شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳

شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳

خاطرات غزه (۱۲) – اینترنت نداریم، چشمانمان بسته است

یک پسر فلسطینی پس از حمله هوایی ارتش اسرائیل به نوار غزه در روز شنبه، خسارت وارده به خانه خود را بررسی می کند. عکس: احمد زکوت/ تصاویر سوپا/ شاتر استوک

زیاد، یک فلسطینی ۳۵ ساله، از زندگی روزانه در زیر بمباران ها در غزه روایت می کند. تلاش برای درمان یک گربه، وقت کشی با ورق بازی و وحشت قطع ارتباط با جهان خارج. خاطرات او در گاردین منتشر می شود.

جمعه ۲۷ اکتبر

ساعت ۴ صبح؛ یک شب سخت دیگر گذشت. من، خواهرم و دو گربه نتوانستیم بخوابیم. مانارا، گربه رها شده ای که نزد خود آورده ایم، آرام خوابیده بود. فکر نمی‌کنم کلمات «خسته» یا «فرسوده» وضعیت او را توصیف کنند. کلمه‌ای که به ذهنم رسید کلمه‌ای است که در یک آهنگ قدیمی عربی شنیده‌ام، می‌توان آن را به “له شده از خستگی” ترجمه کرد. عجیب است که چگونه گربه در میان افرادی که به شدت به پناهگاه امن نیاز دارند، خود را در امنیت یآفته است. او زمانی که ما از خانه خود و جایی که به آن تعلق داریم، دور هستیم، نزد ما آمد.

چند شب پیش ما یک سنت جدید را شروع کردیم، زیرا به نظر می رسد این وضعیت برای مدت طولانی ادامه خواهد داشت. بچه های خانه ورق بازی کردند و پسرخاله هم به آن ها پیوست. بیشتر اوقات به آنها اجازه بازی می دهم و در حین خواندن کتاب یا نوشتن خاطراتم فقط تماشا می کنم.

پسرخاله سال آخر دبیرستان است، به گفته ما «سال نهایی» است، زیرا نمره های امسال تعیین می کند که می تواند در کدام دانشکده قبول شود. در حین بازی، پسر عمو در مورد وضعیت دانش آموزان در یک ماه قبل از شروع بمباران ها حرف زد. او نگران است که چه بر سر او و هزاران دانش آموز خواهد آمد. چالش های زیادی وجود دارد. مهم ترین آن ها وضع مدارس است. مدارس به پناهگاه افرادی که خانه های خود را از دست داده اند تبدیل شده اند. آوارگان کجا خواهند رفت؟ خانه ای برایشان باقی نمانده است.

دانش آموزانی که آسیب دیده اند و به احتمال زیاد یکی از نزدیکان خود را از دست داده اند، می توانند درس بخوانند؟ معلمان، قهرمانانی که نه تنها آموزش می دهند، بلکه شخصیت دانش آموزان را نیز می سازند، چطور؟ آیا آنها انرژی کافی برای انجام شغل شریف خود و نشان دادن راه به سوی آینده ای بهتر را دارند؟  من شک دارم دانشجویان ما بعد از اتفاقاتی که افتاده آینده ای را ببینند.

ساعت ۱۰ صبح. خواهرم گربه ها از جمله مانارا را نزد دامپزشکی برد که قبول کرده بود کلینیک خود را برای نیم ساعت باز کند.

مسیر امن نبود، اما خواهرم آماده ریسک بود.”برای گربه ها!” رانندگانی که قبلاً پول زیادی به دست می آوردند، با تمام شدن بنزین دست از کار کشیده اند. احمد به خیابان رفت و از همسایه ها پرس و جو و بالاخره یکی را پیدا کرد. او مرد فوق العاده ای بود که هزینه زیادی هم نگرفت.

خواهرم به من گفت که دست های دامپزشک بعد از یک شب تلخ می لرزید. می خواست به یکی از گربه ها قرص بدهد. در این مواقع، گربه ها مقاومت می کنند، بنابراین قرار شد خواهرم و دامپزشک او را با هم نگاه دارند و قرص را به او بدهند. دکتر بعد از تلاش دوم نتوانست. از خواهرم خواست قرص را خرد کند و در غذای او بریزد.  خواهرم گفت: “می خواست گریه کند.” مانارا در دهان و معده التهاب زیادی دارد. دکتر دامپزشک یک واکسن آنتی بیوتیک داد و گفت باید دو بار مصرف کند، دکتر دامپزشک قصد نداشت دوباره کلینیک را باز کند. او به خواهرم گفت: “خودت این کار را بکن”.

ظهر. در تامین برخی نیازهای اولیه، شاهد روشی جدیدی برای تهیه ی آب بودم. مردم از قرقره استفاده می کردند. آنها سطل های آب را از یک مخزن بزرگ در خیابان پر می کردند و با استفاده از قرقره آنها را بالا می کشیدند. ساعت ها طول می کشید، اما راضی بودند.

پس از جستجوی طولانی، توانستیم یک باتری کوچک اضافی بخریم. آن را به دستگاه کوچکی وصل کردیم و سیم شارژر موبایل را داخل آن قرار دادیم تا شارژ شود. می تواند هر بار یک موبایل را شارژ کند و چندین ساعت طول می کشد. من تقریباً هر روز با خواهرم صحبت می کنم که چگونه تخلیه شدن مثل یک اسباب کشی برای خانه ی جدید است. مدام باید چیزهای تازه ای خرید و همه چیز گران است.

امروز برای صدمین بار از ابتدای این هفته موبایلم به زمین افتاد. آن را برداشتم و با او حرف زدم. گفتم: گوش کن. من این تجمل را ندارم که تو را از دست بدهم و حتی اگر پول داشته باشم یکی دیگر بخرم، تو تنها ارتباط من با این دنیا در این لحظات وحشتناک هستی. پس باید به من قول بدهی که حداقل تا زمانی که از این وضعیت خلاص شویم همراه من خواهی بود. قبول؟”

ساعت ۳ بعدازظهر. مادربزرگ به ما سر زد. عجیب است در این مواقع که مرگ پشت هر دری است و مردم آنقدر آسیب می بینند، همزمان از اتفاقات غم انگیز و شاد صحبت می کنند. او از زنی حرف زد که می شناسدش و چهار پسر دارد، هر چهارتایشان به خارج رفتند تا کار کنند و برای او پول بفرستند تا بتواند خانه مورد علاقه شان را برای آنها بسازد و سپس برگردند و در آنجا مستقر شوند.

«کل ساختمان از بین رفته است. تمام زحمات سال های آن ها از بین رفته است، دقیقاً به همین ترتیب مادر هم ویران شده و از بین رفته است.»

پس از این داستان، او درباره ی برخی از سنت های عروسی خانواده حرف زد. شب ها در خانه ی مادر داماد، شب های جشن است که حداکثر هفت نفر در آن شرکت می کنند. زنان هر روز لباس متفاوتی می پوشند. هر روز نوع خاصی از غذا می پزند: شیرینی، خوراک مرغ، غذاهای غربی و غیره. در این جشن ها، زنان تا پاسی از شب آواز می خوانند و می رقصند.

بچه ها اوقات جشن هم دارند. یکی از فعالیت ها نواختن ارغول است. ارغول یک فلوت است. نوازنده ارغول شروع به نواختن می کند و بچه ها با ریتم فلوت او می رقصند. این کار می تواند ساعت ها طول بکشد. برای رقص دهیا، بچه ها در دو خط مخالف می ایستند و در حالی که دست می زنند؛ با همان ریتم می رقصند. بعد از مهمانی یک غذای سنتی به نام سماقیه می خورند.

ساعت ۵ بعدازظهر. با بچه ها ورق بازی می کنم، با خودم فکر می کنم آیا می شود روزی به خیابان بروم و به جای اینکه مردم آواره با لباس های پاره را ببینم که دنبال غذا و دارو می گردند، در یک عروسی شرکت کنم و مردانی را ببینم که با ارغول و دهیا می رقصند. و زنان در میهمانی های زنانه لباس های گلدوزی شده پوشیده و آواز می خوانند و آن هم می رقصند؟

ساعت ۶:۳۰ بعدازظهر. تلفنم را چک می کنم. نوارهای سیگنال هر دو سیم کارت X را نشان می دهد. شنیده بودم افرادی در خارج از اتاق در مورد نبود سیگنال صحبت می کنند. به بدترین سناریو فکر کردم: آیا شرکت های ارتباطی در غزه کار خود را متوقف کرده اند؟ برخی ها از جمله خواهرم در این مورد مشکوک بودند، اما یک ساعت بعد با بررسی رادیو تایید شد. تمام کانال های ارتباطی از کار افتادند. ما حتی از طریق دیتا هم به اینترنت دسترسی نداریم. نمی توانیم هیچ پیامی دریافت کنیم و نمی توانیم تماس تلفنی برقرار کنیم.

