خطا خطاست – اسماعیل خویی

اسماعیل خویی

مِهینِ نابغه ها نیز هم خطا بکند:

اگر که کارِ خود آغاز از انتها بکند.

مگو بر آب اش اگر تکیه بود بهتر بود:

بدو که تکیه گه از باد یا هوا بکند!

خطا خطاست، چه ابله کند، چه نابغه ای:

کنارِ «نابغه» بنویس: «ور خدا بکند»!

مگر خطا ز خدا نیز سر تواند زد؟

بلی: چو کاری بی چون و بی چرا بکند!

نمونه وار بگویم: همین که شیخی را،

چو جانشینِ خودش، نا خدای ما بکند!

ولی نه! این ثمری از خطای برترِ اوست:

وَ آن هم این که به شیطان بُوِش عطا بکند!

برای آدم اش انبانی از بلا بکند!

وَ، تا که رانده شود از بهشت با آدم،

دچارِ وسوسه حوّای بی نوا بکند!

ولی، ز بختِ خوشِ او بُوَد نبودنِ او:

که نه تواند و نه خواهد این خطا بکند!

که،گر که بود، خطایی نبود از او پنهان:

و گر نبود خطا ز نهان، چرا بکند؟!

متاز بر من، اگر از نبودن اش گویم:

نبودن اش چو وَرا از خطا رها بکند!

مگر نه، ناصر خسرو، خدای را فرمود

که هر که بد کند از جانبِ شما بکند؟!

خطابِ من به ادب با «شما»ی نابوده ست:

و قافیه ست که بر من گهی جفا بکند!

در این نمط ز سرودن، ولی، سراینده

بر این جفاگرِ خود همچنان وفا بکند!

«چرا؟» ش را بگذارم برای  وقتِ دگر:

دل ام نخواهد هر کار هر کجا بکند!

در این قصیده، به جا نیست دم زدن از شعر:

وَ دل نخواهدم این کارِ نا به جا بکند!

و من نفورم و دورم ز شیخ، کاو دلِ خویش،

برای شرع، به رای خودش، فدا بکند!

به جاست کاینجا دنباله ی سخن گیرم:

مگر که روزنه ای رو به نور وا بکند.

منا! به کارِ رهیدن ز شیخ، می دانی

که دیگری نتواند که کارِ ما بکند.

به کارِ خویش بپرداز و هیچ بیم مدار

که همدلی نکند یاوری ت یا بکند.

ز خود بپرس و بیندیش تا چه باید کرد:

که دین  و کارِ جهان را ز هم جدا بکند؟

که دستگاهِ حکومت نمی شود کارآی،

مگر جماعتِ دینکاره اش رها بکند:

که تا نخستین با زندگی بپردازد؛

وَ دیگری ش مُدیریّتِ عزا بکند!

بلی! «جدایی دین از حکومت» آن اصلی ست

که ساختارِ کهن را ز نو بنا بکند.

ولی، بسا که چنین ساختارِ عُرفی تان،

میانِ جامعه، اخلاق را فنا بکند.

نه، نع! چنین نشود: اجتماعِ امروزین

بسازد آدمِ نو را و رونما بکند.

چه گونه آدمِ نو؟ آدمی که، چون که خطا

کند، به رای خود، اقرار بر خطا بکند.

وَ آدمی که، به آموزش از خِرَد، خود را

ابا «ولایتِ» وجدان اش آشنا بکند

وَ آدمی که، به آموزگاری ی خِرَدش،

هماره وجدان را شمعِ رهنما بکند.

چنین یک آدمی ارزشگزارِ مطلقِ خویش

بُوَد، به هر چه که هرگاه و هر کجا بکند.

چنین یک آدمی، البتّه، می تواند گاه،

به داوری و به سنجشگری، خطا بکند.

چنین یک آدمی آدم تری ز خود گردد،

خطای کرده ی خود را چو برملا بکند:

که هر خطا، خبری عام چون شود، از خود

تمامِ مردمِ آینده را رها بکند.

وَ این قصیده تواند،بدین سخن،خود را

تمام بشمرد و ختمِ ماجرا بکند.

چهارم اردیبهشت ۱۳۹۷،

بیدرکجای لندن

https://akhbar-rooz.com/?p=17491 لينک کوتاه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: