مادران زیباهو (بخش ششم)؛ عذرا مامان – زیبا کرباسی

زیبا کرباسی

عذرا اسپهرم مادر پدر خواهرانم آیدا و ندا و همسر دوم مادر بایولاجیکالم ثریا بود
او را عذرا مامان صدا می کردم
زنی که وجود بی نهایتش معنای صفا و روشنی بود
مادر پنج پسر و دختر بی همتایی به نام نگار که پدرشان را در سنین کودکی از دست داده بودند
و او به تنهایی نه تنها کودکان خویش
بلکه دختری را نیز به نام حاجیه از سر راه برداشته مثل تخم چشم از او مراقبت کرده و به خانه ی بخت فرستاده بود
ثلاله ی همسرش به درویشان اهل حق نامی ی شهرمان تبریز می رسد
پدر خوانده ی من مقصود حق شناس فرزند اول او بود که دو سال بعد از انقلاب اعدام شد
برادر عذرا مامان سپهبد نیز جزو اعدامیان آغازین بعد از انقلاب بود و از جمله شهیدان به حق راه وطن
عذرا مامان با موهای بور چشم های عسلی خندان یکی از بشاش ترین انسان هایی بود که در طول زندگی ام دیده ام
حکایت است وقتی او و عمه نگار به خواستگاری ی مادرم می آیند من از گوشه ی در با انگشت ها ی کوچک و لب های لرزانم صدای شان می زنم و می گویم او مادر من است ها
آن ها نیز مرا به آغوش می گیرند و می گویند می دانیم
خاطره های او در بی نهایت نفس می کشند هر کدام مملو از دقایق و ساعاتی که تا هنوز لبخند بر روی لب ها می نشانند
رابطه ی او با دایی جان دل خواهم یگانه مملو از عشق خالص و دوستی بود
هر جا که این دو تن کنار هم بودند خانه از شادی و قهقهه لبریز می شد

دایی جانم که هرگز نتوانست عشقش را به دختر زیبای او نگار برملا کند که دلیل واقعی ی طلاقش بود و دیر جنبیده بود و عذرا مامان با کارت عروسی و گریه به خواستگاری ی او جواب داده بود و سرانجام داستان به خود زنی ها و خودکشی ی دایی جانم منجر شد
و اما حکایت های زندگی ی عذرا مامان آموختنی بود
از سماجتش برای ارتقای سواد و دانش که او را راهی ی دانشکده های سوادآموزی می کرد از محبت و سله ی رحمش در آغازین سال های زندگی ی زناشویی که با دست پر در روز های عید همراه همسرش به کناره ها و گودهای شهر منزل مردم بی بزاعت سر می زدند و در خانه هایی که از حلبی و استخوان مرده بالا رفته بود صدای دف چنان برمی خاست که صاحب خانه در هین آواز به دختری که در سماع بود می گفت
طوطی
طوطی
طوطی
آهسته
مبادا که خانه بریزد
یکی دیگر از یادهای پر شور و شعفم از عذرا مامان این که روزی در اتاق بابابزرگم نشسته بودم شعرهایی را که رضا دایی جانم برایم دست چین کرده بود حفظ کنم
همه در اتاق روبرو نشسته بودند
طرز خانه بین این دو اتاق تماشایی بود چرا که پنجره ها بروی هم باز می شد
صدای خنده غروب را قلقلک می داد
که ناگهان بدل به داد و بیداد شد
دویدم پای پنجره و آن لحظه ی کارتونی ی بی مانند
پنج شش نفر در اتاق با جیغ های بنفش مثل اسپند بالا پائین می پریدند و واقعه دم به دم خنده دارتر می شد ناگهان عذرا مامان پرید روی مبل خانوم جان هین جیغ جارو آورد دایی ی کوچکم رفته بود زیر میز نام دختر خاله جانش را که برایش می مرد یک بند داد می زد
نازیلا
نازیلا
نازیلا
بابا بزرگم به دیوار اشاره می کرد
مامان جانم غش کرده بود
دویدم طرف اتاق
رضا دایی جانم به من چشمک زد و با انگشت گوشه ای خالی را نشان داد
موش
موش
موش

بيشتر بخوانید:  بخشی از نامه های خصوصی ی بهادر درانی و آهو حسانی - زیبا کرباسی


https://akhbar-rooz.com/?p=24225 لينک کوتاه

یک پاسخ

  1. ثلاله؟! با این املا واژه یی دیده نشد، همینطور است بزاعت! گویا منظور نویسنده ی ارجمند به ترتیب ، سلاله بوده و بضاعت! سیاق عبارات هم مبین همین برداشت است.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها