یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

یکشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۳

دفتر خاطرات غزه (۴۸) – خدای من، تو زنده ای!

یک دختر فلسطینی در شهر مرزی رفح در جنوب غزه، جایی که آرد و نان کمیاب است، نان در دست دارد عکس: Xinhua/REX/Shutterstock

زیاد، یک فلسطینی ۳۵ ساله، زندگی روزمره در زیر بمباران ها در غزه را روایت می کند. او پس از پنج ماه برای اولین بار خبر زنده ماندن یکی از دوستانش را می شنود، گوشه گیر می شود و نمی تواند اتاقش را ترک کند، آن گاه بذر امیدی پیدا می کند. خاطرات او در گاردین منتشر می شود.

شنبه ۲ اسفند

ساعت ۲ بامداد
 نمی توانم حرف های او را از سرم بیرون کنم: حرف هایی که در قسمت اول گفتگوی ما زد و توام با اشک بود.

«رفتم به مادرم سر بزنم و او را در حال گریه کردن دیدم. وقتی علت را پرسیدم، نگاهی به من کرد و گفت: گرسنه هستم. خیلی گرسنه».

دوست من، یک زن فوق العاده و مادر چهار مرد جوان، با خانواده اش در شمال ماند. پنج ماه تلاش کردم خبری از او بگیرم، اما موفق نشدم. وقتی شماره او را روی موبایلم دیدم به چشمانم اعتماد نکردم.

گفتم: «خدای من، تو زنده ای! زنده!”

او پاسخ داد: “و تو هم هستی!”

بعد از مدتی جرأت کردم از او بپرسم که آیا آب و غذا دارند یا نه؟ او گفت پنج ماه است سبزی نخورده اند. مقدار کمی آرد صدها دلار قیمت دارد. و چقدر شرایط برای او و خانواده اش سخت است.

وقتی در مورد مادرش صحبت کرد، نتوانست صدایش را شاد نگه دارد، شروع به گریه کرد. به من گفت آرزو دارد هر آنچه را که او احتیاج دارد برایش فراهم کند. برایم توضیح داد یک بار آن ها توانستند آرد کافی برای تهیه یک قرص نان برای هر یک از پسرانش تهیه کنند.

«پسرانم نیمی از نان‌هایشان را خوردند و نیم‌ باقی‌مانده را برایم آوردند و گفتند برای مادربزرگشان است. کوچکترین پسرم (۱۱ ساله) گفت که دو نیمه نان او اندازه ی هم نبودند، اما او تصمیم گرفت نیمه ی بزرگتر را به مادر بزرگ بدهد.»

وقتی از من پرسید حال ما چطور است، نمی‌توانستم از کمبود غذا، گرانی، بیماری‌ها، یا استرسی که داریم شکایت کنم، زیرا می‌دانستم که هر چه ما (آنهایی که به جنوب مهاجرت کرده‌اند) داریم. آن ها خیلی بدتر از آن را پشت سر گذاشته اند.

در پایان گفتگو سعی کرد به شوخی بگوید: «شوهرم همیشه می‌خواست وزن کم کند، اما نمی توانست. در پنج ماه گذشته، او بیش از ۳۵ کیلوگرم وزن کم کرده است»!

قبل از اینکه تماس تلفنی خود را تمام کنیم، به او گفتم امیدوارم دوباره او را ببینم. به او گفتم هر وقت به او فکر می‌کنم، ویدیویی را که در مورد نمرات پسر بزرگش در دبیرستان پست کرده بود، به یاد می‌آورم. در غزه، همه دانش آموزان دبیرستانی امتحانات عمومی واحدی را می گذرانند که باید برای ثبت نام در دانشگاه در این امتحانات قبول شوند. در رسانه‌های اجتماعی سنتی وجود داشت. زمانی که نمرات خود را دریافت می کردند، آن را ضبط می کردند و در عین حال واکنش والدین مغرور خود را به اشتراک می گذاشتند. یادم می آید دوست هم صحبتم چگونه با چشمانی پر از اشک و شادی به هوا پرید و همراه با شوهرش پسرشان را در آغوش گرفتند.

چیز دیگری که همیشه به یاد دارم روزی است که پیش من آمد و گفت که او و همسرش بالاخره توانستند اولین قسط خانه جدیدشان را بپردازند. یک خانه، که متاسفانه، آن ها مجبور به تخلیه آن شدند.

۸ صبح
 اخیراً از همه چیز اجتناب می کنم. بیرون رفتن، صحبت کردن با مردم و به طور کلی «زندگی کردن». در اتاق می مانم و هیچ کاری نمی کنم. از همه چیزهایی که در اطرافم می گذرد خسته شده ام، از اینکه چقدر زندگی ما غیرانسانی و فلاکت بار است خسته شده ام. هدف من این است که روزها به به پایان برسد و آن ها را از تقویم حذف کنم. دلم می خواهد ساعت ها و روزها بگذرد و به لحظه ای برسیم که به ما بگویند این کابوس تمام شده است.

به این فکر می کردم آیا حال و روزی که دارم افسردگی است یا نه، اما به خاطر آن بذر کوچک و در عین حال قوی امیدی که در وجودم دارم، این فکر را کنار گذاشتم. هر وقت به خاطر روزهای سختی که می گذرانیم این افسردگی می آید، آن بذر امید را پیدا می کنم. به قلب من باز می گردد و مرا به افکار مثبت و آرزوی آینده ای بهتر سوق می دهد.

یک زمان، قسمتی از یک برنامه تلویزیونی به نام کشتن حوا را تماشا می کردم. یکی از شخصیت ها می گفت: “غم و اندوه ما را حتی نسبت به خودمان غریبه می کند”. با وجود اینکه این جمله به اختصار گفته شد و هیچ تمرکزی هم در آن اپیزود روی آن صورت نگرفت، اما در ذهنم نقش بست. حدس می‌زنم چیزی که من از آن رنج می‌برم غم و اندوه است، اما این غم دیگری است، آمیخته با استرس، ترس ِ از دست دادن. غم شدید.

گوشه نشینی ام هر از گاهی به خاطر کار مهمی قطع می شود. این بار موضوع امید کوچولو پیش آمد، گربه ای که در خیابان پیدا کردیم. پیامی از پسری که بیش از یک ماه است میزبان گربه است، دریافت کردم. گفت دیگر نمی تواند او را نگاه دارد. پیام او مرا وحشت زده کرد زیرا مطمئن نبودم بتوانیم جای دیگری برای گربه مان پیدا کنیم.

با همه ی کسانی که می شناسم تماس گرفتم. یکی از دوستانم گفت آیا می دانی که خانواده های کامل بدون سرپناه و حتی چادر و آواره هستند و تو به دنبال مکانی برای گربه می گردی؟

چند نفر از دوستان به من پیشنهاد دادند، اما بعد از مشورت با همسرانشان جواب جواب هایشان منفی بود. (همسرشان از گربه می ترسند و امتناع کردند). یکی دیگر از دوستان مردی را معرفی کرد که گفت حاضر است گربه را بپذیرد، اما در برابرش هزینه ی ماهانه می خواهد. نتوانستیم بر سر قیمت به توافق برسیم و نتیجه ای حاصل نشد.

بالاخره یکی از دوستانم گفت یکی از بستگانش که خانواده اش با خانواده او در یک محل پناهنده هستند، حاضرند او را در نزد خود نگاه دارند.

من برای پس گرفتن امید رفتم و از دیدن او بسیار خوشحال شدم: او بزرگتر شده و هنوز هم پرانرژی و سر حال بود.  آن پسر واقعاً مراقب او بود، حتی پولی را که به او دادیم پس داد و ما را به غذا دعوت کرد.

کودکی گربه ای را در زیر آوار ساختمان های آسیب دیده در رفح در آغوش گرفته است. عکس: سعید خطیب/ خبرگزاری فرانسه

در حالی که منتظر بودم تا امید را بیاورد، این فرصت را پیدا کردم که با برادران و پسرعموهایش که در طبقه پایین ایستاده بودند صحبت کنم. یکی از آنها گفت چقدر دلش برای خوردن میوه تنگ شده است. آنها شروع به نام بردن انواع میوه هایی کردند که دلشان می خواست بخورند. میوه گواوا مورد علاقه ی من نیست، حتی جز پنج میوه ی محبوبم هم نیست. اما به آن ها گفتم دلم برای خوردن گواوا تنگ شده است. در واقع، چیزی که من واقعاً از دست داده ام نه خوردن گواوا که عطر آن است. به آنها گفتم آرزو دارم یک روز بستنی توت فرنگی بخورم.

وقتی به محل زندگی جدید امید رسیدم، بیش از ۱۵ کودک بیرون آمدند و دور من جمع شدند. پسر و دختر همه آواره هایی بودند که در آنجا اقامت داشتند. هیجان زده بودند و می گفتند: «گربه جدید مان را آورده اید؟ لطفاً اجازه دهید او را لمس کنیم.» با زنی که قبول کرده از امید مواظبت کند، صحبت کردم، سفارشی هایی به او کردم و برگشتم.

می ترسیدم امید از این جمعیت زیاد بترسد، اما دوستم به من گفت امید یک “مرد کوچک قوی” است و طوری رفتار می کند که گویی این مکان جدید از سال ها پیش متعلق به او بوده است. از شنیدن این صحبت خوشحال شدم.

ساعت ۸ شب
احمد به اتاق می آید تا چاق سلامتی کند. تعجب کرده که امروز از اتاق بیرون رفته ام. در مورد موسیقی صحبت می کنیم. او از خواننده ها و آهنگ های مورد علاقه اش می گوید. او عاشق یک آهنگ مصری به نام کشور زیبای من است. فکر می کند خواننده فعلی صاحب آهنگ است اما به او می گویم خواننده اصلی اش کاور است. وقتی به من می‌گوید خواننده اصلی را نمی‌شناسد، غافلگیرم می‌شوم.

«دالیدا؟ دالیدا کیست؟»

دالیدا یک خواننده و بازیگر مشهور جهان است که در مصر متولد شد، اما در دهه ۷۰ در اروپا به شهرت رسید. سپس به مصر بازگشت و به عربی آواز خواند.

توی موبایلم سرچ میکنم و آهنگ اصلی را پیدا می کنم. یک آهنگ نوستالژیک در مورد کشور مادری است، عشق به آن و امید به روزی که به آن جا برگردد. این اولین باری بود که در پنج ماه گذشته این آهنگ را گوش کردم و این بار در وضعیتی کاملاً متفاوت.

آپارتمانم را که با ماشین کمتر از یک ساعت با من فاصله دارد، جای دوری می دانم که آرزو دارم روزی به آن برگردم. عکس‌ها را نگاه می کنم و به عکس‌هایی از زندگی‌ای که قبلاً داشتم و دیگر وجود ندارد خیره می شوم. قلبم می شکند.

بعد از رفتن احمد به دنبال آهنگ های دیگری از دلیدا در موبایلم گشتم. آهنگ مورد علاقه ام – یک آهنگ فرانسوی به نام Je Suis Malade – را گوش کردم که دالیدا بعد از سرژ لاما آن را اجرا کرده است. چنین آهنگ هایی مرا به اهمیت کلام مکتوب رسانده است. چگونه نویسنده توانسته غم و اندوه شدیدی را که پس از از دست دادن عزیزش متحمل شده، را توصیف کند. او در این آهنگ می گوید دوری از عزیز شبیه زمانی است که مادرش او را عصرها در میان ناامیدی ترک می کرد. دوری از او مانند یتیم بودن در یک خوابگاه بود.

به طرز عجیبی بیشتر از همیشه با شعر ارتباط برقرار می کنم، احساس می کنم تنها مانده ام، مثل یک پسر بچه که از آینده ای که در انتظارش است می ترسد. از دست دادن یک خانه و یک زندگی کامل با دوستان و چیزهای زیبا آن هم در یک چشم به هم زدن.

اما برخلاف آهنگی که با گفتن «دیگر رویا نمی بینم» شروع می شود، من هنوز رویاهایی دارم. آرزو دارم دوش آب گرم بگیرم، بستنی توت فرنگی بخورم و در امنیت باشم.

این همان بذر امید است. آن بذر کوچک و قوی و سرسخت امید.

https://akhbar-rooz.com/?p=235265 لينک کوتاه

1 1 رای
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest

0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x