نمی ترسیم؛ پیش از آن ترسیده بودیم.

هرگز فکر نمی‌کردیم اوضاع بدتر شود. ما قبلاً در ترس مداوم زندگی می کردیم و هر ثانیه با مرگ روبرو می شدیم. اکنون باز هم این خطر بیشتر وجود دارد. به ما چشم بند زده اند.

این بدان معناست که نمی‌توانیم بفهمیم در اطرافمان چه می‌گذرد، نمی‌توانیم از عزیزانمان در مناطق دیگر در نوار غزه خبر بگیریم، به هیچ گونه حمایت عاطفی دسترسی نداریم، و ترسناک‌تر از همه، اگر اتفاقی برای ما بیفتد، هیچ کس نخواهد فهمید.

اگر سه هفته گذشته ترسناک بود، هفته های آینده به طرز وحشیانه ای دیوانه کننده خواهند بود.

شنبه ۲۸ مهر

۶ صبح. مطمئنم هیچکس در نوار غزه اصلا نخوابیده است. از آنجایی که همه ارتباطات قطع شده، تا حد مرگ وحشت زده شدیم. انتظار برای اتفاق بد در حالی که همه کاملاً بی خبر هستند وحشتناک است. ما فقط صدای حملات هوایی را می شنیدیم بدون اینکه بدانیم کجا بمباران می شود.

به تمام نکات منفی احتمالی آنچه اتفاق افتاده بود فکر کردم. به عنوان مثال، دوستان و اعضای خانواده ما که در خارج از کشور زندگی می کنند و سعی می کنند از طریق اینترنت یا از طریق تماس های بین المللی با ما تماس بگیرند، حالا نمی توانند با ما تماس بگیرند.

اگر کسی مجروح شود و برای رفتن به بیمارستان نیاز به آمبولانس داشته باشد، که حتی نمی تواند حمایت های لازم پزشکی را انجام بدهد، چه؟ هیچ تلفنی برای تماس وجود ندارد. فقط باید منتظر معجزه بود.

چه خبر است؟ کسی چیزی به ما بگوید – مهم نیست فقط چه چیزی بگوید!

۸ صبح. بعد از بحث و گفتگو در تمام شب، به تنها ایده ای رسیدیم که ما را آرام می کند. نمی توانیم چیزی را کنترل کنیم. باید هر روز و هر شب به خود بگوییم ارتباط ما با تمام دنیا قطع شده، از همه جا بی خبر هستیم، اما بیایید امیدوار باشیم که اتفاق خوبی بیفتد، و دعا کنیم هیچ حادثه بدی روی ندهد.

همه مان می‌دانیم رسیدن به این «باور» تنها راه «بی حس کردن» ترس و وحشت است، برای یک بار همگی تصمیم گرفتیم به خودمان دروغ بگوییم، زیرا بدون این دروغ، دیوانه خواهیم شد.

ساعت ۹ صبح مانارا گربه به یک شات دیگر از دارو نیاز دارد. دامپزشکی که روز جمعه به ما کمک کرد گفته بود که دیگر نمی تواند کمک کند. تلفن هم وجود ندارد. احمد به خیابان رفت و از همه همسایه ها درباره دامپزشکی که نزدیک باشد پرس و جو کرد. آمد و به ما اطلاع داد که مردی هست که «به حیوانات آمپول می‌زند، اما دامپزشک نیست، حیوان دوست است». این مرد قبلاً با خانواده اش آواره شده است، اما هر سه یا چهار روز یک بار به خانه خود می آید تا برای کبوترها غذا بگذارد. احمد به همسایه ها سفارش داد وقتی آمد بیاید و به گربه ما آمپول بزند.

ظهر. خواهرم و احمد به داروخانه رفتند تا برای مانارا یک آنتی بیوتیک کودکان تهیه کنند و به عنوان یک اقدام احتیاطی به گربه بدهند، در ضمن غذا هم تهیه کنند. بعد از خروج آن ها از خانه، هیچ ارتباطی بین ما وجود نداشت – اگر اتفاق بدی برای آنها بیفتد، ما حتی نمی توانیم خبر شویم.

یک ساعت گذشت. در خانه و بیمار بودم. می‌توانستم حملات هوایی و لرزه های مداوم را بشنوم و حس کنم، بدون اینکه بدانم کجا بمباران می شود، حتی نتونستم برای خواهرم اس ام اس بفرستم. کاری از دستم بر نمی آمد.

شروع کردم به خواندن نماز، تمام دعاهایی را که می دانستم به یاد آوردم. گربه ها در اتاق، روی کاناپه های جداگانه دراز کشیده بودند. بعد از آن تصمیم گرفتم موسیقی گوش کنم. آهنگی را که دوست دارم روشن کردم و صدای آن را زیاد کردم. بی توجه به اینکه دیگران در بیرون چه فکری می کنند، با آهنگ خواندم:

شاید او فراموش کرده باشد، به دلیل تمام تصاویری که حذف کرده و انکاری که در آن زندگی می‌کند…

شاید فراموش کرده که روی پیشانی اش تمام داستانش نوشته شده است…

یک ساعت بعد رسیدند. احمد گفت تا دو روز دیگر چیزی در مغازه ها باقی نمی ماند. بسیاری از اجناس قبلاً از قفسه ها ناپدید شده اند.

ساعت ۱۳:۰۰. خواهرم یک پرتقال از کیسه بیرون آورد. گفت مقداری میوه می خواسته و توانسته چهار تا پرتقال و چهار تا سیب تهیه کند. پرتقال لهیده به نظر می رسید، از آن ها که خواهرم در گذشته اصلا به آن ها نگاه نمی کرد. بی سر و صدا آن را تمیز کرد و خورد.

نگاهی به او انداختم و گفتم: «به نظر می‌رسد این وضعیت برای مدت طولانی ادامه خواهد داشت. ما باید صبور باشیم.» خواهرم جواب داد: دیگری صبری برایم نمانده است.

ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر. با وجود اینکه مطمئن هستم ارتباطی با دنیای خارج یا حتی محله وجود ندارد، هر پنج دقیقه یکبار موبایلم را چک می کنم. سعی می کنم در واتس اپ و پیامک پیام بفرستم، اما موفق نمی شوم.

تنها راه برای دانستن خبرها، از طریق رادیو یا تلویزیون است. تنها تعداد کمی از مردم، با باطری خورشیدی و تلویزیون، قادر به تماشای اخبار هستند. مردم فقط برای شنیدن خبرهای جدید از این خیابان به آن خیابان می روند.

برادر احمد گفت مردی را دیده که در خیابان فریاد می زد. برخی از اعضای خانواده او هنوز تخلیه نشده بودند و او شنیده بود که منطقه ی آن ها به شدت بمباران شده است. نمی دانست آنها هنوز زنده هستند یا مرده اند. فقط می خواست بداند، حتی اگر مرده اند. مردم سعی می کردند او را آرام کنند، اما نتیجه ای نداشت. برادر احمد گفت: «او دیوانه شد.»

ساعت ۱۰ شب. برای وقت کشی با بچه ها کارت بازی کردم. آنها تعریف می کردند بیشتر از ۲۰ روز است هیچ پولی به دست نیاورده اند. دلیل دیگری برای نگرانی آن ها. من بازی را بردم!

ساعت ۱۱ شب. اگر بمیریم، مردم کی خواهند فهمید که ما مرده ایم؟ آیا زنده زیر آوار مدفون خواهیم شد؟ آیا فورا خواهیم مرد؟

آیا کسی به دنیا خواهد گفت که من آرزوهای زیادی داشتم؟ می خواستم روزی به ایتالیا و مراکش سفر کنم؟ آیا کسی داستان من را خواهد گفت؟ یا من “مردی که مرده” خواهم بود؟

https://akhbar-rooz.com/?p=222709 لينک کوتاه

1 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x