من خیال می کنم، پس هستم! – خسرو باقرپور

بر تپه هایِ رو به رو:

من و مه و خستگی همراه می رویم

این بهمنِ گرفته ی بی پیر،

همخوانِ بغضِ بی تحملِ من؛

تمامِ شهریور های زخمی را گریه می کند.

بر تپه هایِ رو به رو:

بر درختِ انتظار آونگ مانده ام

و انبوهی از مرغانِ دریایی؛

از طوفانِ سرخِ سینه ام؛

برایِ دریای رام پیغام می برند.

بر تپه های رو به رو:

کودکی ام سوت می زند

می تازد بر اسبِ چوبی اش

موج بر می دارد دوباره گیسویت؛

تو شادمانه می خندی،

و دهانم بویِ شعر می دهد.

بيشتر بخوانید:  با چشمِ میشی ی محزون! - (به مناسبت سالگرد کشتار بيژن و همرزمانش)

https://akhbar-rooz.com/?p=22273 لينک کوتاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها