منو

خاطراتی خواندنی از بهمن بازرگانی – بهزاد کریمی

جمع بست بهمن بازرگانی از مجاهدین خلق را شاید نتوان در جایی از اثر او به شکل فرموله خواند، اما بطور پراکنده در کل مصاحبه‌اش مستتر است و استنباط از همین کل، کلیدواژه‌‌ای برای حل معمای مجاهدین خلق
بهزاد کریمی
بهزاد کریمی

“زمان بازیافته”

این، عنوان کتابی است حاوی خاطرات سیاسی بهمن بازرگانی که تابستان پارسال در ۳۰۰ صفحه و با تیراژ ۱۰۰۰ نسخه در تهران منتشر شده و پاییز همان سال تجدید چاپ یافته است. بهمن را از سرشناس‌ترین کادرهای اولیه سازمان مجاهدین خلق می شناسیم که دهه “چه باید کرد؟” چهل را فکورانه زیست، در راس گروه تدوین استراتژی آن سازمان قرار گرفت و پانزده سال پیش از انقلاب‌‌ را به فعالیت سیاسی – تشکیلاتی گذراند.

پاسخ‌های بازرگانی پیرامون کیستی خود و یارانش و نیز درباره چیستی آن مسیر مرحله به مرحله پیموده‌ شده‌ را نمی توان ناشنیده گذاشت. کنجکاو بودم بدانم که او بعد سکوت چهل و اند ساله، و دستکم در سطح نوشتاری‌، زمانه سپری شده را چگونه باز می خواند و چه تبیینی از مجاهدین خلق داشته و دارد؟ در نوشته حاضر، نگاهی دارم هم به فرازهای آمده در “زمان بازیافته” و هم به خودبودگی‌ او، و بخاطر صمیمیت و علاقه‌ام به این عزیز همه جا از او با نام بهمن و بهمن بازرگانی یاد خواهم کرد.

نام و ساختار کتاب

روی معنی برساخته “زمان بازیافته” متمرکز شدم تا بدانم مراد بهمن از آن چیست؟ این را می‌گوید که به زمانه جوانی اصل زمان را گم کرده و دچار نوعی از تعلیق در آن، اینک اما با یافتن گمشده‌اش جاگرفته در زمان؟ یا که نه، او و “یاران دبستانی” در آن زمان عمل ناگزیر به فرمان روزگار داشته‌اند، حال اما بزعم وی زمان بازنگری دیروز از منظر امروز فرارسیده و وقت سخن گفتن است؟ با خود گفتم شاید هم بهمن علاقمند به اندیشه فلسفی، با چنین برساخته‌ای خواسته زمان را بخاطر سیالیت آن، دور از دسترس بخواند تا از این راه، پناه بردن به لاادری‌گری را یگانه گزینه درست جلوه دهد.

خواندن کتاب پایان گرفت بی آنکه گره آن غامض برایم گشوده شود. در تایید هر کدام از حدسیاتم می شد مصادیق متعددی در”زمان بازیافته” یافت. در این میان اما، نکته مسلم برایم این شد که: خالق و به قول ناشر اثر “پدیدآور” آن، در عین تعلق خاطرهایش نسبت به ارزش‌های آغازین راه و انتخاب دیروزین، کلاً اما بر پوچی آن افکار نظر دارد و شاید هم فراتر، بر بیهودگی نفس عمل سیاسی! هم از اینرو، بگمان من اگر بازگویی‌های او “دیروز از ورای امروز” نام می گرفت، که می پذیرم از دیدگاه واژگانی به زیبایی برساخته “زمان بازیافته” نیست، بهمن بازرگانی پسا انقلاب را رساتر می‌نمایاند.

کتاب، متشکل از سه بخش است با پیشگفتاری از مصاحبه کننده که امضای “لندن – ۱۳۹۲” آن بیانگر فاصله زمانی پنج‌ساله با تاریخ انتشار اثر در تهران است. نوشته‌ای دلنشین با بیانی موجز، که به شایستگی شخصیت مصاحبه شونده را نشان می‌دهد و از یگانگی بازگوکننده “زمان” با خود می گوید.

پرسش‌های مصاحبه کننده از سر هوشیاری است، گرچه پاسخ‌های هوشمندانه بهمن بر آنها سبقت دارند! بازرگانی اگر می خواست اثرش را بگونه روایی بنویسد لابد با انسجام بیشتری سخن می گفت؛ ولی ذهن منظم‌اش به جبران این نقص برخاسته و او توانسته متکی بر درونمایه جواب‌های خود، هماهنگی درونی نوشتار را بخوبی تامین و تضمین کند. “گفتگو”، خواننده را قدم به قدم با خود پیش می برد و او را به تامل بر کلیتی همبسته از درون وا می‌دارد.

دیر آشنایی نادیده!

بهمن را تا به امروز ندیده‌ام، اما نامش را پنجاه سال پیش بود که شنیدم. تعلقات سیاسی و جایگاه تشکیلاتی‌اش را شناختم و دانستم در زمره زنده ماندگان مرکزیت اولیه سازمان مجاهدین خلق است. مرکزیتی که رژیم شاه نه نفرشان را در اوایل سال ۵۱ و به فاصله چند ماه در دو گروه چهارتایی (حنیف نژاد، محسن، بدیع زادگان و عسگری زاده) و پنج‌تایی (مشگین فام، صادق، میهن دوست، محمد بازرگانی و باکری) اعدام کرد. از آن مرکزیت، سه نفر زنده ماندند که عبارت بودند از: بهمن، رجوی و روحانی. دو نفر اول بر اثر فعالیت خانواده‌ها و فشارهای بین المللی از دام مرگ رهیدند و نفر سوم بخاطر گیر نیفتادن در آن زمان نجات یافت ولی دهسال بعد توسط جمهوری اسلامی اعدام شد!

زمان بازیافته - بهمن بازرگانی

گرچه بهمن به دنبال تغییر ایدئولوژی که به درخواست مرکزیت سازمان مجاهدین خلق آنرا تا دو سال هم علنی نکرد، سرانجام سال ۵۴ از این سازمان رسماً کنار کشید، اما تاریخاً راوی موثق دهه زایش و تکوین آن باقی ماند. او مطلع‌ترین فرد زنده مانده از مجاهدین اولیه بود. نکته مطرح برای من در این نوشته نیز، خاطرات دیروز اوست و خوانش و تبیینی که از آنها دارد و البته همراه با درنگی که بر چیستی فکری و روشی وی خواهم داشت. من به امروز سیاسی او کاری ندارم چون اصلاً  نمی دانم چه دیدگاه سیاسی دارد و تا کجا دلمشغولی و دلبستگی به سیاست دارد؟ فقط این می دانم و بر همان می مانم که خود پیشاپیش روشن کرده است: “مسئله‌ام، اینها نیست و فکرم مشغول چیزهای دیگر است”.

برداشتی پیشاپیش از او!

بخش اول کتاب با داستانی هنرمندانه تحت عنوان “زندان اوین/ رویای نیمه شب” آغاز می شود که واگویی مصاحبه شونده است با خویشتن خویش در قالب بازسازی صحنه‌ای از مصاف نابرابر او و سربازجوی شلاق در دستﹺ گرگ – روباه. یک رودررویی شوم در نقطه تلاقی هستی و نیستی به شباهنگام اوین مخوف، که بهمن ایستاده در تقاطع آن، مرگ را گزینش ناگزیر خود دانسته بود. نهایت جدال این دو اما، در نهایت با رمزواره‌ای تمام می شود که شاید آن را بتوان پنهانی‌ترین لایه ذهنی بهمن بازرگانی فهم نمود: “بارها با خودم اندیشیده‌ام چه چیز مشترکی بین او و من بود؟ نمی دانم. شاید او[ منوچهری] هم مثل من، همیشه [؟] احساس پوچی می کرد”!

به داوری نشستن در باره انسانی که از نزدیک با او نزیسته باشی کاری سخت و توام با ریسک ارتکاب خطاست. اما مگر می توان از اندیشیدن در حق گفته‌های آدمی که نماد تیپ فکر، کردار و تجربه معینی است دست کشید و بر آئینه‌ای زل نزد که شخص او پیش روی همگان می‌گذارد؟ چرا نباید از خودبودگی آئینه به دست گفت وقتی خود او به سخن در آمده است؟ با آنکه شانس دیدار وی را نداشته‌ام و اثری از او نخوانده‌ام، باز اما فقط هم از منشور همین تک مصاحبه قصد ورود در عوالم فکری او دارم. چنین ورودی، دستکم برای کسانی که آن زمان را زیسته‌اند هم قابل فهم است و هم نه چندان دشوار!

بهمن بازرگانی، آمیزه‌ای است از نوعی نیهلیسم نهفته در اندیشه با چشمانی مشتاق آفرینش و ذهنی در پی فهم هستی! جوانی او را می باید در همزمانی والاترین یگانگی‌ها با خود و بیگانگی‌های مدام فزاینده نسبت به عملکردی دید که سازمان معبودش در پیش گرفت. این همزمانی، منشاء دو رفتار کنشی و واکنشی در وی بود: تامل ورزیدن‌های گهگاهی داهیانه و پاره‌ای هشدار‌دهی‌های بجا نسبت به امواج رباینده در همان زمانه اوج شور انقلابی؛ در عین حال اما، همراهی شیفته‌وار با موج آرزوها! اولی نشان از تعقل پیرامون “مقصد چیست و رو به کجائیم؟” و دومی، رساننده این باور که آئین داری و آرمانخواهی ایثار را نیاز دارد. انقلاب بهمن ۱۳۵۷، برای بهمن بازرگانی، “رهایی” به ارمغان آورد اما نه صرفاً از زندان بلکه نیز از بند درونی چندساله‌‌‌! این “رهایی” ولی، به بهینه‌ای فرا نروئید؛ فرورفتنی شد در لاک محبسی تازه و غرق شدگی او در خویشتن خویش!

در همین گفتگو از زبان خود او می شنویم که بحرانی‌ترین دوره از زندان هفت و نیم ساله‌اش را آن دو ماهی می داند که یاران اعدام شدند و او زنده ماند. یعنی، گرفتاری در حس شرم انقلابی که بیانگر شرافت مبارزاتی و تعهد رفیقانه اوست. این، وجه رمانتیک شخصیت بهمن است. وجه دیگر کاراکتر او اما، بازیابی خویش و بخود آمدنش بود وقتی در پی آن برهه اندوهگینی فاصله اوین – جمشیدیه – قصر، دیگربار تعهدپذیری را باز می‌فهمد. او آن اندازه به عقل و اخلاق خویش اطمینان داشت که در همان بدو ورود به “شماره سه قصر”، منطق را جایگزین “حس گناه” کند و با پاسداری از اعتباری که نزد بازماندگان از آن یورش طاعونی رژیم به “سازمان” داشت، چنین ندا سردهد: مبارزه ادامه دارد!

آزموده شدن شخصیت بهمن در اواخر زندانش را نیز داریم. او واپسین سال‌های زندان را در فروکاست انگیزه مبارزاتی و پنهان نگهداشته شده از دید دیگران گذراند که زندان رفته‌ها می دانند چه مشقتی است! بی داشتن افق، بار زندان به سختی ‌توان کشید. پس باید پرسید او منبع برای ایستادگی را از کجا می گرفت که اگر انقلاب هم نمی‌شد و محبس تداوم می یافت باز بیگمان از آن برخوردار می‌ماند؟ استواری و پایداری در وی از تعهد اخلاقی سرشارش به یارانی برمی‌خاست که جان بر سر عهد مشترک نهاده و میراث برجای گذاشته بودند! این، معرف وجه دیگر شخصیت والای اوست: ماندن بر سر پیمان و نساختن با قاتل یاران! ارزشی والا و دری گرانسنگ، که بهمن آن را در خود داشت.  

او در پی “رهایی” از آن دو زندان – یکی چاردیواری و دیگری مخروبه از درون- به خویشتن خویش پناه برد تا با جاگرفتن در آن، هستی و جامعه را از روزنه قفسی تازه بیندیشد. اندیشیدنی که ره به پراتیک نداشت! او هراسناک از افتادن دوباره در حوض‌های تنگ و یا غلتیدن دیگربار میان رودخانه‌های خروشان مقصد نامعلوم، عافیت خیس نشدگی برگزید و دوری جستن‌ از مهلکه دریایی را! این، داستان مردی است که خود آنرا در “گفتگو”یش بی هیچ پرده پوشی و با صداقتی درخشان باز می نمایاند. بهمن بازرگانی، یک تیپ است و پیچیدگی‌ چنین تیپی هم بیشتر به اینکه، واقف بر بغرنجی‌های درون خویش است بی داشتن امید به رهایی یافتن از آن. نوعی فضیلت فردی، بیشتر اما، واماندگی اجتماعی! بگذار کژ و مژی این برداشت من از او و این تیپ، با نازک بینی خود وی اصلاح شود.

اتوبیوگرافی!

بخش دوم کتاب، “از کودکی” نام دارد که به گفته بهمن، انگیزه تحریر آن، درخواست دوقلوهایش بوده برای شنیدن دوره کودکی پدر از زبان شخصی که هستی بخش آنان بود‌ه است. در این ۲۷ صفحه از  کتاب حاوی ۱۲ اپیزود، وی تصاویر بکر و بدیعی از فضا و محیط بارآمده‌اش در کودکی و نو جوانی به دست می‌دهد که همروزگاران و به‌ ویژه هم ولایتی‌هایش می‌توانند خود را به وضوح در آنها باز‌یابند! او فقط از خودزیسته‌ خودش نمی‌گوید، بل حکایت از روزگاری ویژه و نسلی خاص دارد؛ نسلی آرمانخواه که اشباع از استعدادهایی کم‌مانند بود.

زمان بازیافته - بهمن بازرگانی

بهمن در “اتو بیوگرافی”اش، تصویری محو از پدر به دست می دهد که وقتی او حتی پسرکی خردتر از چهار سال‌ بود، سال ۱۳۲۵ بگونه‌ای نا معلوم و بی هیچ ردپا، بخاطر تعلق خاطری که به “فرقه دمکرات آذربایجان” داشته سر به نیست می‌شود و خانواده و رضائیه و هستی را برای همیشه وداع می گوید. بهمنﹺ پدر ازدست داده، در داستانش اما بیشتر از وابستگی‌ به مادر مذهبی مراقب خاص این پسر از میان هفت فرزندش یاد می‌کند که هماره کلافه بهمن کوچولویی بوده همیشه آویزان از دامن این استوار زن بس با صداقت. او، با دل‌آزردگی وحشت و کابوس ناشی از رسم‌های ترسناک جادویی برادر بزرگ بر دیوار دالان تنگ “زی زمی” (زیر زمین) را به تصویر می کشد در همانحال ولی، مهربانی‌های بعدی داداش را طی سال‌ها دیدار در اتاق ملاقات زندان صمیمانه قدر می‌نهد. پروین آبجی، این مهربانترین حامی زندگی کودکانه‌ خویش را به حرمت و عزت گرامی می‌دارد و اینکه، چگونه در پنجاه‌ واندی سالگی سر مزارش رفت و بیادش زار زار گریست. توصیفات او، همه صمیمی‌اند.

او خاطره نمازخوانی‌ در پنج سالگی را زنده می کند و در ده سالگی، بالارفتن شیطنت ورزانه‌‌اش از دیوار برای شبیخون به باغ همسایه را! از ذهنی کنجکاو در همان سال‌های دبستان حرف می زند که چه سان با پرسش گری‌های بی پایان، پسر عموی دانا را خسته می کرد بی آنکه آن آموزنده حتی برای یک دم خونسردی از دست دهد. این را می گوید تا قدر استاد بدارد. این یادمان‌ها بی خودستایی بر زبان می‌آیند تا بعداً پلی شوند برای وصف نوجوانی همیشه جستجوگرش در دوره دبیرستان. خواننده به تحسین در می‌آید وقتی می خواند که او چگونه توانسته بود به اتکای ذهنی خلاق، در ششم ریاضی با حل مسئله تعیین مدار جدایی گلوله‌ای غلطان بر سطح کروی توپ‌، دبیر مدعی را به تحیر وادارد!

او، هم بهمن افتاده توی حوض منزل و رفته تا پای مرگ و گرفتار تشنج ناشی از آن صحنه هولناک را به نمایش می‌نهد و هم حکایت کمیک – تراژیک گیر کردن پای تنها گاو خانه توی “ماوال” (مستراح) را! بهمنﹺ حالا دیگر  پدر، در خاطرات خود با ذکر اتفاقاتی خرد، از گذر ایران به مدرنیزاسیون آن زمان خبر می‌دهد و با اندازه گیری تحولات آن دوره شتابان بر بستر تغییرات در منزلی شهرستانی، عبور از سنت به تجدد را در معرض دید دوقلوها می‌گذارد. وصف “بانکالارﹺ”(ظروف شیشه ای) پر از سرکه در محوطه خانه و خمره‌های شراب “زی زمی”، نه از سر تصادف، بل با نیت خاصی بر قلم او نشسته‌اند. گفتن از محصول طبیعی تاکستان و موستان‌هایی که بیشتر خانواده‌های ارومیه‌ای– از فقیر تا غنی – قطعه‌ای از آن را در تملک دارند، برای نشان دادن ویژگی خرده مالک نشینی زادگاهش است.

توصیف وی از بافتار ارومیه در طول و اواخر دهه سی، حدوداً همانی است که من در اواسط دهه چهل دیدم و اوایل سال ۵۱ در زندان “دریا کنار” با خلق و خوی مردمانش آشنایی بیشتر پیدا کردم. حتی زندانیان متهم به قاچاق و قتل این شهر نیز نرمخو بودند! بهمن، بارآمده شهری است که آن را به تساهل و تسامح در جمعیتی متنوع و متشکل از آذری‌ها، کردها و ارامنه و آسوری‌ها می شناسیم.

فصل مربوط به “از کودکی” این کتاب، تصویر گویایی است از نحوه بارآمدن این بعدها شاگرد ممتاز کنکور دانشکده فنی تهران. فصلی که “رویای نیمه شب” را با مصاحبه ۲۵۰ صفحه‌ای موضوع نقد این نوشته بهم ‌می‌دوزد. حلقه واصل آن نیز، روانه پایتخت شدن اوست در آغازه دهه چهل به خیال تبیین ریاضی نسبیت انیشتین، ولی عملاً رفتن در وادی سیاست و شوریدگی در سیاست انقلابی.

داوری‌ منصفانه همرزمان

از برون و نه از درون، اما از نزدیک، سالها با مجاهدین خلق بودم و دارای شناخت قابل اتکاء نسبت به این جریان. ولی با خواندن این “گفتگو”ی بهمن، در تبیین خود از این پدیده تاریخی پابرجاتر هم شدم.

بازرگانی در سراسر این “گفتگو” از محمد حنیف نژاد، چونان فرد محوری مجاهدین خلق و در واقع معمار و پایه گذار آن، با احترام زیادی سخن می گوید و از وجود خصوصیت بالای رهبری عقیدتی – سیاسی- تشکیلاتی در وی یاد می کند که واقعاً هم هر سه را یکجا با خود داشت. او ولی، از برشمردن ضعف‌ها نیز غافل نیست. کودک بودم و نه سالی کوچکتر از برادر بزرگم و حنیف، که این دو نه فقط هم‌‌سن و هم‌محلی یکدیگر بلکه یک سالی نیز در دانشکده کشاورزی کرج دانشجوی یک ‌کلاس بودند. اینور آن کوچه T شکل “بیگم باغی” روبروی “گوی مجیت” (مسجد کبود)، دیوار منزل ما بود و سوی دیگر آن دربند دراز باریک منتهی به حمام محله، منزل خانواده مذهبی حنیف نژاد. فکر کنم سال ۴۴ بود که همکلاسی‌ام موسی نصیر اوغلی خیابانی، مرا با خود برای شنیدن بحثی علمی – مذهبی به مسجدی واقع در ورودی بازار تبریز برد که قرار بود در آن کسی از کتاب “عشق و پرستش یا ترمودینامیک انسان” تالیف مهندس بازرگان صحبت کند. سخنران، آقا حنیف بود!

گرچه بخاطر شکل گیری تمایلات مارکسیستی در من، راه ایدئولوژیکی‌ام از موسی و مرادش – حنیف‌نژاد، در همان ۴۵جدا شد، صلابت و نفوذ کلام سخنران آنروز اما، تا مدتها در ذهنم باقی ماند. داوری بهمن در همه جای “زمان باز‌یافته” از حنیف را‌ که توام با ستایش از توانمندی‌های اوست در این می‌توان خلاصه کرد: مبارزی پیگیر و ایدئولوگی سرسخت که تقدم به انقلابی بودن فرد می داد و جای مبارزین صدیق و آماده نبرد ولو زاویه‌دار با تفکر عقیدتی‌اش را، باز در شبکه خود می‌دانست. او در عین حال به درستی می گوید که حنیف اگر زنده می ماند پایبندی به مذهب را همچنان حفظ می کرد. این قضاوت، در انطباق با حقیقتی است که بسیاری آن را می دانند: حنیف نژاد، حتی تا کوتاه زمانی قبل از دستگیری‌، مراسم عاشورای حسینی تبریز را از دست نمی‌داد؛ او شور حسینی عجیبی داشت!

بهمن، آنجا هم که نوبت به ابراز نظر درباره موسس دیگر مجاهدین خلق یعنی سعید محسن از شهر زنجان می رسد، تعبیری به دست می دهد ماندگار و منطبق با هرچه راجع به پاکباختگی او شنیده‌ایم: انقلابی عارف مسلک که بیش از تاثیر نظری، عملاً با نجابت خود داشته‌اش در جمع جذبه می‌آفرید!

بهمن وقتی از مشگین‌فام می گوید تصریحاً از مارکسیست شدن این انسان پرشور در سال ۵۰ یاد می‌کند که من باید به آن اضافه کنم حتی جلوتر! تابستان سال ۴۸ که اخراجی دانشگاه و سپاه دانش دهی دور افتاده از بانه کردستان بودم، سه روزی را میزبان رسول شدم که آشنایی‌مان از طریق دوست مشترکی به نام مهندس شهسوارانی از اراک بود. انسان شریفی که خود نیز به شمار رفته از وابستگان همین شبکه‌ای بود که بعداً مجاهدین خلق نام گرفت. او دردمندانه بر اثر تصادف با ماشین فلج و زمینگیر شد.

رسول اهل شیراز بود و داشت آخرین ماه‌های سپاه ترویجی‌ خود را در سنندج می گذراند. آن سه شبانه روز مشترک ما، عمدتاً به دو چیز گذشت. پرسش‌های او از من در رابطه با مناسبات ارباب – رعیتی چند روستای حوالی ده محل خدمتم که بعدها با دیدن پاسخ‌ها و داده‌هایم در جزوه‌ مربوط به نتایج اصلاحات ارضی شاه سازمان مجاهدین، دانستم جمع‌آوری و تحریر رسول است. موضوع گفتگوی دیگرمان هم، سخن گفتن بود با زبان مارکسیستی پیرامون “چه باید کرد؟” و بیشتر نیز متمرکز بر امکان چگونگی مبارزه انقلابی در ایران و بگونه غیر مستقیم و محتاطانه حتی راجع به بهره‌گیری از امکانات جنبش فلسطین در خدمت آن. در پایان این دیدار که هیچوقت فراموشم نخواهد شد، با پای پیاده راهی شهر شدیم که حدوداً ۸ ساعتی وقت می برد. سر راه، اتراقی کردیم در منزل یکی از سپاهی‌های همدوره‌ای من که فردی مذهبی از گوگان آذربایجان بود. چیزی نگذشته بود که میزبان بنا به فریضه دینی، خواست برای وضو گیری روانه “حوض” ده محل خدمتش “کوخان” شود که دیدم رسول هم برخاست و همراه او شد! آمدند و نماز خواندند و کمی بعد، ما دو نفر آنجا را به سمت شهر ترک گفتیم.

احساس “خیانت” ایدئولوژیک می کردم و اینکه، چرا این آدم طی سه روز گذشته مرا فریب داده است؟! تا راه افتادیم با ناراحتی از او پرسیدم: این “تقیه” برای چه بود؟ مگر برای یک کمونیست پنهان کردن عقیده عار نیست؟! جوابش اما این بود: رفیق، اصل بر جذب آدم‌هاست به مبارزه علیه این رژیم، چه نمازخوان و چه بی نماز! گرچه بحث عقیدتی ما طی رهنوردی‌ در طول آن شب مهتابی تا بامداد فردا بجایی نرسید، هر چه اما پیشتر می رفتیم بر حس رفاقتم با او افزوده می شد. چشمان مهربان و مبارزه جویانه رسول و کلام گرمش لحظه ای آدم را رها نمی‌کرد. در همان سال ۴۸، مذهب برای او تماماً در خدمت مبارزه سیاسی بود و نه مبارزه سیاسی بخاطر مذهب! مشگین‌فام – این مارکسیست انقلابی و پرشور، درست همانی بود که بهمن او را وصف می‌کند؛ والاترین مجاهد خلقی که من از نزدیک دیدم.

بهمن در معرفی آدم‌های آن روزگار، این را هم نشان می دهد که مسعود رجوی، استعداد بزرگی در پیرو پروری داشت و مسئله محوری برای او، قبل از همه، نشستن بر مسند “رهبری”. بهمن بازرگانی از دو توانمندی در او می‌گوید که هر دو را هم تاریخ تایید کرده است. یکی، تاکتیسین بودن وی در حد برجسته و نافذ در عین ناتوانی در فهم استراتژیک که اثبات کرد قهرمان اتخاذ تاکتیک‌های مبتکرانه در لحظه بود ولی به بهای رکورد داشتن در استراتژی شکست‌ سراسر مصیبت و فاجعه انگیز! دیگری اما، قدرت ساحرانه ایدئولوژیک در وی تا حد اعجاز برای تسخیر ذهنی و تخدیر روحی جماعتی شیفته و پیرو. به توصیف بهمن، او بقدری بهره‌مند از هنر تحت تاثیر قرار دادن مخاطب بود که اگر ورود در سیاست نمی کرد، “شومن” برجسته ای می شد و تماشاچی را سخت میخکوب در جای خود!           

از قضاوت دقیق بهمن در باره جاه طلبی‌های تقی شهرام مشهور به تقی “قمپوز” – گرداننده آن سناریو فاجعه بار “تاریخ” ساز با آثاری مدهش برای آینده و خود نیز قربانی بعدی همان ماجرا- می گذرم تا برسم به وصف بازهم صحیح بهمن از موسی خیابانی که در سیکل دوم دبیرستان فردوسی تبریز، همکلاسی، رفیق نزدیک‌ و نیز رقیب انشاء نویسی همدیگر بودیم. فقط ناگفته نگذارم که بهمن این را بجا و درست گفته است که بعد مرگ رضا رضایی رهبر مجاهدین در ۵۱ و ۵۲،  تنها مسعود رجوی بود که می توانسته حریف تقی شهرام شود!

بهمن یادآور می شود که موسی در طول زندان با وی نامهربان بود؛ چه پیش از تغییر ایدئولوژی و چه بعد آن. در دوره اول بخاطر اینکه بهمن بازرگانی در مقام یکی از نمادهای رهبری اولیه سازمان، در زمره متهمین به خطای بزرگ تاخیر رهبری سازمان در ورود به عمل و قرار دادن قلفتی “سازمان” توی مشت ساواک و عقب افتادن از فدائیان خلق بود و لذا، شدیداً زیر انتقاد بدنه. در دور بعدی هم بخاطر آنچه که به تعبیر رجوی و خود خیابانی، او با دچار آمدن به “اپورتونیسم چپ” از مجاهدین خلق کناره گرفت. با اینهمه، بهمن علیرغم هر کم التفاتی‌ از سوی موسی در حق خود، بگونه منصفانه‌ای استواری وی در موضع مجاهد خلقی را می ستاید تنها با این افزوده واقع بینانه که، “او زیادی تحت تاثیر رجوی بود”! شناخت من از موسی، با توصیفاتی که بهمن از او دارد در انطباق است. موسی، مبارزی بود پیگیر و از‌خود‌گذشته، انسانی سرسخت در باورها و بسی مودب. در عین حال اما، زیادی مغرور در حد تکبر! وقتی وی را به سال ۵۴ و بعد ۷ سال دست ندادن دیداری دیگر، در زندان قصر دیدم و با شوق طرفش دویدم، برخوردی سرد و از بالا با این دوست قدیمی خود کرد! دلم درد آمد؛ یادش گرامی.

بهمن طی این “گفتگو”، نقاط قوت و ضعف اکثر مجاهدین اولیه از حنیف‌نژاد تا نیک‌بین، محسن، مشگین‌فام، رجوی و کسانی چون پرویز یعقوبی، غرضی و میثمی‌ … را، با حس مسئولیت به معرفی نشسته است. کاش اما بر این تفاوت بارز خود با مسعود رجوی هم انگشت می گذاشت که در جای خود برای شناخت تاریخی کادرهای نخستن مجاهدین خلق، مهم است. اگر رجوی بی بهره از توان دورنگری استاد مسلم در زمینه تاکتیک زدن بود، بهمن کلان نگر اما، تاکتیک چندانی در چنته نداشت تا تاثیر گذار بر روندها باشد؛ او متفکری بود دوربین اما فاقد نقشه عمل!

از نقد سلاح و باخت ایده انقلاب تا نفی مبارزه هدفمند!

نقد بهمن بازرگانیﹺ مارکسیسست شده از “سازمان” سلاح و شهید محور مجاهدین خلق، حتی نقد نوع لنینی علیه ناردونیسم نبود. او در نیمه دهه ۵۰ به نقد مبارزه مسلحانه برخاست بی آنکه چیزی جایگزین آن کند. این، بزرگترین بدهی او به جنبش آزادی و عدالت خواهی ایران است! او البته هنوز هم اراده عمل آغازگران جنبش مسلحانه را می ستاید که این ستایش اگر متوجه نوآوری و سنت شکنی‌ها با‌شد، بجای خود درست است و ادای وظیفه و رعایت حق. اما نقد نوع اراده گذشته اگر با بروز اراده نوین همراه نشود، به نفی و پوچی می رسد و نه به زایشی جایگزین. پس، بهمن هم هنوز نتوانسته از آن گذشته، نقدی در مفهوم گسترده و ژرفا یافته تحویل اندیشه سیاسی ایران دهد. او دچار گونه‌ای از  تناقض است؛ هم نفی می کند و هم تایید، و تایید حتی تا آنجا که در همین “گفتگو” می‌گوید: برآمد مسلح چریکی فدائیان و مجاهدین، با شکستن جو اختناق و قدرقدرتی رژیم شاه، بارآورنده خیزش ۵۶ و ۵۷ شد! چنین نگاهی به گذشته، با نقد دیروز از منظر مدرنیته و دمکراسی، فاصله‌ای  ‌بسیار دارد.

چنین می نماید که او در همان آغاز تحولات انقلابی طی سال ۵۶، تیز‌بینانه دریافته بود که انقلاب موعود و معبود دارد از راه می رسد اما نه دیگر با هژمونی رویایی نیروی چپ بلکه به سرکردگی روحانیت که بگفته او، اصلاً فکرش را هم نمی کردیم! این غافلگیری نیز از آنرو، که به نقل از خودش “سنت آن را در جهان مدرن نداشتیم”. شاید هم اینجا بوده که او در چاه “پوچی”‌می‌افتد و البته با این یاد‌اوری که از قبل مایه‌اش را  نهفته ذهن و فکر خود داشت! او در لحظه شنیدن آونگ آن باخت بزرگ، بر این نشد که حال می‌باید پارادایم را از اساس به تعریف نشست، بلکه در خود فرورفت و اصل بازیابی برای برون را یکسره بیهوده یافت. وی جایگزینی را نه در برون که در درون خویش جست. آیا “زمان بازیافته” برای او، همین نبوده و نیست؟

درنگ بر این نکته مفید است که بازرگانی صادق با خود، در آن لحظه شورانگیز و مسحورکننده رهایی از زندان به دی ماه ۵۷، حتی حاضر نمی شود برای لحظاتی قرار گرفتن بر روی دوش مردمی تاب آورد که با انقلاب کردن، او و همانندهایش را از زندان بیرون کشیدند. او یواشکی خود را میان جمعیت گردآمده در جلو درب زندان و آماده به استقبال شتافتن “قهرمانان”، گم می کند تا اصلاً دیده نشود! چرا؟ زیرا در پی پاداش و برگشت به مردم نیست؛ دنبال مامن می‌گردد تا با فراغ بال، فقط “درون” را پاسخ گوید! او از چندی پیش به این رسیده که هیچ حقیقتی را نمی توان قابل اتکاء پنداشت تا بتوان بر آن تکیه داشت. این نیز، نه دریغا زیر این فهم درست، که حقیقت تعلق به همه دارد و توزیعی میان همگان.

این فاصله‌گرفتن، درگاهی برای رسیدن به آزاد اندیشی و پیوستن به دمکراتیسم نیست، بل از جنس تهی باوری است نسبت به انقلاب، خلق و حقانیت مبارزه! نوعی از پوچی در عین جستجوی سماجت‌وارانه گمگشته خویش. بهمن بازرگانی، درزمره انانی است که کماکان پابرجا در پی فهم منشاء زیبایی‌، ولی اسیر درونگرایی و شکاکیت! او، هم ترمز می‌کشد و هم می دود؛ پس جوینده‌‌ای می‌شود پیشاپیش محکوم به ناکامی! و این، نه چیزی منحصر به یک فرد و شخص، که پدیده‌ای سربرآورده از دل انقلاب در وجود پیشا انقلابیونی از آن! نزد برخی‌ها زودتر، و پیش بعضی‌ها دیرتر! 

نقد مجاهدین خلق: سازمان، برتر از هر چیز!

شناخت بهمن از سازمان مجاهدین خلق، دقیق و ژرف است. برداشت‌های او در این زمینه، هم از خود زیسته‌هایش می‌آید که در فرازهای متعددی از خاطراتش بیان ‌شده‌اند و هم کمابیش از ردگیری‌های وی پیرامون تحولات پسین در این تشکل اکنون دیگر از پنجاه گذشته.

گرچه این ایدئولوژی و سیاست بود که برای بنیانگذاران مجاهدین خلق، لزوم ایجاد سازمانی منضبط را پیش کشید، اما با شکل گیری نسبتاً منسجم تشکیلات در همان سال های ۴۶ و ۴۷، “سازمان” خود بدل به اصل موضوع شد. این، چکیده حرف بهمن در باره مجاهدین خلق است. نفس وجود سازمان در این جریان مطابق ارزیابی‌های او، برتر از ایدئولوژی و سیاست فهم گردید، با همان جا افتاد تا طی زمان به تمامیت و مطلقیت برسد که رسید. سازمان با آنکه در مقاطعی، عناصری از خصوصیت جبهه‌بودگی در خود یافت، هیچوقت اما به جبهه شدن تن نداد و فقط هم به این دلیل که، مبادا یکپارچگی تشکیلاتی‌اش آسیبب ببیند. حفظ این سازمان از هر نوع گزند، “اوجب واجبات” بود و هست، و در آن، هر مجاهدی با هر حد از مذهبی بودن و حتی ترک گفتن مذهب و ایدئولوژی دینی، می‌‌باید اولویت داشتن سازمان بر هر چیز دیگر را بپذیرد و فرمانبر محض آن شود.

مجاهدین خلق، سازمانی است منسجم و فوق آهنین، متشکل از مبارزینی همگی حل در آن. سازمانی که، هر عضوی را چه بگونه نرم و چه در شکل سخت، بی درنگ کنار می گذارد وقتی ببیند او ولو در مقیاس میکرو، سازمان را و در واقع تحکمات رهبری را زیر علامت سئوال می برد. این، درست‌ترین تبیین و دقیق‌ترین توضیح دهنده همه تحولات بعدی پدیده مجاهدین خلق از زبان کسی است که آن را زیست و دهسالی با وفاداری به موازین سازمان، از مظاهر پایبندی به تشکیلات آن بود.

برای یک مجاهد خلق، سازمان نه افزار مبارزاتی بل تبلور هیرارشی تشکیلاتی است دربرگیرنده همه باورهای او؛ پایدار به تقدس درجه بندی تشکیلاتی. برای چنین کسی، معیار اصلی در توضیح بود و نبود خویش و مبنای مرزکشی‌ با هر آن دیگری، سازمان است که در معنای زمینی خود همان رهبری است و در آن هر حرف و دستور مسئول مافوق، حجت تمام. هستی مجاهد خلق، اطاعت محض اوست از بالا و حل‌شدگی‌اش‌ در پیشوا! او اگر مستقل‌اندیشی پیشه کند مسئله‌دار می‌شود و در آستانه فاصله‌گیری “مرگبار” از سازمان قرار می‌گیرد! برای وی، جان دادن برای سازمان و درون آن، عین “زندگی”!

این ناهمزمانی در دوران مدرن، بازتکرار پدیده فرقوی حسن صباحی ماضی است. پس اگر اندکی عمیق‌تر بنگریم، سازمان مجاهدین خلق بیش از آنکه در ایدئولوژی نماد التقاط مارکسیسم با قران باشد، در تشکیلات است که استالینیسم̗  رهبر مرجع را با تشیع بی مرجعیت درآمیخته‌ تا از این طریق، معجون نوع سمنتی “رهبر ایدئولوژیک – مسئول سازمان” را به تماشا نهد! قسمی از رهبر – مسئول نوع ولایی و چه بسا  بسته‌تر از همینی که حاکم بر جان این کشور است! سازمان، همه چیز مجاهد خلق است: مغز و قلب او، و اندیشیده‌ بجای وی. از اینجاست که برای او، هر آنچه جنبه برون سیستمی (لائیک) داشته باشد بیگانه به شمار می‌رود و هرچه درون تشکیلاتی، نه تنها نماد حقیقت بلکه ذاتی مطلق! در باور وی، این جامعه است که می‌باید “سازمان” را چونان عصاره اصیل خلق فهم کند تا به نجات و فلاح رسد؛ جامعه آرمانی وی، انبساط یافته سازمان اوست: پولپوتیسم ایرانی – اسلامی!

از این نظر است که بهمن بازرگانی، گفته و ناگفته طی همین “گفتگو”ی خود بر مشابهت‌های شگرف مجاهدین خلق با نگاه ولایی و رفتار سلطنتی اشاره دارد! اولی، به تمامی بیان از “مرجعیت سازمانی” و “رهبر عقیدتی”، و آن دیگری، توارث و خویشاوندی نسبی یا سببی آمیخته به مدرنیسم بر متن دین. مجاهدین خلق که مولود تاریخی “نهضت آزادی” بوده اما با مطلقیت طرد لیبرالیسم آن و به لحاظ سازمانی تجسد تشکیلاتی مطلقاً قفل شده، از همان اول خود را چیزی منحصر به فرد دانست. بهمن، بجا این را نقل می کند که: “من شخصاً از حنیف نژاد شنیدم که می گفت اعضای ما بسیار فداکارتر و محکم‌تر از انقلابیون الجزایر و کوبا و ویت کنگ و فدائی‌ها هستند”! پس این خودمحوری و خود برتر بینی و این درون برتر از برون از همان آغاز وجود داشته و طی زمان فقط به مطلقیت رسیده است.

این رادیکالیسم خودویژه مجاهدین خلق اما منطقاً، سیاسی صرف در حد فوق رادیکالیسم است و نه  نوع برنامه‌ای آلترناتیو در قبال قدرت مستقر! برای مجاهد خلق، همه چیز در خدمت رسیدن به قدرت است و بیگانه ترین موضوع برای وی، چیستی اهداف برنامه‌‌ای فقط هم موکول به پسا تسخیر حکومت. مسئله اول و آخر او کیستی قدرت است و منحصر به سازمانش‌! از مجاهد خلق اگر بپرسند موجودیت تو به چیست، از او این آموخته درونی‌شده بیش نخواهیم شنید: برحق مائیم؛ ما خون داده‌ایم!

پوچ‌ترین اتهام در حق مجاهدین خلق آنست که ناصادق نام بگیرند که اتفاقاً صادق‌ترین‌ها به سازمان خود هستند یا که به مزدوری برای این یا آن قدرت معرفی شوند. این سازمان اگر با هر شیطانی دست به یکی می‌شود تا به قدرت برسد، اما همان قدرت تا بخواهد پا بر دم آن نهد با همه وجود علیه‌‌ آن می‌شورد. این سازمان، دوست و دشمن همیشگی ندارد تنها منافع انحصاری دائم دارد!

جمع بست بهمن بازرگانی از مجاهدین خلق را شاید نتوان در جایی از اثر او به شکل فرموله خواند، اما بطور پراکنده در کل مصاحبه‌اش مستتر است و استنباط از همین کل، کلیدواژه‌‌ای برای حل معمای مجاهدین خلق. نه فقط برای فهم تاریخ این پدیده سیاسی، بلکه معرف امروز و فردای آن. اهمیت توجه به ارزیابی ولو نه تشریحی و تحلیلی او از مجاهدین خلق، به همین رمزگشایی است. وی در مصاحبه‌اش این کد را به دست می‌دهد که آزادی مجاهدین خلق، به رهایی آنهاست از قید “پاتریوتیسم” (میهن پرستی) سازمانی و چنین حل‌شدگی مطلق در تشکیلات آن. بی این رها‌ شدگی، مستقل اندیشی ای برای مجاهد خلق در کار نیست چه رسد به اینکه از این محبوس آن تنگخانه، انتظار تفکر انتقادی و خردبنیاد برود.

“نه!” به همه، آری به چه؟!

نوشته‌ام را با خاطره سه دیدار معنی دار پایان می‌برم که بهمن “گفتگو”یش را با آنها تمام کرده است.

او تا آزادی خود از زندان شاه باز می یابد با دیدار حسین روحانی مواجه می شود. روحانی که در این زمان رهبری “سازمان پیکار در راه آزادی طبقه کارگر” در دست دارد، طی ملاقات مشتاقانه‌اش با بهمن به او می گوید: بیا و سازمانی را که ما در پی تغییر ایدئولوژیکی آن – همانی که تو خود پیشاهنگش بودی- به اینجا رسانده‌ایم تحویل بگیر، رهبر ما هستی و تشکیلات در اختیار تو! صحبت، چندین ساعت طول می کشد ولی طرفین همدیگر را نمی فهمند! حسین روحانی بهر در می‌زند، اما به تکرار فقط این ترجیع بند از او می‌شنود: “مسئله من، این چیزها نیست”!حسین با “سرخوردگی” او را ترک می گوید چون دستش آمده که این یکی بهمن بازرگانی با هر نوع فعالیت سیاسی و تشکیلاتی مرز دارد!

در همین حیص و بیص است که رضا شلتوکی از افسران بیست و چهار سال زندان کشیده حزب توده ایران و همبند بهمن در زندان وکیل آباد مشهد، مصرانه از او تقاضای تجدید دیدار می کند. وی به محل ملاقات می رود و دفعتاً مواجه با کیانوری می شود؛ تعریف و تمجید بسیار می شنود و اینکه: می دانیم علیه مائویسم هستی و لذا، علاقمند حضورت در همین حزب. آن دو ساعت گفتگو به جایی نمی رسد، چون اصلاً قرار نیست بجایی برسد! طرفین سیر در دو فضای متباین دارند، یکی در سودای پروراندن انقلاب اسلامی در راستای سوسیالیسم و دیگری نفی هر نوع انقلابی مگر انقلاب از “درون”! بهمن این پرونده ناخواسته گشوده را نیز می‌بندد و رهسپار “درون” می شود.

جالب‌تر اما، مراجعه سوم به اوست که در آن دو خبرنگار روزنامه تازه تاسیس جمهوری اسلامی به سفارش آیت الله بهشتی سراغش می روند. این یکی تیر پرتاب شده برای برقراری مصاحبت با وی و اینبار البته از سوی حکومت دینی نیز سریعاً به سنگ می خورد. این دیگر، بکلی در مغایرت با وجود اوست و اصلاً و اصولاً نافی “وجودی” وی! پاسخ او در این دیدار به پرسش مربوط به چرایی نپیوستن او به مبارزه برای تثبیت انقلاب اسلامی، این می شود: “مبارزه نکردن که دلیل نمی خواهد، مبارزه است که دلیل می خواهد”!

“ماتریس زیبایی” بهمن را نخوانده‌ام، اما شنیده‌ام در اساس خود تجلی عزلت گزینی فلسفی وی در قبال مبارزه سیاسی – تشکیلاتی است. ولی گویا این ماتریس هم جواب نداده است و فقط نشانه‌ای شده از‌ این که هنوز هم در پی گمگشته خویش است همچون همانندهایش. ماننده‌هایی در درجاتی متفاوت از عمق بینش و نگرش به انسان و جامعه و سیاست، جملگی اما مشترک در فراموشی بیرون. جای دریغ دارد.

سخن بهمن در رابطه با سیاست به بیان کتابت که فقط محدود به همین “زمان بازیافته” می شود، دستاوردی است غنی از سوی آدمی با پشتوانه اندیشه و تجربه که زمانی در سیاست زیست و زمانی درازتر را از سیاست عملی فاصله گرفت. این اثر، هم برگرفتنی است و هم نقد‌کردنی. برای بهمن بازرگانی عزیز، زیستی دراز آرزو دارم.

بهزاد کریمی                                                  

https://akhbar-rooz.com/?p=7118 لينک کوتاه

9 پاسخ

  1. جای تاسف است که به گذشته چسبییده ایم و توانایی گذشت و بهم نزدیک شدن را از دست داده ایم.
    برای نجات از این جهنم باید حال را بنگریم و سعی کنیم اختلافات را پشت سرنهیم،چونگه از مریخ نمیتوانیم انسان ایرانی وارد کنیم و اینهاییکه خطا داشته اند را به کوره آتش بسپاریم!

  2. دوستان گرامی
    به منظور مطالعه بیشتر و ارزیابی همه جانبه‌ی کتاب «زمان بازیافته» بایسته‌تر آن است که روایت «مجاهدین خلق» را نیز مورد بررسی و تأمل قرار دهیم.
    به این جهت لینک ذیل را به اشتراک می‌گذارم تا «تاریخ» را «تاریخ‌نگارانه» و بدون حب و بغض مطالعه کنیم:
    https://www.iran-efshagari.com/%d9%be%d8%a7%d8%b3%d8%ae%db%8c-%d8%a8%d9%87-%d9%87%d9%85%d8%b1%db%8c%d8%b4%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d9%87%d9%85%d9%86-%d8%a8%d8%a7%d8%b2%d8%b1%da%af%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d9%82%d8%a8%db%8c%d9%84/

  3. شعار پاسداران را به سلاح سنگین مسلح کنید بعد از انشعاب بود و ربطی به جنگ ایران و عراق نداشت. منظور کوبیدن گروه های ضد انقلاب!!؟؟ بود. در مقابل صدام نیروهای ایرانی با هفت تیرو … نمیجنگیدند. طرف شما مجاهد نیست.رجوی به ندازه کافی مورد هجوم حکومت اسلامی و دیگران است نگران نباشید من هم نامی از رجوی نبردم. دیدید چه کسی پیشداوری میکند ؟ حکومت اسلامی نیاز به بهانه ندارد قبل از عملیات مسلحانه مجاهدین خلق و گروه های دیگر یعنی از سال ۵۷ تا تابستان ۶۰ تعداد زیادی به سبب فعالیت سیاسی کشته و مجروح شدند. توماج , واحدی , … را هم به خاطر عملیات مسلحانه گروهای مسلح سلاخی کردند؟ عزیز من این حکومت برای کشتار نیازی به بهانه ندارد وحشیگری در تار پودش تنیده است. مختاری و سیرجانی چریک بودند ؟ مجاهدین خلق قصدشان از کاندید خمینی برای ریاست جمهوری هوشیارانه بود. کاش خمینی میپذیرفت ! مگر سیاهکل و عملیات چریک های فدایی خلق کمر شاه را شکست ؟ ولی ۷ سال بعد هجوم توده مردم به طیف فدایی میوه ان, رد تئو ری بقا بود. فرق است بین کسی که به هر دلیل خودش را از سیاست کنار میکشد و کسیکه قصدش تبلیغ پوچی مبارزه است. مگر کل جریان اکثریت مبارزه مسلحانه را رد نکرده ؟ این نظر میتواند درست یا اشتباه باشد. ولی تبلیغ بیهودگی و پاسیفیسم در مقابل حکومت اسلامی قابل اغماض نیست. ام نکته دیگر که از یک طرفدار اکثریت بعید است. رفتن مجاهدین به عراق . هوشنگ عزیز همه گروه های سیاسی بعد از شکست آلان در کردستان به خاک عراق عقب نشستند. من مخالف جنگ ارتجاعی ایران و عراق بودم ولی همنطور که گفتید مجاهدن جنگیدند بعد از فتح خرمشهر ادامه جنگ را بیهوده دیدند و به دنبال صلح رفتند کجای این کار اشکال دارد ؟ آیا ادامه سوختن نخلستان ها ی خوزستان به نفع مردم ایران بود ؟ منظور از کامنت بالا فقط این بود که به حکومت خدمت نکنیم ! در ضمن هم طرفدارن سلطنت هوادار دارند هم مجاهدین خلق متاسفانه !!

  4. آقای خجسته شعار پاسداران را به سلاح سنگین مسلح کنید بعد از انشعاب بود و ربطی به جنگ ایران و عراق نداشت. منظور کوبیدن گروه های ضد انقلاب!!؟؟ بود. در مقابل صدام نیروهای ایرانی با هفت تیرو … نمیجنگیدند. طرف شما مجاهد نیست.رجوی به ندازه کافی مورد هجوم حکومت اسلامی و دیگران است نگران نباشید من هم نامی از رجوی نبردم. دیدید چه کسی پیشداوری میکند ؟ حکومت اسلامی نیاز به بهانه ندارد قبل از عملیات مسلحانه مجاهدین خلق و گروه های دیگر یعنی از سال ۵۷ تا تابستان ۶۰ تعداد زیادی به سبب فعالیت سیاسی کشته و مجروح شدند. توماج , واحدی , … را هم به خاطر عملیات مسلحانه گروهای مسلح سلاخی کردند؟ عزیز من این حکومت برای کشتار نیازی به بهانه ندارد وحشیگری در تار پودش تنیده است. مختاری و سیرجانی چریک بودند ؟ مجاهدین خلق قصدشان از کاندید خمینی برای ریاست جمهوری هوشیارانه بود. کاش خمینی میپذیرفت ! مگر سیاهکل و عملیات چریک های فدایی خلق کمر شاه را شکست ؟ ولی ۷ سال بعد هجوم توده مردم به طیف فدایی میوه ان, رد تئو ری بقا بود. فرق است بین کسی که به هر دلیل خودش را از سیاست کنار میکشد و کسیکه قصدش تبلیغ پوچی مبارزه است. مگر کل جریان اکثریت مبارزه مسلحانه را رد نکرده ؟ این نظر میتواند درست یا اشتباه باشد. ولی تبلیغ بیهودگی و پاسیفیسم در مقابل حکومت اسلامی قابل اغماض نیست. ام نکته دیگر که از یک طرفدار اکثریت بعید است. رفتن مجاهدین به عراق . هوشنگ عزیز همه گروه های سیاسی بعد از شکست آلان در کردستان به خاک عراق عقب نشستند. من مخالف جنگ ارتجاعی ایران و عراق بودم ولی همنطور که گفتید مجاهدن جنگیدند بعد از فتح خرمشهر ادامه جنگ را بیهوده دیدند و به دنبال صلح رفتند کجای این کار اشکال دارد ؟ آیا ادامه سوختن نخلستان ها ی خوزستان به نفع مردم ایران بود ؟ منظور از کامنت بالا فقط این بود که به حکومت خدمت نکنیم ! در ضمن هم طرفدارن سلطنت هوادار دارند هم مجاهدین خلق متاسفانه !!

    1. قبل از حمله ی حکومت جنایتکار برای بستن دانشگاها در خرداد ۱۳۵۹ که رئیس جمهرربنی صدر در کنارش مسعود رجوی در چمن دانشگاه آن سخنرانی »معروف» را کرد هنوز انشعاب اصلی اکثریت ـ اقلیت صورت نگرفته بود. جناب فواد تابان از شما و من دقیق تر این تاریخ ها را می داند.
      در ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ جنگ عراق علیه ایران رسما شروع شد. حالا شما فرض کنید «شعار پاسداران را به سلاح سنگین مجهز کنید تباط با جنگ نبوده ست . خوب ما هیچوقت به نتیجه نمیریسم.
      حالا اگر شما میخواهید این چند ماهه را که یکی از نقطه ها ی عطف در ۴۰ سال حکومت ارتجاع ست را با بقیه ی حوادث قبل و بعد در آمیزید موضوع دیگری ست.
      جنگ همیشه در تمام تاریخ باعث بهم ریختن معادلات داخلی کشور ها شده است .اینکه شما امروز بگوئید جنگ ارتجاعی بود آسان است. ولی در مهرماه ۵۹ که مردم خوزستان خانه و زندگی اشان نابود شد و مجبور شدند هستی باقی مانده را رها کنند به این حرفهای بعضی گروهها بد جوری نگاه می کردند.
      هنوز شما نمی خواهید به تجاوزات ژاپن به چین در جنگ جهانی اول و دوم توجه کنید، وقتی جنگ وزلزله و سیل و طوفان سرزمینی را نابود می کند مردم برای دفاع از میهن خود از بسیاری از آرزوها و آرمانهای دیگر موقتا صرفنظر می کنند.
      در جنگ جهانی دوم مهاتما گاندی و جواهر لعل نهرو از مبارزات ضد انگلیسی خود دست کشیدند و ادامه ی آنرا به بعداز جنگ موکول کردند ولی در ایران ضا شاه این درایت را نداشت و به روابط خود با آلمان ادامه داد تا متفقین ایران را اشغال و اورا تبعید کردند.
      البته نگارنده هیچ تردیدی ندارد که هنر سیاست و رهبری در این است که در وقابع بحرانی مثل بعداز انقلاب در مواجهه با خمینی و اعمال بغایت ارتجاعی حکومت دینی و سایر وقایع مثل سرکوب ها و جنگ موضع درست اتخاذ کرد که هیچ نیروئی نکرد . باید صادقانه از خود انتقاد کنیم . نه راست ر وی ما قابل بخشش ست نه چپ رویهای دیگر جریانها ، خشونت آفرینی و تشنج آفرینی از جانب هر جریان حکومتی و غیر حکومتی.فقط بنفع ارتجاع تمام میشد و شد.در ایران بعداز انقلاب فقط جبهه دموکراتیک برای حفظ آزادیهای بدست آمده بعداز انحلال حکومت پیش و ساواک درست عمل کرد که فرق نکرد همه را در سال ۶۰ از دم تیغ گذراندند.

  5. خلاصه نگاری دل انگیزی است . دست مریزاد . کاش کتاب در دسترسم بود که همین امشب تا به صبح ، بخوانم .
    موردی است که آقای کریمی به چند گونه بهمن بازرگانی را مورد انتقاد قرار میدهد . خیلی خلاصه اشاره میکنم که مزاحمتی نباشد ( امیدوارم ) :
    ۱ – در رابطه با آزادیش از زندان در سال ۵۷ ، میفرمایید: ” به خویشتن خویش پناه برد . اندیشیدنی که ره به پراتیک نداشت ” . آزادی خود شما به کجا انجامید ؟ . پراتیک شما با نظم اندیشگی امروز شما رابطه ای دارد ؟ !
    ۲ – ” او متفکری بود دوربین اما فاقد نقشه عمل ” ! سئوال این است که آیا آنکه عمل مارا نمی پسندد ، لاجرم باید عمل جانشینی برای ما داشته باشد تا ایراد او محق جلوه کند ؟ .
    ۳ – ” او ( بازرگانی ) در نیمه دهه ۵۰ به نقد مبارزه مسلحانه برخاست، بی آنکه چیزی جایگزین آن کند . این ،بزرگترین بدهی او به جنبش آزادی و عدالت خواهی ایران است ” . هیچکس چنانکه شما طرح میکنید ، چیزی به دنیای خود بدهکار نیست . ما انسانیم . بافته شده از توده انبوهی از راست و دروغ و توهم و اسارت تاریخی و جغرافیایی . یکبار هم بیشتر زندگی نمی کنیم . آنکس که امروز به مبارزه سیاسی روی می آورد ، همینکه پیراهن چرکینی از دیروز خود بر تن نداشته باشد ، مسئولیت خود را انجام داده است و اگر در رابطه با عقاید امروز خود دچار تردید شد ، فقط مسئول بیان آن تردید با دیگران است و هیچ مسئولیت دیگری آنطور که مورد نظر شماست ، ندارد . آیا خود شما از راهی که تا امروز رفته اید ، راضی هستید ؟ و آیا در ادامه راه ، چشم اندازی قابل فهم می بینید ؟ .

  6. آقای کریمی بهمن بازرگانی کسی است که برای ضربه زدن به مخالفان حکومت اسلامی بکار گرفته شده است و راحت در ایران کتاب چاپ میکند !! حتمن مورد پسند جریانی است که در اوج قدرت سیاسی اش شعار محوری اش برای حکومت ولایت فقیه, مسلح کردن پاسدارن به سلاح سنگین بود. دشمنی شما به سازمان مجاهدین خلق قابل فهم است! زیرا جریانی که هدفش شکوفایی حکومت اسلامی باشد باید هم دنبال چنین موضوعا ات باشد. خود بازرگانی دم از پوچ بودن میزند انهم در دهه ۵۰!

    1. داداش عزیز ، مصطفی جان دست از این پیشداوری ها بر دار ، مخالفان حکومت اسلامی بایدبا این همه تلفات ضد ضربه باشند . آخه این همه کتاب و خاطرات نوشته میشود شما هر کس که بگوید بالای چشم مسعود رجوی ها ابروست تحمل نمی کنید. حواست باشه دیگه اوایل انقلاب نیست که فدائی و مجاهد بیشترین طرفدار را داشتند.
      آخه داداش جان در سال ۵۹ که ارتش عراق خوزستان را اشغال کرد مجاهد و فدائی دفاع از میهن را بر خلاف بعضی گروهها وظیفه ی خود میدانستند . یادت رفته ؟ شعار سپاه پازداران ……. برای آن روزها بود هنوز انشعابات صورت نگرفته بود وارد این بحث نمیشوم که شما خمینی را کاندید رئیس جمهور کردید بعد سراغ آقای طالقانی رفتید آن هم نشد و مسعود رجوی کاندید شد.
      حالا در شرائط جنگ و ساخت و پاخت های خمینی با قدرتهای جهان خیال می کنی شما که اعلام جنگ مسلحانه کردید کمر حکومت ولایت فقیه که هنوز در بین مردم پایگاه داشتند را شکستید؟ فکر می کنید برنامه بشدت نادرست ی شکوفائی جمهوری اسلامی»ما که اصلا پژواکی در سال وحشت و اعدام ۱۳۶۰ در ایران داشت ؟
      داداش جان ، حکومت خونخوار و مرتجع از موضع بچگانه مجاهدین در شرائط جنگ نهایت استفاده را کرد و همه را از دم تیغ گذرانید. با این وجود چرا دست بدامان دشمن اشغالگر شدید؟
      بعداز قتل عام ۱۳۶۰ مگر حکومت ولایت فقیه کسی یا گروهی را تحمل کرد ؟
      کاش رهبران تمام جریانات بنشینند و بنویسند .چرا این کار را نمی کنند؟
      شما از محمد بازرگانی خُرده گیری نکنید و تهمت هم نزنید .مبارزه ی سیاسی امری داوطلبانه ست .ایشان وضعیت خود را د ر مصاحبه تشریح کرده است . شما می توانید از او و نظراتش خوشتان نیاید .زیرا شما اساسا از تمام کسانی که بدلایل مختلف از همان سال ۱۳۵۰ از راه مجاهدین کنار کشدند کینه دارید.
      صد ها هزار فدائی نیز بعداز دهه ۶۰ کنار کشیدند یا منفعل شدند حتی آنها که به خارج آمدند اعم از فدائی یا مجاهد و سایر جریانات کم وبیش وارد بحران های درونی خود شدند بدون اینکه هیچ یک از این صد ها هزار برای حکومت کشتار فعالیت کنند. شما نظرات مختلف سیاسی گروهها از چپ ّ چپ تا راست ِ راست و نیروهای مذهبی را باور کنید دیگر گذشت آن زمانی که ما فکر می کردیم فدائی و مجاهد حکومت خواهند کرد .
      نه ! چنین نشد و امروز اکثریت جریانها چند صدائی «پلورالیسم» و دموکراسی و جدائی دین و ایدئولوژی از حکومت را قبول دارند. متاسفانه جز مجاهین و شاهپرستان .

      1. بریدگی و تسلیم و ذلت را تئوریزه نکنید.
        ما سر براه نخواهیم شد.
        کریمی در بخشی از مقاله اش به بازرگان ایراد می گیرد که چرا فقط اعلام بریدگی کردی و به دنبال “پارادایم” نرفتی ؟
        کریمی بازرگان را به سمت پارادایم “حزب توده” رهنمون می شود و به او یاد می دهد که بریدگی کافی نبود. باید همان موقع با پیش کشیدن حزب توده بریدگی اش را تحت شعاع قرار کی داد.
        کریمی می نویسد :
        “”قد بهمن بازرگانیﹺ مارکسیسست شده از “سازمان” سلاح و شهید محور مجاهدین خلق، حتی نقد نوع لنینی علیه ناردونیسم نبود. او در نیمه دهه ۵۰ به نقد مبارزه مسلحانه برخاست بی آنکه چیزی جایگزین آن کند. این، بزرگترین بدهی او به جنبش آزادی و عدالت خواهی ایران است! او البته هنوز هم اراده عمل آغازگران جنبش مسلحانه را می ستاید که این ستایش اگر متوجه نوآوری و سنت شکنی‌ها با‌شد، بجای خود درست است و ادای وظیفه و رعایت حق. اما نقد نوع اراده گذشته اگر با بروز اراده نوین همراه نشود، به نفی و پوچی می رسد و نه به زایشی جایگزین. پس، بهمن هم هنوز نتوانسته از آن گذشته، نقدی در مفهوم گسترده و ژرفا یافته تحویل اندیشه سیاسی ایران دهد. او دچار گونه‌ای از تناقض است؛ هم نفی می کند و هم تایید، و تایید حتی تا آنجا که در همین “گفتگو” می‌گوید: برآمد مسلح چریکی فدائیان و مجاهدین، با شکستن جو اختناق و قدرقدرتی رژیم شاه، بارآورنده خیزش ۵۶ و ۵۷ شد! چنین نگاهی به گذشته، با نقد دیروز از منظر مدرنیته و دمکراسی، فاصله‌ای ‌بسیار دارد.

        چنین می نماید که او در همان آغاز تحولات انقلابی طی سال ۵۶، تیز‌بینانه دریافته بود که انقلاب موعود و معبود دارد از راه می رسد اما نه دیگر با هژمونی رویایی نیروی چپ بلکه به سرکردگی روحانیت که بگفته او، اصلاً فکرش را هم نمی کردیم! این غافلگیری نیز از آنرو، که به نقل از خودش “سنت آن را در جهان مدرن نداشتیم”. شاید هم اینجا بوده که او در چاه “پوچی”‌می‌افتد و البته با این یاد‌اوری که از قبل مایه‌اش را نهفته ذهن و فکر خود داشت! او در لحظه شنیدن آونگ آن باخت بزرگ، بر این نشد که حال می‌باید پارادایم را از اساس به تعریف نشست، بلکه در خود فرورفت و اصل بازیابی برای برون را یکسره بیهوده یافت. وی جایگزینی را نه در برون که در درون خویش جست. آیا “زمان بازیافته” برای او، همین نبوده و نیست؟””

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بایگانی‌ها
%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: