آفریقا، واکنش سایر قدرت های اقتصادی جهان به ویژه ایالات متحده آمریکا را بدنبال خواهد داشت. چین با احیای جاده ابریشم و کشیدن یک کمربند اقتصادی، دسترسی بازارهای جهانی را آسان و گسترش یک بزرگ راه حمل و نقل بین المللی را مطمئن تر و باصرفه تر می کند، که این همه در راستای منافع ملی این کشور است.

بیانیه المپیک

روز چهارم فوریه ۲۰۲۲ ، ولادیمیر پوتین، رئیس جمهوری روسیه، که برای حضور در مراسم افتتاحیه بازی‌های المپیک زمستانی به پکن رفته بود، با رئیس جمهوری چین دیدار کرد. از سال ۲۰۱۲ تا کنون شی و پوتین ۳۸ بار با یکدیگر ملاقات کرده بودند. اما این دیدار مهمترین دیدار این دو رهبر و به عقیده ناظران سیاسی از اهمیت زیادی برخوردار بود و فراتر از یک دیدار عادی دیپلماتیک ارزیابی گردید.

شی و پوتین در یک بیانیه مهم ۵۳۰۰ کلمه ای اعلام کردند: “جهان در حال تغییرات مهمی است” که “توزیع و سازماندهی نظم نوین جهانی ” و ” خواست فزاینده به یک رهبری نوین” را به همراه خواهد داشت (پوشیده نیست که مراد از رهبری نوین همانا پکن و مسکو است).

در بیانیه، هر دو طرف، پس از محکوم کردن “تلاش های هژمونی” آشکار واشنگتن، اعلام کردند، که کوشش های خود را جهت برنامه ریزی در راه ایجاد یک سیستم جایگزین برای رشد اقتصادی جهانی، بویژه در اوراسیا، از جمله ادغام «اتحادیه اقتصادی اوراسیا» پیشنهادی پوتین با طرح «کمربند و جاده» شی جین پینگ و ارتباط میان آسیا-اقیانوسیه و منطقه اوراسیا افزایش خواهند داد.

دو رهبر روابط نوین خود را به مراتب بهتر از اتحادهای پیشین سیاسی و نظامی دو کشور دوران جنگ سرد (اشاره ای غیر مستقیم  به تیرگی روابط بین مائو و استالین) ارزیابی کرده و تاکید کردند، که اتحاد استراتژیک  آنها «در زمینه های گوناگون هیچگونه  مرز ممنوعه نمی شناسد.»

در مورد مسائل استراتژیک، هر دو طرف به شدت با گسترش ناتو مخالفت کردند و هرگونه فشار برای استقلال تایوان و “انقلاب های رنگارنگ” همانند آنچه در اوکرائین در سال ۲۰۱۴ روی داد را مردود دانستند.
روشن است، که امروز روسیه در منازعات کنونی خود با غرب نیازمند حمایت چین است و چین نیز که به تدریج وارد تنش های بیشتری با غرب می شود نیازمند به حمایت و پشتیبانی روسیه.

پایان سخن

جنگ و تجاوز روسیه به اوکراین انگیزه ای شد برای واکاوی «ژئوپلتیک» و «رقابت‌های ژئوپلتیکی» میان قدرت‌ های سرمایه‌داری در منطقه اروآسیا. به باور نویسنده، باز بینی سنجشگرانه ی تحولات سیاسی – اقتصادی این منطقه می تواند به رویکرد ما در درک موقعیتِ نظم جهان امروز و فردا یاری رساند.
واکاوی «رقابت های ژئوپلیتکی» نمی‌تواند و نباید توجیه‌گیر جنگ ‌افروزی های فاجعه بار و تجاوزات نظامی قدرت های بزرگ در سراسر جهان و به ویژه در این منطقه باشد.
پس از فروپاشی «اردوگاه سوسیالیسم»، ایالات متحده آمریکا در نبود اتحاد جماهیر شوروی و با اتکا بر توانمندی‌ های عظیم نظامی و اقتصادی خود، به سرکرده ی بی ‌چون ‌و چرا در عرصه بین ‌المللی تبدیل گردید.
 امّا پایان عصر جنگ سرد و آغاز فرایند جهانی‌شدن،  تغییرات اساسیِ فراوانی در سطوح گوناگون نظام جهانی پدید آورد. در نتیجه‌ی این تغییرات، جهانِ امروز پرشتاب تر از هر زمان دیگر به‌ سوی یک فضای چندجانبه‌گرایی در حرکت است. 
امروزه قدرت های زیادی، چون جمهوری خلق چین و فدراسیون روسیه، به همراه دیگر قدرت ‌های اقتصادی نوخاسته در گروه موسوم به «بریکس»، تک قطبی بودن و سرکردگی بی چون و چرای ایالات متحده آمریکا را بر نمی تابند و در پیکارهای آشکار و نهان، در سازماندهی مجدد بازارهای جهان سرمایه داری در برابر ایالات متحده امریکا، اروپا و ژاپن عرضه اندام می کنند. در پی تجاوز نظامی روسیه به اوکراین، صدراعظم آلمان در پارلمان این کشور گفت: «بیست و چهارم فوریه نقطه عطفی در تاریخ قاره ما خواهد بود». و به باور نویسنده، دور جدیدی از ستیزها و درگیری های بین المللی را به همراه خواهد داشت.

سرانجام روشن است که سیاست تنش فزایی، نظامی گری و میلیتاریزه کردن هرچه بیشتر اروپا و جهان صلح به ارمغان نمی آورد. نیروهای مترقی و صلح طلب در سراسر کره خاکی نمی توانند و نباید در این«رقابت‌های ژئوپلتیکی» وارد شوند و با یکی از بلوک های قدرت در کارزارهای جنگی و تبلیغاتی همراه و هماوا گردند و بینش والا و  بنیانی خود علیه جنگ و جنگ افروزان را به فراموشی بسپارند. وظیفه نیروهای پیشرو و صلح طلب همواره پاسداریِ بی چون و چرا از صلح پایدار در جهان است.

https://akhbar-rooz.com/?p=149595 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
18 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
امیرهوشنگ اطیابی
امیرهوشنگ اطیابی
2 سال قبل

با تشکر و خسته نباشید برای روشنگری جامع در زمینهٔ ژئوپلیتیک تاریخ جهان در یک قرن اخیر که به عنوان پیش زمینهٔ درک وقایع اوکراین بسیار ضروری است و بسیار کم‌تر به آن توجه شده است.
باید ضمنن تصریح کنم که همهٔ اطلاعات ژئوپلیتیک مقالهٔ شما تأییدگر آنست که جنگ جاری در اوکراین نه در ۲۴ فوریه بلکه از خیلی قبل‌تر از آن برای حفظ تسلط بلامنازع بر جهان توسط امریکا و ناتو آغاز شده بود. بخصوص آتش‌بیاری پس از آغاز جنگ اخیر با مخالفت و ممانعت قبلی و بعدی در زمینه حل دیپلماتیک منازعه؛ تبدیل آن به جنگ ناتو و غرب با روسیه در زمین اوکراین؛ و جنگی جهانی در زمینهٔ اقتصادی، اطلاعاتی-خبری، ارسال تجهیزات نظامی، اعزام نیروهای مزدور، فاشیست، جهادی و عوامل اطلاعاتی؛… نشان دهنده بارز آن است که آنها که جنگ را از مدت ها پیش با عملیات گام به گام پنهان و آشکار آغاز کرده بودند هیچ علاقه ای به پایانش و صلح ندارند.
در عرصهٔ اوکراین جنگ از ۲۰۱۴ با کودتای مورد حمایت غرب و تقویت فاشیست‌های اوکراینی، حمله به غیرنظامیان در دنباس، حمله به اتحادیه های کارگری و احزاب چپ، قلع و قمع و ممنوعیت روس زبان ها و فرهنگ روسی در سراسر اوکراین و بخصوص در شرق آغاز شد. در عرصهٔ جهانی جنگ علیه روسیه آغاز شد با گسترش ناتو به سوی شرق با افزودن ۱۴ کشور جدید، حمله نظامی به یوگسلاوی، حمایت از عملیات جهادی-تروریستی در قفقاز-روسیه، جنگ برعلیه دو ایالت خودمختار متمایل به روسیه در گرجستان (۲۰۰۸)، استقرار سیستم موشکی با کاربرد دوگانه در لهستان و رومانی، گسترش آزمایشگاه های سلاح های شیمیایی بیولوژیک در اوکراین و گرجستان پس از فروپاشی، مانورهای نظامی متعدد و تجهیز، آموزش، استقرار نیروهای نظامی و اطلاعاتی توسط ناتو در کشورهای به ظاهر بی‌طرف در همسایگی روسیه (فنلاند، سوئد ‌و بخصوص اوکراین، و گرجستان).
ضمنن باید تصریح هم کرد که هدف اصلی چین بوده است با تضعیف و یا در صورت امکان متلاشی کردن روسیه و فرمانبردار کردن کشورهای بیطرفی همچون هند، ایران و آسیای مرکزی.
روسیه هم همچون یوگسلاوی، عراق، یمن، لیبی، افغانستان، سومالی، سوریه و… در ۳۰ سال گذشته هدف برتری طلبی و تسلط بلامنازع امپراطوری بر جهان است. سیر وقایع نشان خواهد داد که این لقمه ی بزرگ دو لپیِ اتمی (روسیه-چین) از گلوی امپراطور پایین خواهد رفت یا نه.
اگر جهان از عملکرد سه دههٔ گذشته این امپراطوری به جز کشتار میلیونی، تخریب وسیع، بی ثباتی، بی خانمانی، فقر، گرسنگی، تروریسم، افراطی‌گری مذهبی-فاشیستی، آورگی و… چیز دیگری دید، اینبار هم می بیند. البته اگر جهان و نوع بشر با این جنگ جهانی باقی بماند.
اگر نتوانیم عوامل اصلی جنگ را بشناسیم و قربانی را ساده‌لوحانه همپای امپراطوری که برای حفظ تسلط خود بر جهان جنگ‌های بی‌پایانی را به پیش برده و می‌برد ببینیم، هیچگاه نمی توانیم در خدمت صلح باشیم و می شویم بخشی از ارتش امپراطوری جنگ افروز جهانی و قربانی رسانه‌هایش. آری باید برای صلح کوشید با مبارزه با جنگ طلبان، جنگ افروزان، آتش بیاران، مسدود کنندگان همه راه های گفتگو، فاشیست ها و نژادپرستانی که مردم اوکراین را قربانی حفظ امپراطوری و نابود کردن قدرت های رقیب کرده اند.

ایکاروس
ایکاروس
2 سال قبل

آقای قائنی
صلح پایدار با بازگشت نیروهای روسیه به مرزهای خود برقرار نمیشود، اگر میشد که اصلا جنگی صورت نمیگرفت. درخواست یکجانبه خروج روسیه از اوکراین تنها آتش را به زیر خاکستر میبرد. صلح پایدار در گذشته تنها در رعایت یک توازن قدرت استراتژیک بود که برقرار شده بود و بعد از فروپاشی شوروی ناتو به صرافت افتاد همانگونه که شما در مقاله خود اشاره کرده اید مرزهای خود را گسترش داده و مطابق با استراتژیهای طرح شده بر منطقه مورد نظر تسلط بیابد. روسیه همانگونه که اشاره کرده اید فروتنانه درخواست رعایت دغدغه های امنیتی خود را به طرف مقابل ارائه داده بود و با پاسخ تحقیرآمیز روبرو شد و در نتیجه با روند وقایع این جنگ برای روسیه جنگ برای موجودیت خود وغیر قابل اجتناب گردید. در صورتیکه چین و یا روسیه نیز در کشورهای همجوار آمریکا اقدام به ایجاد پایگاه و یا به اصطلاح سپر دفاع موشکی کرده و مرزهای آمریکا را تهدید میکردند باز همین اتفاق از طرف مقابل میفتاد. اکنون نیز کاملا مشخص است که با توجه و رعایت خواستهای امنیتی روسیه این جنگ پایان خواهد یافت ولی به نظر میرسد که ناتو و امپریالیسم همچنان بر ریل سابق بوده و نفت بر آتش جنگ میریزند وگرنه میتوانستند بسیار ساده با قبول درخواست روسیه جنگ را متوقف کنند. امروز شعارعملی مشخص جنبش صلح و نیروهای مترقی جهان باید تضمین و رعایت امنیت مرزهای روسیه و تضمین عدم عضویت کشورهای مجاور و همسایه آن در ناتوو امضا یک قرارداد همه جانبه در این زمینه و بازگشت نیروهای روسیه به مرزهای خود باشد. آنگاه در سایه این توازن استراتژیک به صلح پایدار میرسیم درغیر اینصورت هر از چندگاهی شاهد چنین تنشهایی خواهیم بود.

خواننده
خواننده
2 سال قبل

این نوشتار و مقالاتی از ایندست با بررسی نظری موضوع “اوکراین” و به دور از هیجان و بررسی بحث برانگیز سیاسی این مسئله (که آنهم لازم است) شاید بتواند به سهم خود تلاش و بستری باشد در جهت پایان دادن و یا حداقل کمتر کردن تشتت و سه دستگی که در بین جریان‌های چپ (چه در ایران و چه در بین چپ ها در کشورهای دیگر) در رابطه با موضوع “حمله روسیه به اوکراین” بوجود آمده است.

دوست
دوست
2 سال قبل

آقای قائنی با دست و دل بازی خاص از “تجاوز” روسیه و با دلنگرانی و ترس از تجاوز ناتو می نویسد و ترجیحا برای تجاوزات ناتو از واژه “حمله” استفاده کرده. در حالی که از همین‌مقاله مفصل و مستدل ایشان میتوان به این واقعیت پی برد که این جنگ اجتناب پذیر بود، اگر اروپا در مقابل امریکا مقاومت میکرد و به نگرانی های امنیتی روسیه توجه میکرد.
روی آینده نمی توان شرط بندی کرد که جنگ‌ گسترش خواهد یافت یا خیر. اما اگر فنلاند و سوئد نیز بلاهت به خرج داده و عضو ناتو شوند، بله جنگ‌گسترش خواهد یافت. اما گناه آن متوجه کیست؟ تا امروز که این دو کشور عضو ناتو نبودند، کدام خطر از ناحیه روسیه متوجه این دو کشور بوده؟
مرعوب تبلیغات بی بی سی و شرکا نشوید. بی بی سی زیان جنایتکار است. لازم است که جنایات انگلیس را به یادتان آورد؟ می‌گویند آخرینش در همین بوکا بوده گویا.

ح. بی ریا
ح. بی ریا
2 سال قبل

نوشته بسیار خوبی است که بر خلاف بسیاری از نوشته ها در مورد مسال بحث برانگیز نه از ارزش ها بلکه از داده ها شروع می کند و به والاترین ارزش مشترک بشری که همانا تلاش در راه صلح است، می رسد.
نظم یک قطبی یعنی هژمونی جهانی ایالات متحده آمریکا همواره در خطر است و حفظ آن تنها به بهای جنگ های خانمان براخداز ممکن بوده است. با افزایش وزن نسبی اقتصاد کشورهای در حل رشد ادامه این هژمونی یک قطبی روز به روز پر هزینه تر می شود. اتحاد میان روسیه و اروپا می توانست آغاز برآمد یک ابرقدرت نوین باشد و در کنار قدرت روزافزون چین راه به سوی جهانی چند قطبی باز کند. جهان چند قطبی پایان محتوم هژمونی جهانی ایالات متحده و تبدیل آن به یک قدرت جهانی در کنار دیگر قدرت ها می بود. با رانده شدن روسیه به سوی چین و رویارویی اروپا با آن جهان به سوی دوقطبی شدنی حرکت می کند که یاداور جنگ سرد است. سرنوشت جنگ اوکراین و جایگاه روسیه در رقابت های ژىوپلیتیک آینده شکل نظم نوین جهانی را نشان خواهد داد.
در این بین وظیفه انسان های آزاده تلاش برای رسیدن به صلح و خاموش کردن آتش جنگ ورای همه اختلافات نظری و ارزشی است. به دنبال مقصر برای جنگ گشتن را باید به پس از پایان تجاوز و خونریزی موکول کرد. پشتیبانی از این سو یا آن سوی نبرد برای هژمونی جهانی و یا منطقه ای جز دامن زدن به آتش جنگ و دشمنی بیشتر میان مردمان نیست. هنگامی که زندگی ویران می شود، دیدگاه ها و ارزش ها رنگ می بازند. مبارزه برای صلح بر هر خواستی مقدم است. باید از همه طرفهای درگیر در منازعات بخواهیم طرحی برای صلح ارایه دهند که حداقل منافع همه طرف های درگیر را در برمی گیرد. آنکه از این مهم سرباز زند، باید بر کرسی اتهام نشانده شود. برای رسیدن به صلح اختلافات را کنار بگذاریم. در مبارزه برای صلح است که افق های نوی انسانی برای نظم جهانی هم گشوده خواهند شد.

نصرت درویش
نصرت درویش
2 سال قبل
پاسخ به  ح. بی ریا

جناب بی ریا طوری صحبت می کنید که گویا در یک محله بین همسایه ها دعوا شده است و حالا شما می نویسید که باید از همه طرف های درگیر بخواهیم طرحی برای صلح ارائه دهند.

داده ها به شما نمی گوید که با نصیحت نمی شود از طرفین خواست که صلح کنند
شما اگر طرفدار صلح هستید، در درجه اول بطور منطقی باید به این نتیجه برسید که ناتو بایددست از گلوی روسیه بردارد و از مرزهای روسیه عقب بکشد
اقای قانئی هم در مقاله شان از این مهم غفلت کرده اند که به نقش آمریکا و ناتو در بحران اوکراین بپردازند

ح. بی ریا
ح. بی ریا
2 سال قبل
پاسخ به  نصرت درویش

آقای درویش، خواست صلح هم پیشنهاد شما برای “برداشتن دست ناتو از گلوی روسیه” را در بر می گیرد، و هم خواست “بیرون کشیدن چاقوی روسیه از شکم اوکراین” را.
پرسش این است که آیا من و شما که در هفت آسمان یک ستاره نداریم و دستمان از قدرت و تصمیم گیری بریده است، بایستی هر یک به پشنیبانی یکی از طرف های جنگ رودرروی هم قرار گیریم یا شایسته و بایسته تر آن است که با همه تفاوت های احتمالی در برداشت مان در کنار هم برای پایان یافتن جنگ به همه طرف های درگیر فشار آوریم؟
ادامه جنگ به نفع کیست و چه نتایجی به بار می آورد؟ اگر در این نکته تامل بیشتری کنیم، جز پیوستن به جنبش صلح طلبی راهی نخواهیم یافت.

نصرت درویش
نصرت درویش
2 سال قبل
پاسخ به  ح. بی ریا

جناب ریا
لطفا مطابق با نامی که برای خود انتخاب کرده اید، بی طرفانه یک بار دیگر مطلب آقای قائنی را مرور کنید.

آیا تصویر مطابق با واقعیتی از شرایط اوکراین به خواننده ارائه می دهند؟
انبوهی از مطالب را از اینجا و آنجا به دنبال هم آورده اند، بدون اینکه به تیتر مطلب خود توجه کنند.
تیتر مطالب ایشان با ذکر نام اوکراین شروع می شود.

شما طوری از جنبش صلح صحبت می کنید که گویا با یک جنبش کاملا بی طرف روبرو هستیم
در همین تظاهرات صلح بسیاری خواستار سلاح از سوی ناتو هستند

با شعارهای زیبا نمی شود دنیا را زیباتر کرد
با کدام نیروی خود می خواهید به همه طرف های درگیر فشار بیاورید؟
در مورد ژئو پلیتیک مقالات طویل می نویسید، اما در عمل به بسیاری از واقعیات بی توجه هستید

نمی بینید که زلنسکی حتی رئیس جمهور آلمان را حالا به اوکراین راه نمی دهد؟
دلیلش چیست؟

به این سئوال ها باید جواب داد و بر این مبنا باید دید که حرکت صحیح کدام است
وگرنه مقاله نوشتن در مورد صلح کار پیچیده ای نیست

همینطور شرکت در راه پیمائی هائی که برای حمایت از صلح برگزار می شود، اما در این تظاهرات شعار ضرورت دادن سلاح به اوکراین داده می شود

بيژن
بيژن
2 سال قبل

مقاله بسیار مستدل و پر مایه ، دقیق و جامع ایى که به تمامى ابعاد و دلایل وجودى این جنگ لعنتى و انسان کش اشاره دارد و تمامى امارها و ارقام ارائه شده که در طول این مقاله بدانها اشاره شده است در ارتباط مستقیم و تنگاتنگ با تیتر و عنوان مقاله است که جنگ و تجاوز نظامى روسیه به اوکراین را در رابطه با ” اغاز سازماندهى و جابجایى نظم نوین جهانى ” میبیند. نکته بسیار با اهمیت و مهمى که نویسنده مقاله در پارگراف اخر مقاله بر خلاف اکثر مقالاتى که از زمان اغاز این جنگ نگاشته شده است که یا در محکوم کردن روسیه و پوتین و یا در برجسته کردن نقش غرب و امریکا و گسترش نظامى پیمان ناتو ، یک طرفه و یک سویه و جانبدارانه به قضاوت نشسته اند ؛ نگاه نویسنده یک نگاه اخلاقى و انسانى است انجا که میگوید “سرانجام روشن است که سیاست تنش فزایی، نظامی گری و میلیتاریزه کردن هرچه بیشتر اروپا و جهان صلح به ارمغان نمی آورد. نیروهای مترقی و صلح طلب در سراسر کره خاکی نمی توانند و نباید در این«رقابت‌های ژئوپلتیکی» وارد شوند و با یکی از بلوک های قدرت در کارزارهای جنگی و تبلیغاتی همراه و هماوا گردند و بینش والا و بنیانی خود علیه جنگ و جنگ افروزان را به فراموشی بسپارند. وظیفه نیروهای پیشرو و صلح طلب همواره پاسداریِ بی چون و چرا از صلح پایدار در جهان است”. پایان نقل قول از بخش پارگراف اخر مقاله . ارى براستى وظیفه نیروهاى مترقى و صلحدوست در سراسر جهان مخالفت با ادامه این جنگ و جنگ افروزان و پاسدارى و تلاش براى برقرارى صلح پایدار در جهان است.

میترا تهامی
میترا تهامی
2 سال قبل

اقای قائنی! جنابعالی مطلقا اشاره‌ای نکرده‌اید که در عرض هشت سال گذشته در شرق اوکراین چه گذشته است.

چگونه است که در مورد یوگسلاوی و عراق اشاره می‌کنید که ناتو با کدام دستاویز به این کشورها حمله کرد ، اما در مورد بحران اوکراین، کوچکترین اشاره‌ای به نقش آمریکا در تدارک کودتا در سال ۲۰۱۴ و پیامدهای این کودتای سازماندهی شده نمی‌کنید؟

آیا ناتو و آمریکا در جایی تجاوزکار هستند و در جائی دیگر، ناظر بی‌طرف؟

چگونه است که در نوشته خود به تعداد زیادی از مطالب منتشر شده ارجاع می‌دهید، اما در آرشیو خود مطلبی نمی‌یابید که اشاره داشته باشد به آنچه در هشت سال گذشته در شرق اوکراین گذشته است؟

آیا مانند آقای بابک امیرخسروی بر این نظر هستید که آنانی که به واقعیت نفوذ فاشیسم اشاره می‌کنند در توهم بسر می‌برند؟

کشته شدن نزدیک به ۱۴‌هزار تن از مردم روس‌تبار شرق اوکراین افسانه است؟

هر انسانی حق دارد که در باورهای گذشته خود تجدید‌نظر کند، اما سلاخی و سانسور واقعیت‌های تاریخی را نمی‌توان جزو حقوق مسلم دانست.

سیاوش قائنی
سیاوش قائنی
2 سال قبل
پاسخ به  میترا تهامی

خانم تهامی !
از آنجا که نقد شما احتیاج به پاسخی مفصل دارد و در چارچوب یک پانویس نمی گنجد، با اجازه در روز های آینده درنوشتاری جداگانه به آن خواهم پرداخت.
سیاوش قائنی

محسن رحمانیان
محسن رحمانیان
2 سال قبل
پاسخ به  میترا تهامی

خانم تهامی گرامی جدا از نظرات شما کشته شدن روس تباران شرق اوکراین در نتیجه جنگ داخلی با جدایی طلبان به وقوع پیوسته و شاید به همین تعداد اوکرائینی تباران کشته شده باشند. شلیک به هواپیمای مسافری از دیگر وقایع آن دوران است. در تمام هشت سال گذشته روسیه تمام قد پشت جدایی طلبان ایستاد. ما در اینجا به هیچ وجه با ظالم ومظلوم سر‌و کار نداریم. نسخه گرجستان در اوکراین هم پیاده شد. نیروهای فاشیستی در اوکراین واقعیتی تردیدناپذیر است، همانگونه تجاوز وتحمیل جنگ به اوکراین اقدامی است جنایتکارانه. نیروهای صلح دوست تنها می توانند در یک جبهه مبارزه کنند، جبهه مردم اوکراین برای صلح و توقف فوری جنگ. جنگ پوتین قابل اجتناب بود!

میترا تهامی
میترا تهامی
2 سال قبل

آقای رحمانیان!

متأسفانه به‌نظر می‌رسد که شما صرفاً مطالب منتشر شده در رسانه‌های جریان اصلی غرب را معیار قضاوت خود قرار داده‌اید.

در همان مسئله مربوط به هواپیما که اشاره کرده‌اید، شک و تردید بسیاری وجود دارد.

انگشت اتهام به‌سوی اوکراین هم نشانه رفته است.

تحقیقات هنوز به نتیجه قطعی نرسیده است.

 شما اما روایت رسانه‌های غربی را سکه نقد گرفته‌اید و حکم صادر کرده‌اید.

می‌فرمایید که ما با یک جنگ داخلی سر وکار داریم و مسئله ظالم و مظلوم نیست.

جناب رحمانیان! رعایت اصل مساوات، عمل نیکو و پسندیده‌ای است.

اما نه در هر کجا و نه در هر موردی.

آیا زمانی که به‌عنوان نمونه، مرکز اتحادیه کارگری در اُدسا را آتش می‌زنند و فعالان کارگری کشته می‌شوند، می‌توانیم با استناد به اینکه جنگ داخلی است، این جنایت را یکی از بدیهیات بدانیم.

چه شد که به تعبیر شما این جنگ داخلی آغاز شد؟

پاسخ مطابق با واقعیت به این پرسش، چراغ‌های بعدی را روشن خواهد کرد.

جاری
جاری
2 سال قبل

نوشته یی پر بار و همه جانبه نگر،
دست نویسنده بی بلا،
با اجازه نویسنده عزیز، در جهت تکمیل اونچه در باره سیاست جنگ سرد جدید که آمریکا از پایان سده پیش آغاز کرد، این نکته را بیفزایم:
هیئت حاکمه آمریکا بطور یکدست از سیاست جنگ سرد جدید و تبدیل کردن روسیه به دشمن پیروی نمی کند. نه تنها بحث داغی حاکی از اختلاف نظر در میان نظرپردازان سیاسی حاکم آمریکا در اون سالها روی این موضوع جاری بود که لینک زیر شاهد آن است، بلکه کیسینجر نظرپرداز سیاسی جناح جمهوری خواهان نیز با این سیاست مخالفت می کرد، لینک اون نیز در پایین خواهد اومد.
این داده ها می تواند گواه این نتیجه گیری باشد که بخشی از هیئت حاکمه آمریکا در جستجوی سیاست جنگ جویانه و برافروختن کانون های آشوب و‌کشاکش بین المللی نبوده است. حال اونکه بخشی دیگر این جهت گیری را با شیوه های نه چندان روشن و تردیدآمیز(بقول جرج کنان) بر سیاست خارجی آمریکا تحمیل کردند. در این میان، موضع گیری شخصی جو بایدن علیه پوتین که پیاپی تکرار می شود، خود مشکوک بنظر می https://www.akhbar-rooz.com/145777/1400/12/25/

چون لینک فارسی موضع گیری کیسینجر را پیدا نکردم، متن انگلیسی اون در اینجا بازگو می کنم با عرض پوزش:
Henry Kissinger: To settle the Ukraine crisis, start at the end
By Henry A. Kissinger March 5, 2014
Henry A. Kissinger was secretary of state from 1973 to 1977.

Public discussion on Ukraine is all about confrontation. But do we know where we are going? In my life, I have seen four wars begun with great enthusiasm and public support, all of which we did not know how to end and from three of which we withdrew unilaterally. The test of policy is how it ends, not how it begins.

Far too often the Ukrainian issue is posed as a showdown: whether Ukraine joins the East or the West. But if Ukraine is to survive and thrive, it must not be either side’s outpost against the other — it should function as a bridge between them.

Russia must accept that to try to force Ukraine into a satellite status, and thereby move Russia’s borders again, would doom Moscow to repeat its history of self-fulfilling cycles of reciprocal pressures with Europe and the United States.

The West must understand that, to Russia, Ukraine can never be just a foreign country. Russian history began in what was called Kievan-Rus. The Russian religion spread from there. Ukraine has been part of Russia for centuries, and their histories were intertwined before then. Some of the most important battles for Russian freedom, starting with the Battle of Poltava in 1709 , were fought on Ukrainian soil. The Black Sea Fleet — Russia’s means of projecting power in the Mediterranean — is based by long-term lease in Sevastopol, in Crimea. Even such famed dissidents as Aleksandr Solzhenitsyn and Joseph Brodsky insisted that Ukraine was an integral part of Russian history and, indeed, of Russia.

The European Union must recognize that its bureaucratic dilatoriness and subordination of the strategic element to domestic politics in negotiating Ukraine’s relationship to Europe contributed to turning a negotiation into a crisis. Foreign policy is the art of establishing priorities.

The Ukrainians are the decisive element. They live in a country with a complex history and a polyglot composition. The Western part was incorporated into the Soviet Union in 1939 , when Stalin and Hitler divided up the spoils. Crimea, 60 percent of whose population is Russian , became part of Ukraine only in 1954 , when Nikita Khrushchev, a Ukrainian by birth, awarded it as part of the 300th-year celebration of a Russian agreement with the Cossacks. The west is largely Catholic; the east largely Russian Orthodox. The west speaks Ukrainian; the east speaks mostly Russian. Any attempt by one wing of Ukraine to dominate the other — as has been the pattern — would lead eventually to civil war or break up. To treat Ukraine as part of an East-West confrontation would scuttle for decades any prospect to bring Russia and the West — especially Russia and Europe — into a cooperative international system.

Ukraine has been independent for only 23 years; it had previously been under some kind of foreign rule since the 14th century. Not surprisingly, its leaders have not learned the art of compromise, even less of historical perspective. The politics of post-independence Ukraine clearly demonstrates that the root of the problem lies in efforts by Ukrainian politicians to impose their will on recalcitrant parts of the country, first by one faction, then by the other. That is the essence of the conflict between Viktor Yanu­kovych and his principal political rival, Yulia Tymo­shenko. They represent the two wings of Ukraine and have not been willing to share power. A wise U.S. policy toward Ukraine would seek a way for the two parts of the country to cooperate with each other. We should seek reconciliation, not the domination of a faction.

Russia and the West, and least of all the various factions in Ukraine, have not acted on this principle. Each has made the situation worse. Russia would not be able to impose a military solution without isolating itself at a time when many of its borders are already precarious. For the West, the demonization of Vladimir Putin is not a policy; it is an alibi for the absence of one.

Putin should come to realize that, whatever his grievances, a policy of military impositions would produce another Cold War. For its part, the United States needs to avoid treating Russia as an aberrant to be patiently taught rules of conduct established by Washington. Putin is a serious strategist — on the premises of Russian history. Understanding U.S. values and psychology are not his strong suits. Nor has understanding Russian history and psychology been a strong point of U.S. policymakers.

Leaders of all sides should return to examining outcomes, not compete in posturing. Here is my notion of an outcome compatible with the values and security interests of all sides:

۱. Ukraine should have the right to choose freely its economic and political associations, including with Europe.

۲. Ukraine should not join NATO, a position I took seven years ago, when it last came up.

۳. Ukraine should be free to create any government compatible with the expressed will of its people. Wise Ukrainian leaders would then opt for a policy of reconciliation between the various parts of their country. Internationally, they should pursue a posture comparable to that of Finland. That nation leaves no doubt about its fierce independence and cooperates with the West in most fields but carefully avoids institutional hostility toward Russia.

۴. It is incompatible with the rules of the existing world order for Russia to annex Crimea. But it should be possible to put Crimea’s relationship to Ukraine on a less fraught basis. To that end, Russia would recognize Ukraine’s sovereignty over Crimea. Ukraine should reinforce Crimea’s autonomy in elections held in the presence of international observers. The process would include removing any ambiguities about the status of the Black Sea Fleet at Sevastopol.

These are principles, not prescriptions. People familiar with the region will know that not all of them will be palatable to all parties. The test is not absolute satisfaction but balanced dissatisfaction. If some solution based on these or comparable elements is not achieved, the drift toward confrontation will accelerate. The time for that will come soon enough.

سیاوش قائنی
سیاوش قائنی
2 سال قبل
پاسخ به  جاری

دوست ارجمند آقای «جاری» با نکته تکمیلی شما کاملاً موافقم
سپاسگزارم که با توضیحات خودتان کمبود را تکمیل کردید
سیاوش قائنی

سپهر
سپهر
2 سال قبل

بحث جدیدی نیست و رقابتهای سرمایه داری ۲۰۰ سال است که با ماست، راه درمان آنهم مثل گذشته فقط انقلاب علیه اقتدارگرائی و سرمایه داری است، نه صرفا جنبش صلح. تضاد اصلی بین کمونیسم است و سرمایه داری.

ساسان
ساسان
2 سال قبل
پاسخ به  سپهر

مجموعه ای از اطلاعات که یادآوری آن به اینصورت کاملا ضروری است و بنظر هوشمندانه انتخاب شده است طرح این موضوع و نتیجه گیری خوب نویسنده مانع از آن نیست که نسبت به مواضع رادیکال تری که شما طرح می کنید بی توجه باشیم بسیار هم خوبست که آلترناتیوی در نقابل این دوقطبی بودن جهان ایجاد شود اما کلید واژه صلح نزدیکترین راهکار در این شرایط است آنهم صلحی که کمونیستها و سوسیالیستها با ایجادو سازماندهی همبستگی و نمایش قدرت توده های کار و زحمت در سراسر جهان همراه باشد

کیا
کیا
2 سال قبل
پاسخ به  سپهر

تضاد اصلی بین انسان و طبیعت است که سرمایه داری آنرا خیلی ساده و مستقیم و یا غیر مستقیم تشدید می کند و تضاد بین سوسیالیسم و سرمایه را به درجه پایین تر می کشاند.

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


18
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x