گُمگشتگانِ همچو مرا نیز – اسماعیل خویی

اسماعیل خویی

گُمگشتگانِ همچو مرا نیز میهنی ست:

هر دیگری که هست در آنجا دگر منی ست!

در غُربت، ار که لاله برآید ز خاکِ ما،

هر شاخه را از آن به درون دشتِ ارژنی ست!

گفتی که دل ز مهرِ وطن می توان گسست:

البته می توان، دل ات ار پاره آهنی ست!

گیرد به هر کجای زمین ریشه زندگی:

شرط اش همین و بس که در آن سایه ی زنی ست.

مادر تو راست خاک، نه هر خاک، لیک،هی!

کی در کویر باغچه ی یاس و سوسنی ست؟!

گلخانه می توان زدن،البته، در کویر:

امّا چنین پناهگهی نیز مدفنی ست!

این بس که چترِ شیشه نباشد پناهِ گل:

وَ گلشن ات، به گردشی از هفته،گ ُلخنی ست!

هنجارهای مامِ طبیعت چو بشکنی،

مامِ تو مام نیست دگر،شرزه دشمنی ست!

هر جای ویژه نیست تو را نیز مسکنی:

در جای ویژه،گر چه، تو را نیز مسکنی ست!

مسکن به خاکِ غیر شود خانه ی امان:

امنیّتی که میوه ی بیخِ سترونی ست!

بادا که بهرِ دیگر غربت کشیدگان،

بیدرکجا فرار زگلخن به گلشنی ست!

یا کز برای زنده به گورانِ دینِ جهل،

بیدرکجا به جانبِ خورشید روزنی ست!

امّا، در آزمونِ من از آن، چه بد چه نیک،

جایی برای گم شدن از خویشِ چون منی ست!

گر بایدت زماندن و رفتن گزینشی،

بایا، برای ماندنِ تو، رای رفتنی ست!

رفتن برای ماندن و بازآمدن، اگرچ

راهِ تو سنگلاخی و اسبِ تو توسنی ست!

بادا، به هر کجا، که رسی در تلاشِ خویش،

پیوسته سرپناه و امانگاهِ ایمنی ست!

وآن دم که خاکبوسِ وطن می شوی، افق

بيشتر بخوانید:  یا شیخ به کشورم بماند یا من! - اسماعیل خویی

خندان به شور و شادی ی فردای روشنی ست!

بیست و چهارم آبان ماه۱۳۹۸،

بیدرکجای لندن

https://akhbar-rooz.com/?p=23277 لينک کوتاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها