منو

آپوزیسیون، حکومت و مردم سه مشکل، سه راهِ نجات! – امیرحسین لادن

آنچه این سه گروه: آپوزیسیون، حکومت، و مردم، را بهم پیوند می زند:

نخست، فرهنگی است که همه مان از درونش بیرون آمده ایم؛ دوم، عشق به زادگاه (میهن مان ایران)؛ و  سوم، رابطه ی عاطفی با هم میهنانمان می باشد.

بخش انکارناپذیر و بزرگی از دید و برداشت، یک ملت؛ و بنابراین کردار و گفتار، و نحوه ی برخوردشان با یکدیگر، نتیجه ی فرهنگِ مشترکشان می باشد، که “همه” را در بر می گیرد.

آپوزیسیون یا مخالفان حکومت، یک گروهِ هم فکر و هم اندیش و همراه نیست؛ بنابراین، مشکلات جامعه را یک گونه نمی بیند و نمی داند. از طرفی خصوصیات فرهنگی؛ که شامل کاستی های مان: مانند خودمحوری، خود بزرگ بینی، خود شیفتگی، جنون مطرح بودن، منافع شخصی را به منافع جمعی و ملی ارجح دانستن، نیز هستند، و همه مان را پیله وار در بر گرفته؛ باعث شده که پاسخ ها و راه ها حل ها، نه تنها متفاوت، بل که حتی نادرست و تخریبی، باشند.

در میان آپوزیسیون:

آنهائی که دنبال مطرح بودن و منافع شخصی هستند، نمی توانند در بین تلاشگران و کنشگران راستینی که تنها بدنبال برای برقراری عدالت اجتماعی، برابری بی چون و چرا برایِ همه ایرانیان، و برپائی حکومت مردمسالار هستند، جائی داشته باشند.

“… هر کس باید در خط و مشی خودش با پرنسیپ (رعایت اصول اخلاق) باشد. دارای مسلک باشد. باید انسان شخصیت داشته باشد.” (۱)  

آنهائی که استقلال و تمامیت ارضی ایران را، برای دستیابی به اهداف شخصی، در گرویِ بیگانگان می گذارند و با آنان “ساخت و پاخت” می کنند؛ نه تنها جائی در بین کنشگران راستین ندارند، بل که ملت بیدار و آگاه میهنمان، دست رَد به سینه ی آنها می زنند. همانطور که طی چند ماه گذشته، چند نمونه ی بارز آنرا مشاهده کرده ایم: کنفرانس (چلبی سازی) ورشو، فَرَشگرد، ققنوس، و چند هفته پیش، شورای مدیریت گذار.

۹۷ سال پیش، مصدق در مجلس شورای ملی گفت: “ما باید خود را به آن درجه استقلال واقعی برسانیم که هیچ چیز جز مصلحت ایران و حفظ فرهنگ و تمدن خودمان محرک ما نباشد.” (۲)

بالاخره، آنهائی که با تاریخ میهنمان بیگانه اند و درسی از گذشته نگرفته اند، فرق رهبر با رئیس را نمی دانند!؟ مهمترین تفاوت بین رهبر و رئیس (شاه و امام)، اینستکه رهبر را مردم انتخاب می کنند و رئیس خودش را به زور و با توطئه و دسیسه، و یا همگاری بیگانه، سوار مردم می کند. تجربه ی تاریخی میهن مان به ما میآموزد که رهبری یک پروسه است: شخص یا گروه، در درجه ی نخست، باید راهنما و الگو باشد تا مردم او را بشناسند و بپذیرند. در چنین شرایطی، او از آموزگار و راهنما، به درجه ی “راهبر” رسیده است. پس از اینکه مورد تأئید ملت قرار گرفت، گام نهائی را برداشته و به درجه ی “رهبری” انتخاب شده؛ نه با زور، نه با دسیسه، و نه با کمک بیگانگان! (۳)

حقایق و واقعیت ها

در بالا اشاره شد که پاسخ ها و راه حل ها متفاوت می باشند. در اینمورد باید تعارف و رودربایستی را کنار بگذاریم و حقایق و واقعیت ها را بررسی کنیم. پاسخ ها و راه حل ها متفاوت هستند، زیرا اهداف، و برنامه هایِ مخالفان رژیم نه تنها یکی و یکدست نیستند. بل که کاملن متفاوت و حتی در تضاد می باشد:

– هدف و برنامه ی یک گروه ملی گرا، نمی تواند با یک گروه جدائی طلب، یکی باشند. اولی می خواهد امنیت و تمامیت ارضی ایران را حفظ کند و نگهدارد؛ گروه دوم، که یا گمراه و “کم دان” است و یا وجدانش را گروی اربابان خارجی اش گذاشته، زیر عنوان فدرالیزم، دنبال تکه پاره کردن کشور می باشد.

– هدف و برنامه ی جمهوریخواه و سلطنت طلب نیز کاملن با یکدیگر در تضاد هستند: جمهوریخواه دنبال برپائی یک حکومت مردمسالار است. حکومتی که مشروعیتش از مردم، بوسیله مردم و برای مردم است. سلطنت طلب، بدنبال دوباره سازی سلطنت می باشد. ولی اینبار برای اینکه متاعش قابل فروش باشد، آنرا با ادبیات جدیدی ارائه می کند: سلطنت پارلمانی! یک زبانزد عامیانه داریم که می گوید: “خر همان خر است، پالانش عوض شده”.

ما در میهنمان، ۲۵۰۰ سال سلطنت داشته ایم (جشن هایِ ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی؟!)؛ همه شان بدون استثنا، خود کامه و خداسالار بودند. یعنی ادعا می کردند که مشروعیت الهی دارند. زمان پهلوی (پدر) می گفتند “خدا، شاه، میهن”، یعنی شاه از “میهن” مهم تر و ارجح تر بود!؟ پهلوی (پسر) می گفت: سلطنت موهبت الهی است که از سوی خداوند به شخص شاه تفویض شده!   

– اسلامگرا و لائیک، آب شان در یک جوی نمی رود! پس از چهل سال حکومت اسلامی در ایران، واژه ی اسلامگرا نیازی به توضیح ندارد. لائیک یا “دین جداگری”، بریدن نهادینه‌ی پای مذهب از سیاست می باشد. لائیسیته‌، برخلاف سکولاریسم، که تنها ایده‌ی کلی جدا کردن مذهب از سیاست است، طرح و پروژه‌ی مشخصی است که در قالب قانون، این جداسازی را به سامان می‌رساند. در سیستم لائیک، دین درحوزه ی شخصی می ماند و سیاست حوزه ی جمعی را مدیرست می کند؛ و این دو به کار هم کاری ندارند.

پدیده ی “همه با هم” یک توهم است! یک نوع خودفریبی است! نه تنها راه نجات نیست، بل که تلاشی است بیهوده و بی ثمر که به بن بست ختم می شود. در ضمنی که اتحاد و اتفاق، به نظر منطقی میآید، یکی از دلایل اصلیِ انشعاب ها، ناکامی ها و شکست هایمان بوده است. چه در جنبش های صد سال گذشته ی میهن مان، مانند انقلاب مشروطیت که به کژراهه ی مذهب کشیده شد و به مشروعه تبدیل گردید؛جنبش ملی شدن صنعت نفت، با کودتای ۲۸ مرداد شکست خورد؛ و انقلاب مردمی ۵۷، که به چاهِ ننگینِ فقاهت سقوط کرد.

همچنین در آپوزیسیون که طی چهار دهه ی گذشته، بارها و بارها، شخصیت ها و گروه های مختلف با ایده های متفاوت و با خلوص نیت، برای ایجاد تشکل های سیاسی در جهت گردهم آوردنِ آزادیخواهان، مخالفان رژیم، و میهن دوستان، تلاش کرده اند. این حرکت های قابل تقدیر و ستایش، یکی پس از دیگری، دیر یا زود، با انشعاب و تفرقه و ناکامی روبرو شده و در پایان صحنه مبارزه را ترک کردند.  بعضی از تلاشگران و مسئولان با سرخوردگی گوشه گیر شدند و برخی سعی کردند که از راههای دیگر به تلاش و مبارزه ادامه دهند. 

“همه با هم”، یک استدلالِ نادرست و حتی یک سفسطه است که عده ای را بخود مشغول ساخته. برخی مدعی هستند که “همه با هم” با همراهی و همگرائی یکیست!؟ برخی از خودمحورانِ جاه طلب به ویژه آنهائی که مبتلا به جنون مطرح بودن هستند، از این پدیده، حربه مانند برای سرکوب دگراندیشان بهره برداری می کنند.  

حکومت که اهرم های قدرت و ثروت را در دست دارد، می خواهد به “هر قیمتی” این کنترل را برای همیشه حفظ نماید. بنابراین می کوشد که با استفاده ی ابزاری از این اهرم ها، بر اریکه قدرت باقی بماند. عده ای را می خرد؛ عده ای را با مقام و منصب و شغل در کنار خود نگهمیدارد؛ و دیگران را با خشونت و سرکوب و زندان و تبعید و حتی اعدام، خنثی می سازد.

طی چهار دهه گذشته، بارها در مورد کارنامه ی حکومت ضد انسانی و ضد ایرانیِ ملاها نوشته و گفته شده است. بنابراین به اشاره ای کوتاه اکتفا می شود: می‌دانیم که میهن مان، ایران، در ردیفِ کشورهای ثروتمند جهان است، و می‌تواند از همه‌ی فرزندانش به بهترین نحو نگهداری کند. ایران و تمام ثروت‌های طبیعی و ملی کشور، و همه‌ی داده‌هایش، متعلق به تک تک ملت ایران است. پس چرا این ملت، در فقر و درماندگی غوطه ور می‌باشد؟ پاسخ در حکومت مذهبی، دیکتاتوری و فردی است.  (4)

حکومت ولایت فقیه، با دروغ و “تقیه” و عوامفریبی سوار کار شد. حکومتی که در فساد غوطه ور، و دزد و چپاولگر است. حکومتی که با کلاهبرداری و پایمال کردن حقوق میلیون‌ها ایرانی، و ملاخور” کردنِ پس انداز بیوه زنان و بازنشستگان میهنمان، در تجملات زندگیِ یزیدی، غوطه ور می باشد. رژیم در نهایت، تمام روزنه ها را به روی ملت بسته، و مردم برای رهائی، راهی جز براندازی ندارند.

مردم، یا بهتر است بگوئیم، بخش عظیمی از هم میهنانمان، خوشبختانه، بیدار و از آگاهی نسبی برخوردار شده اند. برای اینکه ارزش و اهمیت این موضوع برای همه ی هم میهنانمان شفاف شود، چند برگ از تاریخ نه چندان دورِ میهنمان را ورق می زنیم. این دوران، شِکوِه از فساد گسترده، رشوه و حق و حساب، و نقش بی امانِ منافع شخصی در تمام امورزندگی دارد. حکایت از این فاجعه دارد که منافع شخصی در میهنمان، همواره بر منافع جمعی و ملی ارجحیت داشته است. ولی بی دلیل و علت نیست!

۱۵۰ سال پیش، رابرت گرنت واتسون نوشت: اصل اساسی قانونی ایران نمایانگر آنستکه شاه یعنی کشور، و همه ی افراد برای خاطر سلطان زنده اند! در ایران تقریبن همه چیز بسته به پول است حتی تمام مقامات و منصب های کشور. در ایران حتی عدالت را باید خرید و نباید بعنوان اینکه حقی است خواستار آن شد!؟ مطلق بودن سلطان، همه چیز بودن پول، حتی ارجح بودنِ پول، به حقوق انسانی و عدالت اجتماعی، الگوی زندگی مان بوده است.  (5)

شیل ، وزیر مختار انگلیس در ایران، دوره ی ناصرالدین شاه، در گزارش به وزیر امور خارجه کشورش می نویسد: دولت و ملت ایران بطور انفرادی و دسته جمعی، عمومن (عموماً) در زمره ی بی ایمان ترین مردم جهانند؛ در میان ایرانیان نفع آنی و شخصی حاکم بر هر چیزی است.   (6)

در چنین شرایطی نُخبگانی مانند قائم مقام، امیر کبیر ، میرزا حسین خان سپهسالار نیز وارد صحنه ی مبارزه شدند. نفوذِ اندیشه، و تأثیر گام های اصلاحی این شخصیت ها، عده ای از هم میهنانمان را بیدار و آگاه کرد. گروه بعدی در جلسات پنهانی شبانه، مشکلات میهن مان را مورد گفتگو قرار می دادند، برای راهگشائی مشورت می کردند، و برای بیداری مردم، “شبنامه” بیرون می دادند. یکی از این آزدایخواهان می گفت باید مردم عالم شوند، باید بدانند که صاحبان این آب و خاک هستند. دیگری می گفت مردم باید به حقوق انسانی خود واقف گردند تا تن به ظلت ندهند.  (7)

به مرور زمان، کتاب ها ترجمه شدند و روزنامه ها به درون جامعه رخنه کردند. این گام ها جنبش مشروطه خواهی را رقم زد. هدف نخست آنان، مهار کردن و مشروط کردن قدرت شاه بود. این اشخاص پدران انقلاب مشروطیت هستند.  

همانطور که می بینیم بیداری و آگاهی یک پروسه است. نیاز به کسانی دارند که مشکلات را می بینند، درد جامعه را لمس می کنند، و با از خود گذشتگی برای رفع مشکلات مبارزه می کنند و گام بر می دارند. مردم با انقلاب ۵۷ متوجه شدند که سرنگونی به تنهائی کافی نیست، و تعویض مهره ها، نه تنها مشکلی را حل نمی کند، بل که می تواند ما را از چاله به چاه بیاندازد؟!

پس از رأی دادن به جمهوری اسلامی و حکومت روحانیت، آموختند که  اُمت بودن، زندگی گوسفندی است و با حقوق انسانی و شهروندی، در تضاد است. پس از حرکت اعتراضی ۸۸ عده ی قابل ملاحظه ای از هم میهنانمان، بیدار شدند. پیشنهادات پدران انقلاب مشروطه که می گفتند برای حل مشکلات، مردم باید عالم شوند؛ مردم باید به حقوق انسانی و شهروندی شان آگاه شوند؛ و مردم باید باور داشته باشند که صاحبان اصلی این آب و خاک هستند، جا افتاد.

بُعدِ جهانی این پدیده را نیز نمی توان و نباید نادیده گرفت. امروز بخاطرِ وجود شبکه های اجتماعی و اینترنت، مردم هم  از حال یکدیگر با خبر هستند و هم با دیگران در تماسند. آشنائی با حقوق شهروندی و ضرورتِ عدالت اجتماعی را با پوست و استخوانشان لمس می کنند. زمانی که کارت به استخوان برسد، مردم آماده اند، و کوچکترین موضوعی می تواند باعث انفجار شود. برای مثال، در شیلی، افزایش قیمت بلیط ترن؛ در لبنان، مالیات رویِ (واتساپ)؛ در عربستان سعودی، قلیان؛ در هندوستان، پیاز؛ میلیون تن را به خیابان ها کشاند و همه چیز را آسیب پذیر کرد؟!

حکومت های دیکتاتوری، خودکامه، و تمامی خواه، آرام آرام “دوزاری شون داره میفته” (تشخیص می دهند) که نمی توانند همه ی مردم را برای همیشه اغفال کنند!؟ این بهترین فرصت برای هم میهنانمان می باشد. باید آگاهانه حرکت کنند، و با باور به حقوق شهروندی، گام بردارند.

ایران بر سر یک دو راهی است

این بیداری، نه تنها تاریخی و سرنوشت ساز می باشد؛ بل که در زمانی به ثمر رسیده که میهنمان بر سر یک دو راهی قرار دارد:

– جنگ منطقه ای، دخالت بیگانگان، و برپائی حکومتی وابسته به بیگانه؟؟؟

– یا براندازی خشونت پرهیز و جایگزینی نرم؟؟

این بزرگترین و مهمترین انتخابِ یک ملت برای تعیین سرنوشت خودشان، فرزندانشان و میهنشان می باشد. خوشبختانه، نتیجه اش قابل لمس است. زیرا همه مان شاهد نتایج جنگ و یورش نظامی، تحت لوای عوامفریبانه ی دموکراسی در لیبی، عراق، و سوریه بوده ایم. شاهد نقش آپوزیسیون وابسته به بیگانه بوده ایم که چگونه احمد چلبی در عراق و کارزای در افغانستان، و عوامل دیگر در نابودی کشورشان شرکت داشتند.

باید آگاهانه انتخاب کنیم و هوشمندانه گام برداریم.

پیشنهاد ما برای ایرانی آزاد و آباد،

برپائی یک جمهوریِ دموکراتیک و لائیک می باشد.

امیرحسین لادن

آبانماه ۱۳۹۸

ahladan@outlook.com

(۱) کتاب خاطرات و تألمات مصدق 

(۲) کتاب خاطرات سیاسی خلیل ملکی 

(۳) کتاب خداسالاری و درماندگی، امیرحسین لادن

(۴) مقاله “پاسخِ ملت ایران به فرمانده ی سپاه”، 

(۵) کتاب تاریخ ایران در دوره قاجار، رابرت گرنت  

(۶) کتاب امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت (۷) کتاب تاریخ بیداری ایرانیان، ناظم الاسلام کرمانی

https://akhbar-rooz.com/?p=9311 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: