شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳

شنبه ۲ تیر ۱۴۰۳

«خ» مثل خیال – صمصام کشفی

صمصام کشفی

می‌رفت خیال تو ز چشم من و می‌گفت

هیهات از این گوشه که معمور نمانده‌ست

« حافظ»

شبی

آفریدم‌ات در خوابم

تا پیکره­ی شایان خود بگیری

پرداختم‌ات با خمیر خیالم

در  تو دمیدم از جانم

جان که گرفتی،

با تو رسد کردم جهانم را

و خواندم‌ات به دیدن رویاهای ام

یگانه‌ام که شدی

با ناز و نوازش بیدارم کردم

شستم چهره ام را

شانه زدم سرم را

بافتم گیسوانم را

نشاندم  خودم را در برابرم

یک حرف و دو حرف بر زبانم

هجی زدم تو را وُ

با واژه‌گان‌ات

جمله‌‌ جمله

سرشتم شعرهام را.

با چشمان‌ات دیدم

با لبان­ات خندیدم

با سرانگشتان‌ات نوشتم

و برگ برگ روی هم گذاشتم هستی‌هامان را

حالا که سرخوش از آفرینش

می‌خواهم بخوانم ات

می‌بینم که خط خطی ‌کرده‌ای خوابم را

و خالی کرده‌ای از رویا و خیال

جانم را.

باور نمی‌کنی اگر،

بفرست خیال‌ات را

تا در نگرد که خالی از خیال چونم!۱

۱  ـ  باور نکنی خیال خود را بفرست /  تا در نگرد که بی‌تو چون خواهم خفت «حافظ»

https://akhbar-rooz.com/?p=49293 لينک کوتاه

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x