یکشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۳

یکشنبه ۳۱ تیر ۱۴۰۳

دفتر خاطرات غزه (۳۶) – چهار سالش است و هیچ کس به او نگفته چه اتفاقی برای خانواده اش افتاده

مادر یک مرد فلسطینی از خانواده العمور بر پیکر وی در خان یونس عزاداری می کند. عکس: هیثم عماد/EPA

زیاد، یک فلسطینی ۳۵ ساله زندگی روزانه زیر بمباران ها در غزه را روایت می کند. حس زندگی کردن در قغس، کابوسی که تکرار می شود. خاطرات او در گاردین منتشر می شود.

چهارشنبه ۲۰ دسامبر

۸ صبح

 خانواده جدیدی به ما پیوستند. می گویند موقتی است اما من باور نمی کنم. بیش از دو ماه پیش، وقتی من و خواهرم برای سومین بار آواره شدیم، فکر کردیم موقتی است. به نظر می رسد بدبختی ما پایانی ندارد، فقط بدتر خواهد شد. خانواده جدید متشکل از یک مادر و فرزندانش – دو پسر نوجوان و یک دختر جوان است. آنها از بستگان خانواده میزبان هستند. آمدن آنها به معنای فضای کمتر، منابع کمتر و ترس بیشتر است. اما همه چیز اوکی است. چیزی که من را بیشتر می ترساند این است که همه ما مجبور به آوارگی مجدد شویم. جایی برای رفتن نیست.

من دوستان زیادی را می شناسم که به دلیل تعداد زیادشان مجبور شدند در چند جای مختلف تقسیم شوند. یکی از دوستانم را در خیابان دیدم که گفت بخشی از خانواده اش توی یکی از مدارس ساکن شده اند، او به دوستانش در آپارتمان یک استودیو ملحق شده است، بخشی دیگر به خانه اقوامشان رفته اند و چند نفر در یک محوطه باز توی چادر زندگی می کنند. وقتی چنین چیزهایی را می شنوم آرزو می کنم که همه اینها تنها بخشی از یک رمان یا یک سریال باشد، زیرا نمی تواند درست باشد.

از او می پرسم که در زمان قطع ارتباط وحشتناک و مداوم چگونه با هم در تماس هستند. می گوید هر از چند گاهی سعی می کنند پیام بفرستند و وقتی ارتباط کاملاً قطع می شود فقط می روند و همدیگر را ملاقات می کنند. پیاده می روند، بدون هیچ هماهنگی، به این معنی که ممکن است او یک ساعت راه برود و کسی را که می خواهد ببیند در جای خود پیدا نکند. زیرا آنها به طور مدام در جستجوی آرد، آب یا چوب برای سوزاندن و پخت و پز این طرف و آن طرف می روند.

می گوید: «با این حال وضع ما خوب است، یعنی بهتر از دیگران هستیم. وقتی به دیدن خانواده ام که در چادر اقامت دارند رفتم، خانواده دیگری را دیدم که به من گفتند در سه روز گذشته تنها چیزی که خورده اند پیاز خام بوده است. آنها پول نداشتند و هیچ کمکی هم به آن ها نشد.» از او شنیدم که برای آن ها غذا برده بود و موجب سپاسگزاری شد.

ساعت ۱۰ صبح

 یک خیاطی در محله باز شده است. وقتی برای تعمیر شلوارم به آنجا رفتم، مردم از او می‌پرسیدند: چرا قبلا این کار را نکرده و الان مغازه ی خود را باز کرده است. می گفت: فقط به این دلیل مغازه را باز کردم که پول ندارم. من فرزندان و نوه هایی دارم که باید غذا بخورند. وقتی غذا نباشد امنیت چه معنایی می دهد؟»

متوجه شدم وقتی مردم به خیاطی مراجعه می کنند لباس هایی را که می خواهند تعمیر کنند در دست ندارند، آن ها را پوشیده اند. بسیاری از مردم با لباس تابستانی خانه های خود را ترک کردند. آن ها که خوش شانس تر بودند توانستند چند تکه لباس بخرند. بسیاری پولی برای خرید لباس ندارند و هر چه را دارند از این طرف و آن طرف به دست آورده اند. همه این قدر پول ندارند که مثلا دو بلوز بخرند و هر روز یکی را بپوشند. مردی رفت پشت پرده، شلوارش را درآورد و همانجا ایستاد تا خیاط آن را وصله پینه کند. مرد دیگری کاپشن خود را درآورد و با زیر پیراهن نشست تا دوخت و دوز کاپشنش تمام شود.

مردی که پشت پرده منتظر وصله شدن شلوارش بود، با کسی حرف می زد. به او گفت: شخصی را دیدم که دمپایی اش پاره شده بود و با استفاده از یک کیسه نایلونی قطعات پاره شده را به هم وصل کرده بود. هنگام راه رفتن پایش را بلند نمی کرد، آن را روی زمین می کشید تا تکه های پاره های سرهم بندی شده از هم جدا نشوند. خواسته است به او کمی پول بدهد و آن مرد قبول نکرده و گفته افراد دیگری هم هستند که سزاوارترند. پس از اصرار زیاد، پول را پذیرفته است.

پیرمردی منتظر بود تا نوبت وصله کردن کتش برسد. ماسک به صورتش زده بود. می دانستم که او با خانواده اش در یک مدرسه اقامت دارند. به من می گوید: «بزرگترین ترس ما بیماری ست. هزاران نفر در هر مدرسه هستند. اگر یکی ویروس داشته باشد بقیه به آن مبتلا خواهند شد. همه کسانی را که می شناسم آنفولانزا، معده درد، کمردرد و تب دارند. هیچکس در امان نیست. من پیرمردی هستم که فشار خون و دیابت دارم. بدن من نمی تواند دیگر مشکلات سلامتی را تحمل کند.»

ساعت ۲ بعدازظهر

 چیزی که هر روز اتفاق می افتد این است که بیشتر از وقتی که در شمال و در شهر غزه زندگی می کردم با مردمان آشنا در آن جا روبرو می شوم. به نظر می رسد همه غزه ای ها در یک فضای کوچک تنگ گردآمده باشند و بنابر این مرتب همدیگر را می بینیم. آهنگ Orange is the New Black به ذهنم می رسد: حیوانات، حیوانات به دام افتاده، به دام افتاده در قفس، و قفس پر است.

با توجه به وضعیت زندگی (آیا این زندگی است؟) ما حیواناتی هستیم که در قفس به دام افتاده ایم و امیدواریم در هنگام مواجهه با مرگ زنده بمانیم.

با آشنایی روبرو می شوم که سال ها پیش با او کار می کردم، او می گوید که همراه با حدود ۵۰ نفر از خانواده اش در خانه اقوامش اقامت دارد. «شوهر خواهرم ثروتمند است، بنابراین وقتی اولین بار تخلیه شدند، غذا و لوازم زیادی خریدند. سپس به آنها اطلاع داده شد که از منطقه جدید هم باید بروند. آن ها سریع عمل کردند و همه غذاها و وسایلشان را هم جا گذاشتند. ساختمان بمباران شد. اکنون، آنها با ما هستند، بدون غذا، بدون آذوقه، و با پولی که تقریباً هیچ ارزشی ندارد.»

ساعت ۴ بعدازظهر

 ۱۵ تا قرص از داروهایی که مصرف می کنم را پیدا کردم. خیلی خوشحالم. یعنی تا دو هفته از این دارو مشکلی ندارم. اما سوال اینجاست: هنوز چند دوره دو هفته ای را باید تحمل کنیم تا این کابوس تمام شود؟

ساعت ۶ بعدازظهر

 احمد به من می گوید که می خواهد برای کودکی که در یکی از مدارس دیده است لباس بخرد. تمام خانواده او فوت کرده اند و هیچ کس دیگری برای او باقی نمانده است. همسایه ها هنگام فرار او را با خود آورده اند. او چهار ساله است، هیچ کس به او نگفته است چه بر سر خانواده اش آمده است. اما او به احمد گفته است: «برمی‌گردند و مرا با خود می برند».

ساعت ۱۰ شب

 یکی از همکاران قبلی من به شدت به قدرت انرژی اعتقاد داشت. همیشه می گفت ما انرژی که اطرافمان را احاطه کرده است جدب می کنیم. همیشه چندین کارت و عکس روی میزش داشت تا آن چه را می خواهد از طریق آن ها جذب کند.

دنبال کاغذ می گردم، پیدا نمی کنم. یک تکه کارتن کوچک بر می دارم و روی آن می نویسم: «کابوس تمام شد. من جان سالم به دربردم؛ من زنده ام.”

https://akhbar-rooz.com/?p=228162 لينک کوتاه

1 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز


0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x