در پناه خویش – بهمن پارسا

پنجشنبه شب پیش از خواب تصمیم  ام را گرفتم، تلفن همراه خاموش ، مطلقن خاموش. لپ تاپ شات دان، یی میل بی یی میل، جعبه ی پست ِخانه بماند برای بعد، تکلیف ِ تلویزیون روشن است! در این خانه تلویزیون مرا تماشا میکند و نه من تلویزیون را. از شر تکست مَسِج ، وُیس مَسِج ، تله گرام، واتز اَپ، اینستاگرام و امثالهم نیز خود را محافظت میکنم. فاتحه ی فیس بوک را سالها پیش خواندم.میماند رادیو ،ای بد نیست آنهم فقط همان ایستگاه که در طول بیست و چهار ساعت -غیر از ۷ تا ۸ شب که خبر میدهد-، موسیقی کلاسیک پخش میکند و آگهی های تجاری ندارد ، یا با قِر و قنبیل اگر خواسته باشم بگویم، پیامهای بازرگانی. اه چه فرقی دارد ،سر و ته یک کرباسند. امّا یادم آمد در پاره یی از ساعات ِ روز همین فرستنده اخبار پخش میکند. ساعاتش را خوب میدانم، حواسم خواهد بود که در انموقع روشن نباشد. این دستگاه من – همین رادیو- متعلق است به عهد عتیق هم رادیو دارد هم سی دی پخش کن، هم کاستِ دوبله ، تصمیم دارم تا صبح دوشنبه کاستهای قدیمی ام را گوش کنم. راست پنچگاهی، بیدادی، چه میدانم ،از همین ها که چندی است دور افتاده ام و اگر بخاطر این کُرُنا نبود و این تصمیم به در پناه خویش بودن را نداشتم ، شاید هنوز هم دور می ماندم. اینهمه سال است دورم و هیچ اتفّاقی نیافتاده.

صبح جمعه که بیدار شدم اوّلین حرکت دست راستم جستجوی تلفن لعنتی بوده. این لعنتی شده همه چیز. منبع خبر، تصویر، صدا، رادیو ،ویدیو و همه ی اینها . از این وسیله بیزارم و برده وار دنبالش میروم. خوشبختانه دیشب پیش از خواب بردم گذاشتمش داخل ماشین در پارکینگ که جلو دستم نباشد. شروع روز خوب و موفقیت آمیز بود. قدری حرکات مثلن نرمشی – ورزشی کردم. دوشی و اصلاحی. چای سبز، نان و کره مربا، جواب تن را دادم. آمدم سراغ جان. ابتدا موسیقی را راه انداختم، با صدای پایین. رفتم میان کتابها که میدانم از دیدن من حالشان بهم میخورد!  چرابعضی از این کتابها را بیش از چند بار خوانده ام، بخشی از سرِ علاقه و قدری هم از سرِ ناچاری و نداشتن کتاب تازه  یی که چنگی به دل بزند. این  قبیل کتابها از دیدن من حال تهوّع پیدا میکنند. خُب منهم کاریشان ندارم و امّا  تعدادی از این کتابها حال ِ مرا بهم میزنند، ومن آنها را نه خریده ام و نه تهیه کرده ام نه ابدا، اینگونه کتابها را دوستان و آشنایان بنا به سلیقه خویش انتخاب کرده و به شکلِ هدیه یا حضوری به من داده اند و یا ارسال داشته اند. البّته معلوم است که من در حضور ایشان گونه یی رفتار کرده و یا به نحوی “افاده ی افاضه “کرده ام که مرا لایق خواندن چنین ادبیاتی دانسته اند! و یا شاید هم آن کتاب را صادقانه پسندیده اند و خواسته اند منهم داشته باشم، که خلاصه داشتنشان مثل لطفی است که مایه معطلی است.

اینگونه کتابها را بعضی وقتها بطور پراکنده و بس نا مرتب و لاابالی ورق زده ام ، دو جمله اینجا، چند پاراگراف آنجا و خلاصه برای همیشه بسته. حالا هم قصد دارم این موسیقی را قطع کنم و یک کاستِ قدیمی را که در یک دست دوم فروشی  -سالها قبل -در بروکسل خریده ام پخش کنم. موسیقی ِ Eric Satie ، و بازهم کتاب “سقوط” کَمو را بخوانم. حال ِ فعلی ِ من چنین موسیقی و ادبیاتی را می طلبد.

وقتی کتاب را دست گرفتم ساعت گویا ۱۱:۳۰ بود، حالا ۳:۱۵ است ،موسیقی قطع شده. کتاب از دستم افتاده. معلوم است چُرت زده ام. دهن دره میکنم. هوس میکنم چیزی بنوشم. نه چای، نه قهوه. یک لیوان پُر آب  با قدری آب لیمو و عسل! ضمن نوشیدن آشپزخانه را ورانداز میکنم، خیلی وقت است به جای جای ِ این خانه نگاه نکرده ام، دیده ام ولی نگاه نکرده ام! همواره سرم گرم آن تلفن لعنتی بوده ام و اینترنت. چه کثافتِ چسبناکی است. قفسه ها  رایکی یکی باز میکنم، وسایل داخلشان را نگاه میکنم ، پاره یی از آنها برایم نا آشنا هستند. ویرَم میگیرد دستی از آستین برآرم و تا میتوانم وضع قفسه ها را مثلن مرتب کنم. از آن لحظه تا هم اینک که ساعت ۹ بعداز ظهر است یک رَوَند مشغول بودم نتیجه هم بد نشد. حالا قصد دارم برای شام نیمرویی درست کنم و بعد یک چای و بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله ی کار خویش گیرم! شام و چای صرف شد- صرف شد! اینهم از آن حرفهاست- وقت موسیقی است . کتاب  بهترین نوازندگان پیانو در قرن بیستم، اثر ِ Alain Lompech را بر میدارم و میروم سراغ کاستهای قدیمی ام. کاستی دارم از آلفرد برندل که قطعاتی از باخ را اجرا کرده. همان را میگذارم داخل جای کاست پخش کننده و از همان شروع عالی است. دوساعتی با این موسیقی و خواندن سرگذشت چند نوازنده پیانو وقت میگذرانم.  آنچه برایم دلپذیر است حضور زنانی است که در نوازندگی پیانو و موسیقی کلاسیک آیاتی بوده اند، مثل  Clara Haskil،Annie Fischer و بر جسته تر از همه Monique de La Bruchollerie.  رو راست باشم  ورُک، آن تلفن و متعلقاتش پیوسته در ذهنم حاضرند. شب از نیمه گذشته. میروم سراغ کتابی دیگر، یک بستر و دو رویا را بر میدارم، خیال میکنم کم پیش آمده تا کسی توانسته باشد ضمن ژورنالیست بودن کتابی بنویسد که قدرت و انسجام گزارش و نقد وتحلیل را باین خوبی و مستقل از ادبیات ژورنالیستی در بر داشته باشد. اگر اشتباه نکنم این کتاب را ۴ بار به دقّت و شوق و ذوق بسیار خوانده ام. حالا قصدم فقط نگاهی است  به بعضی بخشها ی آن. خواب فرصت نمیدهد.

چشم باز میکنم ساعت هفت صبح شنبه است. در بستر یکی دوساعتی پهلو به پهلو می شوم. ساعت ۱۰ بر میخیزم ، دوش و اصلاح و صبحانه . ساعت ۱۱:۳۰ دست بکار میشوم و خانه را نظافتی  میکنم. جانانه. در پایان که چیزی حدود ۳:۳۰ ساعت طول کشیده ،خسته هستم اما نتیجه ی کار طوری است که رضایتمندی ام بر خستگی می چَربَد. از دیروز با هیچکس هیچ رابطه یی نداشته ام. از هیچکس هیچ خبری ندارم. کُرُنا چه میکند و چند نفر ِ دیگر را کشته نمیدانم. دوستان و آشنایان و عزیزان همخونم در جای های مختلف جهان پراکنده اند و در چنین وضعیتی من از هیچیک ِ ایشان خبری ندارم. از اینکه در ساعات گذشته چیزی در باره دوستعلی خره نشنیده ام سخت خوشحالم . من هرگز اسم این مخلوق را تلّفظ نکرده ام و قصد ندارم به زبان برانم، دهان و زبان من شرافتمند تر از آنست که خواسته باشم با تلفّظ نام وی آلوده اش کنم. لذا تا مدّتی ویرا شیرعلی خطاب میکردم،هرچند بنا دلایلی شاید شیر علی اسم خوبی بود، ولی دوستعلی خَرِه برازنده تراست. امّا اینرا همین جا گفته باشم من اعتقاد کامل دارم که این دوستعلی خره، ابدا مثل دوستعلی خره ِ ایرج خان ِ پزشگزاد نیست، نه نه  ،سگ ِ آن دوستعلی باین یکی ارجمند تر است. من فقط من حیث مزاح این اسم را برای او برگزیده ام. امید که جناب پزشگزاد اینرا بر من ببخشد. بهر حال همینکه صدا و سیما و خبر اورا ،یعنی دوستعلی خره را نمی شنوم خوشحالم. گرسنه ام امّا قصدم اینست تا ساعت ۷ با خوردن گردو وبادام خودرا راضی کنم و برای شام اسپاگتی درست کنم با سُس ِ گوشت ِ چرخ شده، شاید هم چرخ کرده، یعنی همین الان به ذهنم رسیده ، چرخ شده درست است یا چرخ کرده؟ من چرخ شده را بهتر میدانم و باین تربیت یک بار عظیم از دوش مصرف کنندگان زبان پارسی بر میدارم! بگذریم ،اسپاگتی، شراب و بعد از شام یک سیگار ، حتّی اگر هوا سرد هم باشد میروم روی ایوان ، فوقش اینکه چند لایه لباس روی هم می پوشم. یادم میآید در سالهای بس دور زمانیکه پسرکی بی خیال بودم اغلب تابستانها حرف از شیوع وبا بود و همه گیری آن، همه جا صحبتش میبود و گاهی آمار مرگ و میرش نقل مجلس بزرگتر ها بود! امّا یاد ندارم کسی ما را از هرگونه بازیگوشی و خوردن چیزی منع کرده باشد، تازه در همانموقع صبحانه نان و پنیر و انگور بود، و از هر فرصتی هم برای رفتم به استخر معینی -استخرهای معینی- استفاده میکردیم . آن بلایا بود و ما تا اینجا مثل بانجان بم آمدیم، اینک پیرانه سر گیر این یکی افتاده ایم،که گویا به هیچ بادنجانی رحم نمیکند! در آن بلایا هرگز قرنطینه نشدیم ، یا که من یادم نمانده. تابستانی بخاطرم آمد که در روستای پدری، آنجا  که پدرم متُولّد شده و تا سنین مدرسه هم همانجا می بوده – اسمش طراران، یا بقول و اصرار امروزی ها دلارام- گروه هایی از مردان غریبه را با ماسک و لباس مخصوص دیدم که دونفر دو نفر در روستا به جای های مختلف میرفتند و بسته های گرد سفیدی را در حیاط و طویله و در و دیوار خانه می پاشیدند و روی در خانه ها  با استفاده از چیزی مثل قلم مو  و مایعی قرمز رنگ  که در سطلی همراهشان بود می نوشتند ” د.د.ت بسته ی سوم” یا هر عددی دیگر. من از روی آن نوشته اسم آن گرد  را یاد گرفتم. پدرم همواره میگفت این سم است نه دواست و نه درمان .

حالا ساعت ۱۰:۳۰ است روی ایوان مشغول دود کردن هستم .چندان سرد نیست و منهم البّته خود را خوب پوشانده ام. کاش میشد ذهنم را از شرّ این فرضیه های توطئه ی رایج اینترنتی رها کنم و با توسّل به خرد و منطق خویش را قانع کنم که این بلا، یعنی این کُرُنا واقعن ناشی از ویروسی است و آدم در ایجاد و شیوع آن نقشی نداشته. باور عملی من اینست که کار ِ آدم نیست.  یعنی کسی در هر کجای دنیا این ویروس را عمدا به جان بشر نیانداخته ،از نظر ِ علمی هم از پیاده ی شطرنج پیاده ترم و دانشم در سطح روستاست. خوبست زودتر صبح دوشنبه برسد.

امروز یکشنبه است. صدای شجریان را در خانه به پرواز در آورده ام. بالا میرود ، میروم به آسمان، فرود میآید، سّر میخورم تا تَه دیروز و پریروز. چند ساعتی را با او میگذرانم. از پنجره ی آشپز خانه بیرون را نگاه میکنم ، به وضوح مردم ِ کمتری در خیابان حضور دارند. مگر نه اینکه جان دارد و جان شیرین خوش است، و من بگویم جان فرهاد هم، جان همه هم… میآیم سرِ میز ِ تحریرم، همه ی صورتحسابها  به ردیف اینجا هستند ! این ها ، این کاغذ ها، این صورت حسابها نه کُرُنا حالیشان میشود، نه هیچ درد ِ لاعلاج ِ دیگر. خودشان به نوعی سرطانند که وقتی به جان ِ بودجه ی نحیفی بیافتند کار تمام است و جای هیچ علاجی نیست و همواره در کار مِتاستاز هستند. وراندازشان میکنم، یادم از خرمن خویش میاید و هنگام درو ! اولینش باید ۴ شنبه پرداخت شود و بعد همینطور ادامه خواهند داشت تا چهار شنبه یی در ماه آینده و ماه ها و سال های آینده. میروم کنار جعبه ی نوار های کاست، نواری دارم از  پابلُ  کازال  یکطرفش اجرای کامل کنسرتوی ویلن سل دُورژاک است، این اثر دوست دارم و بیش از اثر این هنرمند را این فرزند کاتالُن را، این انسان را. همینکه موسیقی شروع میشود صورتحسابها از ذهنم و دیدم دور میشوند، “پنداری دود می شوند و میروند به هوا”! مشقاسم ِ دایی جان ناپُلئون را یاد باد. مثل هریکشنبه دیگر که شبیه است به عصر ِ پراز وهم و دلگیر جمعه های بسیاردور دست  دچار نوعی دلتنگی  مزمن میشوم. نصف لیوان کنیاک و باقیمانده ی سیگار ِ دیشب  را بر میدارم و میروم روی ایوان به آنها که دیگر نیستند فکر میکنم، نه نه هیچ شخصِ خاصی در نظرم نیست، به آنها که در چند روزه ی گذشته قربانی عطسه و سرفه ی کسی شده اند که خود فدای عطسه و سُرفه ی کس دیگر و دیگری و تا کجا میشود رفت، این رشته تا کجا کشیده می شود؟

شب از نیمه گذشته، حافظ را بر میدارم و باز میکنم، نیتی در کار نیست ، نه اهل این حرفها هستم، و نه حافط را جایگاه این لاطائلات است، اورا برای روانی خیال برانگیز  کلام و بیان عمیق ترین نکات در ظریف ترین تعابیر ممکن پاس میدارم و اینک بسا سالان است که همه ی پایان هفته  ها را با او تقسیم میکنم. غزلی از او نوعی آرامبخش است در برهوتی که آدم تنهاست، میگوید: دلم رمیده شد و غافلم من درویش / که آن شکاری سرگشته را چه آمد پیش! … نه عمر خضر بماند نه ملک اسکندر / نزاع بر سر دنیای دون مکن درویش…

در بستر به سقفی که در تاریکی به وضوح دیده نمی شود مینگرم، این پرده ی سینمایی است که آپاراتچی اش فیلم  رابر عکس نمایش میدهد! صحنه های بمبارانهای صدامی و آنهمه کشته و آنهم آواره ی جنگی و روزگار اسفبار مردمی که بی هیچ دلیل طمعه ی مرگ در جنگی شدند که مشتی ابله بر آنان تحمیل کردند. عَبِد علی ،همسرش و کودکی خردسال یکسالی را به مشقّت در خانه ی پدری ام گذراندند و بعد دیگر ندانستم چه شدند، طرفه اینکه آنها عراقی بودند و در اثر جنگ آواره ایران شده بودند. پیش از اینها رفیقانی بودند که طمعه ی کینه توزی حقله مفقوده ی داروین ، اسدالله لاجوردی ، شدند. وباز مصیبت بود و عذاب که بر پرده ی سینمای سقف در نمایش بود. چهل سال شوم.

صبح دوشنبه مثل موجودی تر و تازه که میخواهد دنیا را از اینک شروع کند در کمال ِ خویشتنداری کارهای هروزه ی صبح گاهی را انجام میدهم. تلاش میکنم عجول نباشم و این یعنی که میتوانم دوری از دنیای دیجیتال را به آسانی تحمل کنم. امّا در باطن اینطور نیست. وضع آشپزخانه ی بعداز صبحانه را مرتب میکنم و میروم تا تلفن لعنتی را از داخل ماشین بر دارم. اوّل کاری که میکنم اینست که طی چند پیام از حال مریم خبر بگیرم و توصیه کنم هرچه باداباد سر ِ کار نرود، خطرناک است، بخصوص که او با مردم تماس مستقیم دارد. چند تکست مسج میفرستم. جوابی نمیدهد، نیم ساعت بعد تلفن میکنم، صدایش شفاف نیست، مثل اینست که همه ی زورش میزند که گریه نکند، میگویم ،رانندگی میکنی، گویا خبری هست، خبر بد ، داری گریه میکنی، توقف کن و بعد حرف بزن، چیزی شده، علی خوبست – علی همسر مریم است-!؟ با صدایی  مثل شیشه ی ویترین فروشگاه های بزرگ  که در اثر ضربه یی سنگین شکسته ولی فرو نریخته و با هزاران تَرَک همچنان بر جاست میگوید : مرجان رفت! میپرسم کجا رفت …؟ میگوید رفت دیگه برای همیشه رفت…

بعد از سه روز در پناه خویش بودن نخستین خبر از دنیای بیرون این بود مرجان در ایران جوانمرگ شد. چاره یی نیست ،میباید بگویم این نیز بگذرد و چه بسا اینها که گذشته، و روزگار بی پروای ما دارد میرود. تلفن را نگاه میکنم چه بسیاران تکست مسج هست و میسد کال! همه هم توصیه کرده اند با توّجه به کاری که میکنی از خانه بیرون نرو! بیل ها هم -صورتحسابها – به دَرَک ، فکر جانت باش. این کُرُنا شوخی ندارد. خوب میدانم شوخی ندارد و خیلی جا  ها را به هم ریخته و بس نابسامانی بر انگیخته. مرگ بالاخره یکجوری فرا میرسد و بدهم نیست ، ولی به ذلّت و خواری رسیدن را دوست ندارم. این ویروس هم خار و خفیف میکند و بعد میکشد، پاره یی نمونه ها مبیّن چنین وضعیتی هستند و از طرفی به قول دامادم که ایتالیایی و ساکن رُم است ترجیح میدهم حالا که فعلن اکسیژن و دستگاه های تنفّس مصنوعی در دسترس  هست مبتلا شوم، یعنی تا دیر نشده بگیرم چون امکان رسیدگی و نجات بیشتر است! گفتم با شما جوانها که کاری ندارد. گویا با اوضاعی که پیش آمده می باید که زمانی بیشتر را در پناه خویش باشم. امّا اینبار بدون قطع ارتباط با هیولایی بنام سِلفن و غولی بنام اینترنت.

***

۲۳ مارس ۲۰۲۰ مریلند.

https://akhbar-rooz.com/?p=23962 لينک کوتاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: