فاجعۀ دردِ دینی اسفندیار در جنگِ با رستم – اسد رخساریان

در داستان های حماسی شاهنامۀ فردوسی، بسیاری پهلوانان به دستِ رستمِ دستان از پای درآمده اند. میانِ این پهلوانان کُشته شدنِ سهراب، یکی داستان است پُر آبِ چشم. نیز کُشته شدنِ اسفندیار به دستِ یلِ سیستان یکی از بحث­انگیزترین حوادثِ تراژیکِ آن است که پیوسته در نزدِ به ویژه صاحبان درد و اندیشه مورد مناقشه و ارزیابی بوده است.

جوانی و زیبایی اسفندیار، آرایه های پهلوانی و خردِ او را بازتاب می دهند. امّا پهلوانی او در دایرۀ قدرت به سودِ آن عمل می کند. خردِ او سخت زیرِ سایۀ سنگینِ رؤیای پادشاهی و اشتیاقِ به خون­ریزی برای گسترشِ دینِ بهی یا زرتشتی، به زورِ شمشیر و قدرتِ پهلوانی او قرار دارد.

این دو انگیزه در جانِ اسفندیارِ یکی از دیگری بیر حمانه تر عمل می کند. او می تواند به گفتۀ مادرش کتایون، در انتظار مرگِ پدر، لشکریانِ او را فرماندهی کند و آنگاه که پدر از دنیا رفت، تاج و تختِ پادشاهی را صاحب شود. هم به سخن برادر خود یعنی پشوتنِ خردمند گوش فرا دارد که درد و دریغِ او بر بادرفتنِ حُرمتِ آزادگی و نیکی و رادمردی در صورتِ رفتن او -اسفندیار- به جنگِ رستم دستان است:

پشوتن به او گفت بشنو سخن/ همی گویمت ای برادر مکن

تو را گفتم و بیش گویم همی/ که از راستی دل نشویم همی

میازار کس را که آزادمرد/ سر اندر نیارد به آزار و درد[۱]

امّا اسفندیار مسخِ فرمان شاه و آموزه های دینی خویش است. پاسخِ او به پشوتن، نشان دهندۀ نه خرداندیشی، بل تسلیم بی­چون و چرای او به این­گونه باورها و آموزه هاست:

چنین گفت کز مردم پاکدین/ همانا نزیبد که گوید چنین

گر ایدونک دستورِ ایران تویی/ دل و گوش و چشمِ دلیران تویی

همی خوب داری چنین راه را/ خرد را و آزردنِ شاه را

همه رنج و تیمار ما باد گشت/ همه دین زرتشت بیداد گشت

که گوید که هر کو ز فرمانِ شاه/ بپیچد، به دوزخ بُود جایگاه[۲]

چنان که ملاحظه می شود اسفندیار بازیچۀ باورهای دینی خویش است. در سایۀ این باورهاست که آزردنِ شاه را نیز تقبیح می کند. پیغام-گذارِ دین بهی پدر –گشتاسب- و پسر –اسفندیار- را به این باورها متقاعد  کرده است. خردِ اسفندیاری، تنها زمانی که او در برابرِ شکوه و عظمتی فراتر از واقعیّتِ خود ایستاده است و یا زمانی که دیگر در عرصۀ شطرنج زندگی مات گشته است، خودی می نماید. اسفندیار بر خلافِ رستم، نگرشی قاب گرفته-شده، محدود و سخت دینی و بومی دارد. عظمتِ جوانی و زیبایی او پیوسته از این هیولا تازیانه می خورد. او زجر و رنج ناشی از این تازیانه ها را به جان خریده است و رازِ تراژیکِ زندگی و مرگِ افسانه ای او نیز در این نکته پنهان است. این رازی است که به زندگی او خاتمه می دهد. در بطنِ این راز، خودآگاهِ غریزی او ناخودآگاه-­اش را از میان برمی­دارد. اسفندیار در همان آغاز این داستان، مادر را می آزارد؛ چنان که سخنِ آن زنِ فرهیخته را به ریشخند می گیرد. اسفندیار نسبت به نیکخواهی برادر بی اعتناست، و خرد و اندیشۀ کاریزماتیکِ او را در برابرِ القائاتِ پادشاه و پیام آورِ دین برنمی تابد. و شتری را که بر آن نشسته و در دوراهی دژِ گنبدان و زابلستان خود را به زمین می زند و چون ضمیرِ ناخودآگاهِ او خود را بر او می نمایاند، از حرکت باز می­ایستد، نمی تواند درک کند و دستورِ کُشتن اش را می دهد. این سه گانه های رازگو، هر یک بخش هایی جداگانه از ناخودآگاه اسفندیار را تشکیل می دهند. با کنارزدن و از میان برداشتنِ این سه امشاسپندِ درون، دیگر اسفندیاری که بتواند از خود حفاظت کند، وجود ندارد. انسان حتّا در موقعیّتِ یلِ روین­تنی چون اسفندیار، در عینِ باورمندی به خدای خدایان و پشتوانۀ قدرتِ پادشاهی، تنها مادّه یا جسمانیّتِ خود را دارد. ابزاری که بتوانند او را زنده نگه دارند در درون خودِ او قرار دارد. این ابزار همین که زنگار بزنند، یا همین که کارکرد خود را از دست بدهند، دیگر هیچ نیرویی ضامنِ بقا و حیاتِ شخصِ دارندۀ آن ها نمی تواند بود. چنان که در موردِ اسفندیار پیشاپیش این حادثه صورت پذیرفته است.

رستم و اسفندیار واپسین داستانِ تراژیکِ شاهنامه است. ایران در دورانِ پیشاتاریخ به سر می­برد. معرفت و دانایی مردمان به اندازه و زیبایی خدایانِ گوناگونی است که آن­ها را سزاوارِ ستایش یافته اند. در این بُرهه از زمان، دینی تازه در سایۀ قدرتِ پادشاهی چون گشتاسب، به میدان آمده است و همگان را به یکتاپرستی فرا می خواند. جنگِ دینی زرتشتی، به فرماندهی پهلوانِ نامدار رویین-تنی چون اسفندیار، تمامِ اقصا نقاط جهانِ آن روز را بجز زابلستان، درنوردیده است. در این زمینه هاست که ویژگی­های تراژیک داستانِ رستم و اسفندیار به وجود آمده است.

این حماسه با زادنِ یلِ سیستان، جهان­پهلوان رستمِ دستان آغاز می شود. او آیینۀ تمام نمای آیینِ پهلوانی، آیینِ سیاسی، اجتماعی و معنوی ایران زمین است. در این آیین، پرستشِ ایزدان چندگانه از جمله میترا، آناهیتا و اهورامزدا که هر یک نوعی سمبُلِ حیاتی و زیستی هستند، مبنا شمرده می شود. هر یک از این خدایان گونه هایی از نیازهای مادّی و معنوی پیروانشان را نمایندگی می کنند. از گزینشِ اجباری این یا آن خدا از سوی بزرگانِ اقوام در این دوران اساطیری خبری نیست. در اینجا سخن از حوادثِ ایّامی است که نزدِ انسان با آن مقدار خرد و دانایی که اندوخته بوده است مادیّتِ اشیاء انگیزۀ پرستشِ مثلاً آناهیتا که خدای باران است معیار شمرده می شود. مادیّت در آیین اساطیری همان معنویّت است. خدایانِ آسمانی در خدمتِ انسان، زمین و زندگی هستند. تمامی آن­ها زیبا و دوست-داشتنی بوده و تنها به این دلیل نیز مورد پرستش واقع شده اند. مردم بر سرِ بزرگی و عظمت و قدرتِ این خدایان اختلافی با یکدیگر ندارند. میانِ این خدایگان ایرانی بر خلافِ خدایانِ یونانی جنگی درنمی گیرد. هنوز پیامبری نیامده است که یکی را برتر از آن دیگران شمُرِد و گروهی را برگزیده و گروه های دیگر را بداندیش، بُت-­پرست و گمراه به حساب آورد؛ و بدین ترتیب به جنگ های فرقه ای یا قبیله ای دامن بزند. فراوانی خدایان، به فراوانی تنوّع آداب و رسوم و آیین و نگرش های فراوان و گوناگون دامن زده است. چنان که آیین­های ایرانی که هم امروز نیز با گرامی-داشت­های خاطره انگیز  برگزار می شوند یادگار همان دورانِ باستان هستند؛ یادگارِ روزگارانی که باشندۀ فلاتِ ایران زمین هنوز “دردِ دین” نداشته است. این “درد”  از روزگارانی که گریبانِ فرزندِ این گوشه از جهان، آن هم یکی چون اسفندیار را چسبید، با وجودِ گذشت هزاره هایی چند، هنوز هم گریبانِ این باشنده را که هم-خون و هم-نوعِ او باشد، فرو نهشته است. س

دردِ دین، بد دردی است. این درد که در ایرانِ امروز رؤیای بهروزی ایرانی و روح و روان او را به کابوسی در دوزخِ تئولوژی یا ایدئولوژی تشیّع اسلامی بدل کرده است، در ایران­زمین آغازی دارد که در همین داستان، این اثرِ تراژیک که در آن اسفندیار به دست رستم دستان، سرانجامِ زندگی­اش رقم زده می­شود، جلوه گر است.

اسفندیار قهرمان بلامنازع دین زرتشتی توسط پیامبرِ آن رویین-تن شده است. این نیز بدان سبب که بساط بُت-پرستان و بداندیشان را از روی زمین برچیند و خدایی یکتا- مزدا اهورا- را به جای تمامِ خدایانِ کوچک و بزرگ بنشاند. اسفندیار  فرزند گشتاسب و کتایون است؛ کتایون، زنِ خردمندی است که ریشۀ رومی دارد. زمانی که اسفندیار عازم زابل شده، به قصد دربند کردن یل پیلتن رستم دستان، میانِ مادر و پسر مناظره ای درمی گیرد که از سویی خردمندی مادر را آشکار می کند و از سویی دیگر نگرشِ اسفندیار را نسبت به زن، که البته ریشخندی بیش نیست. کتایون می خواهد پسر را از رفتن به جنگِ رستم باز دارد امّا اسفندیار پاسخی کلیشه­ای در آستین دارد:

چنین گفت با مادر اسفندیار/ که نیکو زد این داستان هوشیار

که پیشِ زنان راز هرگز مگوی/ چو گویی، سخن باز یابی به کوی.[۳]

اسفندیار، دل در گرو تاج و تخت پدر یعنی گشتاسب دارد. گشتاسب امّا بر آن است که با خواست و آرزویی چنین که در جان اسفندیار موج می زند، او را به سود قدرت و پادشاهی خود به بازی بگیرد. چنان که در آغاز، برای برکشیدنِ اسفندیار به تختِ شاهی، جنگ با ارجاسپ فرمانروای چینی و پیروزی بر او را شرط کرده بود. امّا اکنون که اسفندیار ارجاسپ را شکست داده و پیروزمندانه بازگشته است، او – گشتاسب، رستمِ دستان را بهانه می آورد که در زابل برای خودش جا خوش کرده است و در هجده سالی که از پادشاهی او -گشتاسپ- می گذرد حتّا یک بار هم به پای­-بوسی اش نیامده است. و حال که اسفندیار خواستار وفای به عهد از جانبِ پدر است، گشتاسب به اسارت درآوردن رستم و بند نهادن بر پای او را شرط پایانی خود می­داند. اسفندیار با رستم بیگانه نیست و او را به نیکی نزدِ گشتاسپ ستایش می­کند:

نکوکارتر زو به ایران کسی/ نبودست کاورد نیکی بسی

نه اندر جهان نامداری نو است/ بزرگ است و با عهدِ کیخسرو است.[۴]

امّا گشتاسپ تدبیری دیگر دارد. او با پاسخی که در این مناظره به اسفندیار می­دهد دلقِ ریا به سر می کشد و چنین وانمود می کند که گویا رستم از یزدان روگردان شده است.

هر آنکس که از راهِ یزدان بگشت/ همان عهدِ او گشت چون بادِ دشت[۵]

دردِ دین در جانِ گشتاسپ بیشتر بر محورِ اندیشۀ دورکردنِ اسفندیار از محیطِ دربار و در واقع کم-کردنِ شّرِ او از سرِ خویش و قلمرو حکمرانی اش عمل می کند. به زبانی دیگر، او که وعده داده بود که پس از پیروزی اسفندیار بر تورانیان، میراثِ پادشاهی را به او خواهد سپرد، آنک به آسانی زیرِ قولِ خود می زند.

  این تدبیری است که جاماسپ در مغزِ گشتاسپ فرو کرده است. این جاماسپ هم داستانی دارد. او ستاره-شناس، پیشگو، برادر فرشوستر، وزیرِ گشتاسپ و در حقیقت مشاور سیاسی شاه است. زرتشت نیز دخترِ فرشوستر را به عنوانِ همسرِ سوّم اختیار کرده بود.[۶] اقتدارِ جاماسپ در دربار گشتاسپ چنین پشتوانه ای دارد. گشتاسپ نخستین پادشاهی است که با قدرتِ تمام به یاری زرتشت برخاسته است. زرتشت پیام­-آورِ دینِ بهی و اهورامزدا خداوندگارِ یک­تا است. پس خدایانِ آیینی و پیروانِ آن ها تمامی باید به دین بهی بگروند، یا این که به سرنوشتی دچار خواهند شد که اسفندیارِ رویین-تن با قدرتِ افسانه ایی خود بدان معنا خواهد داد. تمامِ جنگ­های اسفندیار، دینی، از نوع زرتشتی یا گشتاسبی آن است. سببِ جنگِ واپسین او که نبردِ تن به تن با رستم است نیز چنین آبشخوری دارد. امّا او خود هرگز بدان نیاندیشیده بوده است. گفته شد که این تدبیر را جاماسپ، برادرِ وزیر گشتاسپ و داماد زرتشت طرح-ریزی کرده است. جاماسپ و برادرش در گاتاها، سروده­های زرتشت، به دانایی و خردمندی و راستگویی ستوده شده و از آن­جا که اسفندیار از او دل­-چرکین است، پس جاماسپ، گشتاسپ را برمی انگیزد که او را به زاولستان گسیل کند تا به دستِ رستم دستان از میان برداشته شود.

بدو گفت جاماسپ، کای شهریار

تو این روز را خوارمایه مدار

ورا هوش در زاولستان بُود

به دستِ تهم پورِ دستان بُود.

دینِ بهی با آیینِ ایرانی و خدایان گوناگون آن در تضاد است. از آنچه اسفندیار در پلان های هر دم دگرگون شوندۀ داستان و به ویژه در رجزخوانی های خود با رستم بر زبان می راند، می­توان حدس زد که چه آشوب هایی را به نام دین زرتشت و پیروان آن در ایران زمین و در کشورهای همسایه دامن زده است. طبقِ اخباری که ناآگاهانه از زبانِ او در این گفتگو از آن ها پرده-برداری می شود، تمامِ دوران جوانی اسفندیار در جنگ و خون و خون­ریزی به نامِ نامی زرتشت و گسترش دینِ بهی در سراسرِ جهان سپری شده است. این را به یاد داشته باشیم که ادیانِ دیگر نیز با چنین افسار پاره­- کردن­ هایی در عرصۀ هستی عرضِ اندام کرده اند. مثالِ بارزِ آن نخست مسیحیّت است که قرن­ها کشورها و شهرهای بزرگی به ویژه اروپا را در خون و در آتش غرقه کرد. سپس اسلام است که به نامِ بُت-پرستی و پرستشِ الله، گونۀ وحشی­تر اهورامزدا، خدای یگانۀ زرتشتی، به میدان آمد و صلح و آرامش جوامع بدوی امّا انسانی تر عربی را برای همیشه درهم پیچید. بر اساس آنچه که اسفندیار افشا می کند و گزارشِ هوشمندانۀ فردوسی حکیم، دورۀ اساطیری نخستین اقوامِ ایرانی نیز با خدایانِ چندگانه و آیین های زیبای انسانی اش در آرامش سپری شده است. آتشِ جنگ، یک جنگِ بی پایان در داخل و در خارج از مرزهای فلاتِ ایران زمانی شعله-ور شده است که کیانیان، نخستین سلسلۀ پادشاهی ایرانی، با زرتشت به هم­آ-وازی برخاسته اند. جنگِ رستم و اسفندیار، در شمایلِ اسطوره ای آن، بازتابِ آن دسته از آشوب هایی است که در داخلِ مرزهای کشور از جانبِ پیروان دینِ زرتشت به فرماندهی اسفندیار صورت گرفته است. انتخابِ رستم و اسفندیار نیز در این میان از حکمتی پیشگویانه حکایت دارد. اسفندیار به نوبۀ خود از خرد و دانایی کم بی بهره نیست. شکوهِ پهلوانی او رشک انگیز می نماید. و اگرچه رویین­تن است و این فرّۀ ایزدی را نیز مدیون پیامبر دینِ بهی می باشد، امّا از هوشیاری لازم برای در امان داشتنِ آن همه امتیازِ برخوردار نیست. این ضعفِ نفسانی او است. چون می­داند که رستم چگونه پهلوانی و باری چه انسانِ والا و خردمند و راست-کردار و گفتاری است. از جمله می داند که او یک پدیدۀ آیینی و نگهبان ایران و پرستشگر آن است. پس رفتن به جنگِ او یعنی به جنگِ ایرانی رفتن. به جنگِ آیین ها و خدایانِ مهر و باران و آفتاب و زیبایی های نهادینه شده در جان تیره و تبارهای گوناگونِ انسان ایرانی رفتن.

در این میان هستند کسانی از جمله کتایونِ رومی که از او سخن گفتیم و پشوتن، برادر اسفندیار که به شیوه هایی که پهلوانی چون اسفندیار را می سزد، بر او نهیب می زنند. امّا اسفندیار، هم فریفتۀ دین و هم فریفتۀ شاهکارهای خونین خود در جنگ هاست. می توان فریفتگی او را نارسیسیم پهلوانی قلمداد کرد. چنان که در شکایت به گشتاسپ از تدبیری که اندیشیده است، می­گوید:

تو شاهی پدر من تو را بنده ام/ همیشه به رأی تو پوینده ام

تو دانی که ارجاسپ از بهر دین/ بیامد چنان با سوارانِ چین

بخوردم من آن سخت-سوگندها/ بپذرفتم آن ایزدی پندها

که هر کس که آرد به دین در، شکست/ دلش تاب گیرد، شود بُت-­پرست

میانش کنم من به خنجر دو نیم/ نباشد مرا از کسی ترس و بیم.

در جایی دیگر آن جا که نژاد خویش را می ستاید و شادمانه و نیز با شوخ طبعی قصدِ تحقیر آیین و نژاد رستم را دارد، می­گوید:

به توران و چین آنچه من کرده­ ام/ همان رنج و سختی که من بُرده ام

همانا ندیده ست گور از پلنگ/ نه از شستِ ملّاح کامِ نهنگ

ز هنگامِ تور و فریدونِ گرد/ کس اندر جهان نامِ این دژ نبُرد

یکی تیره دژ بر سرِ کوه بود/ که از برتری دور از انبوه بود

چو رفتم همه بُت­-پرستان بُدند/ سراسیمه بر سانِ مستان بُدند

به مردی من آن باره را بستُدم/ بُتان را همه بر زمین بر زدم

برافروختم آتش زردهُشت/ که با مجمر آورده بود از بهشت

به پیروزی دادگر یک خدای/ به ایران چنان آمدم باز جای

که ما را به هر جای دشمن نماند/ به بُت-خانه­ها در، برهمن نماند. ص. ٣٣۶

وا-زرتشتا، وا-زرتشتا زدن اسفندیار در این تراژدی، چنان چون وا-اسلاما، وا-اسلاما زدنِ ترکان غزنوی حاکم بر ایرانِ بعد از اسلام، و به عربده-کشی­های سینه-چاکانِ سر از پا نشناسِ اسلام حاکم بر ایران امروز را ماند. می­دانیم که هم سلطان محمود و هم فرزندش سلطان مسعودِ غزنوی به بهانۀ کشتار بُت­-پرستان یعنی برهمنان، بارها به هندوستان لشکر کشیده و آن سرزمین و مردمان اش را زیرِ پیِ پیل های جنگی اشان، در گمانِ خود تنبیه و مال و ثروت اشان را تصاحب کرده اند. می توان ادعّا کرد که هدفِ تاریخی شاعرِ فرزانۀ توس، در کنار وجدانِ بیدارش، بازسازی همسانِ این برابرنهادها از افسانه تا به واقعّیت دورانِ غزنویان بوده است. نگرشی تطبیقی در این داستان تراژیک و واقعیّتِ سیاسی دورانِ زندگانی فردوسی نشان می دهد که هم واقعیّت در افسانه منعکس شده و هم افسانه در تاریخ تکرار گشته است.

امّا اسفندیار باید به دست رستم کُشته می­شد. این “باید” را فردوسی اندیشیده است. داستان رستم و اسفندیار ساخته و پرداختۀ او است. در نوشته های اوستایی نمی توان سراغی از آن گرفت. در آن نوشته ها، اسفندیار حضوری چشمگیر دارد. از رستم آیینی نامی بُرده نمی شود. دینمداری اوستا-نویسان یعنی مُغان و موبدان همانا و بر باد دادنِ ایران زمین در دورۀ فرسودگی ساسانیان همان. آنچه در این دوران بر ایران و ایرانی رفته است، خود را در تسلیمِ آسان و هرچند تدریجی ایرانیانِ زرتشتی به لشگرکشی اعرابِ مسلمان نشان می دهد. روایت­ ها شواهدِ تاریخی را در این درغلتیدنِ اجباری به برزخِ دین بیگانۀ مهاجمان برجسته تر می کند؛ خاصه نقشِ موبدان را که به خاطر ثروت-اندوزی و کسب مقاماتِ بالای دولتی مردمان را آنقدر سرکیسه کرده و آنقدر دوشیده بوده اند که دیگر رمقی و توش و توانی برای دفاع شخصی نداشته­ اند.

چرا باید اسفندیار به دستِ رستم کُشته می­شد؟ اگر اسفندیار پیروز می شد، او تنها بخشِ بازماندۀ آیینی ایران باستان با میترا و آناهیتا و اهورامزدا، یعنی زابلستان را به آتش می کشید. زال را که، آیینۀ خردِ کیهانی و رشتۀ پیوند تجربی طبیعت انسانی و حیوانی در ذهنیّتِ ایرانی بوده است، به دار می ­آویخت. نیز رودابه را که خود نمادِ آزادگی و فردیّتِ زن در اسطوره ها یا فرهنگِ ایرانی بود، از میان برمی داشت. رستم تمامِ این ملاحظات را با زال در میان می گذارد. زال دانای دانایان است. هم رموز جادویی یعنی پزشکی زمان خویش را در نزد سیمرغ آموخته است و هم از این روست که گام به گام با فرایند های روزگار با فراست و خردمندی کنار آمده است. او می داند که در صورت کُشته شدنِ اسفندیار به دست رستم، چه بر سرِ تنها خاندانِ آزادۀ ایرانی خواهد آمد و باری سرنوشتِ ایران­-زمین از آن پس چگونه رقم خواهد خورد. پس نمادِ جادویی یعنی چاره-اندیشی یعنی سیمرغ را به حضور می طلبد و این سیمرغ چاره-اندیش است که رازِ رویین-تنی اسفندیار را آشکار می کند و از چوب گز، تیری را که باید چشمِ اسفندیار را نشانه رود، با رستم سخن می گوید.

چاره-اندیشی سیمرغِ جادو ماهیّتِ مادّی دارد، در واقع چیزی به نامِ جادو، منشورِ دانسته های بدوی انسان است؛ در بارۀ دوا و درمان دردها و زخم ها و بیماری ها، در دوران های ابتدایی. این واقعیّت با رویین­-تنی اسفندیار که جنبۀ دینی و اساطیری اش آشکار است، در تضاد و تقابل است. نشان به آن نشان که اسفندیار، چنان که هرگز از رؤیای تصاحب تاج و تختِ پادشاهی غافل نیست، در دمِ مرگ نیز در آغوشِ رستم، از رفتنِ به بهشت دم می زند. دینِ بهی به او یاد داده است که چنین بیاندیشد. بیاندیشد چنان چون طفلی که زرتشت دو پای او را گرفت و وارونه اش کرد و در آب فرو بُرد و او به ناگزیر چشم­های خود را فرو بست. آن فروبستنِ چشم­ها در آب همان و واقعیّت هستی را ندیدن و درنیافتن همان؛ امری که سبب شد که در تمامی عمر در پی موهوماتِ دینی و آسمانی و ایزدی بدود و آتشِ جنگ را برافروزد و بر سرِ آن نیز فنا شود.

امّا رازِ فروبستگی چشم­های اساطیری یا فرا-افسانه­ای اسفندیار را جز سیمرغِ، کسی نمی­دانست. زال، هم دانایی سیمرغ را داراست و هم از تجاربِ پهلوانی و پادشاهی به فراوانی اندوخته ها دارد. رستم دستان که درستی و داد را چون آیین خویش برگزیده است و در پرتو مهرنیوشی از آن ها همیشه توانسته است بسی پادشاهان را برکنار کند و فلاتِ ایران را پایدار بدارد، همه زمینی هستند و جسمانیّت دارند.

می­بینیم که در این جنگ، در برابر یک متُدِ اسطوره ای و متافیزیکی که رویین-تنی یا نظرکردِگی اسفندیار را توسّطِ زرتشت توجیه می کند، و ویژگی غیر مادّی و فرازمینی دارد؛ تدابیری پزشکی از طرفِ سیمرغ ارائه می شود، و هم نیرویی که در وجودِ رستم جولان دارد، و آن نیز در سایۀ اندیشه و تدارکِ چگونگی رفتن به کارزارِ نبرد  نشو و نما می کند.

با این تدابیر و تدارکاتِ کاملاً سادۀ و محسوس است که رستم در همان آغازِ وارد شدن به میدان جنگ، اسفندیار را با نشاندانِ نیری از چوبِ گز در چشمِ او، از پای درمی آورد.

                   امّا اسفندیار در دمِ مرگ به خود می آید. رستم تنِ خونینِ او را در آغوش گرفته بود. اسفندیار از سرنوشت خود ناله های فراوان سر داد. او در آن دم های واپسین دانسته بود که پدر، یعنی کی گشتاسپ با او چه کرده است. دانسته بود که رستم کیست و زال و رودابه و حتّا سیمرغ چه بارِ سنگینی از معنویّتِ زندگی را در هستی خود دارند. پس بهمن، پسرِ خویش را به رستم می سپُرد تا او آموزه­های لازمِ سواری و بزم و رزم را به او بیاموزد. رستم، جهانِ جانِ خویش را به روی بهمن باز می کند. بهمن در سایۀ رستم چونان خودِ او می­ بالد و به زمانی که قدرت و زیبایی اش را نهایتی نیست، به نزدِ کی گشتاسپ گسیل داده می شود.

                   بهمن نیز همچون پدر، دردِ دین دارد و همگان، یعنی سراسرِ ایران-زمین را می­ خواهد به دینِ بهی معتقد و مقیّد سازد. روایت است که زابلستان را همین بهمن با خاک یکسان کرد و زال را به دام انداخت و از آن پس بود که رودابه را جنونی فرا گرفت که روایتِ آن در پایانِ شاهنامه، سرنوشتِ آن کتاب و کتابت را رقم زده است.

 گوتنبرگ، بهار ١٣۹٨

 سرود شانزده ص. ۱۲۴

کی گشتاسب، در پرتو نیروی انجمن مغان/ و سرودهای برخاسته از اندیشۀ پاک/ و با پیروی از راستی/ به پاداش دانش درونی رسید …

سرود شانزده ص. ۲۴۵

فرشوستر هوگو، گوهر هستی والای خویش را/ با دلباختگی و برای دین بهی/ به من سپرده است/ باشد که، مزدا اهورا آرزوی او را/ برای به دست یافتنِ به راستی برآورده سازد.

سرود شانزده ص. ۲۴۵

جاماسپ هوگوی دانا که خواستار روشنایی است/ در پرتو راستی آن دانش را برگزید/ و با اندیشۀ نیک به توانیی مینویی دست یافت…

گاتها، سرودهای مینوی زرتشت. گزارش دکتر حسین وحیدی. ۱۳۷۶ تهران، انتشارات فرزین


۱- برگزیدۀ شاهنامه، از روی شاهنامۀ چاپِ مسکو. به انتخاب محمّد روایی، انتشارات ناهید ١٣٧١، ص. ٣۴٩ 

٢- همان کتاب ص. ٣۵٠

٣- ص. ٢٨٨

۴- ٢٩۵

۵- همان ص.

۶- ص. ۵۶، کتابِ “زردشتیان، باورها و آدابِ دینی آن­ها”، نوشتۀ مری بویس ترجمۀ عسگر بهرامی. انتشارات ققنوس ١٣٨١



خبرهای بیشتر را در تلگرام اخبار روز بخوانید

https://akhbar-rooz.com/?p=159144 لينک کوتاه

5 1 رای
امتياز بدهيد!
نظری بنويسيد
Notify of
guest
0 نظرات
بازخورد درون خطی
مشاهده همه نظرات

خبر اول سايت

آخرين مطالب سايت

مطالب پربيننده روز

حمید اشرف و فدائیان در ائینه ی «نوارهای گفتگوی دو سازمان»
حمید اشرف و فدائیان در ائینه ی «نوارهای گفتگوی دو سازمان»
بر فراز 45 سالگی سياهکل - بهزاد کريمی
بر فراز 45 سالگی سياهکل - بهزاد کريمی

آرشيو اسناد اپوزيسيون ايران

تبليغات خود را می توانيد اينجا نشان دهيد
تبليغات خود را می توانيد اينجا نشان دهيد
0
اگر در مورد اين مقاله نظری داريد، لطفا کامنت بگذاريدx

آگهی در ستون نبليغات

آگهی های دو ستونه: یک هفته ۱۰۰ یورو، یک ماه ۲۰۰ یورو آگهی های بیش از ۳ ماه از تخفیف برخوردار خواهند بود

حساب بانکی اخبار روز

حساب بانکی اخبار روز:int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXXنام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More

آگهی در ستون تبليغات

آگهی یک ستونه یک هفته ۷۵ یورو، یک ماه ۱۵۰ یورو آگهی های بیش از ۳ ماه از تخفیف برخوردار خواهند بود

حساب بانکی اخبار روز

int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXXنام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More

آگهی ها در لابلای مطالب برای يک روز

یک ستونه: ۲۰ یورو دو ستونه: ۳۰ یورو سه ستونه: ۵۰ یورو

حساب بانکی اخبار روز

int. Bank Account Number IBAN: DE36 3705 0198 0026 0420 36 SWIFT- BIC: COLSDE33XXXنام دارنده حساب: Iran-chabar نام بانک: SparkasseKoelnBonn Koeln- Germany

Read More